خاطرات و اخبار مهاجرت و پناهندگی کانادا، آمریکا، اروپا.....

خاطرات تلخ و شیرین مهاجرت و پناهندگی
پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

خاطرات و اخبار مهاجرت و پناهندگی کانادا، آمریکا، اروپا.....

پستتوسط pagan » 25 دسامبر 2012, 16:32

_______________________________________________________________________________________
____________________________________________________________________________________________
-
-
تجربه مهاجرت غیرقانونی به آمریکا از زبان یک ایرانی


تصوير
گوی آهنین در این تصویر مرز میان آمریکا و مکزیک را مشخص کرده است. دولت آمریکا در سال‌های اخیر تلاش‌های زیادی برای جلوگیری از ورود غیرقانونی مهاجران انجام داده است

بی بی سی : بر اساس آمار اداره گمرک و حفاظت مرزی آمریکا، در سال۲۰۱۱ میلادی، این اداره ۲۵ ایرانی را شناسایی کرده است که به طور غیر قانونی وارد آمریکا شدند.

بر اساس اطلاعات این اداره، از این ۲۵ نفر، ۲۰ نفر از مرز مکزیک، ۴ نفر از مرز کانادا و یک نفر از مرزهای ساحلی وارد آمریکا شدند.

علی یکی از کسانی است که در سال‌های اخیر از مسیر غیر قانونی وارد آمریکا شده است.
وی که نمی‌خواهد نام کاملش فاش شود، موافقت کرد ماجرای سفر خود را با بی‌بی‌سی فارسی در میان بگذارد.
او شش سال پیش جانش را به خطر انداخته و سفر خود را از ایران به آمریکا آغاز کرد.
علی بار خود را بست و به فرانسه رفت. تا آنجا همه چیز برنامه ریزی شده بود. اما در مقصد بعدی که مکزیک بود، سرنوشتش به دستان قاچاقچیانی افتاد که باید او را به خاک آمریکا وارد می‌کردند.
زمانی که علی به مکزیک رسید، نه کسی را می‌شناخت و نه به زبان انگلیسی و یا اسپانیایی مسلط بود.
او می‌گوید اگر کسی در مکزیک به دنبال افرادی باشد که مهاجران را از مرز به آمریکا وارد می‌کنند، با کمی جستجو می‌تواند آنها را به راحتی پیدا کند.
فردی ایرانی در مکزیکو سیتی، رابط میان علی و قاچاقچیان شد و اینگونه بود که ماجرای پرفراز و نشیب سفر علی به آمریکا شش سال پیش، با پرداخت ۵ هزار دلار به قاچاقچیان آغاز شد.
اتوبوس، جاخواب و ایست بازرسی

سه هفته بعد از دیدار علی با رابط ایرانی، به او خبر رسید که آماده حرکت هستند.
قاچاقچیان به سراغش آمدند و از او خواستند که تمامی وسائل اش را به جا بگذارد.

سالانه هزاران نفر جان خود را برای عبور از مرزهای آمریکا به خطر می‌اندازند

او می‌گوید همه چیز با سرعت انجام می‌شد.
"همه با تلفن هایشان صحبت می‌کردند و هماهنگ می‌کردند که همه چیز زیاد معطلی نداشته باشد و همه چیز سریع انجام بشود."
او را به محلی بردند که اتوبوسی منتظرش بود. دست کم ۱۵ نفر دیگر در اتوبوس بودند. به نظر او همه آنها می‌خواستند از مرز رد شده و وارد آمریکا شوند.
قاچاقچیان قوانین جدی داشتند. داخل اتوبوس، علی حتی نمی توانست به عقب برگردد و به افرادی که پشت سرش بودند نگاه کند.
بعد از آن نوبت به اتوبوس دوم رسید.
اینجا دیگر نشستن روی صندلی به حالت معمولی خارج از بحث بود. آنها را داخل محفظه ای به نام "جاخواب" جا دادند.
"طول و اندازه جاخواب به اندازه یک نفر است. نمی‌شود در آن دراز کشید و یا ایستاد. شش نفر ما را در آنجا جا دادند."
این محفظه هواکشی داشت که زمانی که کولر اتوبوس در آن روشن بود، فعال می‌شد و به کسانی که داخل آن بودند اجازه تنفس می‌داد.
هر نفر تنها دو یا سه سانتی‌متر می‌توانست دست و پای خود را تکان دهد. هواکش را زمانی که اتوبوس به ایست‌های بازرسی می‌رسید، خاموش می‌کردند که توجه نیروهای امنیتی را جلب نکند.
آن‌طور که علی به یاد می آورد، آنها از چهار یا پنج ایست بازرسی رد شدند.
اما چند ساعت نشستن در آن محفظه، بدون تحرک، کار دشواری بود.
علی می‌گوید: "گفتنش شاید راحت باشد، باید یک بار مجبور باشید، یک ساعت به طور ثابت بشینید. ما شش ساعت نشستیم. وقتی پیاده شدیم، همه افتادیم. عضله‌هایمان خشک شده بود."
قاچاقچیان چند بار خودرویی را که با آن مهاجران را جابجا می‌کردند، عوض کردند. آنها را در مدت زمان کم، از خانه ای به خانه دیگر بردند تا ردی از آنها به جا نماند.
به گفته علی، همه این تغییر مکان‌ها طوری انجام می‌گرفت که آنها کمترین تماس را با محیط خارج داشته باشند.
به خانه سوم که رسیدند، آنها را به مدت دو شب در خانه ای "متروکه و کثیف" نگه داشتند.

مسیر مرگبار رودخانه

علی می‌گوید به دلیل اینکه تماس کمی با خارج داشت، نمی‌تواند روی نقشه دقیقا بگوید از کدام منطقه مرزی عبور کرده است.
اما به هر حال در مسیر، رودخانه ای قرار داشته است که برای ورود به خاک آمریکا، باید از آن عبور می‌کردند.
علی می‌گوید یکی از قاچاقچیان از درون ساکش قایقی را درآورد و با تلمبه بادی آنرا باد کرد، چیزی که تعجب و نگرانی او را برانگیخت.
"هرچقدر که باد می‌خورد، من دیدم قایق همه جایش پاره است. مثل کارتون‌ها که قایق پاره را با چسب زبدر می‌زنند، شاید نزدیک به هفت یا هشت چسب روی آن زد."
در حالی که گروه برای عبور از رودخانه آماده می‌شدند، یکی از مهاجران که علی گمان می‌کند اهل گوآتمالا بود، تصمیم گرفت مسیر رودخانه را شنا کند.
جریان آب در رودخانه تند بود و همزمان باران هم می‌بارید.
مرد گوآتمالایی لباسش را به دست گرفت و تن را به آب زد.
علی می‌گوید چند ثانیه ای بیشتر نگذشت که هیاهوی او بلند شد و کمی بعد هم آب او را با خود برد.
قاچاقچیان هم در ساحل اشاره می‌کردند که کاری برای او نمی توانند انجام دهند.
بقیه مهاجران با قایق از آب رد شدند.

به سمت هیوستون

بعد از طی مسیر خطرناک رودخانه، ۱۵ نفر از مهاجران را در یک وانت سوار کردند و روی آنها را پوشاندند.
طمع رد کردن تعداد بیشتر مهاجر برای درآمد بیشتر، باعث لو رفتن آنها شد، چراکه وزن بالای خودرو باعث شد پلیس مرزی آمریکا آنها را شناسایی کند.
علی می‌گوید قاچاقچیان که کار خود را بلد بودند، حرفه ای عمل کردند. ماشین را در حالت حرکت رها کرده و خودشان از آن بیرون پریدند.
پلیس مرزی بعد از جستجو در داخل ماشین، آنها را دستگیر کرد و به بازداشتگاه برد.
علی می‌گوید برای اولین بار در آن لحظه بود که رعایت حقوق بشر را در برخورد پلیس مرزی آمریکا با خود و گروهی که همراهش بودند مشاهده کرد.
او می‌گوید به آنها دستبند نزدند و بدرفتاری نکردند. در صورتی که در میان آنها فردی به زبان انگلیسی مسلط نبود، مترجم در اختیارش می‌گذاشتند.
علی در زمان دستگیری، از دولت آمریکا درخواست پناهندگی سیاسی کرد. پرونده او را یک وکیل بر عهده گرفت.
بعد از گذشت شش ماه، درخواست او پذیرفته شد و به قول خودش از آنجا "پاک" بیرون آمد.
بعد از طی مراحل قانونی، او برای برای همسر و پسرش درخواست مهاجرت کرد و اکنون آنها هم در کنار او در آمریکا زندگی می‌کنند.

زندگی عادی

روزی که علی از بازداشتگاه خارج شد ۵۵ دلار در جیب بیشتر نداشت، که ۵۰ دلار از آن را هم به ایرانی دیگری داد که در آنجا احتیاج به پول داشت.
این روزها اما او از طریق رانندگی، زندگی خود و خانواده اش را تامین می‌‌کند. آنها در خانه ای در حومه واشنگتن زندگی ‌می‌کنند.
خانه شان حس و حالی کاملا ایرانی دارد. دکور آن را مبلمان به سبک ایرانی و فرش‌هایی با طرح‌های ایرانی تشکیل می‌دهند.
در تریلی اش که می‌نشینیم، از سفر به نقاط مختلف در آمریکا و دیدار با افراد جدید و مختلف می‌گوید.
علی می‌گوید رانندگی در کشور بیگانه دشواری‌های خاص خود را دارد، اما، این بهترین راه برای شناخت مملکتی است که به آن مهاجرت کرده است.

آمار مهاجرت‌ غیرقانونی به آمریکا در سال گذشته

بر اساس آماری که سخنگوی اداره گمرک و حفاظت مرزی آمریکا در اختیار بی‌بی‌سی فارسی قرار داده است، در سال ۲۰۱۱ میلادی، ۲۵ نفر ایرانی به طور غیر قانونی وارد آمریکا شدند.
این آمار شامل کسانی می‌شود که اداره گمرک آنها را شناسایی کرده است. احتمال میرود تعداد واقعی مهاجران بیشتر باشد.
از این ۲۵ نفر، ۲۰ نفر از مرز مکزیک، ۴ نفر از مرز کانادا و یک نفر از مرزهای ساحلی وارد آمریکا شده اند.
در مقایسه با کشورهای دیگر در خاورمیانه، تعداد ایرانی‌های مهاجر نسبتا بالاتر بوده است.
در همین مدت از افغانستان ۲ نفر، تاجیکستان ۱۳ نفر، عراق ۲ نفر و از امارات ۱ نفر از مرزهای آمریکا غیر قانونی وارد شدند.
تعداد مهاجران اهل ترکیه با ایرانی‌ها برابر بوده است.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 دسامبر 2012, 21:09

__________________________________________________
__________________________________________________
-
-
اسکان پناهنده در ایالات متحده

