صحبت از پژمردن یک برگ نیست

خاطرات تلخ و شیرین مهاجرت و پناهندگی
ارسال پست
ben10
پست: 333
تاریخ عضویت: سه شنبه 27 فروردین 1392, 3:31 pm

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط ben10 » پنج شنبه 3 مرداد 1392, 10:48 pm

هیچ بهشتی ارزش داغ عزیزی را ندارد
پیوست ها
zimg_002_5.jpg
zimg_002_5.jpg (45.22 کیلو بایت) مشاهده 5101 مرتبه

ben10
پست: 333
تاریخ عضویت: سه شنبه 27 فروردین 1392, 3:31 pm

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط ben10 » پنج شنبه 3 مرداد 1392, 10:52 pm

در پی سانحه‌ای مرگبار که هفته گذشته بعد از تصویب قانون جدید برای یک قایق حامل پناهجویان در سواحل اندونزی روی داده، ده‌ها تن جان خود را از دست داده یا مفقودالاثر شده‌اند. اکثر سرنشینان این قایق پناهجویان ایرانی و سریلانکایی بوده‌اند.
گناه مرگ این کودک ایرانی بر عهده کیست لطفا پاسخ دهید؟
الف- پدر مادر نادان
ب- قاچاقچی بی وجدان
ج-حکومت ایران
د- همه موارد بالا

نمایه کاربر
johnny.depp
پست: 727
تاریخ عضویت: یک شنبه 3 دی 1391, 9:17 pm

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط johnny.depp » پنج شنبه 3 مرداد 1392, 11:41 pm

ben10 نوشته شده:در پی سانحه‌ای مرگبار که هفته گذشته بعد از تصویب قانون جدید برای یک قایق حامل پناهجویان در سواحل اندونزی روی داده، ده‌ها تن جان خود را از دست داده یا مفقودالاثر شده‌اند. اکثر سرنشینان این قایق پناهجویان ایرانی و سریلانکایی بوده‌اند.
گناه مرگ این کودک ایرانی بر عهده کیست لطفا پاسخ دهید؟
الف- پدر مادر نادان
ب- قاچاقچی بی وجدان
ج-حکومت ایران
د- همه موارد بالا
1- سید علی و خواهر مادرش
2- مجتبی خامنه ای و زن و بچه حرم زاده انگلیسش
3- همه اعضای انقلاب اسلامی حرام زاده
4- هرخری که به این نظام دیکتاتوری رای میده و موافق .
5- اصل ولایت فقح از حیوان بدتر از علی گرفته تا این گوزو سید الیس ( سید علی می باشد که تعغیر جنسیت داده )
6- پدر خانواده که شعور نداره بچه کوچیک سوار میکنه اخه گوساله بچه خودته از کمر خودته غیریبه نیست اخه بچه کوچیک تو جلیقه جا میشه ! میتونه خودشه بکشه روی سطح اب ! اخه گوساله تو اون موقعت خودت عین پر مرغ روی هوا میری چطور میتونی از بچه خودت دفاع کنی !

pagan
پست: 298
تاریخ عضویت: سه شنبه 5 دی 1391, 1:58 pm

پست توسط pagan » جمعه 4 مرداد 1392, 6:01 am

_______________________________________________________________________________________________________
____________________________________________________________________________________________________
-
-
تصویر

برای پناهجویانی که اقیانوس، قبای ژنده‌شان را از گردن این جهان آویخت :

ای لاک‌پشت‌های غمگین این سرزمین، لاکپشت‌های حاشیه های بی رحم تهران، پاکدشت و ورامین و اسلامشهر، آرزومندان ابدی، اسماعیل‌هایی که تهران ذبح نکرده، گردن رویاهایتان را بریده است، تن دادگان به سراب مهاجرت در حسرت ذره‌ای زندگی... دریا هم رویا نیست... دریا کابوس است... قبای ژنده شما را کوسه‌ها هم نمی‌خورند...
لابد ماجرا از روزی آغاز شد که کسی پیدایش شد و به شما گفت زندگی همه‌اش هم می‌تواند همینی نباشد که می‌کنی... لابد فکر کرده بودید می‌توانید در جغرافیا، دردهای تاریختان را گم کنید... لابد فکر کردید که شاید در "جهان آزاد"، چند متر جا برای آرام گرفتنتان خواهید یافت؟ جایی برای خیره شدن به دور و به رویاهای محال فکر کردن... جایی برای بیگانگی با بازداشتگاه، با "کراک"، با " اِن ای"، با " آفتابه" ای که دور گردنتان بیندازند، با " ایرانشهر"‌ی که طناب شود دور گردنتان تاب بخورد و قهوه کلبی مسلک‌های الکی‌خوش طبقه متوسطی که ما باشیم را کوفتمان کند.... دنبال جایی برای غریبگی می‌گشتید.. جایی که کسی نداند که شما هیچ اصالت کثافت خانوادگی ندارید... جایی که گذشته‌تان را در آن گم و گور کنید و از آدم‌هایی که هیچ‌کاری جز به یاد آوردن نمی‌کنند، فرار کنید... آدم‌هایی که با نگاهشان، با نگاه نکردنشان، با ترحمشان، با قلمشان، با زندگیشان، با ماشین‌هایشان، با لبخندشان، با راه رفتنشان، مدام همه‌چیز را به خاطر شما می آوردند... خواستید جایی باشید که بتوان در آن حافظه لعنتی را که پر شده است از اسپم و ویروس و کثافت و خون، ریز ریز کنید و خودتان در فراموشی خودتان، فراموش شوید...
شاید سرنوشتتان را نگاهی رقم زد که روزی به چشمان دو ساله کودکی کردید که قدش نمی‌رسید از افق، آسمان دودگرفته شهرش را ببیند. شاید سرنوشت کودکان شما را تردیدی رقم زد که "شاید گریزی از سرنوشت پدرانمان باشد".
می‌خواستید مهاجر رویاهای خود باقی بمانید و پناهنده شوید به افق‌های دور پشت کوه‌های صعب العبور همین واقعیت یخ‌زده... می‌خواستید از اول شروع کنید... می‌خواستید به تمام‌شدن ایمان نیاورید... می‌خواستید هات‌برد هنوز جمع‌نشده خانه‌تان را باور کنید را که در چشم‌هایتان فرو می‌رفت باور کنید... می‌خواستید باور کنید که این تصاویر، این آدم‌ها و این سواحل، نه نمایش جهانی یکسر نمایشی و پوچ، که پاداش انسان‌هایی است که حتی گیرنده‌های رویایشان را نیز با آنتن‌های روی پشت بامشان جمع کرده‌اند.
ای دورماندگان جزیره آبی، مشتاقان مهجور، مهجوران مشتاق، بی سوادهایی که هیچوقت نخواستید هیچ چیز از "رئال پلتیک"، " پوزیتیویسم"، "واحدهای دولت-ملت" و " جهان آزاد آزاد" بفهمید و هیچ‌کس برایتان از " جهان پسااستعماری" و " نظریه مرکز-پیرامون" چیزی نگفت. ای مانده‌گان در "همه دریاست ما را آشیانه" اول راهنمایی و ای بیگانه‌مانده‌گان با قطعیت پوفیوز "حسابان" و "دیفرانسیل"...
اقیانوسی که شما را با تمام آرزوها و رویاهایتان بلعید، چیزهایی را می‌دانست که شما چند ماه بعد، چند سال بعد، چند هفته بعد، آرام آرام می‌فهمیدید و دردش از آن چند ثانیه خفگی در آب‌های اقیانوس بیشتر نبود. اقیانوس می‌دانست که "جهان آزاد" در قرن بیست و یکم، محدودیت‌های اداری خودش را دارد. مثلا آدم‌ها نه اندازه سلاح‌ها هستند و نه کاربرد آن‌ها را دارند که بتوانند بی‌مرز و بی‌گمرکی از این سو به آن سوی جهان رهسپار شوند و از "جهان آزاد" حراست کنند. می‌دانست در "جهانی" ترین دوران سرمایه و کالا، سرنوشت انسان‌ها را پاسپورتی رقم می‌زند که اسراییل و آمریکا عیار و استانداردش را مشخص می‌کنند. اقیانوس می‌دانست که این جهان به نفت ایران بیشتر علاقه نشان خواهد داد تا یک ایرانی که هنوز رویاهای کوچکی را در جایی از تنش، روحش یا نگاهش پنهان کرده است... اقیانوس رازهایی از این جهان را می‌داند که می نمی‌خواهیم بدانیم...
Alborz Zahedi
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

behro_dana
پست: 4
تاریخ عضویت: یک شنبه 9 تیر 1392, 7:31 am

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط behro_dana » جمعه 4 مرداد 1392, 8:51 am