14 اکتبر 2010
تصوير
يک پناهنده ويتنامی آماده برای مهجرت به آمريکا
منبع: اداره جمعیت، پناهندگان و مهاجرت[1]
ایالات متحده به تاریخچه­ی پذیرفتن مهاجران و پناهندگان خود افتخار می­کند. طرح اسکان پناهنده ایالات متحده بازتابی از والاترین ارزش­ها و تمایلات آمریکا به رحم و شفقت، بخشندگی و رهبری است. ازسال 1975، آمریکایی­ها حدود 3 میلیون پناهنده از سراسر جهان را پذیرفته­اند. پناهندگان شیوه زندگی­ و جوامع نوینی در شهرها و شهرک­های50 ایالت پديد آورده اند.
اسکان: راه حلی برای تعدادی اندک
پناهنده کسی است که از کشورش گریخته و نمی­تواند بازگردد زیرا هراسی جدی از آزار و تعقیب به دلیل مذهب، نژاد، ملیت، دیدگاه سیاسی یا عضویت در گروه اجتماعی خاصی دارد. نخستین گام برای اغلب پناهندگان ثبت نام در کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل (یوان­اچ­سی­آر)[2] در کشوری است که بدان گریخته اند. این کمیساریا اختیار آن را دارد که از پناهندگان حمایت بین­المللی به عمل آورد. یوان­اچ­سی­آر تعیین می­کند که آیا فرد واجد­شرایط پناهندگی است یا خیر و اگر چنین است در جهت پایدارترین راه حل ممکن برای هر پناهنده فعالیت می­کند: بازگشت امن به وطن، جا افتادن محلی، یا اسکان در کشور سوم.
طبق آخرین آمار کمیساریا، حدود 5/10 میلیون پناهنده در جهان وجود دارد. اکثریت گسترده­ای از این پناهندگان در کشوری که بدان گریخته­اند حمایت می­شوند تا زمانی که بتوانند به طور داوطلبانه و در امنیت به کشورشان باز گردند. به تعداد بسیار کمی از پناهندگان اجازه می­دهند در کشوری که بدان گریخته­اند شهروند شوند و تعدادی باز هم کمتری – در اصل کسانی که بالاترین میزان خطر برای آنان وجود دارد – در کشور سوم اسکان داده می­شوند. در حالی که کمیساریا گزارش می­کند که کمتر از یک درصد همه پناهندگان در نهایت در کشورهای سوم اسکان می­یابند، آمریکا بیش از نیمی از این پناهندگان را پذیرا می­شود که بیش از مجموع اسکان در کشورهای دیگر است.
طرح پذیرش پناهنده آمریکا: درخواست و به جریان افتادن پرونده
هنگامی که کمیساریا – یا به ندرت، یکی از سفارت­های آمریکا یا سازمانی غیر دولتی که آموزشی خاص دیده درخواست پناهنده­ای را برای اسکان به آمریکا می فرستد، ابتدا نهاد بررسی خارجی (او­پی­ای)[3] پرونده را دریافت و بررسی می­کند. اداره جمعیت، پناهندگان و مهاجرت (پی­آرام) وزارت امور خارجه آمریکا با سازمان­های غیر دولتی و بین­المللی همکاری می­کند تا هشت نهاد اوپی­ای منطقه­ای را در سراسر جهان اداره کند. با هدایت پی­آرام، این نهادها درخواست­های قابل قبول پناهندگی برای اسکان در آمریکا را بررسی می­کنند.
برخی از پناهندگان می­توانند بدون ارجاع از کمیساریا یا نهاد دیگری فرایند درخواست را با اوپی­ای آغاز کنند. این افراد شامل بستگان نزدیک پناهندگانی می­شوند که از قبل در آمریکا اسکان داده شده­اند و پناهندگانی که به گروه­های ویژه­ای تعلق دارند که در قانون مدون بیان شده یا وزارت امور خارجه آنها را واجد شرایط برای دسترسی مستقیم به این طرح تشخیص داده است.
این نهادها برای کنترل امنیتی درباره زندگی و موضوع های دیگری از درخواست کننده اطلاعات دریافت می­کنند. کنترل امنیتی تضمین می­کند که تروریست­ها و یا جنایتکاران از طریق طرح پناهندگی وارد آمریکا نشوند. مسئولان خدمات مهاجرت و شهروندی آمریکا (یواس­سی­آی­اس)[4] تمام اطلاعاتی را که او پی­ای گرد آورده بررسی می­کنند و پیش از تصمیم­گیری در مورد پذیرش هر پناهنده متقاضی برای اسکان در آمریکا مصاحبه­ای رو در رو با وی صورت می­دهند.
هنگامی که مسئول یواس­سی­آی­اس پناهنده­ای را برای پذیرش تأیید می­کند، گام بعدی تشخیص معاینات پزشکی است تا نیازهای پزشکی مشخص شده و اطمینان حاصل شود کسی با بیماری مسری، همچون سل، وارد آمریکا نشود. در نهایت اوپی­ای از نمایندگی اسکان مستقر در آمریکا که در حمایت پناهندگان تازه وارد تخصص دارد درخواست «بیمه­ی حمایتی» می­کند. به همه پناهندگان پیش از عزیمت به آمریکا دوره آموزشی آشنایی با فرهنگ آمریکا ارائه می­شود.
پناهندگانی که تأیید یواس­سی­آی­اس را برای اسکان در آمریکا دریافت می­کنند وارد طرح پذیرش پناهندگان (یواس­آر­ای­پی)[5] می­شوند. این برنامه، طرح مشترکی بین بخش عمومی ـ خصوصی است که از تعدادی از شرکت­کنندگان تشکیل شده است. حمایت میلیون­ها آمریکایی در موفقیت این طرح ضروری است. گرچه کنگره این طرح را سرپرستی کرد، این جوامع محلی هستند که از طریق پذیرش پناهندگان سراسر جهان و کمک به آنان موفقیت طرح اسکان را تضمین کرده اند.
طرح اشتراکی پذیرش پناهندگان آمریکا (یواس­آرای­پی) تشکیل شده­ از :
● اداره جمعیت، پناهندگان و مهاجرت (پی­آرام) وزارت امور خارجه آمریکا.
خدمات مهاجرت و شهروندی آمریکا (یواس سی آی اس) متعلق به وزارت امنیت داخلی.
● دفتر اسکان پناهندگان (اوآرآر)[6] وزارت بهداشت و خدمات انسانی آمریکا.
● ده سازمان غیردولتی محلی در مجموع با بیش از 350 دفتر مربوطه در سراسر آمریکا.
● هزاران شهروند مستقل که داوطلبانه وقت و مهارت­های خود را برای کمک به اسکان پناهندگان در آمریکا صرف می­کنند.
زمان بررسی در مجموع بسته به محل درخواست کننده و شرایط دیگر متفاوت است، اما متوسط زمان برای ارجاع اولیه یوان اچ­سی­آر برای ورود به عنوان پناهنده به آمریکا معمولا بین 8 ماه تا یک سال است.
برنامه­ریزی برای ورود پناهندگان به آمریکا
وزارت امور خارجه با ده نمایندگی محلی اسکان که دارای دانش و منابع اثبات شده برای اسکان پناهندگان هستند همکاری می­کند. هر هفته نمایندگان این ده نمایندگی نزدیک واشنگتن تشکیل جلسه می­دهند تا اطلاعات مربوط به زندگی و دیگر اسناد پرونده را که اوپی­ای­ها فرستاده­اند بررسی و تعیین کنند هر پناهنده کجای آمریکا اسکان داده شود. طی این نشست نمایندگی­های اسکان نیازهای ویژه­ی هر پناهنده تازه وارد را با منابع ویژه ی موجود مطابقت می­دهند. اگر پناهنده­ای بستگانی در آمریکا داشته باشد احتمال دارد او را با آنها یا نزدیک آنها اسکان دهند. در غیراین صورت نمایندگی اسکان که «مسئولیت مالی» پرونده را پذیرفته در مورد بهترین مکان مناسب میان منابع جامعه و نیازهای پناهنده تصمیم می­گیرد.
اطلاعات مربوط به مکان و نام نمایندگی حامی به اوپی­ای اولیه اطلاع داده می­شود که پس از آن با سازمان بین­المللی مهاجرت (آی­اوام)[7] همکاری می­کند تا پناهنده را به خانه­ی جدیدش انتقال دهند. هزینه­ی نقل و انتقال پناهنده به عنوان وام ارائه می­شود که پناهندگان باید بازپرداخت آن را پس از این که در آمریکا مستقر شدند آغاز کنند.
به محض ورود به آمریکا
همانطور که گفته شد وزارت امور خارجه با ده نمایندگی محلی اسکان برای اسکان پناهندگان قرارداد مشارکت دارد. با وجود این که برخی از نمایندگی­ها وابستگی­های مذهبی دارند، اجازه ندارند پناهنده را به دین تازه­ای دعوت کنند. قرارداد مشارکت استاندارد میان وزارت امور خارجه و هر کدام از نمایندگی­های محلی اسکان، کالاها و خدماتی را که نمایندگی باید در اختیار هر پناهنده قرار دهد،مشخص می­کند. در مجموع، ده نمایندگی اسکان محلی دارای حدود 350 وابسته در سراسر آمریکا هستند. شعبه اصلی هر نمایندگی برای نظارت بر منابعی که هر جامعه­ی وابسته می­تواند تأمین کند، با وابسته­ها در تماس است. برخی از این منابع عبارتند از:
مترجمانی که به زبان­های مختلف سخن می­گویند، اندازه و ویژگی­های مسکن موجود، در دسترس بودن مدارس با خدمات ویژه، مراقبت پزشکی، کلاس­های انگلیسی، مشاوره و غیره.
همانطور که قرارداد مشارکت ایجاب می­کند، کسی از وابسته حامی اسکان و/ یا عضوی از خانواده یا دوستی همه پناهندگان را پس از ورود به آمریکا در فرودگاه ملاقات می­کند. آنها را به آپارتمان­شان می­برند که دارای اثاثیه، وسایل، لباس مناسب فصل و مقداری غذا مطابق با فرهنگ پناهنده است. اندکی پس از ورود به پناهندگان کمک می­کنند تا زندگی خود را در آمریکا شروع کنند. این کمک شامل درخواست کارت تأمین اجتماعی، ثبت­نام بچه­ها در مدرسه، آموختن شیوه دسترسی به - بهره­گیری از- امکانات خرید، ترتیب دادن قرار ملاقات­های پزشکی و ارتباط با خدمات زبان آموزی یا اجتماعی مورد نیاز است.
طرح پذیرش و جایابی وزارت امور خارجه[8] به اسکان پناهندگان در آمریکا کمک می­کند. این طرح برای تنها یک بار مبلغ 1800 دلار برای هر پناهنده در اختیار نمایندگی­های اسکان قرار می­دهد تا هزینه­های پناهنده را برای چند هفته پرداخت کنند. بیشتر این پول صرف پرداخت اجاره بها، اثاثیه، غذا و لباس و نیز پرداخت حقوق کارکنان نمایندگی، مکان دفتر و دیگر هزینه­های مرتبط با اسکان می­شود که داوطلبان آنها را تأمین یا اهدا نکرده­اند.
گرچه طرح پذیرش و جایابی وزارت امور خارجه منحصر به هفته­های نخست پس از ورود است، دفتر اسکان پناهنده وزارت بهداشت و خدمات انسانی با سازمان­های دولتی و غیردولتی برای تأمین پول نقد و کمک پزشکی و نیز خدمات اجتماعی و زبان­آموزی برای مدتی طولانی­تر هماهنگ می­کند.
پناهندگان کارت اجازه کار دریافت می­کنند و تشویق می­شوند هرچه زودتر استخدام شوند. براساس سال ها تجربه طرح اسکان پناهنده آمریکا دریافته است که افراد اگر به محض ورود شروع به کار کنند سریع­تر زبان انگلیسی را یاد می­گیرند و آسان تر شروع به کار می­کنند. اغلب پناهندگان با شغل­های غیر تخصصی شروع می­کنند حتی اگر تحصیلات و مهارت­های بالایی داشته باشند. به مرور زمان، بسیاری اگر نه اغلب پناهندگان از لحاظ پیشه پیشرفت می­کنند و در آمریکا به رضایت و موفقیت دست می­یابند.
تصوير
پناهندگان برونی در حال خداحافطی . آنها از تانزانيا به آمريکا مهاجرت خواهند کرد
پس از گذشت یک­سال انتظار می­رود پناهندگان درخواست اقامت دائم کنند (که عموما به عنوان گرین کارت[9] شناخته می­شود) و پس از پنج سال در آمریکا پناهنده واجد شرایط درخواست برای شهروندی آمریکا است.
نمایندگی­های اسکان آمریکا:
● خدمات جهانی کلیسا[10].
● انجمن مبلغ مذهبی خارجی و داخلی[11].
● شورای توسعه اجتماعی اتيوپی [12].
● انجمن حمایت از مهاجران یهودی[13].
● دفتر برنامه­های پناهندگان[14].
● کمیته نجات بین­الملل[15].
● خدمات پناهندگان و مهاجرت کلیسای لوتران[16].
● کمیته­ی مهاجران و پناهندگان آمریکا[17].
● کنفرانس اسقف­های کاتولیک آمریکا[18].
● امداد رسانی جهانی[19].
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 26 دسامبر 2012, 00:31

___________________________________________________
___________________________________________________
-
-
توقیف زن ایرانی در فرودگاه قاهره به دلیل گذرنامه جعلی

یک زن ایرانی به همراه فرزندش به دلیل ارائه گذرنامه جعلی فرانسه در فرودگاه بین المللی قاهره، بازداشت شد.
به گزارش عصر ایران ،سایت مصری "الیوم السابع" نوشت: همزمان با نخستین سفر معاون رئیس جمهور ایران (حمید بقایی) به قاهره، مقامات بخش گذرنامه فرودگاه بین المللی قاهره، یک زن ایرانی را به همراه کودکش به دلیل ارائه گذرنامه جعلی فرانسه بازداشت کردند.
این زن ایرانی قصد داشت به وسیله گذرنامه جعلی فرانسه، از طریق فرودگاه قاهره به فرانسه سفر کند.
حمید بقایی معاون اجرایی رئیس جمهور ایران برای دیدار با محمد مرسی رئیس جمهور مصر و تسلیم دعوتنامه محمود احمدی نژاد به وی، دیروز سه شنبه وارد قاهره شد. احمدی نژاد در این دعوتنامه از مرسی برای سفر به تهران و حضور در اجلاس سران جنبش عدم تعهد دعوت کرده است.
تصوير
در این گزارش آمده است: هنگام انجام اقدامات برای سوار شدن به هواپیما، یکی از زنان مسافر ادعا کرد او و کودکش فرانسوی هستند. افسر بخش گذرنامه به آنها مشکوک و در پی بررسی، مشخص شد ویزاهای مصر ثبت شده بر روی گذرنامه ها، جعلی هستند.
همچنین در بازرسی این زن، گذرنامه های ایرانی او و کودکش نیز کشف شد. این گذرنامه ها نیز دارای ویزاهای جعلی مصر بودند.
این زن و کودک ایرانی که از ترکیه به مصر آمده بودند قصد داشتند به وسیله گذرنامه جعلی فرانسه و با استفاده از ترانزیت فرودگاه قاهره، به فرانسه سفر کنند.
این زن ایرانی در نهایت اعتراف کرد که قصد داشته به اروپا مهاجرت کند . وی با دستور رئیس بخش گذرنامه ضمن معرفی به دادستانی، در فهرست افراد ممنوع الورود به مصر ثبت و سپس دستور بازگرداندن او به کشور مبداء یعنی ترکیه صادر شد.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 26 دسامبر 2012, 18:54

___________________________________________________________
___________________________________________________________
-
-
سفر به مکزیک ( ماجرای سفر دو جوان ایرانی به مکزیک و دیپورت)

تصوير

رنجنامه مکزیک

سفر به مکزیک هم جزئی از سفر من به آمریکای مرکزی بود. می خواستیم از کوبا یه سری هم به مکزیک بزنیم. به نظر من مکزیک کشور جالبیه و تمدن قدیمی ای داره. سرزمین مایاها. من خیلی به آثار باستانی علاقه دارم پس مکزیک می تونست برای من انتخاب مناسبی باشه. مخصوصا که آثاری مثل چیچن ایتزا - هرم بزرگ مایاها- و یکی از عجایب جدید هفتگانه در این کشور قرار گرفته. با توجه به اینکه دسترسی به مکزیک و همینطور گرفتن ویزای اون برای ایرانی ها یه کمی سخته واسه همین خیلی مورد توجه قرار نگرفته. خوب ناامنی این کشور که تازگی ها به خاطر درگیری دولت با گروههای قاچاقچی مواد مخدر افزایش پیدا کرده هم بی تاثیر نیست.

به هر حال با وجود همه این مشکلات ما این ریسک رو کردیم که برای مکزیک اقدام کنیم. قبلش این رو بگم که من قصد داشتم اول سفرنامه کوبا رو تموم کنم و بعد در مورد مکزیک بنویسم ولی فکر کردم شاید علاقه برای رفتن به مکزیک یا گرفتن ویزای اون برای بعضی از دوستان بیشتر باشه گفتم اول این قسمت رو بنویسم و بعد سفرنامه کوبا رو ادامه بدم.

این رو بگم که بعضی از آژانس های مسافرتی هستند که ممکنه بتونند براتون ویزا بگیرن ولی قیمت های خیلی عجیب غریبی رو بهتون پیشنهاد می کنند که اصلا منطقی نیست. روی در سفارت هم نوشته که اونا با هیچ آژانسی قرارداد ندارن. آژانس ها هم سعی می کنن که گرفتن ویزای مکزیک رو براتون خیلی سخت جلوه بدن. گولشون رو نخورید. ویزای راحتی نیست ولی به سختی شنگن هم نیست. به من قیمت های عجیبی مثل یک میلیون تومن رو هم پیشنهاد دادن!



ویزا: برای گرفتن ویزای مکزیک مدارک نسبتا زیادی می خواهید ولی نه به زیادی ویزای شنگن. خوشبختانه سفارت مکزیک وب سایت هم داره که خیلی از اطلاعات رو می تونید از سایت سفارت مکزیک در تهران به دست بیارید.

مدارک اصلی که نیاز دارن اینهاست: پاسپورت، دو قطعه عکس، نامه اشتغال به کار، صورت حساب بانکی، فرم تکمیل شده، سند ملکی در صورت وجود. مدارک باید ترجمه بشن ولی نیازی به زدن مهر دادگستری و وزارت امور خارجه نیست فقط وقتی که به سفارت مراجعه می کنید اصل این مدارک دستتون باشه که تطبیق بدن. نیازی به رزرو هتل و بلیط هواپیما نیست. آژانس ها بهتون میگن که نیازه ولی نیست. بیمه نامه مسافرتی هم لازم نیست. تاکید می کنم که بهترین مرجع خود سفارته نه آژانس های مسافرتی. هزینه ویزا هم فکر کنم میشد 36 دلار که همونجا به ریال ازتون می گیرن.

قبل از رفتن به سفارت به اونجا زنگ بزنید و وقت بگیرید. سفارت از روزهای یکشنبه تا پنجشنبه از ساعت 9 صبح تا یک بعد از ظهر جواب میده. راحت وقت میدن سفارت شلوغی نیست. کارمندهای سفارت و خود کنسول خیلی خوش برخورد و مودب هستن. از این بابت مشکلی پیش نخواهد اومد. خود کنسول باهاتون همون روز مصاحبه می کنه. از من که سوالهای خیلی ساده ای در مورد هدف مسافرت و جاهایی که می خوام ببینم و این جور چیزها پرسیدن. فقط به شهرهای شمالی و مرز با آمریکا حساس هستند.

برای من خیلی مشکلی پیش نیومد. سوالها رو خیلی راحت جواب دادم و چون از قبل چند تا مهر هم توی پاسپورتم بود خیلی راحت موافقت کردن و دو سه روز بعد هم ویزا آماده بود. البته خیلی ها به من می گفتن که نباید به این راحتی ها ویزا می دادن ولی خوب دادن دیگه! به همسفرم آقا مهدی هم همینطور اون هم خیلی راحت گرفت. این رو هم بگم که حضور شخص توی سفارت واجبه.

همین راحت ویزا دادن به من خیلی قوت قلب داد که بابا کارم درسته ولی توی قسمت اول سفرنامه کوبا گفتم که سفرم به مکزیک پایان بدون شروعی داشت. مامورهای اداره مهاجرت مکزیک توی فرودگاه مکزیکوسیتی با اینکه ما ویزای شش ماهه چند بار ورود داشتیم خیلی راحت بدون اینکه سوال جواب درستی از ما بکنند مانع از ورود ما به مکزیک شدن و ما رو به کوبا برگردوندند بدون اینکه توضیحی به ما بدن با رفتاری بسیار بد! فقط مامور اداره مهاجرت به من گفت که شماره ویزای شما نشون میده که شما دعوتنامه داشتید یا یه نفر مثل یه وکیل از توی مکزیک به شما کمک کرده. باید به ما بگید اون کی بوده! هر چی هم گفتم که شما دومین مکزیکی هستید که من توی عمرم دیدم باورش نمیشد. داشت بهونه الکی می آورد چون دعوتنامه ها از طرف اداره مهاجرت صادر می شه. اگر دعوتنامه ای در کار بود خوب حتما توی لیستش داشت اونو دیگه! یه بهونه الکی واسه اینکه ما رو راه ندن به همین راحتی!

راهمون ندادن که هیچی، تا زمان پرواز برگشتمون به کوبا - چیزی در حدود 16 ساعت - ما رو توی یه اتاق خالی سرد به همراه دو تا کوبایی و یه شیلیایی و یه رومانیایی که اونا هم دیپورت شده بودن نگه داشتن. جالبه که اتباع شیلی برای ورود به مکزیک نیازی به ویزا ندارن! همه وسایلمون رو هم گرفتن حتی موبایل و بند کفش و کمربند! اجازه ندادن که ما به سفارت ایران هم زنگ بزنیم!

تازه این آخر دردسرها نبود. وقتی برگشتیم کوبا و بارم رو تحویل گرفتم دیدم اون رو باز کردن و حسابی به هم ریختن در حالیکه ما رسما وارد مکزیک نشده بودیم و اونا این حق رو نداشتن. بار مهدی اون روز نیومد چون تو مکزیک جا مونده بود! مجبور شدیم فردا دوباره بریم فرودگاه و بار مهدی رو بگیریم. تازه مهدی به خاطر اینکه چند بسته سیگار برگ همراه داشت مجبور شد 80 دلار جریمه بده به مکزیکیها!

همه چیز ریخت به هم. تلاش کردیم بریم ونزوئلا. یه سر به سفارت ونزوئلا توی کوبا زدیم اونا گفتن که ایرانیها برای ورود نیاز به ویزا دارن و ما از اینجا به شما ویزا نمیدیم! این هم از دوستامون! ناامید نشدیم یه سر رفتیم سفارت ایران. ماجرای مکزیک رو براشون توضیح دادیم و اونا گفتن یه شکایت نامه بنویسید. از طریق وزارت امور خارجه هم پیگیری کردن و به ما گفتن ایرانیها برای اقامت کمتر از دو هفته در ونزوئلا نیاز به ویزا ندارن! سفارت ونزوئلا از همچین چیزی اطلاعی نداشت.

در به در دنبال بلیط هواپیما گشتیم ولی تا دو هفته آینده همه پروازها پر بود! این هم از شانس ما. نیکاراگوئه هم نیازی به ویزا نداشت ولی خوب بلیط هواپیمای اون هم گرون بود. اون رو هم بی خیال شدیم. ما دو تا پرواز داخلی مکزیک رو خریده بودیم که قابل پس دادن نبود اونا سوخت. رفتیم دفتر Cubana تا بلیط برگشت از مکزیک به کوبا رو پس بدیم. تازه اونجا فهمیدیم این بلیط هم غیرقابل پس دادنه! این رو موقع خرید به ما نگفته بودن! تاکید می کنم تا اونجا که ممکنه بلیط غیرقابل پس دادن نخرید مخصوصا اگه این پروازها توی یه کشور دیگه باشه چون اگه مثل ما نتونید وارد اون کشور بشید همه چیز از دستتون میره. من هیچ وقت اینجور بلیطها رو نمی خریدم و کلی احتیاط می کردم. یه بار به شانس اعتماد کردم!!!

تموم شد؟ نه! مجبور بودیم بلیط برگشت از کوبا به ایران رو هم عوض کنیم. اصلا جای خالی نبود! اگه هم بود 160 دلار جریمه داشت. فقط یه پرواز خالی گیرمون اومد. واسه همون روز و چهار ساعت بعد ولی با 260 دلار جریمه! راهی نبود این رو هم دادیم و با عجله وسایل رو جمع کردیم رفتیم فرودگاه

تموم شد؟ نه! موقع خروج از کوبا دوباره اداره مهاجرت گیر داد به ما، به چی دیگه نمی دونم! فقط گفت صبر کنید. ساعت ده دقیقه به نه شب بود و پرواز پنج دقیقه به نه می پرید و ما هنوز معطل اداره مهاجرت بودیم! دیگه قاطی کرده بودم. سر مامور مهاجرت داد زدم اصلا برام مهم نبود که دیگه چی میشه. انقدر سر صدا کردم تا بالاخره پاسپورتهای ما رو مهر زدن این هم از کشور دوست! با سرعت هر چه تمام تر به سمت هواپیما دویدیم یه لحظه قبل از بسته شدن در خودمون رو انداختیم توی هواپیما! تا یه ساعت بعد از پرواز هم سرم از استرس درد می کرد! حالا فهمیدیم چرا اسمش رو گذاشتم رنجنامه مکزیک! هر چی توی کوبا همه چی عالی پیش رفت سفر مکزیک همه رو خراب کرد. 800 دلار ضرر کردم به همین راحتی! ترجیح میدم دیگه نه بهش فکر کنم و نه در موردش حرف بزنم.

قصدتون از سفر به مکزیک هر چی که باشه ریسک بالایی داره. خیلی از هموطن های عزیز به صورت قاچاق از مکزیک رفتن آمریکا و همین سابقه ایرانی ها رو بسیار توی مکزیک بد کرده و من کفاره این کار اونا رو پرداختم! راحتتون کنم ایرانی ها توی خیلی از کشورهای دنیا ناخواسته هستن. مکزیکی ها هم ما رو نمی خوان. البته این تقصیر مکزیکی ها نیست بلکه از ماست که بر ماست! پیشنهاد می کنم این کشور رو فعلا از توی لیستتون حذف کنید. البته این فقط نظر شخصی منه!

اگه هم لج کردید و می خواید هر طور شده برید حتما کلی مدارک همراهتون باشه تا مامورهای بی تربیت مکزیکی رو بتونید قانع کنید. اونا هم قطعا از طرف آمریکا تحت فشار هستند و سخت گیری زیادی می کنند. تاکید می کنم حتما موقع ورود رزرو هتل داشته باشید. توی سفرنامه اوگاندا هم این موضوع رو تاکید کرده بودم هر چند که مثل بیشتر سفرهام این موضوع رو رعایت نکردم و رزرو هتل نداشتم. شاید اگه داشتم در مورد سوال مامور که می خواید کدوم هتل برید یه جواب مستند ارائه میدادم .هر چند که مطمئن هستم که اگه جای رزرو هتل خود هتل رو هم خریده بودیم باز هم راهمون نمی دادن!

به هر حال من بابت همه این اتفاقات به سفارت مکزیک شکایت کردم. اونا خودشون هم شاخ درآوردن و باور نمی کردن و می گفتن هیچ وقت هیچکس به همچین مشکلی برنخورده بوده! یا اونا راستش رو نمیگن یا من واقعا بدشانسی آورده بودم. قول دادن پیگیری کنن. شما هم دعا کنید به یه نتیجه ای برسه و حق من از بین نره یا لااقل تنها فایده اش این باشه که دیگه کمتر با ایرانی ها بدرفتاری کنن. شاید اگه همه بابت برخوردهای بدی که سفارتها یا اداره های مهاجرت با اونا می کردن شکایت می کردند شاهد این همه اتفاقات نبودیم!

این برای من درس بزرگی شد: ویزا ضمانت ورود به هیچ کشوری نیست به ویژه برای ایرانیها. امیدوارم این حرفهای من باعث دلسرد شدن دوستان نشه. این اتفاق باعث شد من برای ادامه سفرهام مصمم تر هم شم و سعی کنم روی خیلی از مشکلات رو کم کنم. اتفاقا با امکانات ضعیفتر سفر رفتن کیفش بیشتره! بذار انقدر دیپورت کنن تا جونشون درآد! من کم نمیارم شما هم کم نیارید. در همیشه روی یه پاشنه نمی گرده. سفر پر از سختیه و خوب این موضوع هم یکی از سختی هاشه که برای ما ایرانیها کمی بیشتر از بقیه ملیتهاست.

در مورد پرواز ها توی قسمت کوبا توضیح دادم. (به تازگی Aeroflot پرواز مستقیم از مسکو به کنکان مکزیک گذاشته ولی در مورد شرایطش چیزی نمی دونم اون موقع که ما می خواستیم سفر بریم بلیطش از ایران قابل خرید نبود) ولی برای رسیدن از کوبا به مکزیک سه ایرلاین وجود داره. ایرلاین رسمی کوبا به نام Cubana که بیشتر هواپیماهاش توپولوف هستن! و از هاوانا به مکزیکو سیتی و شهر توریستی کنکان Cancun پرواز داره. ایرلاین مکزیکی AeroMexico که فقط به مکزیکوسیتی پرواز داره و به صورت آنلاین قابل خرید نیست و ایرلاین ارزون قیمت InterJet که میشه آنلاین خریدش و اون هم فقط به مکزیکوسیتی پرواز داره. این ایرلاین هم مکزیکیه. ما از این ایرلاین استفاده کردیم و پرواز ها رو به صورت یک طرفه فقط می فروشه. پرواز نزدیک دو ساعت یه کمی بیشتر یا کمتر طول میکشه.

فرودگاه مکزیکوسیتی چسبیده یا شاید هم توی شهر باشه این طور که از بالا معلوم بود. از بالای شهر که عبور می کردیم کاملا میشد حس کرد که چقدر این شهر بزرگه. حیف که نشد واردش بشم. شاید وقتی دیگر!

منبع :http://farsang.blogfa.com/post/19
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 27 دسامبر 2012, 05:35

_________________________________________________________
_________________________________________________________
-
-
درخواست اقامت یا پناهندگی در انگلستان


با سلام
امیدوارم این گفته ها مفید واقع شوند. اگر میخواهید قاچاقی از راه ترکیه بیاید انگلستان.بايد از طریق ترکیه و دیگر کشورهای اروپا خود را به مرزانگلستان در فرانسه یا بلژیک یرسانید البته هيچ یک از کشورهای سرراه هم معمولا مهاجر قبول نمی کنند.درترکیه اگر گیر پلیس افتادید نباید بگوید ایرانی هستید باید بگویدافغانی هستیدچون مرزبانان ترکیه مهاجران کشورهای همسایه را برمی گردانند اگر به سلامتی ترکیه را رد کردید دراروپا مواظب باشید اگر چه احتمالش خیلی کم است اما در بین راه مخصوصا درالمان ممکن است از شمااثرانگشت بگیرند. ومشکل این است که بعدا هیچ کشوری شما را قبول نمیکند.اگر به یکی ازکشورهای هم مرز انگلستان رسیدید. درمرز انگلستان باید منتظر باشید کسی پیدا بشود و قفل ماشینهای حمل کالا به انگلستان را برایتان باز کند که معمولا قاچاق برها از شما پانصد تا هزار پوند میگیرند. مواظب باشید ماشینها یخچال دار نباشند.بعضی مواقعه ممکن یک ماه تا سه ماه منتظر بشید تا بتوانید بازرسی انگلستان را طی کنید یا حتی ممکن اشتباهی سوار کامیون شده و از یک کشور دیگه سردربیارید و بازاین راه را برگردید.

اگر قانونی میخواهید از کشور خارج شوید معمولا دو راه دارد
اولی رفتن به ترکیه است که ویزا نمی خواهد انجا در استانبول ویزا شینگن برای اروپا و یا ویزای کانادا یا انگلستان درست میکنند .یا اگربتوانید در تهران ویزای شینگن گیر بیارید بآن به یکی از کشورهای اروپای رفته وازانجا باز یک راه را برای ورود قانونی یا قاچاقی به انگلستان پیدا می کنید. یادر تهران معمولا ویزای تایلند را از سفارتخانه تایلند می گیریدپعد در تایلند کسانی هستند که با مشخصات جعلی برات ویزای انگلستان یا کانادا و یا پاسپورت اسراییلی درست می کنند که باهش سفر کنی و بعد در مقصد میندازید دور. (هزینش معمولا ۱۵تا۲۰میلیون تومان)

حالا هر طور که توانستی وقتی به انگلستان رسیدید یادت باشه اگر هوایی امدی در فرودگاه لندن فقط به ایرانی های گیر نمی دهند که گفته باشد قاچاقی امد ه ترکیه واز انجا درانکار یا استامبول قاچاق براورا سوارهواپیما کرده و همانجا همه مدارک را ازاو گرفته اند.( یا بهم گفته داخل هواپیما یا فرودگاه انگلستان انها را پاره کنم و بندازم دورمثلا داخل دستشویی) وگرنه اگر با ویزای جعلی یا ویزای کشور دیگر (ویزای شینگن)گیر بیفتی حرفهای دیگرت را هم قبول یا باور نمی کننداگرهم زمینی به انگلستان رسیدی دریکی ازمراکز پلیس خودت را تحویل میدهی و بعد از پرسیدن مشخصات که حتما راستش را بگوید شما را می فرستند اقامتگاه یا هاستل تا روزه مصاحبه یا انترویو.
دولت انگلستان درخواست چه کسانی را قبول نمی کند؟.کسانی که درمسیرش به انگلستان در کشور دیگری پلیس ان کشورازش اثرانگشت گرفته باشند. در مورد کیس case راهت دقت کنید مثلا کسی که بگوید بیش از ۱۵ روز در کشورهای اروپایی مانده وعمدا درخواست پناهندگی نکرده تا بیاد انگلستان , خیلی سخت اگر قبولش کنند.(معمولا بهتر چه با قایق و ازدریا یونان وایتالیا می اید و چه با ماشین یا هر دو هر چه بود بگوید قاچاق بر راه را می شناخت و زمان را هم طولانی نگويد.اگر هم مجبور شدي تاريخ را کش بديد بگويد ترکيه مانديد يا داخل ماشين يا قايق معطل شديد.
در مورد کیس ایرانت که از همه مهمتره . موقعی که علت خروج از ایران را ازت پرسیدند مشکل را بایدجوری بگوی که انها باور کنند لازم نیست خیلی بزرگش کنی (مثلا دانشجو بودی و سهوا اشتباهی کردی یا دوستات کاری کردنند و تو هم گیر افتادی یامشکل را انداختن گردن تو ) ...البته بعد از رفتن به اقامتگاه تاروزی که میروی گزارش اصلی را به شخصی به اسم وکیل بدهی ۲ تا ۳ هفته وقت داری روش فکر کنی.
البته بعضی جزییات قابل پیش بینی نیست مثلا از اول سال ۲۰۱۲ میلادی بیشر شهر گلاسکو در اسکاتلند به مهاجرین در خواست اقامت میدهد.که با نوع لندنش فرقی ندارد وخیلی راحت میشود ازهرشهرانگلستان رفت انجا. فقط یک بلیط یک سره میخواهد حتی اگر انگلیسیی هم بلد نباشید مهم نیست .انگلیسی ها زبان اشاره شان خیلی خوبه.اینقدر مهاجراینجاست که براشان عادی کسی زبان بلد نباشد.در اخر اگر جواب یا اجازه اقامت بهت دادند. حق داری بروی و مانند یک انگلیسی زندگی کنی و دنبال کار بگردی .
در انگلستان سه جور درامد یا کار هست.
معمولا کسانی که تازه وارد هسنتدتا کار پیدا میکند. چند ماه تا یک سال و شاید بیشتر دولت هفته ای پول اجاره یک اتاق یا یک خانه معمولا کوچک را همراه هزینه خوراک بهشان می دهد.
دسته دیگر کسانی اند که به علت تحصیل یا هر دلیل دیگری که معمولا دولت باید قبول کند. کاره پاره وقت دارند دولت ۸۰درصد اجاره خانه را میدهد
.سوم کسانی که تمام وقت کار میکنند و هیچ کمکی از دولت نمگیرند. مجبورند سخت کار کنند مثلا از ساعت ۴ عصر تا ۱ شب .اگر چه در امدش خوب اما اگر متاهل باشی باید درامد دو هفته ات برای کرایه خانه وحمل ونقل.یک هفته برای گازوبرق و خوراک و یک هفته هم برای دیگر مخارج و شاید پس اندازه کنار بگذاری. اگر هم بازار سیاه(رستورانها) کار کنی درامد خوبه ولی خدایش از خستگی از زندگیت سیر میشوید.
نتیجه:اگر برای خوشگذرانی و رفا می اید واقعا خبری نیست.اما اگر برای تغییر نگرش به دنیا و یافتن نادیده ها و ناگفته ها می اید بیاید. اما برای چند سالی نه همیشه.
موفق و موید باشید
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 27 دسامبر 2012, 11:37

________________________________________________________
________________________________________________________
-
-
حدود ۴۵ هزار ایرانی در ۳ سال به ۴۴ کشور پناهنده شده‌اند


تصوير
دیده‌بان حقوق بشر در گزارش جدید خود از افزایش سرکوب فعالان مدنی در ایران شکایت کرده است. این سازمان می‌گوید، از انتخابات سال ۱۳۸۸ تا کنون موج فرار از ایران و تلاش برای اخذ پناهندگی دائما در حال افزایش است.
سازمان بین‌المللی دیده‌بان حقوق بشر در گزارش منتشره در روز جمعه (۲۴ آذر/ ۱۴ دسامبر) نوشت، جامعه فعالان مدنی ایران در سه سال گذشته به عرصه‌ای برای "کمپین سرکوب" تبدیل شده است.
به نوشته این سازمان حقوق بشری، شدت گرفتن تهاجم به فعالان مدنی و سیاسی به قیمت کشته و دستگیر شدن برخی و افزایش موجی از فرار به خارج از کشور تمام شده است.
در این گزارش ۶۰ صفحه‌ای که عنوان آن "چرا آن‌ها رفتند: روایت فعالان ایرانی در تبعید" است دولت ایران متهم شده که از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ به بعد فشار بر مخالفان سیاسی، فعالان حقوق بشر، خبرنگاران و حتی وکلا را بیشتر کرده است.
رویترز در این باره نوشته است:«جمهوری اسلامی ایران اتهام‌نقض حقوق بشر را نمی‌پذیرد و می‌گوید، غرب با عنوان کردن این اتهام در پی منافع سیاسی است. ایران می‌گوید، دستگیرشدگان این عرصه در پی "براندازی نرم" بوده‌اند و علیه امنیت ملی اقدام کرده‌اند.»
تصوير
شماری از پناهجویان ایران در در آلمان که به تازگی در اعتراض به وضعیت نامشخص خود دست به اعتصاب غذا زده بودند

اما دیده‌بان حقوق بشر می‌نویسد، برخی از کسانی که در حوادث انتخابات ۸۸ دستگیر شده‌اند یا در تظاهرات اعتراضی انتخابات شرکت کرده‌اند، تا آن زمان در هیچ‌گونه فعالیت سیاسی شرکت نکرده بودند.
در هفته‌های گذشته برخی دستگیری‌ها و فشارهای سیاسی تازه در ایران توجه‌ها را به حقوق بشر در این کشور جلب کرده و باعث شده که جمهوری اسلامی ایران وادار به واکنش شود.
ستار بهشتی، وبلاگ‌نویسی که در آبان‌ماه چند روز پس از دستگیری توسط پلیس فتا جان خود را از دست داد، یکی از این موارد بود. پی‌گیری علل مرگ او به برکناری رئیس پلیس فتا در تهران منجر شد.
مورد بعدی نسرین ستوده، وکیل زندانی بود که در پی لغو ممنوعیت خروج دخترش از کشور بعد از ۴۹ روز اعتصاب غذا اعتصاب خود را شکست.
در ماه دسامبر نیز حکم اعدام سعید ملک‌پور، ایرانی متهم به طراحی سایت‌های مستهجن و توهین به مقدسات به حال تعلیق در آمد.