با دیدن این عکسها امروز یک دل سیر گریستم.
کاش حکومت تغییر رفتار میداد تا نیاز نباشد برای رسیدن حداقل آزادی این جگرگوشه های مادران در آبهای غربت راهی دیار باقی شوند.
کاش مسئولان مملکت این عکسها رو میدیدند و از خود می پرسیدن مگر مردم چه میخواهند؟
و یک سوال کوتاه از حکومت گران که آخر چرا؟
این همه کشور و مردمانش در صلح و دوستی و آرامش زندگی میکنند و چرا سرنوشت فرزندان ملت ما این است؟......
تو را به هر عزیزی که می پرستید ، کمی هم فکر کنید به آنچه میکنید.....

mohamad zab
پست: 641
تاریخ عضویت: دو شنبه 7 اسفند 1391, 10:33 am
محل اقامت: طهران
تماس:

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط mohamad zab » جمعه 4 مرداد 1392, 9:20 am

behro_dana نوشته شده:با دیدن این عکسها امروز یک دل سیر گریستم.
کاش حکومت تغییر رفتار میداد تا نیاز نباشد برای رسیدن حداقل آزادی این جگرگوشه های مادران در آبهای غربت راهی دیار باقی شوند.
کاش مسئولان مملکت این عکسها رو میدیدند و از خود می پرسیدن مگر مردم چه میخواهند؟
و یک سوال کوتاه از حکومت گران که آخر چرا؟
این همه کشور و مردمانش در صلح و دوستی و آرامش زندگی میکنند و چرا سرنوشت فرزندان ملت ما این است؟......
تو را به هر عزیزی که می پرستید ، کمی هم فکر کنید به آنچه میکنید.....
LIIIIIIIKE
طرفدارای عمر و عثمان به شیخای ما میگن شیخای حامی تروریست
تقریبا همه دنیا این مسئله رو با گوشتو پوست کاملا درک کردن
بالاخره روزی میرسه این سانسور جواب نده و مردم یه فکری بکنن و صورت مسئله رو با مهاجرت پاک نکنن .
حقوق بشر !!!!
ازادی!!!
مهاجرت!!!
ویزا !!!
چاوشی!!
پناهندگی دات کام!!!
اون طفلی؟؟؟؟؟؟!
از دوستان فروم یا بقول Elvis 56 فاروم معذرت میخوام بخاطر فحش کاری انجام شده با یه ابله زبون نفهم که مشخص شد هیچ چی تو چنته نداره .اگه از پستای کسی ناراحت هستین یا رو اعصابتونه راحت رو اسمش کلیک کنید و به لیست دشمنان اضافه کنید دیگه هیچ پستی از اون نمیبینید
من ars2رو به لیست دشمنام اضافه کردم :-()

pagan
پست: 298
تاریخ عضویت: سه شنبه 5 دی 1391, 1:58 pm

پست توسط pagan » سه شنبه 8 مرداد 1392, 10:47 am

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-
-
تصویر

غرق دریا می‌‌شوم تا شاید آزادم کند
یاوری آید در این دریا مرا شادم کند
زورقی بشکسته از شهر و دیارم دور دور
کیست آن‌ آزاده‌ای ؟ گوشی به فریادم کند
داد خواهم از جهان ،آید کسی‌ بهر خدا
حق انسانیتم را داده و یادم کند ؟
امیر سعیدی
**************************
مینا خانی
مهاجرت جان می گیرد؛ تبعید جان می گیرد؛ قایقی که به سمت استرالیا می رفت انگار که به سمت زندگی بهتر در دریا واژگون شد و ۹ امسافر ایرانی؛ عراقی؛ چه می دانیم دیگر کجایی جانِ نیمه شان در راه پا گذاشتن به اول راه این مسیر جان گیر باختند! در میان کشته شدگان پسری ۱۸ ماهه بود و زنی حامله!…….به همین راحتی…یک پسر جوان از اهالی قایق می گوید مادرش دو ساعتی را روی یک تکه چوب در دریا گذرانده و تحمل کرده ولی بالاخره سکته کرده و جان داده!…تبریک به تمام مخالفان سیاست های نرم تر برای پذیرش مهاجران!…استیصال گاهی فقط یک کلمه است مستصل از بازگویی حسی که نامش «این» باشد
*************************
نه آبت پذیرفت
نه خاک
چیزی در نگاهت
شاید
اما
نه
بی گمان
ویترین نشینهای جهان پیر را
عرق شرم بر پیشانی می آورد
و پریان دریایی را
رونق بازار میشکست
ویا شایدکافری های زلف کافرت
رخنه در ایمان نرخدایان میکرد

نه آبت پذیرفت
نه خاک

*
خانه ای،
دستانی که گیسوانت را ببافند،
یک باغچه
و درگاهی که هر نیمروز
روبه روی هیاهوی از مدرسه به خانه بازگشتنت باز میشود،
چه رویاهای ممنوعی!!!!

*
غریق غیر قانونی جهان
در سفر جدیدت
هشدار
اثر انگشتانت را
پلیسهای آسمان نشین
برندارند!

احسان حقیقی(پاتوره)
2013/7/24
سلیمانیه
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

pagan
پست: 298
تاریخ عضویت: سه شنبه 5 دی 1391, 1:58 pm

پست توسط pagan » سه شنبه 8 مرداد 1392, 10:49 am

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-
-
تصویر
این عکس منو برد به ۴ سال پیش
نزدیک به ۴ سال پیش بود که یک قایق بادی خریدم بهشون گفتم اصلا نگران نباشد من راه رو بلدم اولش ۴ نفر بودیم یک شب رفتیم منطقه رو خوب شناسایی کنیم یکی از بچه ها دریای طوفانی در شب رو دید و گفت از این دریا رد شدن کار ما نیست من نیستم و برگشت.
از اهالی با اون یک کم ترکی که بلد بودم درباره مسیر یونان تحقیق کردم درنهایت جمع بندی نهایی رو کردیم و شبونه راهی جنگل شدیم پس از چند ساعت پیاده روی پر التهاب که در مسیر پادگان مرزی ترکیه بود به نقطه مورد نظر رسیدیم تا ساعت ۲ شب منتظر شدیم تا گشتی های یونان و ترکیه برن بعد قایق رو بندازیم تو آب، خلاصه قایق بادی رو در آوردیم و شروع کردیم به باد زدن وقتی انداختیم تو آب دیدیم کفش سوراخ شده و بادش خالی میشه در آن تاریکی با توسل به حس لامسه قسمت سوراخ قایق رو پیدا کرده پنچریش رو گرفتیم و ساعت ۳ قایق رو انداختیم تو آب.
اولش پارو زدنی فقط دور خودمون میچرخیدیم تا اینکه تونستیم از ساحل دور شیم رسیدیم به وسط های راه که هوا خراب شد قایق بادی ما هم با موج های سنگین چند متری بالا پایین میشد در اون لحظات هر ۳ نفر مرگ رو جلوی چشامون می دیدیم ولی گفته بودیم به قیمت جونمون هم که شده باید از این مسیر رد شیم چراکه به قدری از ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلای زده شده بودیم که از مرگ هراسی نداشتیم.
اگر امروز به ۴ سال پیش برمیگشتم باز هم همون راه رو میومدم چراکه مرگ رو به بردگی برای جمهوری اسلای ترجیح میدم!
*******************
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

pagan
پست: 298
تاریخ عضویت: سه شنبه 5 دی 1391, 1:58 pm

پست توسط pagan » سه شنبه 8 مرداد 1392, 10:51 am

___________________________________________________________________________________
________________________________________________________________________________
-
-
تصویر
جان هائی که بر آب های استرالیا رها می شوند
نامش فاطمه است ، از نجات یافتگان قایق پناهجویانی که قصد آمدن به استرالیا را داشته اند. چشمانش خسته است ، آن قدر که نمی تواند بخوابد . با مادرش سوار بر قایق شده بودند تا به سرزمین آروزهایشان برسند، سرزمینی که برای رسیدن به آن جانشان را تسلیم امواج خروشان دریا کرده اند تا رویاهایشان ، تصویرهایشان از کشور ی به نام استرالیا به حقیقت بیوندد. حالا فاطمه بعد از شش ساعت جدال با مرگ میان آبهای خروشان پیش از رسیدن به این سرزمین به دوردستها چشم دوخته است. مادرش در یکی از بیمارستان ها ی محلی است ، کسی خبری از او ندارد . فاطمه تنها ست ، دستهایش را گذاشته تا شاید کمی ، جایی دور از این کابو س ها خوابش ببرد. اما جایی که او نگاه می کند نه امیدی است نه آرزویی . تنها کابوس رهایی از تخته شکسته های قایقی که شیرینی های کودکی اش را برهم زده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن : این تصویر امروز در صدر اخبار ملی استرالیا بود. این روزها اخبار استرالیا پر شده است از تصاویر و مصاحبه های گاه به گا ه ایرانیان که تعداد پناهجوهای ایرانی نسبت به گذشته افزایش یافته است. هنوز نفهمیده ام که چه تصویری از استرالیا این تعداد ایرانی را بر آن داشته تا جان خود و فرزندانشان را در آبهای مواج به خطر بیندازند . در همین اخبار خبر مرگ یاسمین سه ساله از غرق شدگان پناهجوها نیز ازهمه دردناک تر است.
برگرفته از فیسبوک آزاده دواچی
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

ares2
پست: 206
تاریخ عضویت: دو شنبه 6 خرداد 1392, 7:13 am

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط ares2 » سه شنبه 8 مرداد 1392, 11:00 am