"موج فرار به خارج از کشور افزایش یافته است"

دیده‌بان حقوق بشر به نقل از جو استورک، معاون رئیس خاور میانه این سازمان می‌نویسد: «سرکوب‌های پس از وقایع ۲۰۰۹ (۱۳۸۸) عمیقا جامعه مدنی ایران را تحت تأثیر قرار داده است. تصاویری از نیروی پلیس که بیرحمانه در حال ضرب و شتم تظاهرکنندگان است ممکن است از صفحات تلویزیون‌ها و کامپیوترها محو شده باشد، اما بسیاری از فعالان ایرانی کماکان به تصمیم دردناک خود برای ترک خانه و خانواده‌شان ادامه می‌دهند.»
بر پایه آمار دفتر کمیسرعالی ملل متحد برای پناهندگان (آنکر)، در سال ۲۰۰۹ میلادی ایرانی ها ۱۱ هزار و ۵۳۷ درخواست پناهجوئی به ۴۴ کشور تحویل دادند. این تعداد در سال ۲۰۱۰ به ۱۵ هزار و ۱۸۵ و در سال ۲۰۱۱ به ۱۸ هزار و ۱۲۸ مورد رسیده است.

ترکیه دارنده بالاترین شمار پناهجویان ایرانی

بر پایه گزارش دیده‌‌بان حقوق بشر، بالاترین شمار درخواست پناهجویی ایرانیان را ترکیه دریافت کرده است. بین سال‌های ۲۰۰۹ و ۲۰۱۱ شمار پناهجویان ایرانی ۷۲ درصد افزایش داشته است. تعداد چشمگیری از پناهجویان ایرانی، به ویژه پناهجویان کرد نیز به کردستان عراق پناه برده‌اند.
دیده‌بان حقوق بشر بر پایه گفت‌وگوهایی که با پناهندگان و پناهجویان ایرانی داشته می‌نویسد، آن‌ها از دشواری شرایط و بلاتکلیف بودن طولانی برای دریافت پاسخ شکوه می‌کنند.
به نوشته رویترز، این سازمان در طول سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۱ با بیش از ۵۰ پناهجو و پناهنده ایرانی در ترکیه و کردستان عراق گفت‌وگو کرده است.
پناهجویان ایرانی ترکیه از محدودیت آزادی سفر، هزینه‌های سنگین زندگی، عدم دریافت اجازه کار و عدم دسترسی به خدمات بهداشتی سخن می‌گویند.
پناهندگان و پناهجویان مقیم کردستان عراق نیز از محدودیت سفر، تهدیدها، مزاحمت‌ها و مقررات خودسرانه مقامات اقلیم خودمختار کردستان که اغلب به دلیل ادامه فعالیت‌های سیاسی بر آن‌ها تحمیل می‌شود شکایت دارند.
به گفته دیده‌بان حقوق بشر، دولت ترکیه تا کنون از قبول درخواست احمد شهید، گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد در امور حقوق بشر ایران برای بازدید از این کشور سر باز زده است. احمد شهید تقاضا کرده است با بازدید از ترکیه از نزدیک در جریان وضعیت پناهجویان و پناهندگان ایرانی قرار گیرد.
وی از دولت ترکیه درخواست کرده تا برای پناهندگان و پناهجویانی که ثبت نام شده‌اند، شرایط زندگی راحت فراهم بیاورد و به آن‌ها تا زمان اعزام به کشوری ثالث امکان کار دهد.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 80
تاريخ عضويت: 26 نوامبر 2012, 22:42

Re: خاطرات و اخبار مهاجرت و پناهندگی کانادا، آمریکا، اروپا..

پستتوسط shahab_shahab » 27 دسامبر 2012, 17:28

ایستاده در خواب


مهاجرت غیر قانونی

قسمت دهم بلژیک-انگلیس

قطار به ترمینال بروکسل رسید. 3 تامون پیاده میشیم و به محض پیاده شدن پسری کوتاه قد طرفمون میاد و سلام میکنه. به سمت ایستگاه اتوبوس میریم تا به سمت مقصدمون که بندری به فاصله 40 دقیقه بیرون از بروکسل هست بریم. امیر اهل تهرونه و نسبت فامیلی با زن راننده ای که ما رو از اتریش به المان انتقال داد داره و خودش هم قصد رفتن به انگلیس رو داره. منتها به درخواست خسرو چن ماهی هس که خونه خسرو مونده تا کمکی به خسرو کنه و درامدی کسب کنه. امیر بلیط اتوبوس رو که کمتر از 5 یورو میشه برامون نمیخره و حساب نمیکنه 3تا ادم بدون کارت شناسایی میتونن درگیر چه مشکلاتی بشن. اتوبوس تو هر ایستگاه که وامیسه مسافرایی رو که میخان سوار شن نگا میکنه تا اگر مشکوک به مامور کنترل باشن همه پیاده شیم.

بعد از ظهر هست و وارد خونه که میشیم دوتا اتاق تودرتو و ضلعی از اتاق دومی با گاز و ظرفشویی به اشپزخونه تبدیل شده و کلی ایرانی رنگارنگ هم سرگرم نشستن. هرکی به فرم خودش سلام و خوش امد گویی میکنه و طبق معمول خودشون به مسافر از راه رسیده غذا میدن. چن نفر اون گوشه ورق بازی میکنن و یکی در حال پیچیدن سیگار ِ. 2-3 نفر لم دادن و تلوزیون نگا میکنن و دو نفر در حال اشپزین و 2-3 نفری هم که اجازه خروج از خونه رو دارن در حال رفتن و اومدنن.
اینجا خونه اصلی خسرو نیست.

خسرو و بلندی بعد از اینکه حسین و سعید رو 1 شبانه روز تو پارک منتظر گذاشته بودن به سراغشون رفتن و پاسی از شب گذشته بود که خسرو و سعید و حسین وارد شدن و حالا برای حرکت کردن باید مراقب میبودی که پای کسی رو له نکنی.
خسرو منقل و بافوری الم کرد تا خستگی کار از تنش دره و 2-3 نفری که اهلش بودن پای منقلش نشستن.

نیمه های شب بود و هنوز پا منقلیا بزمشون پابرجا و به نوبت هر کدومشون از شکار شیر و اژدها قصه سرایی میکردن و مابقی هم تو اتاق اونبری درگیر خواب رفتن که صدای کوبیدن در اومد و افشین از در وارد شد. از گرسنگی و سرما میلرزه و بدون مراعات ادمهای خواب زمین و زمان رو کفر میگه. افشین رو به خسرو میگه لامصب هرچی میگم 10 یورو پول بده برا احتیاط پیشم بذارم نمیدی! کانتینر از فرانسه سر دراورد و بی پول و با هزار تا مکافات خودمو رسوندم اینجا...!



افشین که چن روزه بی پول به جای اینکه از انگلیس سر در بیاره از فرانسه سر در اورده، برای برگشتن مجبور شده بدون بلیط سوار ترن بشه و مامور کنترل بلیط بارها تو ایستگاه های مختلف پیادش کرده و در اخر بعد از 5 روز بازداشت و پر کردن فرم تعهد خروج از بلژیک طی 2 هفته خودش رو به خسرو رسونده. شنیدن این خبر به معنای اینه که هیچ تضمینی تو کار خسرو نیست!

امروز سومین روزیه که تو این خونه ایم. راه رسیدن به بلژیک برای همه شبیه به ما نبوده و نیمی از اونها از مسیرهای دیگه حرکت کردن و 2 نفر هم با ویزای شینگل از تهران پرواز کردن و خودشون رو به بلژیک رسوندن و میخان تا انگلیس رو به فرم قاچاقی برن.
گرچه خسرو شدیدا به قدیمی ترها توصیه کرده که از نحوه حرکت به جدیدترا چیزی نگن ولی میشه یه چیزایی جم بندی کرد. خسرو نیمه های شب با تعدادی مسافر به بندر بارگیری میره و مسافرا رو تو کانتینر میکنه و کانتینر بار کشتی میشه و به امان خدا حرکت میکنه. حالا این وسط خسرو اصن نمیدونه که این کانتینر کجا قراره بره و فقط به همون اماری اکتفا میکنه که جایی خونده و میدونه که درصدی از این کانتینرها به انگلیس فرستاده میشن. تو ادمهای کنارم کسایی هسن که 4-5 بار نیمه های شب داخل کانتینر شدن و کانتینر سر از کشورای اسکاندیناوی یا بنادری تو فرانسه در اورده و این موقست که باید دو دستی زد تو سر و مث افشین خودتو به خسرو برسونی تا فکری به حالت کنه. گاهی هم کانتینر به جای بارگیری شدن تو کشتی سر از گاراژ در میاره!

بابک و کیوان و خسرو کماکان در فکر رد شدن از مرز اسلواکی-اتریش هسن و خبر رسیده که چندین بار سعی کردن مرز رو رد کنن و موفق نشدن.

2-3 نفر از بچه هایی که تو یکی از کشورهای اروپایی اثر انگشت دارن با سوهان مدام در حال سائیدن انگشتشون هسن تا اثر انگشت خودشون رو از بین ببرن! مدام به بقیه توصیه میکنن که با تیپی ژولیده وارد انگلیس بشن تا به عنوان پناهنده درجه یک حساب بیان و از مزایای پناهندگی از همون اول برخوردار شن.

شب سوم در حالی که پاسی از شب گذشته و همه خوابن خسرو داخل میشه و میگه یالا 10 دقیقه فرصت دارین تا حرکت کنیم و با اشاره 8 نفر رو انتخاب میکنه. گروه 4 نفره ما هم جزو 8 نفر هست. با ونی که تاکسی هست و راننده عرب داره به نزدیکی بارگاه بندری میریم و لای درختها قایم میشیم. خسرو به هر کدوممون کیسه زباله و شیلنگ 1 متری و چسب و تیغ میده و حرفی رو که تا حالا بهمون نزده میزنه. ازمون میخاد وقتی داخل کانتینر شدیم پلاستیک رو سرمون کنیم و با تیغ سوراخ ریزی تو سقف برزنتی کانتینر کنیم و شیلنگ رو از 1 طرف از سوراخ بیرون کنیم و سمت دیگه شیلنگ رو از سوراخی که جلوی دهنمون روی پلاستیک رد کنیم و پلاستیک رو از جایی که سوراخ کردیم و از دور گردنمون با چسب نواری محکم کیپ کنیم تا نفسمون توی کانتینر پخش نشه و تا زمانی که کانتینر برای بارگیری تکون نخورده تو همین وضعیت بمونین!!! ظاهرا جدیدا دستگاهی رو برای تست میزان دی اکسید کربن فضای داخل کانتینر از گوشه کناری داخل کانتینر میکنن و اگر دستگاه اخطار داد در کانتینر باز میشه و لو میری!

پشت سر هم و تو تاریکی شب از روی دو تا حصار خودمون رو رد میکنیم و طبق معمول بهنام مشکل داره و شلوارش جر میخوره. با حالتی نیمه ایستاده و دوان دوان خودمون رو به کانتینرها میرسونیم. خسرو به سرعت پلمپ درهای برزنتی کانتینر ها رو باز میکنه و هر 2 نفرمون سوار 1 کانتینر میشیم. من و سعید با همیم و حسین و بهنام هم با همن. به محض داخل شدن میریم بالای باری که کمتر از نیمی از کانتینر رو پر کرده میشینیم و خسرو به سرعت پلمپ رو به فرم قبلیش در میاره و ما دست به کار میشیم تا بازدممون رو از تو شیلنگ از سقف خارج کنیم. کمتر از 5 دقیقه میفهمیم که چه شرایط غیر قابل تحملی داریم.

تو ذهنم جنینی رو تو رحم تداعی میکنم که قراره به زودی دنیا بیاد.
نفس بکش کوروش
میخای دوباره متولد شی
اینبار یادت باشه به دنیا لبخند بزنی
تحمل کن
متولد میشی
این شیلنگی که از توش نفس میکشی و زنده نگهت میداره رو خواهی برید و با بینیت هوا رو استشمام میکنی
اروم باش
دوباره زاده خواهی شد
شاید اینبار قدمت برای هیچ کس شوم نباشه
اروم نفس بکش
قراره دوباره زاده بشی
زاده شدن درد داره کودک من
تحمل کن
روی صورتم زیر پلاستیک پر شده از رطوبت نفسم و رو پوستم لیز میخورن و به شکل باریکه های اب از گردنم سرازیر میشن
تحمل کن کوروشم
متولد میشی و مامایت خداست

نمیدونم چقدر طول کشید تا کانتینر بوسیله حمل کننده به حرکت دراومد و ما کیسه لعنتی رو از سرمون کندیم. شاید حدود 4-5 ساعت. برای من که 1 سال گذشت. کانتینر بدون اینکه ما دیدی از بیرون داشته باشیم داخل کشتی بارگیری شد و 2-3 ساعتی کشتی در حال بارگیری بود و بالاخره حرکت کرد. چن تا کیسه فریزر همراه داریم ویکی یکی توشون پر میشه از شاش و جایی بین بار کانتینر که نمیدونیم چیه انداخته میشه.

بیشتر از 24 ساعت هست در حال حرکتیم و هرچی حساب میکنیم فاصله ابی بلژیک تا انگلیس اینقدر نیست. شک تو دلمون افتاده که مبادا داریم جای دیگه میریم. احتمال اینکه کشتی به راهی دور مث کانادا بره کابوسی بیشتر از 15 روز حبس شدن هست و...

بعد از 32 ساعت کانتینر از کشتی خارج شده و تو بندر هستیم. سوراخی رو برزنت درست میکنیم و بیرون رو دید میزنیم تا ببینیم کجا هستیم. ماشینی تو اسکله حرکت میکنه و از فرمون سمت راستش میفهمیم که رسیدیم انگلیس. با تیغ چادر برزنتی رو پاره میکنیم و سپیدی افتاب رو میبینیم. از روی کانتینر تا زمین یک و نیم متری میشه.
میپرم پایین
دوباره متولد میشم
سلام





پایان

٢١.٧.٨٧

+ کوروش ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٢
(14)
مهاجرت غیر قانونی
مهاجرت غیر قانونی

قسمت نهم المان



بعد کلی رسیدیم به قاچاقچی ایرانی. فک میکنیم به دوست و ادمی که میفهمتمون و سرپرستیمون رو به عهده داره رسیدیم. دریغ از اینکه قاچاقچی رحم و انصاف و وجدان نداره. فرقیم نمیکنه ایرانی باشه یا غیر ایرانی یا اینکه قاچاقچی ادم باشه یا مواد مخدر یا هر چیز دیگه ای!

تو اتوبان چیزی به نام کنترل مرزی ندیدیم و ساعت 6 صبح به دوسلدورف المان رسیدیم. خسرو که دلش لک زده کمی هم با خاله بلندی تنها باشه میزارتمون تو ترمینال و میگه ساعت 7 صبح ترن حرکت میکنه و ما میریم و اون موقع برمیگردیم.

ساعت 7 شد و نیومدن. ما 2 شبانه روزه که نخوابیدیم و هنوز خستگی 14-15 ساعت پیاده روی توی جنگل تو تنمونه. به سختی پلکامون رو باز نگه میداریم و ظاهرمون خیلی به هم ریختست و بوی گند عرق میدیم. ساعت 9 شد و خبری از خسرو و بلندی نشد. انگار یادشون رفته ما اینجاییم! هر 3تامون رو صندلی ترمینال نشستیم و چرت میزنیم و بسکه به در ورودی خیره شدیم خسته شدیم. یکدفعه 2تا پلیس گردن کلفت بالای سرمون ظاهر شدن. المانی حرف زدن و ما فهموندیم که سر در نمیارم. انگلیسی حرف زدن و ما باز خودمون رو به کوچه علی چپ زدیم. با عصبانیت گفتن کارت شناسایی، بلیط قطار، پاسپورت. وقتی دیدن چیزی برای ارائه نداریم تفکیک کلیمون کردن تا مبادا اسلحه داشته باشیم و به سمت ماشین پلیس هدایتمون میکنن. تو دلمون هر چی فحش هست به خسرو میدیم و راهی اداره پلیس میشیم. ازمون ملیتمون رو میپرسن و با تلفن به مترجم زنگ میزنن. به جای ایران اشتباهی عراق که تو تلفظ انگلیسی و المانی شبیه به هم هستن میشنون و 1 نفر باهام با تلفن عربی حرف میزنه و بهش میفهمونم که ما ایرانی هستیم نه عراقی. پلیسها از بوی گندمون شاکین و 1 اسپری تو اتاق میزنن و نیم ساعت بعد خانوم ایرانی برای مترجمی پیشمون میاد. ازش میپرسم که اگر ما پناهنده نشیم چی میشه و میگه که 6 ماه زندانی میشین ولی اگر پناهنده بشین بعد از بازجویی اولیه میفرستنتون هایم پناهنده ها. ما که 1 بار مار گزیده بودیم و میدونستیم باهامون شوخی ندارن با اسامی متفاوت اعلام پناهندگی کردیم. پلیس میگه شما منتظر کسی بودین و چند روز دیگه چند نفر از پلیس جنایی سراغتون میان تا قاچاقچی رو چهره نگاری کنید.


زن مترجم بعد از پرسیدن سوالاتی که پلیس مطرح میکنه ازمون خداحافظی میکنه و میره و پلیس شروع میکنه به بازرسی کامل بدنیمون. باید لخت مادر زاد بشیم و وقتی میفهمه که مسلمونیم زن پلیس از اتاق بیرون میره. خجالت میکشیم و پلیس با دستکشی که دستش هست با دقت لای پامون رو هم جستجو میکنه و بعد لباسهامون رو دقیق میگرده. از توی درزی تو شلوار بهنام یه صد دلاری خشک درمیاره و حامد با دیدن این صحنه با خنده غیر قابل کنترل و عجیب و بلند بلند میگه ک.. کش تو پول داشتی و ما از گرسنگی داشتیم میمردیم و..

پلیس که با دیدن قیافمون از حالمون با خبره دلش به رحم اومده و میگه که من این پول رو باید توقیف کنم و بعد از 1 ماه بهت میدیمش ولی اگر الان میخواید میدونم که گرسنه هستید و میتونم بفرستم براتون خوراکی و سیگار یا هرچی میخواین بخرن و بیارن.
با کمال تعجب همه بهنام میگه نه!

شب رو تو بازداشتگاه پلیس میخوابیم و صبح میبرنمون کمپی که از شهر دوسلدورف بیرونه و بهمون متذکر میشن که اجازه نداریم از شعاع 45 کیلومتری این هایم که حالا محل زندگیمون شده دور بشیم. به محض ورود کلی ایرانی میبینیم. یکی میگه 3 ساله اینجا زندگی میکنه و یکی میگه مث شما مسافری هسم که گیر کردم و چن روزیه اینجام و چن روز دیگه میرم.

هر کدوم از ایرانیا که بهمون میرسن بهمون ابمیوه های 1 لیتری و بسکوییت میدن و اطراف حیاط هم چن تا ابمیوه های نیمه پر هست. معلومه که اینا رو روزانه توزیع میکنن و برای ما که چن روزه گرسنگی کشیدیم اینا وفور نعمت ِ. بهنام مث گاو هرجا اب میوه روی زمین میبینه سر میکشه و ظرف نیم ساعت حدود ده لیتر ابمیوه میخوره. بهش میگم پسر خوب چرا تو که پول داشتی حداقل 10 دلار ندادی که غذا بخریم و میگه میخواسم با خودم برم انگلیس. فکر کردم لازمم میشه. میگم احمق اونجا که رسیدی سریع تحت پوشش میری و چه زمانی ضروری تر از 2 روزی که گذشت! تازه به حرف پلیس هم گوش نکردی! زیر لب ونگ ونگ میکنه و چیزی میگه که نمیشنوم.

توی حیاط 2 تا تلفن عمومی هست که میشه از بیرون هم بهش زنگ زد. پسری که گفته بود مسافره و در حال رفتن با قاچاقچیش که متفاوت با قاچاقچی ماست صحبت کرده و صدام میکنه که بیام و با قاچاقچیش حرف بزنم. مردی بهم میگه که فردا صبح ساعت 8 میام و 3تاتون رو میبرم بروکسل و از اونجا میفرستمتون انگلیس. میگم ما پولی نداریم و پولمون رو دادیم به رابط شیراز. میگه شما به این کاراش کاری نداشته باشین. ما همدیگرو میشناسیم و با هم داد و ستد داریم!

ما که دلمون از خسرو پره قبول میکنیم. ساعتی بعد خسرو به همون تلفن زنگ میزنه و پسری اسمم رو تو حیاط داد میزنه و میدوم به سمت تلفن. هرچی از دهنم در میاد بهش میگم و میگم که ما دیگه نمیخوایم با تو باشیم و کسی قراره فردا ساعت 8 بیاد دنبالمون. خسرو به خواهر مادر خودش فحش میده و کلی دروغ سر هم میکنه و نیومدنش رو توجیح میکنه و قرار میزاره که فردا 6 صبح از در هایم بیرون بیایم و 100 قدمی دور بشیم و ببینیمشون.

خسرو از ترس اینکه مبادا مسافراش رو کس دیگه ای قاپ بزنه سر ساعت 6 بیرون منتظرمون هست و تو شب گذشته سراغ سعید و حسین هم نرفته و اونا رو توی پارک منتظر نشونده و سراغ ما اومده تا ما رو با قطار راهی بروکسل کنه.

خسرو برای اینکه حرفی زده باشه تا کار خودش رو هم توجیح کنه میگه که اگر احیانا بخوان از انگلیس طبق قانون شینگن برتون گردونن به کشور ثالث برتون میگردون و در نتیجه شما 3 نفر به المان برمیگردین و اون 2 نفر به اتریش. البته تا حالا خیلیا رفتن و کسی برگشت نخورده..

خسرو برامون بلیط میخره و با ترن راهی میشیم. خسرو اینو راست میگفت و قطار فوق العاده جدید و شیکی هست و بهنام با ذوق از تولت بیرون میاد و میگه اب توالتش ابیــــــــــــــه. توصیه های ایمنی خسرو اینه که زیاد بلند صحبت نکنیم و وقتی مامور کنترل بلیط اومد نترسیم و با لبخند بلیطمون رو نشونش بدیم و قراره توی ترمینال بروکسل کسی که خودش هم مسافره و تو خونه خسرو زندگی میکنه دنبالمون بیاد و با هم به خونه خسرو بریم.

---------

١١.٧.٨٧

+ کوروش ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۳
(19)
مهاجرت غیر قانونی
مهاجرت غیر قانونی

قسمت هشتم اتریش



از مسکو به بعد حدود 30 روزی میشه که خانواده هامون از احوالمون بی خبرن. فرصتی پیش اومده و با ایران تلفنی حرف میزنیم. من کاملا بی پولم و احوالم رو خانوادم از خانواده سعید باخبر میشن.

کیوان خبر فوت علی رو که برای من خبر تازه ای نیست میده. قاچاقچی ها جسد علی رو تو جنگل رها میکنن و پلیس بعد از 4 روز جسد ورم کرده رو پیدا میکنه و تو جیبش کاغذی رو با هویت افغانی پیدا میکنه. جسد به سردخونه کیف انتقال پیدا میکنه و رابط شیراز که از طرف خانوادش تهدید جدی شده بوده 2 نفر از بستگانش رو با هزینه بالائی به کیف فرستاده و جسد علی رو که چند برابر شده بوده توی 2 تا تابوت به ایران برگردوندن!

برای من هیچ فرقی نداره که جسدم کجا خاک بشه. خوشحال میشم اگر حیوون گرسنه ای رو سیر کنه و همیشه گفتم اگر خاک کردنم هزینه زیادی بر میداره راحت بندازینم تو چاه توالت تا زودتر به کود تبدیل شم!

سعید به فروشنده کمپ سفارش کفش ورزشی با شماره پای منو میده و 10 دلار بابتش پرداخت میکنه و هنوز لنگه کفشم سوژه خندست.

سعید و حامد با بابک و کیوان بحثشون بالا گرفته و همه از خبر رابط افغانی که قصد داره ما رو تو 2 شب متفاوت و در غالب 2 گروه انتقال بده خوشحالیم. کیوان بعد از مشورت با بابک و خسرو پیشنهاد میده که گروه 4 نفره ما شب اول حرکت کنن. میتونم ذهنش رو بخونم که میخاد ما رو سپر بلا کنه غافل از اینکه ما هیچ ترسی نداریم و با توکل به خدا قبول میکنیم که شب اول حرکت کنیم. حامد ازم خواهش میکنه که با گروه ما بیاد. طفلی دیگه تحمل فشارهای روانی بابک و کیوان رو نداره.

تو این چند روز حسابی استراحت کردیم و جون گرفتیم. شب پنجم رابط افغانی با ون دنبالمون میاد و ما 5 نفر از توریهای پشت کمپ بیرون میایم و با ماشین خودمون رو به براتیسلاوا میرسونیم. از حومه شهر و به فاصله چند صد متری رودخونه دانوب که سمت راستمون هست داخل جنگل میشیم. رابط توصیه میکنه که تا حداقل 10 کیلومتر فاصلمون رو از رودخونه حفظ کنیم تا گیر پلیس مرزی اتریش نیفتیم و التماس میکنه که اگر دستگیر شدیم اعلام پناهندگی کنیم و یاداور میشه که این همون رودخونه ای هست که از وین هم رد میشه و بعد از 10 کیلومتر بهترین راهنمای ما برای رسیدن به وین هست و حتی میتونیم پیاده به وین برسیم.

ساعت 10 شب میون جنگل انبوه و تاریک پر از شاخ و برگ شکسته و بوته های قد کشیده روی زمین ناهموار شروع به حرکت میکنیم. برای اطمینان بیشتر فاصلمون رو از رودخونه بیشتر میکنیم.پس از چند ساعت پیاده روی که به ناچار اروم اروم میپیمائیم شمال و جنوب رو گم میکنیم. تنها درختان خوابیده در شب میبینیم و ماه که تکون خورده از سر جاش. اینجا جای شک و اغاز تفرقه بینمون میشه. گمان میکنیم که دور خود میچرخیم. سعید که مثل همه مان عصبی شده طاقت اضحار نظر بهنام و حامد رو که نداره هیچ، مسیری رو نشون میده که دقیقا برعکس نظر من و حسین هست. حامد و بهنام رو به سکوت و رهروی از خودم تشویق میکنم تا مبادا از هم جدا شیم. با زحمت سعید رو که یکدندگیش از حوصلمون خارج شده قانع میکنیم که به سمت راست حرکت کنیم تا به رودخونه برسیم. بین راه به جاده ای خاکی به عرض 20 متر میرسیم که عین کمربندی تن سبز جنگل رو عریان کرده و در میانه جصاری از جنس توری محکم اهنی به ارتفاع 2 متر به نشانه خط مرز وجود داره. بجز بهنام همگی لاغریم و مشکلی برای رد شدن از روی حصار نداریم. بهنام رو به زحمت بلند میکنیم و در حالی که سیمهای بالای توری روی شکمش فشار میاره و عذابش میده به اونطرف پرتاب میکنیم. این بشر انگار هرچی خورده .... دمدم صبح رودخونه رو عین گم شده ای عزیز پیدا میکنیم و به راهمون ادامه میدیم. گاه برای فرار از دید قایقهائی که به گمانمون گشت شب هستن به دل جنگل و گاه از ترس ماشینهای خاموش تو جاده کنار رودخونه که در دوردست میدیدیم روی سنگهای درشت کنار رودخونه که سطحش از جاده پایین تره میریم و حرکت میکنیم.

ساعت 9 صبح شده و نیم ساعت استراحت میکنیم و نونی رو که همراه داریم میخوریم. دیگه مطمئنیم که 10 کیلومتر رو از مرز دور شدیم و با خیال راحت توی جاده کنار رودخونه حرکت میکنیم تا زودتر به 1 ابادی برسیم. ساعت 12 ظهر در حالی که هیچ کدوم نا نداریم به شهر کوچیکی میرسیم که ایستگه قطار داره. بلیط میخریم و تا وین رو 2 ساعت تو راهیم. بهنام که از اول سفر دستش تو جیبش نرفته با اکراه پول بلیط خودش رو میده و سعید و حسین هم جور من و حامد رو میکشن. تو این فکرم که رابط افغانی میگفت میتونیم تا وین رو حدود 50 کیلومتر از بین جنگل ناشناس با پای پیاده طی کنیم! ایستگاه اخر ترن وین، مرکز شهر(Landstrasse) پیاده میشیم و سریع به ایران موقعیتمون رو اطلاع میدیم.

از وین تا انگلیس مسئولیت انتقال ما به عهد رابط ایرانی به اسم خسرو که بلژیک زندگی میکنه هست. منتها سابقه نداشته که پلیس کسی رو تو مرز اسلواکی اتریش دستگیر نکنه و برنامه ما چیزی خارج از برنامه همیشگی خسرو که ملاقات با مسافر توی کمپ پناهندگی اتریش بوده شده. از ایران به خسرو اطلاع میدن و خسرو از ما میخواد تا با ترن به سالزبورگ که به مرز المان نزدیک تر هست حرکت کنیم تا اونم خودش رو با ماشین به اونجا برسونه.

حسین و سعید که پول زیادی براشون نمونده از بهنام میخوان که کمی کمک مالیمون کنه. بهنام که ابتدا اعلام بی پولی میکنه بعد از تهدید سعید و حسین به جا گذاشتنش 50 دلار از تو شرتش در میاره و قسم میخوره که دیگه پولی نداره.

از گرسنگی و بی خوابی دلم ضعف میره. نگاهی به قاچهای بزرگ پیتزا و کیکهای خوش قیافه که میشه با 1-2 یورو خرید میکنم و اب دهنم رو قورت میدم. همینطور که گشتی تو مغازه های ایستگاه بزرگ Landstrasse میزنم سعید و حسین رو در حال خوردن ابجو دیدم. دلم گرفت ولی جای گلایه ای نبود. تا همین جا هم کلی پول بلیط من و حامد رو پرداخت کردن. به بهنام میگم اگه پول داری بده تا غذا بخوریم. به سعید و حسین هم نمیگم که تو پول دادی. باز قسم میخوره که پول ندارم. دوباره چرخی میزنم و اینبار سعید و حسین رو تو کیک فروشی میبینم. با دیدن من 1 کیک سفارش دادن و گفتن همینجا بخور. میگم اون 2تا اون پایین مث من دارن از گرسنگی ضعف میکنن چطور میتونم تنها بخورم. کیک رو اوردم و با حامد و بهنام تقسیم کردم.

بلیط قطار وین سالزبورگ رو میخریم. با مترو به ترمینال غرب(Westbahnhof) میریم و منتظر قطار میشیم. مردی با لهجه کردی شناسائیمون میکنه و بهمون توصیه میکنه که بدون کوله پشتی سفر کنیم تا کسی بهمون شک نکنه. من و حامد که اس و پاسیم و کوله نداریم و حسین و بهنام و سعید کولشون رو دور میندازن.

سوار قطار میشیم و میرسیم سالزبورگ. اتریش جزء شینگن به حساب میاد و قاعدتا نباید کنترلی بین اتریش و المان و بقیه کشورهای شینگن باشه ولی ظاهرا مرز اتریش و المان گاهی کنترل میشه و مخصوصا ادمهای کله سیاه و چرک مثل ما.

خسرو قراره تا چند ساعت دیگه با ماشین برسه سالزبورگ و این فاصله رو ما توی پارک کنار رودخونه دانوب که از سالزبورگ هم میگذره میگذرونیم. چیزی که برامون عجیب ِ و تازگی داره تعداد زیاد سگ هست.

خسرو با خانوم جوون ایرونی که رانندگی میکنه میاد و میگه مرز اتریش المان رو با سواری تو 2 نوبت ردتون میکنم و از اونجا با بهتریت ترنی که تو عمرتون هم ندیدید راهی بروکسل میشید. نگاهی به هم میکنیم که کی اول بره. راستش دیگه دوست ندارم که هزینه ای حتی 1 دلار برای سعید و حسین داشته باشم و از طرفی هم حسین و سعید دیگه نمیخوان با حامد و بهنام باشن و در نتیجه من و بهنام و حامد سری اول حرکت میکنیم. ساعت حدود 10 شب هست و قبل از حرکت خسرو برامون هات داگ میخره و سعید و حسین توی پارک میمونن و ما حرکت میکنیم.

خسرو قیافه ای شبیه به بازیگرای 50 سال پیش سینما با موهای فرفری و به اندازه دو برابر سرش و سبیلی پک و پهن برای طبیعی تر جلوه دادن سفرمون هزینه ای رو به این زن برای انتقالمون پرداخت میکنه. از همون برخور دای اول میشه فهمید که علاوه بر ارتباط کاری با هم قاطی هم هستن.

---------

٢.٧.٨٧

+ کوروش ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٤
(14)
مهاجرت غیر قانونی
مهاجرت غیر قانونی

خلاصه انچه گذشت:
25 تیر ماه 82 با ویزای توریستی تو پاسپورتی که تنها من صاحب عکسش بودم همراه پسر عموم سعید(20) و حسین(18) و بهنام(15) از مهر اباد راهی مسکو شدیم و بعد از 4 روز با اتوبوس راهی مینسک(روسیه سپید) شدیم و اونجا تو اپارتمان با مادر و پسری 3 روز رو گذروندیم. از اونجا با رابط روس و با سواری لب مرز روسیه سپید -اکراین میرسیم و با عوض شدن رابط و چندین ساعت پیاده روی مرز رو رد کردیم و با ماشین رابط جدید به کیف(اکراین)رسیدیم و بعد از 1 شب استراحت با کیوان(25) و حامد(24) و بابک(30) و خسرو(23) و علی(44) اشنا شدیم و همراه به25-30 نفر دیگه توی قسمت زیری کامیونی که سقف کاذب داشت و بار هندونه (از کیف) طی 32 ساعت حرکت به مرز اوکراین-اسلواکی رسیدیم و 17 روز رو لب این مرز بودیم و روز اخر با یعقوب و ارش و مارکوپولو اشنا شدیم(هر 3 حدود 25 ساله).مرز اوکراین اسلواکی رو طی 5 روز پیاده روی و خوابیدن تو جنگل پشت سر میزاریم و به خونه کولیها میرسیم.