آقا با اینکه سر یه بابایی به بنده توهین کردی.. اما سر این مطالبی که پست کردی واقعاْ درود به شرفت.. من یکی که حالم بد گرفته شد. حرفیم ندارم. چون چیزی بگم میگن میترسی بیان جات رو تنگ کنن.. اما به خداوندیه خدا قسم که من یکی هیچ وقت به تنگ شدن جا فکر هم نکردم و نمیکنم. چون اصلاْ باورم نمیشه که تو این کشور ۱۰ میلیون ایرانی هم بیاد کسی جای کسی رو تنگ کنه...
طبق قانون تصویب شده در ۱۹ جولای ۲۰۱۳ هر پناهجویی که سعی کند از طریق دریا و با قایق خود را به استرالیا برساند به گینه فرستاده میشود و به هیج وجه حتی بعد از پذیرش درخواست پناهندگییش به استرالیا بازگردانده نخواهد شد.گینه یکی از فقیرترین کشورهای دنیاست که زندگی در آن چیزی شبیه به کابوس است.مراقب تبلیغ یه سری شیاد باشید.این ها قاچاقبر و رابط قاچاقبر هستن که از ترقیب شما به رفتن سود میکنند. نمونش (کاربر: Mohammad Zab) و با آی دی های دیگشون هم به سراغتون میان برای فرستادن شما به استرالیا (گینه)

pagan
پست: 298
تاریخ عضویت: سه شنبه 5 دی 1391, 1:58 pm

پست توسط pagan » سه شنبه 8 مرداد 1392, 11:18 am

ares2 نوشته شده:آقا با اینکه سر یه بابایی به بنده توهین کردی.. اما سر این مطالبی که پست کردی واقعاْ درود به شرفت.. من یکی که حالم بد گرفته شد. حرفیم ندارم. چون چیزی بگم میگن میترسی بیان جات رو تنگ کنن.. اما به خداوندیه خدا قسم که من یکی هیچ وقت به تنگ شدن جا فکر هم نکردم و نمیکنم. چون اصلاْ باورم نمیشه که تو این کشور ۱۰ میلیون ایرانی هم بیاد کسی جای کسی رو تنگ کنه...
من قصد توهین به کسی رو نداشتم، به یاد هم ندارم حداقل اینجا به کسی توهین کرده باشم فقط جواب دادم، هویت ما توی این سایت و برای بچه های این سایت مشخصه، اگر باعث آزرده خاطر شدن کسی اینجا شدم از همه و از شما عذرخواهی می کنم، لطف کنید این بحثها رو کنار بزارید از محمد و رونیکا هم همین تقاضا رو دارم، اینجا قبل از هر چیز همه ما دوستیم و همزبان و هموطن،
نه قاچاقبریم نه منفعتی داریم فقط داریم کمک می کنیم به هم، همین
خیلیا از همین جا رفتن الآن به مقصدشون رسیدن خیلیا هم منتظریم تا خبری ازشون برسه، همه اینجا دوست و رفیقیم
موفق باشی رفیق
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

pagan
پست: 298
تاریخ عضویت: سه شنبه 5 دی 1391, 1:58 pm

پست توسط pagan » سه شنبه 8 مرداد 1392, 5:58 pm

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-
-
آغاز یک پایان(1)
جولای 13th, 2013
خبر دیروز کوتاه بود اما دامنه بلندی دارد. یک کشتی دیگر پناهجویان در کناره جزیره کریسمس غرق شده و 8 نفر از مسافران آن غرق شده اند که حداقل یک کودک هم در بین آنها بوده است. این کشتی دومین کشتی در هفته گذشته بوده که سعی میکند به طور غیر قانونی خود را به استرالیا برساند و اکثر مسافران آن به ترتیب ایرانی ، پاکستانی و افغان بوده اند. در حالی که ملاله یوسف زی دختر نوجوان پاکستانی که زاده و بزرگ شده نا امن ترین نقطه شناخته شده در کره زمین یعنی دره سوات در مرز افغانستان و پاکستان ، در صحن سازمان ملل متحد در حال سخنرانی برای رهبران جهان بود و خواستار تغییر معادلات جهانی در پایان جنگ و گسترش صلح و آموزش برای کودکان در جهان بود کودکی از سرزمین پدری من ایران ، قلمرو کوروش کبیر ، اولین نگارنده منشور حقوق بشر در دنیا در آبهای نا آرام اقانوس هند ریه های کوچکش پر از آب شد و قربانی سلطه طلبیهای حاکمان امروز وطن و حماقت پدر و مادرش شد.

بعد از مدتها تصمیم گرفتم داستان مهاجرت غیر قانونی یکی از دوستان را برایتان بازگو کنم تا شاید اندکی در منصرف کردن کسانی که هنوز به این راه های چاره اعتقاد دارند تاثیر داشته باشد.
تصویر
صبح زوده و هوا هنوز تاریک که به فرودگاه امام میرسم. حواسم رو جمع میکنم تا همه چیز رو خوب نگاه کنم. مادرم میگه دیگه چشمه اشکش خشک شده اما هنوز میشه یه خیسیه کهنه رو تو چشاش دید. موهاش ژولیده و در همه. مثل روزایی که تو کوچه ها گم میشدم. مثل روزایی که بعد از سه روز از اوین بهش زنگ زدن که یه وثیقه بیارین بچه تون رو تا روز دادگاه ببرین. اون روز هم قیافش همینطوری بود. دم در زندان که وایستاده بود از دور ترس رو تو چشماش میدیدم. اون روز هم چشماش همین خیسی کهنه رو داشت.

چند تا نفس عمیق میکشم که مطمئن بشم بوی هوای صبحهای زود تهران تا مدتها توی ریه هام میمونه. آخرین بسته سیگار رو مچاله میکنم و میندازم تو سطل آشغال دم در ورودی ترمینال خروجی و به خودم میگم از امروز میخوام یه آدم دیگه بشم. میخوام آینده رو به دست خودم بگیرم.

برادرم مادرم رو میبره یه کناری و باهاش حرف میزنه. بعد دوباره بر میگردن و آخرین خداحافظی.

هواپیما که اوج میگیره به سمت دبی کم کم داره باورم میشه تنهای تنهام. خودم هستم و یه آینده نا مفهوم و گنگ.تازه بیست سالم تموم شده. با یه دوران نوجوانی پر از سرخوردگی و آینده مغشوش. پر از آرزوهای بزرگ و آینده ای که تصمیم گرفتم خودم به دستش بگیرم.

دبی فقط دو ساعت معطلی دارم و خودم رو سریع به پرواز دوم که مستقیم به جاکارتا میره میرسونم. تمام زرق و برق فرودگاه دبی و آدمهای عجیب و غریبش ظرف چند دقیقه از جلوی چشمام میگذره. یه آدم با ریش انبوه و یه لباس دشداشه مانند که پاکستانی به نظرم میاد خودشو به من میرسونه و به انگلیسی یه چیزی ازم میپرسه و من تازه میفهمم زبانم اونقدرها که فکر میکردم خوب نیست.

یاد حرف دوستام میفتادم که میگفتند تو که زبانت خوبه ! پات برسه اونجا رو هوا میبرنت. پاکستانیه که من اگه تو خیابونای تهران میدیدمش یه پونصد تومنی کف دستش میذاشتم دوباره سوالشو تکرار کرد و وقتی دید من دارم هاج و واج نگاش میکنم یه نگاه تحقیر آمیز کرد و رفت. اینجا اولین بار بود که فکر کردم ممکنه آینده ام فقط و فقط دست خودم نباشه و مولفه های دیگه ای هم این وسط تو راه رسیدن به آرزوهام تاثیرداشته باشن.

تمام راه 8 ساعته تا رسیدن به فرودگاه جاکارتا رو فکر و خیال میکردم و داشتم برای آینده رویا پردازی میکردم. خودم رو توی یه خونه بزرگ و سرسبز تصور میکردم که یه حیاط چمنکاری شده بزرگ داره و بچه ها توی تراس بزرگش دارن بازی میکنن و هوا تمیزه و آسمون آبی.بعد که خوب دقت میکنم میبینم به طرز عجیبی شبیه خونه قبلی خاله مهشید اینا تو مهرشهر کرجه خونه ای که وقتی بچه بودیم هرگز فکر نمیکردیم یه روزی خراب بشه و جاش یه برج چندطبقه جا خوش کنه ! یکی از تو خونه با لهجه انگلیسی عجیبی صدام میکنه. چند بار صدام میکنه. “اکسکیوز می سر ؟ اکسکیوزمی سر ؟” یه دفعه از خواب میپرم و مهماندار هواپیما رو میبینم که به کمربند اشاره میکنه و بهم حال میکنه که هواپیما در حال نشستنه و باید صندلی رو به حالت عادی برگردونم.

صف مسافران قبل از ورود به باجه صدور ویزا یه کم طولانیه اما برخورد مامورای اندونزی مهربون و با احترامه. یهو یاد پلیس های خودمون میفتم و برخوردشون با مردم تو خیابون. حتی آخرین روز خروج از ایران هم صابونشون به تن من خورد و تو فرودگاه امام بعد از کلی بازرسی بدنی و در آوردن جد و آبادم با تحقیر و توهین گفتن دلشون واسه پدر و مادرم میسوزه که دارن بچه مجردشون رو با دست خودشون میفرستن مرکز فسق و فساد یا همون اندونزی و نهایت فکر اونها این بود که من میخوام یه چند روزی برم و تفریح کنم و برگردم و تمام سعی شون رو کردن که از همین ابتدای این عشق و حال یه ضد حال اساسی بهم بزنن بلکه این عشق و حال رو زهر مارم کنن ، غافل از اینکه این تازه اول سفر من خواهد بود ! سفری که برای فرار از نگاه همین پاسداران حریم امنیت ملت ایران آغاز شده.

رفتار با احترام مامورای اندونزی وقتی فهمیدن که من و چند نفر دیگه ایرانی هستیم یه دفعه صد و هشتاد درجه عوض شد و یه دفعه ما رو از وسط جمعیت بیرون کشیدن و به زور و با بی احترامی ما رو به اتاقی هل دادن و گفتن که ممکنه بازرسی ازمون چند ساعت طول بکشه. همه مسافرا که رفتن اومدن سراغمون. با نگاهی از جنس همون نگاه شماطت بار پاسداران وطنی. این بار با یک چاشنی تلخ و گزنده خصومت و انتقام. گفتند که خوب میدونن که هدف ما از اومدن به اندونزی چیه و مقصدمون رو بهتر از خودمون بلدن و اینکه دز روز دهها نفر مثل ما رو مثل آب خوردن دیپورت میکنن و بهتره همین الان با دست خودمون یه برگه ای که جلومون گذاشتن رو امضا کنیم و برگردیم همون جهنمی که ازش اومدیم ! از قبل شنیده بودم که همین اول باید یه هزار دلاری بذارم کف دست این سربازان گمنام امام زمان اندونزی اما سعی کردم خودم رو جمع م جور کنم و با اعلام اینکه توریست هستم و یه هفته ای هم بر میگردم خودم رو تو کوچه علی چپ گم و گور کنم. بقیه بچه ها نفری هزار دلار دادن و من بدون دادن یک قرون به سمت باجه صدور ویزا رفتم و با خودم گفتم دیدی ! من میدونستم وقتی زبانم خوب باشه کارم همه جا راه میفته ! یاد روزی افتادم که با سارا تو پارک ملت گیر یه بسیجی افتاده بودیم که اصرار داشت با بیسیم با مرکز تماس بگیره و من آخرش قانعش کردم که ما نیتمون خیره و با گرفتن گردنبد سارا نیت خیر ما رو باور کرده بود و رفته بود. فکر کردم که خیلی هم خوب ! تجربه های زندگی تو ایران چقدر به دردم خواهند خورد تو این راهی که شروع کردم ! بعد بادی به غبغب انداختم و گفتم کسی که بیست سال ایران زندگی کرده باشه از هیچی نمیترسه و همه مشکلات رو حل میکنه ! مامور باجه صدور ویزا وقتی داشت مهر ورود رو تو پاسپورتم میزد یه لبخند ناجوری تحویلم داد که دندون طلاش از پشت چهره سوخته و سبیلهای مشکی تیره اش معلوم شد و راستش من یه کم ترسیدم اما نمیدونم چرا !

سوار تاکسی شدم و به راننده تاکسی گفتم یه راست بره به محله ”ساشیوارا(اسم تخیلی است)” که مرکز قاچاق آدم در اندونزی ست. از جاده فرودگاه که وارد اتوبان شدیم تازه دیدم از دم فرودگاه یه ماشین پلیس دنبالمونه و با اشاره به راننده گفت که بزنه کنار. بعد اومد نشست تو ماشین و به راننده با عصبانیتی که به نظر نمی آمد ساختگی باشه همراه با فریاد گفت که بره به اداره پلیس و بهم گفت که حداقل دو سال باید تو زندان باشم اگه ثابت بشه که میخواستم قاچاقی برم استرالیا و تا زمان دادگاهم بشه باید چند ماهی تو زندان بمونم. اولش باورم نمیشد اما وقتی ترس و دستپاچگی راننده تاکسی رو موقع دور زدن دیدم فهمیدم قضیه جدی ست ! بعد گفتم کاش همان اول هزار دلار رو داده بودم و خلاص ! بعد خواستم دستم رو به جیبم ببرم و همین کار رو الان بکنم اما وقتی تحکم و عصبانیت مامور پلیس رو دیدم از ترس لال شدم . فکر کردم این یکی از آن پلیسهای سالم و شریف است که تنها به فکر وظایفش است ! چقدر از این پلیسهای وظیفه شناس بدم می اومد. ایران هم همین داستان رو داشتم ! اصلا آدم تو یک مملکت بی قانون وقتی گیر آدم قانون مدار میفتد مغزش هنگ میکند که چه کار باید بکند !

خودم رو وسط زندانهای اندونزی با اون هوای شرجی و گرم و دیوارهای کثیف و بدبو میدیدم و مجرمان خطرناک.دلم رو به دریا زدم و ده تا اسکناس تا نخورده صد دلاری از پاکت در آوردم و به پلیس نشون دادم. اخمهایش رو در هم کشید و به راننده گفت که نگه دارد. آب دهانم خشک شده بود و ترس تمام وجودم رو گرفته بود. با خودم گفتم حتما در این میانه اتفاق بدتری خواهد افتاد. اما پلیس پول رو در جیبش گذاشت و بعد از کلی نصیحت گفت که از این سفر صرفنظر کنم و اینکه جوان هستم و این راه راه درستی برای مسافرت نیست. من هم بهش قول دادم که پشیمون شده ام و بر خواهم گشت. موقع خداحافظی باهام دست داد و یه لبخند مهربانانه تحویل داد و من تازه متوجه دندان طلای آقای پلیس شدم و اینکه این پلیس وظیفه شناس همان مامور مهاجرت فرودگاه بوده. تازه دارم میفهمم آینده ای که با تمام وجود میخواستم خودم به دستش بگیرم شدیدا تحت تاثیر مسایل دیگه ای ست که شاید عقل بیست ساله من فرصتی برای فکر کردن به آنها تا امروز نداشته است.

ادامه دارد …
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

pagan
پست: 298
تاریخ عضویت: سه شنبه 5 دی 1391, 1:58 pm

پست توسط pagan » سه شنبه 8 مرداد 1392, 6:01 pm

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-
-
آغاز یک پایان(2)
جولای 19th, 2013
محله ساشیوارا یه جای بدبو و بد منظره مثل حلبی آبادهای خودمونه. یه مشت پول مچاله شده اندونزیایی به راننده تاکسی میدم.حتی بیشتر از کرایه ای که باید میدادم. دارم فکر میکنم یه مشت پول خرد اندونزیایی در طول ده سال آینده به هیچ دردیم نخواهد خورد !
بچه های پا برهنه و کثیف تو کوچه های خاکی دنبال هم میدوئن. یه دفعه پسر بچه از بین بچه ها وا میسته وسط کوچه و زل میزنه به من در حالی که با یه دستش دماغشو بررسی میکنه با دست دیگه به یه خونه اشاره میکنه !
منم دستمو براش تکون میدم و گوشی تلفن رو از جیبم در میارم و شماره ای که روی دستم و همه کاغذهای دور و برم نوشتم رو روی صفحه گوشی وارد میکنم. احساس میکنم کسی که گوشی تلفن رو بر خواهد داشت منجی من از این دنیای خود ساخته بیست ساله است. کسی که با گرفتن یه پولی – نه خیلی زیاد- به همه رویاهام جامه عمل میپوشونه. شماره رو از یکی از دوستام تو ایران گرفته بودم. البته اونم از یکی از دوستاش گرفته بود که سه ماه پیش به قصد رفتن به استرالیا عازم همین سفر شده بود و تا امروز کسی از سرنوشتش خبر نداشت. هر چند مادرش هنوز فکر میکرد که دیر نشده و هر لحظه ممکنه یه خبری از پسرش برسه اما همین بی خبری باعث شده بود که دوستم از رفتن منصرف بشه اما من برام مهم نبود که چه سرنوشتی در انتظارمه. با خودم میگفتم من حاضرم حتی تو یه جزیره دور افتاده وسط اقیانوس زندگی کنم و روزا نارگیل بخورم و شبا ماهی کباب شده اما هر روز با این مردم طاعون زده رو در رو نباشم !
تصویر
تلفن چند تا زنگ میخوره و قطع میشه. اولش فکر میکردم زرنگی کردم که تو ایران به رابطهاشون پول ندادم و آمدم سر چشمه رو پیدا کردم اما حالا یه دفعه به این فکر افتادم که اگه طرف رو پیدا نکنم چی ؟ با چه رویی برگردم ؟ کجا برگردم ؟ تو همین فکر ها بودم که یه مرد که تنها لباسش یه لنگ کثیف و پاره پوره بود از همون خونه ای که پسرک اشاره میکرد بیرون آمد.