قسمت هفتم مرز اسلواکی- اتریش

بخاطر گرسنگی روزهای اخیر هر کدوم 4-5 کیلو وزن کم کردیم. با وجود اینکه چن تا قرص پشه گیر از اطراف اتاق اویزونه و دورش پر از پشه مرده هست بازم اتاق مملو از پشه هست. مامی قابلمه بزرگی رو پر از چیزی شبیه اش میزاره وسط اتاق و میگه بخورید و میرتش. ما که مدتی غذای گرم نخوردیم با اشتیاق دور قابلمه جمع میشیم که میبینیم چن تا پشه توش افتاده. صدا ماماااا وی این چیه دیگه؟! مامی سریع برمیگرده و وقتی اشاره انگشت ما به پشه های شناور روی اش رو میبینه با ملاقه اونا رو برمیداره و از در بیرون پرت میکنه و خندان میگه حالا بخورید. اینقدر گرسنه ایم که میخوریم! مامی 1 وعده بهمون نون وکره میده و 1 وعده نون و مربا و با ذوق میگه که مربا رو خودم درست کردم...

برخلاف تصورم بچه ها فقط با این دخترها مسخره بازی در میارن و تمایلی به هم خوابی باهاشون رو ندارن. دخترها تو طول روز به دفعات پیشمون میان و میگن که یکیشون زن داداششون هست و با کس دیگه ای نمیخوابه و اون 3 تا با هرکی که بخواد س"کس میکنن. تنها بابک اشتیاق زیادی نشون میده و میخواد هر 3 رو با هم داشته باشه و شب که به نیمه میرسه دخترها میان وبابک برای دقایقی باهاشون میره و برمیگرده. سعید هم میل نشون میده که با یکیشون بره ولی بابک نیمه شب از خواب بیدارش نمیکنه.

3 شب و 3 روز رو گذروندیم برا من هیچ چیز جالبتر از تعریفهای مارکوپولو نیست. برام از خاطرات یونان بودنش و بی پولیش میگه. از اینکه مجبور شده سر چهار راه شیشه ماشین پاک کنه و چه ناسزاهایی که نشنیده. از امار بالای مردای هم جنس باز اونجا میگه که حاضرن روزانه پول خوبی بدن تا یکی پشتشون رو گرم کنه!
شب سوم سعید بیدار میمونه و نیمه های شب به ضیافت کولیها دعوت میشه.

3 روز گذشت و قراره رابط افغانی ما رو از مرز اسلواکی به سمت اتریش رد کنه. افغانیها رابطشون با ما فرق داره و با ما حرکت نمیکنن.

غروب افتاب با ماشین ون خونه کولیها رو ترک میکنیم و راهی براتیسلاوا میشیم. براتیسلاوا غرب ترین نقطه اسلواکی و دقیقا لی مرز قرار داره. بدین معنی که اگر ما از غرب شهر بیرون بریم وارد خاک اتریش میشیم. همه چیز به همین راحتی نیست و این مرز که مرز بین بلوک غرب و فقیر اروپا با اتریش که از ثروتمندترین کشورها محسوب میشه و به همین دلیل از طرف پلیسهای مرزی اتریش کنترل شدیدی میشه.
ون توی اتوبانی می ایسته و ما ١١ نفر با رابط افغانی پیاده میشیم و وسط زمینهای کشاورزی با بوته های بلند ذرت پنهون میشیم. هر کدوم عین حرکت چن تا ذرت میکنیم و با خودمون میبریم تا اگه لازم شد بخوریم.رابط تا نیمه های زمین ذرت باهامون میاد و اشاره میکنه به جاده انسوی زمین و میگه این جاده رو که 2-3 کیلومتر برین 10 کیلومتر داخل خاک اتریش شدین و اونجا چن تا ماشین منتظرتونن. ما اعتراض میکنیم که قرار ما این نبوده و بالاخره با دلگرمی ماشینهایی که چن کیلومتر بالاتر منتظرمون هسن قانعمون میکنه و مدام شاخ میزاره تو جیبمون که بچه های ایرانی دلیر هسن و...
رابط رفت و به حسین میگم تو که بچه بیرون شهر و زمین کشاورزی هستی جلو برو و راه باز کن تا ما پشت سرت بیایم. حسین ناراحت میشه و میگه فسا ده نیست و منم تو زمین کشاورزی بزرگ نشدم*.
زمین ذرت رو پشت سر میزاریم و به جاده میرسیم و انگار نه انگار که داریم قاچاقی مرز رو رد میکنیم. بلند حرف میزنیم و جر و بحث هم میکنیم. امتداد جاده مارکوپولو که 200-300 متری جلوتر از ما میرفت و به قول معروف راه باز کن بود داد و بیدادش بلند شد. داد میزد و به انگلیسی بد و بیراه به رژیم میداد تا ما صداش رو بشنویم و فرار کنیم. ما هر کدوم به سمتی فرار میکنیم. بهنام به طرف هرکی که میره میخوان با مشت تو صورتش بیان. دستشو میگیرم و میگم پشت سرم هرجا که رفتم بیا. بهنام هین دویدن پاشو پشت کفش من که تو زیرزمین اسلواکی دمپایی عمومی شده بود و 3 سایز بزرگتر شده بود گذاشت و کفشم از پام دراومد و همینطور با 1 لنگه کفش دویدم و جایی بین بوته ها پنهون شدیم. بابک هم هم مسیر با من فرار میکنه و کنارمون پنهون میشه. 20 دقیقه ای رو پنهون هستیم و ماشین گشت از جاده ای که چند متریمون بود بالا و پایین میره. بابک خوابش برده و خروپف میکنه. نمیدونم چطور تو این شرایط خوابش میبره! لگدی بهش میزنم و میگم خفه شو. بهنام عین بید میلرزه.
مامورای مرزی دوربین دید در شب دارن و به راحتی پیدامون میکنن. ما 3 نفر بعد از مارکوپولو اولین نفرهایی هستیم که دستگیر میشیم و بعد از اینکه مامورا روی زمین میخوابوننمون و میگردنمون سوار کامیون نظامی میشیم و میریم پاسگاه مرزی. توی حیاط رییس پاسگاه وقتی ذرتها رو از جیبمون در اورد دلش به حالمون سوخت و کمی خوراکی و سیگار بهمون داد. کفشهامون رو دراوردیم و داخل بازداشتگاه شدیم. همه از کفش من که 1 لنگه بود خندشون میگرفت. بقیه بچه ها رو تو 3 مرحله دستگیر کردن و اوردن.

رابط افغانی دروغ گفته بود و ما رو مستقیما به سمت چادر پلیس فرستاده بود تا ما دستگیر بشیم و به کمپ پناهندگی فرستاده بشیم و از اونجا رابط بعدی سراغمون بیاد. رابط اصلی که کیف بود و با رابط شیراز در ارتباط بود تنها مسئولیت رد شدن ما از این مرز رو داشت و برای ادامه راه رابط شیراز با ادم دیگه ای معامله میکرد.

صبح شد و ما رو به جای دیگه ای انتقال دادن. اونجا برامون مترجم اوردن، اقای فرقانی. ما که قصد رسیدن به انگلیس رو داریم گفتیم اینجا پناهنده نمیشیم. یعقوب و ارش ومارکوپولو به اتریش راضی هستن و اعلام پناهندگی میکنن.فرقانی مترجم میگه اگر پناهنده نشید 2 روز اخر هفته رو میبرنتون کمپ و بعد برتون میگردونن اسلواکی. اگه برای خانوم بازی اومدین اروپا بدونین که دخترای اسلواکیایی رو چون فقیرترن راحت تر میتونید داشته باشید...

کیوان همه رو تشویق میکنه که اینجا پناهنده نشیم و فلسفه میچینه که تو این 2 روز اخر هفته ای که کمپ هستیم فرار میکنیم و راهمون رو ادامه میدیم.
فرقانی رفت و ساعتی بعد ما رو تک تک انگشت نگاری میکنن و همه رو سوار ون پلیس میکنن و ماشین شروع به حرکت میکنه. هیچ کدوم نمیدونیم کجا داریم میریم. تو همین هین که هرکی حرفی میزنه تابلو 10 کیلومتری براتیسلاوا رو میبینیم و اهنگ غم تو دل هممون میشینه. از طرفی ناراحت انگشت نگاری که شدیم و از طرفی ناراحت برگشتمون به اسلواکی.
پلیس اتریش ما رو به دلیل اینکه لب مرز اسلواکی دستگیر شدیم و اعلام پناهندگی نکردیم تحویل پلیس اسلواکی میده. بازداشتگاه اینجا بر خلاف بازداشتگاه اتریش کثیف ِ و ما شب رو روی زمین میخوابیم و صبح به کمپ اداموو(Adamów) انتقالمون میدن.

اداموو اسم دریاچه زیبایی هست که کمپ مزخرفی نزدیکی اون برای پناهنده ها ساخته شده. کمپ تشکیل شده از 1 ساختمان و 1 اشپزخونه و سالن غذاخوری و 1 مغازه کوچولو و تعداد زیادی کانتینر و هر کانتینر متشکل از 4 تا تخت دو طبقه و به ما 8 نفر 1 کانتینر میدن.چن تا ایرانی هم هستن.
هرجا میریم گروهی ادم میان پیشمون و از خنده روده بر میشن که چرا ما اتریش پناهنده نشدیم. یکی میگه من 4 بار و اون یکی میگه من 7 بار سعی کردم مرز رو رد کنم و هربار دستگیر شدم. ظاهرا اگر کمتر از 10 کیلومتر تو خاک اتریش باشی و دستگیر بشی برت میگردونن و برام خیلی عجیب ِ که ما چطور به راحتی 10 کیلومتر رو پشت سر گذاشتیم.

از همه چی که بگذریم بعد از مدتها زندونی بودن و پنهانی حرکت کردن این توقف 5 روزه خیلی ارامش بخش هست. خوب غذا میخوریم و ازاد نفس میکشیم. ظهرها کنار دریاچه میریم و شنا میکنیم و من تولد 27 سالگیم رو با کیک کوچیکی به اندازه کف دست که کبریتی روش روشنه جشن میگیرم.

پاورقی:
*من و حسین الان هم خونه ایم و هنوز که هنوزه حرصش میگیره که چرا من فکر میکردم حسین اشنایی با زمین کشاورزی داشته. گاهی برای بهتر نوشتن این خاطرات یادی از گذشتمون میکنیم.

------

٢٣.۶.٨٧







+ کوروش ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٥
(10)
مهاجرت غیر قانونی
مهاجرت غیر قانونی



خلاصه انچه گذشت:
25 تیر ماه 82 با ویزای توریستی تو پاسپورتی که تنها من صاحب عکسش بودم همراه پسر عموم سعید(20) و حسین(18) و بهنام(15) از مهر اباد راهی مسکو شدیم و بعد از 4 روز با اتوبوس راهی مینسک(روسیه سپید) شدیم و اونجا تو اپارتمان با مادر و پسری 3 روز رو گذروندیم. از اونجا با رابط روس و با سواری لب مرز روسیه سپید -اکراین میرسیم و با عوض شدن رابط و چندین ساعت پیاده روی مرز رو رد کردیم و با ماشین رابط جدید به کیف(اکراین)رسیدیم و بعد از 1 شب استراحت با کیوان(25) و حامد(24) و بابک(30) و خسرو(23) و علی(44) اشنا شدیم و همراه به25-30 نفر دیگه توی قسمت زیری کامیونی که سقف کاذب داشت و بار هندونه (از کیف) طی 32 ساعت حرکت به مرز اوکراین-اسلواکی رسیدیم و 17 روز رو لب این مرز بودیم و روز اخر با یعقوب* و ارش* و مارکوپولو* اشنا شدیم(هر 3 حدود 25 ساله).

قسمت ششم جنگلهای اسلواکی

بعد از مدتها انتظار تو زیرزمین بد بو، خبر حرکت همه رو ذوق زده کرده. رابطها توصیه شدید میکنن که سیگار با مارک این کشور رو با خودتون نبرید تا در صورت گیر افتادن به عقب برتون نگردونن. پوشیدن لباس تیره رنگ هم توصیه بعدیشونه. سعید بکس سیگاری رو که داره نخ نخ از پاکت در میاره و تو پلاستیکی میریزه تا پاکتی با مارک اوکراین همراش نباشه.

به فرم قبلی و 4-5 نفره با همون ماشینا از خونه تا جایی تو جنگل میبرنمون. اونجا هر از چندی 1 گروه ادم که جایی تو همین خونه ها پنهون بودن بهمون ملحق میشن. 25-30 تا چینی و 10-12 تا افغانی به جمعمون اضافه میشن و در مجموع 50-60 نفر میشیم. یکی از چینیها لباس سفید تنش ِ و رابط جدیدی محکم با دست تو سر و کلش میکوبه و با داد بهش میفهمونه که لباست رو عوض کن.

هوا مهتابیه و میشه جلوی چشمت رو زمانی که جنگل تنک هست دید. ساعتی رو حرکت میکنیم و به دو ردیف سیم خاردار میرسیم. الوار بلندی رو حد فاصل دو ردیف سیم خاردار میزارن و سریع و 1 نفر 1نفر از زیر سیمها ردمون میکنن و با سرعت خودمون رو به قسمت بعدی انبوه جنگل میرسونیم. حرکت تو قسمت انبوه جنگل به خاطر تاریکی مطلق کار سختیه.

به جایی رسیدیم که تا فاصله 2-3 کیلومتری درختی نیست. رابط مث اسب میدوه و ما پشت سرش. بین چینیها 4-5 نفرشون سرشون رو با تیغ زدن و شایعه ای بین 12 ایرانی پیدا شده که این 4-5 تا چینی دختر هسن و برای استتار جنسیتشون از لباسهای گشاد استفاده کردن و سرشون رو تیغ زدن. حین دویدن چن تا از بچه های ایرانی خودشون رو به چینیها میرسوندن و به سینشون دست میزدن تا بفهمن دخترن یا پسر! و در نتیجه هیچ کدوم دختر نبودن.

از سر شب تا نزدیکیهای صبح رو حرکت کردیم و جایی تو جنگل اسکان میگیریم. از اشغالهایی که اونجا ریخته میشد فهمید که درست همون جایی اسکان گرفتیم که گروههای قبلی بودن. همه از حال رفتن و گرسنه و تشنه 1 گوشه لم دادن که 2 نفر با 2 تا کارتون غذا و نوشیدنی به سراغمون اومدن و 1 کارتون برای ایرانی و افغانیا و 1 کارتون برای چینی ها. بهمون توصیه شدید میکنن که از جامون تکون نخوریم تا شب بشه و گفتن گرچه شما رو تنها میزاریم ولی از دور هواتون رو داریم. تو کل سفر یاد میگیریم بدون اینکه زبون هم رو بلد باشیم همدیگه رو بفهمیم.

مارکوپولو سرگذشت خیلی عجیب و سختی داشته. پسر اروم و مهربونی که مدام تبسم شیرینی رو لباش هست. ازش خوشم اومده و مدام ازش میخام برام خاطراتش رو تعریف کنه. از زن و مرد افغانی حرف میزنه که دخترشون رو جایی تو مسیر جنگل از دست میدن و رابط بهشون 1 ساعت وقت میده که دخترکشون رو به خاک بسپارن و پدر و مادر بیچاره با دستهای خودشون گودالی میکنن و دخترکشون رو به خاک میسپارن! از زن و مرد ایرانی حرف میزنه که هنگام سوار شدن کامیون مرتفعی راننده احساس خطر میکنه و شروع به حرکت میکنه و مرد در حالی که زنش رو کمک کرده بوده تا سوار بشه با شتاب بوسیله 2 رابط دیگه از کامیون دورش میکنن و درب کامیون بسته میشه و مرد تا 20 روزی که همسفر مارکوپولو بوده از زنش خبری نداشته! از گروه 4 نفره دختری حرف میزنه که بین 30-40 تا مرد بودن و از ترس اینکه دچار س؛کس گروهی نشن هر کدوم خودشون را با 1 پسر صمیمی کردن و تو مسیر هم خوابشون بودن!

هوا تاریک شد و چینیها رو جداگانه انتقال دادن و ایرانی و افغانیها رو جداگانه. چینیها رو دیگه ندیدیم. تا خود صبح حرکت کردیم و دمدم صبح دوباره اسکان گرفتیم. رابطهای جدیدی برامون غذا اوردن. ما 1 بار در 24 ساعت غذا بهمون میرسه وهمین باعث شده که بابک و کیوان تو هین تحویل غذا از رابطها و پخششون دزدی کنن. یعقوب مچشون رو گرفت و اختلافشون از همینجا شروع شد و اگر کیوان و بابک که همیشه کرکری میخوندن کوتاه نمیومدن دعوای بدی شکل میگرفت.

ظاهرا گروه قبلی اینجای کار درگیر بارون شده بودن. اینرو از پلاستیک بزرگی که اونجا بود میشد حدس زد. یهو از زیر پلاستیک مار 2 متری تکون خورد و مار بخت برگشته شکار شد. سر و تهش به اندازه 1 وجب قطع شد وپوستش زینت کمربند یعقوب. اتیش کوچیکی بپا شد و گوشتش کباب شد و چهار نفر از جمله من کباب مار میخوریم. الحق که گوشت لذیذی داره!