به انگلیسی دست و پا شکسته ای بهم حالی کرد که الان بهش زنگ زدم و اون همون آدمیه که دنبالش میگردم. از یه طرف خوشحال بودم که طرف رو پیدا کردم و از طرفی فکر کردم از کجا معلوم که این بابا همون باشه ! بهش حالی کردم که دنبال رفتن هستم و اینکه شماره اش رو از کجا آوردم. اصلا نمیترسید. از دیدن اعتماد به نفسش من هم خیالم یه کم جمع شد. گفت که پول رو اول میخواد و من مونده بودم که باید چی کار کنم. با دست عدد 8 رو نشون داد. فکر کنم منظورش هشت هزار دلار بود اما من هفت هزار تا بیشتر نداشتم و بهش حالی کردم که هزار تاشو تو فرودگاه از دستم در آوردن. گفت هر چی داری همین الان بده به من و شماره تلفنت و آدرس محل اقامتت رو بده. گفتم زمان حرکت ؟ گفت سه روز دیگه یه ماشین میاد دنبالت. با ترس و لرز تمام پول و آدرس هتلی که تو شهر از قبل رزرو کرده بودم رو دادم. طرف در کمتر از پنج ثانیه محو شد و من حتی نفهمیدم تو کدوم خونه رفت. من موندم و پولی که داده بودم رفته بود و قولی بر روی باد هوا از یه ناخدای پیر دیروز و قاچاقچی انسان امروز. وقتی پای کار خلاف در میونه شما از کسی انتظار ندارید که در ازای پولی که میپردازید رسیدی دریافت کنید ! اما هر چقدر که به شب نزدیکتر میشدیم احساس استرس من بیشتر میشد و اینکه سرنوشت اون پول بی زبون تو اون خرابه های ساشیوارا چی خواهد شد ! با خودم گفتم خوب سه روز فرصت دارم که شهر رو بگردم و راجع به آینده فکر کنم. به هتل برگشتم و دوش گرفتم. مهمان خانه ای که در آن اقامت داشتم هتلی ارزان قیمت در گوشه شهر بود و بیشتر محلی برای رفت و آمد آدمهایی عجیب و غریب. از هتل که خارج شدم تلفن دو بار زنگ خورد. شماره ای محلی بود. با تردید جواب دادم. صدای خش دار پشت گوشی آشنا بود. تقریبا مطمئن شدم که صدای ناخداست که سعی داشت به من بفهماند به جای سه روز دیگر باید فردا شب حاضر باشم و چون پلیس بو برده و چند قایق دیگر را دستگیر کرده اند برنامه عوض شده و باید زودتر حرکت کنیم و سریع تلفن رو قطع کرد.

گیج شده بودم. با خودم گفتم بهتر. حداقل زودتر به رویاهام میرسم. چند تا خیابون شلوغ رو پیاده گز کردم. با اینکه از این همه شلوغی و کثیفی حالم به هم میخورد اما یه چیزی ته دلم از دیدن این بدبختی های مردم خوشحال بود. اینکه من تا چند وقت دیگه عضوی از دنیای متمدن خواهم بود و همه این آدمها به موقعیت من غبظه خواهند خورد.

شب خسته به هتل برگشتم و روی تخت ولو شدم. هنوز توی خواب و بیداری داشتم برای آینده نقشه میکشیدم که دیدم در اتاق رو میزنن و یه دفعه در باز شد و ناخدا با عجله بدون اینکه منتظر جواب دادن من بشه در رو باز کرد و وارد شد !

ادامه دارد …
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

pagan
پست: 298
تاریخ عضویت: سه شنبه 5 دی 1391, 1:58 pm

پست توسط pagan » سه شنبه 8 مرداد 1392, 6:03 pm

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-
-
آغاز یک پایان (3)
جولای 27th, 2013
ناخدا با داد و قال به وسایل پخش و پلا شدم کف اتاق اشاره میکرد و با مخلوطی از اندونزیایی و انگلیسی و با عصبانیت سعی داشت حالیم کنه که چرا حاضر نیستم و اینکه ماشین پایین منتظره ! ساعت رو نگاه کردم و دیدم ساعت دوازده شبه ! اما مگه قرار نبود فردا حرکت کنیم ؟! وقتی برای پرسیدن نیست و با سرعت وسایل رو جمع میکنم که چمدون رو با خودم بر دارم ! یه دفعه نا خدا با تمام وجود مثل احمقها نگاهم میکنه که یعنی این دو تا چمدون رو کجا میاری با خودت ؟!!! من تازه یادم میفته که قرارمون این بود که هیچ ساک یا چمدونی همراه خودمون نیاریم تا جای بیشتری برای سوا ر کردن آدمها روی قایق باشه. وسایل رو همونجوری گوشه کمد میذارمو و با هتل تسویه حساب میکنم. ناخدا به زبان محلی یه چیزی به نگهبان هتل میگه و با هم از در خارج میشیم.
تصویر
ماشینی که قراره ما رو به محل لنگر انداختن کشتی ببره یه ون تویوتای قدیمی قراضه ست که طبق صندیها ظرفیتش 7 نفر به جز رانندست اما من نفر پانزدهم هستم که سوار میشم و خدا خدا میکنم که نفر آخر باشم. به آدمهای داخل ون که نگاه میکنم کمی دلم آرام میگیره. تقریبا 8 نفر ایرانی اند و دو نفر خانم ایرانی هم بین جمعیت هستند. سر صحبت را باز میکنم که یخهای رابطه بشکند اما جوابها سرد و دو کلمه ای ست. دلیلش هم تقریبا مشخص است. پانزده نفر در کنار مشتی پناهجوی افغانی و پاکستانی و سریلانکایی در یک جعبه آهنی مچاله شده ایم و برایمان زور دارد که این همه توهین را از لحظه حرکت تا این لحظه تحمل کرده ایم. هوای گرم و شرجی اندونزی بوی آدمهای داخل ون را تشدید میکند. دخترک کناری حالش بد میشود و همانجا استفراغ میکند اما کسی به روی خودش نمیاورد. راننده زیر لب به زبان محلی غرغر میکند اما حتی زحمت ایستادن را هم به خودش نمیدهد. در راه مدام با تلفن حرف میزند و ظاهرا وضعیت جاده و گشتهای پلیس را با رانندگان دیگر چک میکند. از ماشین های دیگری که قرار است به قایق ما ملحق شوند دو ون را پلیس دستگیر کرده اند. ناخدا خبر را که به من میدهد بقیه ایرانی ها با تعجب از من میپرسند چی گفت ؟ چی شده ؟

چهارده ساعت با همان شرایط در راه بودبم. یعنی فرض کنید سوار صندوق عقب یک پیکان پنجاه و هفت شده اید و تا بندر عباس حتی حق رفتن دستشویی را ندارید. به نظرم عجیب نبود دیدن آدمهایی بالغ که بعد از چهارده ساعت که پیاده شدند با ترس و عجله دنبال جایی برای عوض کردن لباسشان بودند.

شب بود و در عرض چند دقیه ده ها ماشین ون در یک نقطه دور افتاده کنار دریا کنار هم ایستاده . هرگز تصورش را نمیکردم که روزی این همه ایرانی را در این سطح از استیصال در جایی ببینم. نوزادی در بین جمعیت مدام جیغ میزند و محلی های اندونزی با دعوا و فریاد به پدر و مادر ایرانی اش حالی میکنند که اگر قرار باشد این بچه باعث ریختن پلیس به منطقه شود همان جا بچه را به آب خواهند انداخت. جالب تر اینست که کسی به خودش حق اعتراض نمیدهد. همگی مان برده هایی رام در دستان نجاتگر و بی رحم عده ای هستیم که زندگی مان را مایه قمارشان کرده ایم.