شب شد و قراره مسیری رو با ماشین حرکت کنیم. همه پشت درختهای کنار جاده پنهون میشیم و 4تا سواری شیک میرسن و ما با سرعت تمام سوار میشیم. توقف ماشین و سوار شدن ما و حرکت دوباره در مجموع کمتر از 15 ثانیه طول میکشه. کار چریکی که از طرف ما کمی حساب نشده هست و وقتی که میبینیم کسی نباید جلو سوار بشه 6 نفرمون پشت سوار میشیم. گروه 4 نفره ما با همیم و سعید که کوچولو و ظریف مریف ِ زیر قرار میگیره و قر قر میکنه. 2 ساعتی رو حرکت میکنیم و ماشین توقف میکنه و به همون سرعت سوار شدنمون پیاده میشیم و تو شیب تندی توی دره ای که پوشیده از درختهای بلند سردسیریست. تا اینجای کار تپه ای هم نبود و این اولین جایی هست که کوه میبینیم. تو تاریکی شب از مسیری با سرعت و با دست و پا بالا و میریم و گاهی بچه ها لیز میخورن رو نفر قبلی میفتن. ما فحش میدیم و بالا میریم و سعید عین تمام طول مسیر ناله میکنه. 200-300 متری رو بالا میریم و اسکان میگیریم. 4تا رابط جدید میبینیم که رئیسشون زن قد بلند و بی رحمی هست.

گرچه تابستونه ولی نیمه های شب هوا سرده و توی شیب در قالب 3 گروه کنار هم میخوابیم. سردی هوا باعث میشه که همه چسبیده به هم میخوابیم و اگر کسی میخواست تکون بخوره نفر جلوئی داد زنان میگفت: تکون نخور لامصب، بچسب تو کمرم! صبح شد و زن رابط باز پیداش شد. جذبه عجیبی داره. بطری های زیاد اب برامون میارن تا مبادا به جوی کوچیک ای اونطرف جاده بریم و به هر کدوممون تکه نونی به اندازه کف دست با پنیر 3 گوشی میدن و این غذای 24 ساعتمون هست تا بی حال گوشه ای بیفتیم و اینبر اونبر نریم.

همیشه اعتقاد دارم نمیشه در مورد گروه بزرگ ادما بصورت کلی نظر مثبت یا منفی داد. مثلا نمیشه گفت شیرازیها اینچنینن و تهرانیا انچنان. به نظرم همه جای دنیا خوب و بد داره و این تصور کاملا اشتباهی هست که ما بخاطر جرمهایی که تعداد اندکی از افغانیا تو ایران مرتکب میشن همشون رو به چشم بد بینیم. این درست مث این میمونه که بخاطر وجود ادمهایی مث خفاش شب و امثال اون، همه ایرانیها پست و رذل رقم زده بشن.
اکثر افغانیها فوق العاده ادمهای خوبی هستن و بنده احترامن. بدین معنا که اگر 1 لطف و خوبی بهشون کنی خودشون رو موظف میدونن بیشتر از تو بهت لطف و خوبی کنن. گرچه اکثریتشون پرن از خاطرات تلخ ایران و ایرانی ولی تا حالا ندیدم که این مسئله باعث بشه که همه ما رو به چشم بدی بینن و انگار اونا به این حرف که همه جای دنیا خوب و بد هست با تمام وجود اعتقاد دارن.
تو این شرایط بعضی از ما از هم غذا میدزدیم و به سر و کله هم میپریم و افغانیا به داد هم میرسن و لقمه نونشون رو به گرسنه تر و ضعیف تر تعارف میکنن!
بیشتر وقتها در قالب 2 گروه ایرانی و افغانی با فاصله10-20 متر کنار همیم و یعقوب و ارش و مارکوپولو و حامد بعد از شدت گرفتن دعواشون با بابک و کیوان تو جمع افغانیا هستن. منم گاهی تو این گروه و گاهی تو گروه اونبری. حامد که دوست صمیمی و چن ساله کیوان بوده بشدت دچار فشار روحی شده و مسبش هم کیوان هست. گرچه من هنوز برخورد تندی با کیوان نداشتم ولی عملا مشخص ِ که اگر لازم باشه برا دفاع از حامد تو روش می ایستم.


به همین نام و نشون 3 شبانه روز رو تو جنگل میمونیم از گرسنگی درختهای اطرافمون رو جستجو میکنیم تا چیزی برای خوردن پیدا کنیم. درخت ذغال اخته ای پیدا میکنیم که درمون دردمون نیست و تنها زیر درخت بلندی چن تا فندق میبینیم و با حرص میخوریم. با احتیاط و تو زمانی که رابط مراقب نداریم خودمون رو به جوی اب باریک و ذلال اونطرف جاده میرسونیم و سرمون رو با شامپویی که یکی از بچه ها با خودش اورده میشوریم. خوابیدن تو جنگل و روی زمین قیافه هامون رو تماشایی کرده. شدیم گروه چرکو! هیف که ما به این فرم تو این طبیعت زیبا هستیم و بجای لذت زجر میکشیم.
گفته بودم که ادمی موجود ضعیفی هست که وقتی خیلی چیزای ساده اطرافش رو ازش بگیرن میخاد جون بده. انسانیتش یادش میره و وحشی میشه! بعید نیست که اگر مث دریانوردهای قدیمی از فرط گرسنگی در حال مرگ میبودیم گوشت هم رو هم میخوردیم! گرچه این مواقع بهترین مواقعی هست که اطرافیان خودت رو محک بزنی. چهره پنهان کیوان که حامد قبلا بهم گفته بود اشکار میشه...
سیگارهای سعید خیلی بهمون حال میده و سعید روزی 2-3 نخ جیره بهمون میده.

بعد از 3 شبانه روز اسکان تو این دره با ماشین انتقالمون میدن. 4 نفر عقب سواری نشستیم و تو اوج گرسنگی و بی رمقی 7-8 ساعت حرکت میکنیم و در امتداد جاده و تونلهای زیبا سرنوشتمون رو جستجو میکنیم. تابلو 10 کیلومتری براتیسلاوا رو نشون میده و ماشین تو فرعی میپیچه. جلوی خونه ای می ایسته و ما پیاده میشیم. از همون نگاه اول و از ات و اشغالهی اویزون شده تو حیاط میشد فهمید که کولی هستن. با کولیها میشه لحظات بهتری متناسب با بقیه رابطها داشت.

داخل اتاق نیمه ساخته ای که کفش چن تا موکت کثیف پهن شده میریم. زن میانسالی که زن بزرگ خونست با اشاره و مختصر گویی میگه: من ماما. صدام کنید ماما. از اتاق بیرون نمیاید و فقط اگر ماما صدام کنید میام ببینم چیکار دارید. همه با اشاره انگشت به دهنشون میگن ماماااا گشنمونه. انگار واقعا به مامان خودشون رسیدن. 4 تا دختر هم مدام سرتاپامون رو ورنداز میکنن و چیزی به هم میگن و میخندن. برای بچه هایی که مدتیه تو کفن زمان شوخی و خنده رسیده!

--------------
پاورقی:
* به نظرم کار اشتباهی کردم که داستان رو با اسامی واقعی مینویسم. شاید راضی نباشن. از این پس همه اسامی غیر واقعی خواهند بود. یعقوب 2 سال پیش توی حادثه راندگی تو اتریش جونش رو از دست داد و دیشب تو سومین شب جشن مارکوپولو رو با خانم اتریشیش دیدم. از ادمهایی که تو دنیای اطرافم باهاشون در ارتباطم تنها هم خونم حسین از این خونه خبر دارن و گرچه مابقی بی خبرن ولی احتمال خوندن اینجا هم بعید به نظر نمیرسه.

------

١٧.۶.٨٧



+ کوروش ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٦
(5)
مهاجرت غیر قانونی
مهاجرت غیر قانونی

خلاصه انچه گذشت:
25 تیر ماه 82 با ویزای توریستی تو پاسپورتی که تنها من صاحب عکسش بودم همراه پسر عموم سعید(20) و حسین(18) و بهنام(15) از مهر اباد راهی مسکو شدیم.روزی در مسکو بعد از خرید 3تا گردن کلفت با چاقو پولم رو دزدیدند. و بعد از 4 روز با اتوبوس راهی مینسک(روسیه سپید) شدیم و اونجا تو اپارتمان با مادر و پسری 3 روز رو گذروندیم. از اونجا با رابط روس و با سواری لب مرز روسیه سپید -اکراین میرسیم و با عوض شدن رابط و چندین ساعت پیاده روی مرز رو رد کردیم و با ماشین رابط جدید به کیف(اکراین)رسیدیم و بعد از 1 شب استراحت با کیوان(25) و حامد(24) و بابک(30) و خسرو(23) و علی(44) اشنا شدیم و همراه به25-30 نفر دیگه توی قسمت زیری کامیونی که سقف کاذب داشت و بار هندونه (از کیف) طی 32 ساعت حرکت به مرز اوکراین-اسلواکی رسیدیم.



قسمت پنجم مرز اوکراین -اسلواکی(۲)



این اتاق ظاهرا برای 1 نفر ساخته شده که جدا از ساختمون اصلی که اونبر حیاط هست و در حال حاضر خالیه زندگی کنه. از نمای پنجره چند تا خونه 1 طبقه ای که با فاصله و تو حیاط های بزرگ هست دیده میشه. اینجا احتمالا یا ده هست یا 1 شهرک کوچیک.
برای خواب هر 9 نفرمون توی اطاق 6 متری جا نمیشیم. 6تامون تو اطاق میخوابیم و علی(همون مردی که قبلا کویت اوسای ساختمون بوده) و بابک و کیوان تو اشپزخونه. گروه ما 10 روزه که از ایران اومدیم ولی اون 5 نفر 1 ماه و نیم هست که تو راهن.
شب متوجه شدم که بابک و علی قرص مسکنی رو عین تریاک سیخ سنگ میکنن. از قیافشونم میشد فهمید که به تریاک اعتیاد داشتن و کمی قبل از سفرشون ترک کردن و حالا دلشون نعشگی کشیده و رفتن سر قرصای مسکنی که از ایران همراه داشتن.

بعد از کامیون هممون بوی گند گرفتیم. نیمه های شب رابط پیداش شد و تو تاریکی ساعتی رو بیرون نشستیم تا هوای تازه بخوریم. گرچه سطلی برای شاشیدن تو انبار کنار اشپزخونه هست ولی این زمان تنها زمانیه که میشه از توالت بیرون استفاده کرد . بعد از اون هرکی با کمک دیگری و با سطل ابی شروع به شستن سرش میکنه.

شب دوم هم گذشت. مشکل استفاده از توالت بیرون فقط تو نیم ساعت از شبانه روز باعث شده که اکثرا دیفن هیکسیلات (دارویی که باعث یبوست هم میشه) مصرف کنن. در این بین علی ترس بیشتری داره و بی رویه دارو میخوره.

صبح روز سوم علی دل درد عجیبی گرفت. دراز میکشید و نا اروم بود. بعد از ظهر دردش شدت گرفت و هوای گرم اتاق براش غیر قابل تحمل شد و نزدیک غروب با کیوان از پنجره بیرون رفتن و علی زیر درختی توی پناهی سرش رو رو پای کیوان گذاشت و دراز کشید. چند ساعت بعد رابط اوکراینی که انگلیسی هم بلد نبود سر رسید و با ایما و اشاره و تئاتر سئوالهای از قبیل اینکه اسهال داری یا یبوست، کجای دلت درد میکنه و... پرسید و رفت و نیم ساعت دیگه با دوستش برگشت. 2-3 تا امپول رو به طرز وحشتناکی بهش زد.امپول رو بین انگشتاش میگرفت دستش رو چنان محکم به باسن علی میزد که مث سیلی محکم میموند و صدای"تاپ"ش تا توی حیاط میرفت. بعدشم چند تا قرص بهش داد و علی هم خورد و مدام با انگشت به خودش اشاره میکرد و میگفت دکتر.

چیزی که 2 رابط اکراینی رو بیشتر از بیماری علی ناراحتشون میکنه، ناامن بودن این خونه و بیرون رفتن کیوان و علی توی روز بود. اعلام میکنن که امشب به 1 خونه جدید میریم. اینجا لو رفته.

من و کیوان و بابک به علی میگیم که حالا که حالت خیلی بده بیا با یکی از ما از خونه بزنیم بیرون و بریم مطبی، درمانگاهی چیزی پیدا کنیم.
کیوان:اگه لازم باشه من باهات برمیگردم کیف.
علی: نه نمیخواد. حالم خوب میشه. طاقت ندارم 1 بار دیگه این مسیر رو از کیف تا اینجا به این فرم بیام...

شب شد و تو دو مرحله رفتیم. مث دفعه قبل انتقالمون میدن.تمام کوچه و خیابونا بدون روشنایی هسن و بعد از چن دقیقه در خونه ای باز میشه و با ماشین میریم داخل. به حالت خم شده سریع میدویم تو زیرزمین ساختمون.6-7 تا پله میریم پایین و وارد اتاقی 15 متری که 1 طرفش رو وان بچه ای گذاشتن و سمت دیگشو گاز برقی کوچولویی و کنار پله ها سطل بزرگی که دری مثل توالت فرنگی داره و کف اتاق از ریگ پوشیده شده. از این اتاق وارد فضای ال مانندی میشی که با پرده از اتاق قبلی مجزا میشه وتقریبا 30 متری میشه. بوی نم زیر زمین کثیف همه رو شاکی کرده ولی کسی اعتراض چندانی نمیکنه. شاید همه پذیرفتن که مدتی رو باید هر سختی احتمالی رو تحمل کرد.

همه که پایین اومدیم در اهنی رو قفل میکنن و میرن. طبقه بالا هم زنی حامله با مردش زندگی میکنه.

علی حالش خوب نیست. شکمش ورم کرده و همین طور بدتر میشه. 2-3 ساعتی رو دراز میکشه و هر لحظه رنگش و نفس کشیدنش و ورمش بدتر میشه.کمکش میکنم تا بلند بشه و ادرار کنه تا شاید ورمش کمتر بشه. به محض اینکه به حالت نشسته در میاد نفسش قطع شد.
دست و پامون رو گم کردیم
هیچ کس هیچ اطلاعات پزشکی نداره و منم فقط همون امداد رسانی اولیه دوران مدرسه رو بلدم.
سریع به حالت خوابیده برمیگردونیمش و بهش نفس مصنوعی میدم
هاااااااا.... دوباره نفس میکشه
ظرف کوچیکی رو کنارش میزارم و میگم اصن مهم نیست، همینجا ودراز کشیده بشاش
نمیدونم چی باعث میشه که تو این شرایط هم حجب و حیا کنه و ابتدا خجالت بکشه و بعد سرش رو به نشون رضایت تکون بده.
کمی رو بقل میخوابونمش و زیپش رو باز میکنم و کمی اطراف التش رو ماساژ میدم تا شاید ادرار کنه و سبک بشه.
هیچ فایده ای نداره
کیوان رفته و با لگد به در میزنه و هوار میکشه
زن حامله که از شکمش میخوره که بالای 7 ماهش هست تو خونه تنهاست و تو حیاط پشت در اومده و گریه کنان با موبال حرف میزنه
علی چشماش به صورتمه و تشکری رو از تو صورتش حس میکنم
علی نفسای اخرش رو میکشید که در باز شد و 4 تامون علی رو که وزنش 2 برابر شده بود روی دست طبقه بالا بردیم.
مردنش رو وقتی سرش تو دستم بود و از پله ها بالا میرفتیم دیدم.
دوتا مرد اوکراینی خودشون رو رسونده بودن و ما 4تا رو برگردوندن پایین.

هوای مرگ همه زیرزمین رو پر کرده. ترس به جون کم سن و سالا افتاده. کیوان هم مدام ناله علی مرد علی رو کشتن میکنه. بهنام و حسین و حامد احساس مریضی میکنن و تا دیروز داروی یبس کننده میخوردن و الان دنبال داروی مسهل میگردن. با تلقینی که به خودشون میکنن هیچ تضمینی وجود نداره که به سرنوشت علی دچار نشن.

ساعتی بعد دو تا رابط میان و میگن که ما تا در بیمارستان رسوندیمش و گرچه حالش خوب نیست ولی زندست و قراره ببرنش بیمارستان کیف.

کیوان رو به گوشه ای میکشونم و میگم محض رضای خدا ناله نکن. بچه ها ترس به جونشون افتاده و دارن مریض میشن. من و تو میدونیم که علی مرد ولی دروغ بگیم تا لااقل بقیه مریض نشن.

ساعتی بعد رییس بزرگ سر میرسه. 1 ادم هیکلیه که صورتش رو پوشونده و با 2تا نوچه هاش که مسئولیت ما رو به عهده دارن بهمون مهربونی میکنن و مدام میگن که علی حالش بهتره. لیست کمبود وسایل رو مینویسن و میرن.

نوچه قاچاقچی ها که به ازای هر نفر مبلغی رو برای نگهداری ما میگرفتن از سر و تهش چنان زده بودن که بیشتر اوقات همه گرسنه بودن. تا امروز غذا سهمیه بندی بود و از روز بعد اینقدر غذا زیاد بود که خراب میشد.