آرام و بی صدا سوار قایق میشویم ، اول تصور میکنم این قایقی ست که ما را به کشتی اصلی میبرد و حالا اگر پنجاه نفری هم اضافه سوار آن شوند میشود این چند دقیقه را تحمل کرد. نود و هشت نفر بی صدا سوار بر قایقی میشویم که نه سرپناهی دارد و نه هیچ وسیله ای برای نجات. قایق آرام حرکت را آغاز میکند. نیم ساعت که میگذرد پچ پچ ها شروع میشود.” پس کی به قایق اصلی میرسیم ؟!” یکی از بین جمعیت میگوید ” کدام قایق اصلی بچه خوشگل ؟ همینه که هست.اگه میخواین کارا درست پیش بره تا استرالیا باید همینجوری آروم بشینید” باور کردنش سخته اما اینکه چند روز در راه خواهیم بود هنوز برایم معماست. اینکه چند روز قادر خواهیم بود روی این قایق دوام بیاوریم مساله دیگریست. این راه از مسیرهای مختلف از سه روز تا نه روز متفاوت است و آخرین چیزی که بهش فکر خواهم کرد این است که ما از کدام مسیر و چند روزه به مقصد خواهیم رسید ؟

در قایق کمی سیب و آب هست. یک ساعتی که از حرکت گذشته صداهای عق زدن زیاد میشود. صداها را و فاصله بینشان را میشمرم. هر سه ثانیه یک نفر بالا می آورد. نوبت به خودم که میرسد سرم رو از قایق بیرون میبرم و عق میزنم. محتویات معده ام روی آب شناور میشود و انقدر سطع قایق پایین است که می توانم دستانم رو توی آب کنم. کم کم آدمها شروع به نظام پیدا کردن میکنند و زنها و بچه ها را در وسط قایق جا میدهند و مردها دور تا دور مینشینند. هشت ساعت از حرکت گذشته و کسی نمیتواند چیزی بخورد. حتی یک قطره آب. یک قطره آب یا یک گاز سیب مساویست با یک ساعت بی وقفه بالا آوردن یا فقط حس بالا آوردن چون تصور میکنم در چیزی در معده کسی باقی نمانده بود.

دوباره شب شده و مثل هر شب با چراغهای خاموش حرکت میکنیم. هیچ کس روی عرشه حق روشن کردن سیگار هم ندارد. بچه ها دیگر خیلی نمیترسند. ترس خورده شده اند. نوزاد صدای گریه اش افتاده. یکی میگفت مادرش در شیرش قرص خواب ریخته. از ترس جانش. یاد داستان های روز قیامت افتاده ام من این وسط. آنجا که در کتاب تعلیمات دینی در تفسیر از روز قیامت نوشته بود در این روز اعمال انسان در برابر چشمانش مجسم میشود و مادر از فرزند و فرزند از مادر گریزان است !

از دور چراغهایی پیدا میشود. اول همه خوشحال میشوند تا میفهمیم قایقی گشتی از پلیس اندونزیست. چند نفری که قبلا دستگیر شده بودند میگفتند اگر پلیس دستگیرمان کند به آب میپریم. چون حاضریم اینجا غرق شویم اما دوباره به دست پلیس اندونزی نیفتیم. نفسها در سینه ها حبس شده. نوز سو سو زنان نزدیک میشود. دیگر صداهای افراد قایق پلیس را هم میشود شنید که با هم حرف میزنند. فکر کردم که دیگر آخر خط است. دوباره تصوراتم از زندانهای اندونزی جلوی چشمانم شروع به رژه رفتن کرده اند.

چند دقیقه ای که به اندازه چند سال برای همه ما طول کشید گذشت و قایق پلیس از ما دور شد. ناخدا میگفت که این ها قبلا پولشان را گرفته اند. با خودم فکر میکنم چند نفر از این چند هزار دلار تا امروز سهم برده اند ؟!

آفتاب که بالا آمد موجها بلند تر شده بودند و ما همچنان از بین این امواج سهمگین عبور میکردیم. قبل از این تصور میکردم که آن وسطهای دریا ، آب آرام است و خبری از موج نیست اما چیزی که به چشم میدیدم واقعی بود. موجهای به بلندی چندین متر. به بلندی یک ساختمان سه طبقه.آب توی قایق میریزد و موتور تخلیه آب کار نمیکند. این ماییم که سطل به دست برای بقا مبارزه میکنیم. موجی دیگر و این بار متوجه میشویم که موتور قایق هم از کار افتاده. چند نفری که در مکانیکی سر رشته دارند در بین مسافرین قایق به سمت موتوخانه میدوند و دو ساعتی مشغول میشوند در حالی که ما همچنان با سطل آب میکشیم. موتور قایق به راه میفتد و سفر ادامه دارد.

در طول روز هوا به شدت گرم است و آفتاب سوزان. هیچ سرپناهی نیست یا سایبانی که به زیرش برویم تا از این آفتاب در امان باشیم. شبها اما هوا به شدت سرد است و خیس شدن لباسها بر اثر موجهای اقیانوس این سرما را ماندگارتر میکند. شب سوم است که نمیتوانم بخوابم. گرسنگی و کمبود مواد معدنی قوای جسمانی ام را به شدت تضعیف کرده.

هوا گرگ و میش است و دریا طوفانی شده. باران شدیدی میبارد و من نمیدانم گرمای صبح را باور کنم یا سرمای شب. گیر کرده ام این وسط جایی مثل گرگ و میش. طبق محاسبات ناخدا ما باید در آبهای استرالیا باشیم و اگر این چنین باشد دیگر کار تمام است. یکی از مسافران با موبایلش که فقط اجازه تماس اضطراری میدهد شماره سه صفر که شماره تماس اضطراری استرالیاست را میگیرد. به امید درخواست کمک اما صدایش به آن طرف نمیرسد.

ناخدا فهمیده که دیگر امیدی به ادامه راه با این کشتی نیست. یک موج بلند کافیست که شیرازه این تخته پاره پیر در هم بشکند. دو منوری که دارد را شلیک میکند. به امید نجات. من اما با نا امیدی به دستهای لرزانش نگاه میکنم. یازده جلیقه نجات در قایق هست و نود و هشت نفر مسافر.

ادامه دارد …
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

ares2
پست: 206
تاریخ عضویت: دو شنبه 6 خرداد 1392, 7:13 am

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط ares2 » پنج شنبه 10 مرداد 1392, 10:54 am

مرگ دلخراش یک زن جوان آبادانی در راه مهاجرت به استرالیا !


تصویر

چمدان کوچک آرزوهای شان را بسته بود، دست دخترکش را گرفته بود تا برود به سرزمینی که زندگی خوب، رویایی غیرقابل دسترس نباشد، واقعیتی باشد در دسترس همگان.

فاطمه دهقانی مدیسه را می گویم، زن جوان سی و چند ساله ای که بچه های مطبوعات آبادان او را خوب می شناختند، منشی ساده و تایپیست دفاتر مطبوعاتی این شهر.

خبر را از سعید می شنوم که می گوید که فاطمه دو سال منشی دفترش بوده، سال های 81 - 82 . نمی خواهم باور کنم اما این روزها از دیگرانی چند هم شنیده ام که قایق غرق شده در راه استرالیا حامل گروهی از آبادانی های مهاجر به سرزمین آرزوهایشان بوده است. سرزمین دریا و آفتاب و کانگوروهای سرخوش در مراتع سرسبز .

تلاش برای دیدار خانواده فاطمه و پیگیری خبر از آنها فعلا ثمری ندارد، می گویند اعضای خانواده اش به تهران رفته اند تا مقدمات سفر به اندونزی و تحویل گرفتن جسد را فراهم کنند.

داستان فاطمه به شرحی که می گویند این گونه است: سوار بر قایق مرگ با 160 سرنشین از کشورهای ایران، عراق، افغانستان و سری لانکا، در آب های اندونزی، هنوز مانده تا جزیره کریسمس، اسیر موج های اقیانوس می شوند. دخترک نجات پیدا می کند اما فاطمه نه.

روایت ها درباره مرگ او متفاوت است بعضی می گوید در آب جان سپرد و بعضی می گویند ابتدا از آب نجات یافت و بعد در بیمارستان جان داد.

جسد را از اندونزی به ایران، به آبادان خواهند آورد. کاش چنین نمی کردند، کاش او را به سرزمینی که دیگر نمی خواست باز نمی گرداندند، می گذاشتند اگر نه در زندگی، لااقل در مرگ در سرزمینی آرام گیرد که رویای زیستن در آن را داشت.

افسوس فاطمه! مرگ تو تراژدی نسل ما شد، نسلی که برای خوب زیستن ناگزیر تن به موج های مرگ می سپارد.
طبق قانون تصویب شده در ۱۹ جولای ۲۰۱۳ هر پناهجویی که سعی کند از طریق دریا و با قایق خود را به استرالیا برساند به گینه فرستاده میشود و به هیج وجه حتی بعد از پذیرش درخواست پناهندگییش به استرالیا بازگردانده نخواهد شد.گینه یکی از فقیرترین کشورهای دنیاست که زندگی در آن چیزی شبیه به کابوس است.مراقب تبلیغ یه سری شیاد باشید.این ها قاچاقبر و رابط قاچاقبر هستن که از ترقیب شما به رفتن سود میکنند. نمونش (کاربر: Mohammad Zab) و با آی دی های دیگشون هم به سراغتون میان برای فرستادن شما به استرالیا (گینه)

ben10
پست: 333
تاریخ عضویت: سه شنبه 27 فروردین 1392, 3:31 pm

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط ben10 » پنج شنبه 10 مرداد 1392, 2:58 pm

خدا به خانواده اش صبر بده بنده خدا جون با ارزشو سر یک سهل انگاری از دست داد خدا لعنت کند اینهایی که این افراد را تشویق به مسافرت از راه دریایی می کنند خانواده ها را اینجوری داغدار می کنند این پولها موندم چه جوری از گلوی اینا پایین میرهares جان ممنون

emperor
پست: 18
تاریخ عضویت: چهار شنبه 30 اسفند 1391, 3:23 am

Re:

پست توسط emperor » پنج شنبه 10 مرداد 1392, 6:54 pm

pagan نوشته شده:___________________________________________________________________________________
________________________________________________________________________________
-
-
تصویر
جان هائی که بر آب های استرالیا رها می شوند
نامش فاطمه است ، از نجات یافتگان قایق پناهجویانی که قصد آمدن به استرالیا را داشته اند. چشمانش خسته است ، آن قدر که نمی تواند بخوابد . با مادرش سوار بر قایق شده بودند تا به سرزمین آروزهایشان برسند، سرزمینی که برای رسیدن به آن جانشان را تسلیم امواج خروشان دریا کرده اند تا رویاهایشان ، تصویرهایشان از کشور ی به نام استرالیا به حقیقت بیوندد. حالا فاطمه بعد از شش ساعت جدال با مرگ میان آبهای خروشان پیش از رسیدن به این سرزمین به دوردستها چشم دوخته است. مادرش در یکی از بیمارستان ها ی محلی است ، کسی خبری از او ندارد . فاطمه تنها ست ، دستهایش را گذاشته تا شاید کمی ، جایی دور از این کابو س ها خوابش ببرد. اما جایی که او نگاه می کند نه امیدی است نه آرزویی . تنها کابوس رهایی از تخته شکسته های قایقی که شیرینی های کودکی اش را برهم زده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن : این تصویر امروز در صدر اخبار ملی استرالیا بود. این روزها اخبار استرالیا پر شده است از تصاویر و مصاحبه های گاه به گا ه ایرانیان که تعداد پناهجوهای ایرانی نسبت به گذشته افزایش یافته است. هنوز نفهمیده ام که چه تصویری از استرالیا این تعداد ایرانی را بر آن داشته تا جان خود و فرزندانشان را در آبهای مواج به خطر بیندازند . در همین اخبار خبر مرگ یاسمین سه ساله از غرق شدگان پناهجوها نیز ازهمه دردناک تر است.
برگرفته از فیسبوک آزاده دواچی
in dokhmare kuchulu esmesh hasti hast.ma ba ham tu yek keshti budim.baad az inke nejatemun dadand hasti ta 4 rooz pish pishe man bud ama vaghti madaresh fout kard bordanesh yek jai ke ma dastresi nadarim.
omidvaram australia be in bache komak kone.chon age bargarde iran kheyli bad mishe barash.in dokhtar ba mamanesh az iran farar kardan.

emperor
پست: 18
تاریخ عضویت: چهار شنبه 30 اسفند 1391, 3:23 am

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط emperor » پنج شنبه 10 مرداد 1392, 6:59 pm

ares2 نوشته شده:مرگ دلخراش یک زن جوان آبادانی در راه مهاجرت به استرالیا !


تصویر

چمدان کوچک آرزوهای شان را بسته بود، دست دخترکش را گرفته بود تا برود به سرزمینی که زندگی خوب، رویایی غیرقابل دسترس نباشد، واقعیتی باشد در دسترس همگان.

فاطمه دهقانی مدیسه را می گویم، زن جوان سی و چند ساله ای که بچه های مطبوعات آبادان او را خوب می شناختند، منشی ساده و تایپیست دفاتر مطبوعاتی این شهر.

خبر را از سعید می شنوم که می گوید که فاطمه دو سال منشی دفترش بوده، سال های 81 - 82 . نمی خواهم باور کنم اما این روزها از دیگرانی چند هم شنیده ام که قایق غرق شده در راه استرالیا حامل گروهی از آبادانی های مهاجر به سرزمین آرزوهایشان بوده است. سرزمین دریا و آفتاب و کانگوروهای سرخوش در مراتع سرسبز .

تلاش برای دیدار خانواده فاطمه و پیگیری خبر از آنها فعلا ثمری ندارد، می گویند اعضای خانواده اش به تهران رفته اند تا مقدمات سفر به اندونزی و تحویل گرفتن جسد را فراهم کنند.

داستان فاطمه به شرحی که می گویند این گونه است: سوار بر قایق مرگ با 160 سرنشین از کشورهای ایران، عراق، افغانستان و سری لانکا، در آب های اندونزی، هنوز مانده تا جزیره کریسمس، اسیر موج های اقیانوس می شوند. دخترک نجات پیدا می کند اما فاطمه نه.

روایت ها درباره مرگ او متفاوت است بعضی می گوید در آب جان سپرد و بعضی می گویند ابتدا از آب نجات یافت و بعد در بیمارستان جان داد.

جسد را از اندونزی به ایران، به آبادان خواهند آورد. کاش چنین نمی کردند، کاش او را به سرزمینی که دیگر نمی خواست باز نمی گرداندند، می گذاشتند اگر نه در زندگی، لااقل در مرگ در سرزمینی آرام گیرد که رویای زیستن در آن را داشت.

افسوس فاطمه! مرگ تو تراژدی نسل ما شد، نسلی که برای خوب زیستن ناگزیر تن به موج های مرگ می سپارد.
fateme tuye ab namord.vaghti az ab dar umad az nahieye kolie dard dasht.
fateme diabeti bud.
baad az 3-4 saat bordanesh bimarestan.
tuye bimarestan montaghelesh kardand bimarestane un tuye jakarta.unja halesh behtar shode bud ama yek dafe goftand mord
yeki az behtarin hamsafaraye ma bud.mesle yek khahar del misuzund baramun.kheyli heyf shod

pagan
پست: 298
تاریخ عضویت: سه شنبه 5 دی 1391, 1:58 pm

پست توسط pagan » یک شنبه 13 مرداد 1392, 4:30 pm

_______________________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________________________
-
-
مرگ یک زن ایرانی در راه مهاجرت غیرقانونی


تصویر
فاطمه دهقان

در ميان قربانيان ايرانی قايق غرق شده مهاجران غير قانونی به مقصد استراليا که در هفته گذشته در سواحل اندونزی غرق شد، نام يک زن به نام فاطمه دهقان به چشم می خورد.
او که از بيماری ديابت رنج می برد به همراه دختر ۸ ساله اش عازم استراليا بود که پس از نجات يافتن از غرق شدن راهی بيمارستان شد و پس از سه روز درگذشت. دختر ۸ ساله او هستی هم اکنون در انتظار ديدار پدرش برای بازگشت به ايران است.

برای گوش دادن به فایل صوتی این گزارش به لینک زیر بروید
http://www.radiofarda.com/content/f3_au ... 64462.html

دانلود فایل صوتی: http://realaudio.rferl.org/FRD/2013/08/ ... 6740bf.mp3

دوستان چقدر این داستان سوراخ کردن عمدی قایق توسط ناخدای قایق حقیقت داره؟ اون دوستی که همراه این قایق بوده اگر بیاد توضیح بده ممنون میشم
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

pagan
پست: 298
تاریخ عضویت: سه شنبه 5 دی 1391, 1:58 pm

پست توسط pagan » یک شنبه 13 مرداد 1392, 4:39 pm

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-
-
آغاز یک پایان(بخش آخر)

تصویر

نود و هشت جان بی پناه این همه راه آمده اند به امید نجات و امروز در میان طوفان و فریاد صداهایشان یکی یکی خفه میشود.

برای تصاحب جلیقه های نجات درگیری شدیدی در میگیرد. ناخدا خودش به آب پریده اما هموطنان من هنوز برای تصاحب این امکانات محدود روی عرشه در حال غرق شدن درگیر اند و با هر موج به سمتی پرت میشوند در حالی که جلیقه های نجات را از تن همدیگر در می آورند. صدای جیغ و گریه کودکانی که این صحنه ها را میبینند حتی امروز در گوشم میپیچد و هر شب از خواب بیدارم میکند.

طوفان تمام شده و پنج ساعتی است که روی آب شناوریم. هر کس به تخته پاره ای چسبیده و از هشت جلیقه نجات تنها سه عدد باقی مانده. بقیه در درگیری ها پاره و مفقود شدند. ماجرا مثل صحنه پایان جنگی است که هر دو طرف شکست خورده اند. جسدهایی شناور بر روی آب. زن و کودک. پیر و جوان. صدای ناله ها و فریادها بین صدای امواج گم میشود. نشانه ای از کمک نیست.

شاید زنده ها به تعداد انگشتان دست هم نرسد. نمیدانم چند ساعت است که روی آب شناوریم اما به چشم دیدم یکی از کسانی که موفق به تصاحب جلیقه نجات شده بود با اراده خودش و با بی رمقی جلیقه اش را باز کرد و بی اراده خودش به زیر آب رفت. خسته شده بود از این همه شناور ماندن بی هدف ! دیدن این همه مرگ در چند ساعت حتی در صورت زنده ماندن کسی از این جمع برای نابودی بقیه زندگی هر کدام از ما کافی بود. بی اختیار یاد روز یازده سپتامبر می افتم. وقتی از تلویزیون صحنه های دلخراش افرادی را دیدم که بعد از اصابت دومین هواپیما به ساختمان در حالی که راهی برای فرار نداشتند خودشان را از طبقه های بالایی برجها به پایین پرت میکردند. اما یک تفاوت کوچک هست بین سرنوشت مردی که جلیقه اش را باز کرد و آنان که خودشان را از آن بالا به پایین انداختند. در آن فاجعه تمام دنیا برای پیدا کردن عاملان آن حادثه متحد شد اما امروز کسی از عاملان اتفاقی که برای ما در این میانه اقیانوس می افتد خبری ندارد.

چشمانم را به زور باز میکنم. صدای قایقها و نورهایی که به روی آب انداخته اند را باور میکنم. شاید صبح شده است و من در دنیایی دیگر بیدار شده ام. چشمانم را دوباره میبندم.

وقتی چشمانم را دوباره باز میکنم این بار در بیمارستانی هستم و از شکل و ظاهر آدمها میفهمم اینجا اندونزی نیست. هنوز اما به زنده بودنم مطمئن نیستم. به زور سرم را بر میگردانم و از پنجره بیرون را نگاه میکنم. آسمان آبی ست. آبیه آبی. شبیه آسمان خودمان نیست. انگار بالاخره رسیده ام به جایی که آرزویش را سالها در سر میپروراندم.مطمئن نیستم چند نفر به همراه من از قایق نجات پیدا کرده اند.

شش ماه است که در کمپ زندگی میکنم. تا به حال سه بار جا به جا شده ایم. از کریسمس به داروین و از داروین به پرث و این بار سیدنی. اجازه خروج از کمپ را دارم. حتی گفتند اگر خواستی میتوانی بیرون زندگی کنی اما هر جا که میروم و برای کار یا اجاره خونه مدرکی ازم میخواهند با دیدن اوراق اقامت موفق پناهندگی با احتیاط میگویند که فکرهایشان را میکنند و خبرم میکنند و لازم نیست بگویم که هرگز خبرم نکردند. این وضعیت من است که قبل از تصویب قانون جدید وارد خاک استرالیا شدم. حتی اجازه کار کردن محدود هم دارم. چیزی که برای بسیاری از پناهجویان رویای محال است ! حتی قبل از تصویب قانون مائورو و مستقیم وارد خاک استرالیا شدم. بهشتی که روزی آروزی دیدن آدمهای مهربان و دوست داشتنی اش را داشتم دارد از درون ویرانم میکند.

صدای مادرم از پشت تلفن میلرزد اما سعی میکند گریه نکند. میگوید قوی باش. همه چیز درست خواهد شد اما من به خوبی میدانم حتی اگر همه چیز درست بشود حداقل پنج سال طول میکشد که من مدارک مسافرتی بگیرم تا بتوانم دوباره آنها را در گوشه ای از دنیا ملاقات کنم. از وضعیت پرونده ام میپرسد و من در حالی که میدانم امید چندانی به آن نیست میگویم پرونده ام در جریان است.

روی تخت در اتاقم در کمپ دراز کشیده ام و پنکه سقفی با صدای ناجوری میچرخد. از پشت شیشه های حفاظ دار پنجره به حیاط کمپ نگاه میکنم. چند کودک بازی میکنند. سیاه پوست و زرد و سفید. ناگهان صدای گریه یکی شان بلند میشود. مادرش از اتاق سراسیمه بیرون می آید و دستش را میگیرد و به اتاق میبرد و من همچنان در رویای حیاط سرسبز رویاهایم غرق میشوم. حیاطی که شبیه حیاط خانه خاله ام در ایران بود و بچه ها در آن بازی میکردند و دغدغه ای نداشتم جز اینکه کسی از داخل خانه صدایم کند و بگوید که هیچ مشکلی نیست. همه چیز درست خواهد شد. کسی که بگوید از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را.


تصویر
(سینا ، پسرک نه ساله ای که پدر و مادرش را در راه سفر از دست داد و هنوز در کمپهای مهاجرین غیر قانونی نگهداری میشود)
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

ben10
پست: 333
تاریخ عضویت: سه شنبه 27 فروردین 1392, 3:31 pm

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط ben10 » یک شنبه 13 مرداد 1392, 5:28 pm

ببین بچه بیچاره چه اشکی میریزه چه جوری یتیمش کردند قاچاقچیا

pagan
پست: 298
تاریخ عضویت: سه شنبه 5 دی 1391, 1:58 pm

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط pagan » یک شنبه 13 مرداد 1392, 5:38 pm

ben10 نوشته شده:ببین بچه بیچاره چه اشکی میریزه چه جوری یتیمش کردند قاچاقچیا
قاچاقچی عین پراید می مونه، مرگ دست خداست قاچاقچی واسطه است :lol: :lol:

امیدوارم هر کسی خودش تصمیم بگیره، اجازه نده عقلش رو کسی بدزده :arrow:
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

ben10
پست: 333
تاریخ عضویت: سه شنبه 27 فروردین 1392, 3:31 pm

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط ben10 » یک شنبه 13 مرداد 1392, 5:43 pm

pagan نوشته شده:
ben10 نوشته شده:ببین بچه بیچاره چه اشکی میریزه چه جوری یتیمش کردند قاچاقچیا
قاچاقچی عین پراید می مونه، مرگ دست خداست قاچاقچی واسطه است :lol: :lol:

امیدوارم هر کسی خودش تصمیم بگیره، اجازه نده عقلش رو کسی بدزده :arrow:
در کل جاهایی که صرف نداره مرگ دست خداست خدایا ممنون واسه همه بهونه هایی که به گردنت میندازن این یکی هم انداختن گردن تو

ares2
پست: 206
تاریخ عضویت: دو شنبه 6 خرداد 1392, 7:13 am

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط ares2 » سه شنبه 22 مرداد 1392, 11:30 am

الان یه تصویری تو فیسبوکم اومد رو هوم.. خیلی ناراحتم کرد.. امیدوارم شما هم دعا کنید براش تا اگه اتفاق بدی براشون نیفتاده زودتر پیدا شن و دل خانواده ای شاد شه.... :'(
تصویر
طبق قانون تصویب شده در ۱۹ جولای ۲۰۱۳ هر پناهجویی که سعی کند از طریق دریا و با قایق خود را به استرالیا برساند به گینه فرستاده میشود و به هیج وجه حتی بعد از پذیرش درخواست پناهندگییش به استرالیا بازگردانده نخواهد شد.گینه یکی از فقیرترین کشورهای دنیاست که زندگی در آن چیزی شبیه به کابوس است.مراقب تبلیغ یه سری شیاد باشید.این ها قاچاقبر و رابط قاچاقبر هستن که از ترقیب شما به رفتن سود میکنند. نمونش (کاربر: Mohammad Zab) و با آی دی های دیگشون هم به سراغتون میان برای فرستادن شما به استرالیا (گینه)

ben10
پست: 333
تاریخ عضویت: سه شنبه 27 فروردین 1392, 3:31 pm

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط ben10 » سه شنبه 22 مرداد 1392, 9:55 pm

ares2 نوشته شده:الان یه تصویری تو فیسبوکم اومد رو هوم.. خیلی ناراحتم کرد.. امیدوارم شما هم دعا کنید براش تا اگه اتفاق بدی براشون نیفتاده زودتر پیدا شن و دل خانواده ای شاد شه.... :'(
تصویر
ببین دختر جوون یک خانواده را چه جوری چشم به راه یک خبر گذاشته معلوم نیست زندست یا مرده امیدوارم از حالش خبری به خانوادش برسه آدم این عکسها را میبینه فقط متاثر میشه

kolbe
پست: 38
تاریخ عضویت: سه شنبه 3 اردیبهشت 1392, 2:58 pm

Re: صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پست توسط kolbe » جمعه 24 آبان 1392, 10:08 pm

man mogheii ke in ghazaya pish omad onja bodam ke ghayegh panahjoharo nakhodah sorakh karde bod va fateme ham ke diyabeti bod mord va dokhtaresh onja mond va alan khabari az dokhtar bache nadaram aya reside iran ya na talash mikardand baresh gardnand\

ارسال پست

چه کسی حاضر است؟

کاربران حاضر در این انجمن: کاربر جدیدی وجود ندارد. و 25 مهمان