برای رییسشون مرگ علی هیچ اهمیتی نداشت و تنها ناراحتیش این بود که صلب صلاحیت بشه و دیگه مشتری نداشته باشه. طبقه بندی قاچاقچی ها به این صورت بود که رابط شیراز تمام هزینه رو میگرفت. 400 دلار رو خودمون به رابط افغانی تو مسکو میددیم تا برنامه رفتنمون رو تا مینسک تنظیم کنه. رابط شیراز بعد از اون هزینه ای رو به رابط افغانی دیگه ای توی کیف واگذار میکنه و اون مسئولیت انتقال ما رو از مینسک تا مرز اسلواکی-اتریش به عهده داره. بنابر این اینجای سفر هیچ رابطی با رابط شیرازی داد و ستدی نداره و همشون مطیع رابط افغانی که کیف اقامت داره هستن.

شب شده و علی همه فکرم رو گرفته. طفلی دختر 17 سالش که قراره سال دیگه ازدواج کنه. پسر 16 سالش که پدرش حاضر نبوده سختی راه رو به اون بده و همه دارایی رو جمع کرده و با هزار تا امید راهی شده تا 1 جای دیگه دنیا سعی خودش رو بکنه تا خوشبختی رو برای خودش و خانوادش به ارمغان بیاره. ای خدا کجایی بینی که اداره کننده های بی عرضه مملکتمون با شعار دینداری و خداپرستی چنان ناتوانن که وقتی به فکر ترمیم 1 بحران میفتن کلی بحران برای اقشار دیگه به وجود میاد وایرانی که 26 سال پیش چنان اعتباری داشته که با پر کردن صحیح 1 فرم اجازه اقامت تو اروپا رو داشته حالا باید برای رسیدن به 1 زندگی معمولی و بدون دغدغه میلیونها تومن هزینه کنه، از بدترین راه فرار استفاده کنه و در نهایت ظرف 24 ساعت ناحق بمیره.(بعدا توی 1 پست نظر معاون سفیر ایران رو در این مورد مینویسم)
هیچ وقت نفهمیدم که علی چش شد که به این روز افتاد. اپاندیسش بود یا امپول اشتباهی یا...

3 روز گذشته و ما هنوز تو همین زیر زمین هستیم و با فیلمی که من و کیوان بازی کردیم حال همه خوب شده و بر این باورن که علی تو کیف تحت درمانه.در زیر زمین رو مشروط به اروم بودنمون از ابتدای تاریکی تا صبح باز میزارن و همه دور هم تو پله ها میشینیم و اسمون رو نگاه میکنیم.
کارا رو تقسیم کردیم. 8نفریم و 4 تا گروه 2 نفره. اشپزی- ظرف شستن- جارو کردن و خالی کردن سطل توالت تو نیمه های شب تو چاه حیاط.

روز پنجم 1 گروه 10 نفره افغانی بهمون ملحق شدن و اوضاع بدتر شد. برای خوابیدن باید کتابی کنار هم میخوابیدیم و صبح 1 طرف بدنمون کرخ بود و درد میکرد. افغانیا بعضیهاشون دری زبون بودن و بعضیهاشون پشتو که زبون هم رو نمیفهمیدیم. بینشون یه پسر 28 ساله هست که عضو طالبان بوده و 8 تا بچه داره. هر شب جنب میشه و تو این زیرزمین کثیف نماز میخونه. تعداد زیاد و گرمای شدید باعث شده که بیشترمون بدون پیرن بگردیم و بیشتر تو وان کوچولو و با قابلمه اب گرم دوش بگیریم.

بعد از 3 روز کیوان و خسرو و بابک با افغانیا دعواشون شد و سبب خیری شد که اونا رو جابجا کنن و بازم بشیم 8 نفر.

حامد دوست صمیمی کیوان هست که سالها همدیگر رو میشناسن و ارتباط دارن و حالا ابشون با هم تو 1 جوی نمیره و گاهی درگیری لفظی بینشون پیش میاد. حامد وضعیت روحیش به هم ریخته و به من پناه اورده. خیلی دلش از کیوان پره و کلی درد دل میکنه. میگه دیدی کیوان چطور محکم به علی میگفت بیا با هم برگریم کیف! قسم میخورم که اگر قرار بود این مسئله رقم بخوره لحظه اخر به من میگفت که تو برو! و...
اصن به کیوان نمیخوره که ظاهر و باطنش اینقدر متفاوت باشه. صمیمیت حامد با من باعث شروع اختلاف بین من و کیوان شده.

امروز 16 روزه که لب مرز هستیم و هنوز خبری از حرکت نیست. چن روزی هست 1 پاکستانی بهمون اضافه شده که 35 سالشه و معلم بوده و با همه خوب کنار میاد. عصر 3 نفر ایرانی به جمعمون اضافه شدن.2 تاشون 5 ماهه که از ایران زدن بیرون و مسیر ما رو طی کردن و یکیشون که کرده و ملقب به مارکوپولو 9 ماهه که تو راهه و از مسیر ایران-ترکیه-یونان به اینجا رسیده. این 3 نفر عین زندانیایی که حبس کشیده ترن میمونن و فقط 2 ماهه که اینجا لب مرز هستن و قبل از ما 45 روز تو همین زیر زمین بودن و همه مرز رو رد کردن و این 3 تا بخاطر مشکلات مالی موندن و قراره با گروه ما حرکت کنن. تعریفای متفاوتی برامون میکنن از جمله 45 روز زندگی تو همین زیرزمین با تعداد 35 نفر و وجود 1 زن و شوهر و بچه ایرانی. به ما میگن شما دارین اینجا پادشاهی زندگی میکنین! نونتون خشک میشه!خیار و گوجه دارین!مرغ میخورین! ما سر 1 لقمه نون که کم و زیاد تقسیم میشد خون بپا میکردیم...

روزی زن روی سطل توالت بوده و مرد هم دست زنش رو گرفته بوده تا مبادا سطلی که روی زمین ناصاف هست و کمی لق میزنه واژگون بشه که بچه کوچولو طرف قابلمه روی گاز میره و مرد زنش رو رها میکنه و طرف بچه میدوه. زن که روی 2 پا (مثل همه) روی سطل بوده تعادلش رو از دست میده و میخوره زمین و سطل پر هم روش خالی میشه. بوی گند همه جا رو بر میداره و زن بیچاره بعد از 3 دست حمام هم بو میداده و دیگران تحقیرش میکردن.چه فیلمی بوده تمیز کردن کف...
زن و بچه بیچاره فقط 45 روز رو بین این همه مرد که از گرما و رطوبت با شرت میگشتن و پشت 1 پرده دوش میگیرفتن بودن. تا رسیدن به مقصدشون که نمیدونم چقدر زجر کشیدن.


روز 17 ام انتظار به سر رسید و امشب قراره مرز رو رد کنیم.به همین خاطر دیروز این 3 نفر رو پیش ما اوردن.

----------------

١٩.۵.٨٧

+ کوروش ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٧
(26)
مهاجرت غیر قانونی
مهاجرت غیر قانونی

قسمت چهارم مرز اوکراین -اسلواکی(۱)

از در که وارد شدیم 9-10 نفری اونجا بودن.
- گرسنتونه؟
-اره. خیلی
پسری خوشرو با موهای بلند اشپز اونروز بود و تا غذا اماده کنه شروع به سوال کردن کرد.اسمش کیوان ِ

-چن روزه زدین بیرون
-هنوز 10 روز نشده
-شوخی میکنین. امشب یا فردا شب هم حرکت به سمت مرزه. شما عجب ادمای خوش شانسی هستین. میدونین چقد ادم هسن که 6 ماه و بیشتر زدن بیرون و تا هنوز پاشون رو از اوکراین اونبرتر نذاشتن...

چشمامون به دستشه که بشقاب غذامون رو پر کنه و همینطور که در حال خوردنیم کیوان و بقیه شروع میکنن از اوکراین تعریف کردن.
- اینجا پاتوق عشق و حاله. دخترای کم سن و خوشکلشون رو ببین، فقیرن! با 1 ابجو مهمون شبتن! با چن دلار میتونی هرشب حال کنی و...

گفت و گفت و هی خواس قند تو دلمون اب کنه. نمیدونس که گشنگی هیچی حالیش نمیشه و حرفشو با اینکه کیف شده شهر هرزه گردی مردای اروپای غربی و صادرات دختر اوکراینی تموم کرد. از اینکه خدا هیچ چیزو برا مردا جذابتر از هم خوابی با زن نیافریده در عجبم!

میون ادمای اینجا مردی چل و چن ساله ست که از وقتی فهمیده اشناهای زیادی تو انگلیس دارم کنارم میشینه و کلی تعریف میکنه:
-من کویت کار میکردم. اوسای ساختمونم. بنایی، کاشی کاری... خلاصه همه کارای ساختمون رو واردم ایران که برگشتم خواسم پسرمو که 16 سالشه بفرسم بره انگلیس. دیدم هنوز کم سنه. گفتم بزار خودم اول برم. کار میکنم و بعدش همشون رو میارم اونجا. گفتی تو انگلیس از کارای ساختمونی پیش پول خوبی دراورد؟...

شب شد و به رسم هم بندی جدید کنار در باید بخوابیم. اونم با چرک ترین وسائل خواب و ردیف کنار 10 تا ادم دیگه که اولین باره میبینیشون.

روز دوم قیوم خبر حرکت داد. همه میگن پا قدمی شمان. 4نفر 4نفر با ماشینی میریم کمی بیرون از شهر و توی یه جاده فرعی زیر درختا منتظر میمونیم. 3-4 ساعتی طول کشید تا همه اومدن. حدود35-40 نفر ادم ایرانی، افغانی، پاکستانی، چینی.بهنام و حسین هم اومدن. دیشب رو با افغانیا بودن. میگن خیلی بهمون احترام گذاشتن و بهترین جای خواب رو بهشون دادن!...هوا که کاملا تاریک شد کامیونی کنار جاده پارک کرد که بارش تو تاریکی و زیر چادر معلوم نبود. سقف کاذبی درست کرده بودن و نصف پایین رو به ارتفاع حدود 1 متر خالی. در کامیون باز شد و به ترتیب و با سرعت ایرانی و بعد افغانی و بعد هم پاکستانی و چینی رفتیم بالا. شاید کمتر از 1 دقیقه طول کشید. عین بز تو تاریکی 4 دس وپا رفتیم و ایرانیا داخل ترین قسمت بار نشستن.با نور فندک جای نشستن پیدا میکنیم.وقتی نشستیم فقط تا 1 وجب بالای سرمون خالیه و تو هم چپیدیم تا جامون بشه. بهمون گوشزد کردن که وقتی کامیون در حال حرکته هرچی میخواین سر و صدا کنین ولی به محض توقف ساکت باشین.

کیوان و حامد از قبل همدیگرو میشناختن و تو طول سفر با بابک و خسرو اشنا شده بودن و برا خودشون 1 گروه تشکیل داده بودن. ما 4تا هم یه گروه محسوب میشدیم.

کیوان به سختی دستش رو از شیار بین چوبای بالا سرمون رد کردو با خوشحای گفت هندونست. جماعت ایرانی انگار اومده بودن سیزه بدر! بابک دمبک میزد و کیوانم اواز میخوند و ما هم گاهی دم میدادیم!بقیه با تعجب گوش میکردن و باور کن تو دلشون میگفتن شما عجب ادمایی هستین که تو شرایط اینجوری هم شادی میکنین!

کامیون رفت و رفت
2 ساعت 3 ساعت 5 ساعت
دیگه از اواز خوندن خبری نبود و هرکی یه نمه لم داده بود رو بغلی
بازم رفت
10 ساعت 11 ساعت
هرکسی بطری ابشو خورده بود و توشم شاشیده بود. حسین هر از 2 ساعتی یه بار شاشش میگیره و دیگه بطری خالی هم نیست و میگه کمکم کن کوروش طاقت ندارم....
با کسایی که کنار در هسن حرف میزنیم تا اگه بشه جایی رو اون ته بکنیم توالت و با مخالفت شدیدشون روبرو میشیم.حسین از حرصش تو کیسه فریزر شاشید و تو همون تاریکی پرت کرد اون ته!
کامیون همین جور میرفت
14 ساعت 15 ساعت
زیر پامون هم چوبهای ردیف شده بود و ایرانیا توافق کردیم که 1متری رو خالی کنیم و بکنیم توالت. مشکل ولی هنوز تموم نشده بود. شاشیدن تو شرایطی که میشد فقط 1 وجب از حالت نشسته بالاتر بود و بعد از 15 ساعت یه جا کز کردن و تو حرکت بودن کار ساده ای نیست. از حسین که بگذریم همه مشکل داشتن. باید 10 دقیقه التماسش میکردی تا میتونستی بشاشی! به جایی رسید که کسایی که موفق به شاشیدن شده بودن اموزش ماساژ میدادن و به محض اینکه بهد از 10-15 دقیقه طرف موفق به شاشیدن میشد براش هورا میکشیدن و دس میزدن.
کامیون بازم رفت
19 ساعت 20 ساعت 22 ساعت
همه گرسنه و تشنه ایم. کیوان دستش رو از شیار باریکی به زحمت رد میکنه و با چاقو هندونه ای رو میدرونه و با انگشتاش چنگی به دل هندونه میزنه و به هرکس کف دستی هندونه که به زحمت از شیار رد میشه میرسه.
کامیون توقف میکنه. همه ساکت میشن. توقف ایندفعه طولانی تر از دفعه های قبل هست. 20 دقیقه ای که میگذره احساس گرمای شدید و خفگی میکنیم. به هر سختی شده نیم ساعتی رو تحمل میکنیم و بر خلاف میل ملیتای دیگه با مشت و لگد به دیوارای اهنی اطرافمون میکوبیم و نعره میکشیم.

داریم خفه میشیم
هر کسی خواهر و مادر قاچاقچیش رو ناسزا میگه و از اینکه فریب خورده شاکیه.

هیچ کس اطلاع کاملی از نحوه سفرش نداشته و همه اکتفا کردن به چرندیات قاچاقچی و شنیدن کسایی که از سالها پیش با همین قاچاقچی رفتن و بانگی هم نمیزنن و تنها اوازه ای که ازشون میشنوی کار و پول و خوشگذرونیست!

کامیون دوباره شروع به حرکت کرد
رفت و رفت
28 ساعت 30 ساعت
انگار مجبور بود جاهایی رو دور بزنه وگرنه اماری که بچه ها گرفته بودن از کیف تا مرز10-12 ساعت بیشتر راه نیست.
بالاخره بعد از 32 ساعت کامیون ایستاد و و در باز شد و چینی ها رفتن پایین. بچه ها به سرعت 3-4 تا هندونه زدن و شروع کردیم به خوردن. نیم ساعت بعد کامیون باز ایستاد و عقب عقب رفت و طوری که در عقب کامیون روبروی دالونی بود ایستاد. در باز شد یکی یکی از ارتفاع 2 متری پایین میپریدیم و بلا استثنی زمین میخوردیم و تا 2-3 قدم اول رو نمیتونستیم درست رو پامون واسیم و چند نفری که ما رو با سرعت به سمت اتاقی هدایت میکردن از خنده روده بر میشدن.
اینجا ما توی ده هستیم و خرگوش های درشت هیکل و مرغ و خروس هم از دارایی ها صاحب خانه ست.
اتاقی که ما توش هستیم یه خوکدونی نا تمامه که کفش از کارتون فرش شده. مردی که مراقبت اون شب ما رو به عهده داره دوتا سطل 20 لیتری رو پشت در میزاره برای شاشیدن. من که تو کامیون هر چی سعی کردم موفق نشدم میرم با تمام قوا هو میکشم و میشاشم و به این فکر میکردم که ما ادما چقدر ناتوانیم.نبود خیلی چیزای ساده ای که فکرشم به ذهنمون نمیره میتونه برامون جهنم بسازه. چیزی مثل 30 ساعت نشسته حبس بودن و نشاشیدن!



مردم ده غالبا ادمهای مهربون و منصفی هستن.( شاید به همین خاطره که دوست دارم 1کی 2سالی رو تو ده زندگی کنم.) با اشاره دست سوال میکنه که الان غذا میخورید یا بعد؟ پاکستانیا که هنوز جیره غذایی دارن میگن بعدا و این با اعتراض شدید ایرانی و افغانی مواجه میشه. تقریبا 25 نفری هستیم و 6-7 تا افغانی هم که هستن خودشون رو با ایرانیا بیشتر صمیمی میدونن تا با پاکستانیا.
مرد صاحب خانه نون گرم و تازه و رول کالباس میاره و میگه برا همست . کیوان دم در تحویل میگیره و تقسیمش به خاطر لجبازی با پاکستانیا نا عادلانه هست. 3تا اینبر 1کی اونبر. بچه ها چن تاشو 3 سوت قایم کردن.
پاکستانیا اعتراض کردن و به حالت دعوا جلو اومدن که با چن تا لگد تو شکمشون برگشتن سر جاشون و مرد صاب طویله همه رو اروم کرد.
این اولین جنگ برای غذا هست که توش شریکم.
بازم میرم تو فکر
هی عمو دنبال چی میگردی؟
تو طویله نخوابیده بودی که اومدی!
سر نون جنگ و جدل نکردی که کردی!
اینو میخواستی؟تو این افکار غوطه ور بودم که بهنام کنارم اومد و با بغض دستشو که از مشت ساشا سیا شده نشونم میده و میگه میخام برگردم! به من نگفته بودن اینجوریه!
میگمش: این چه حرفیه خجالت بکش تو مردی. دیگه راه برگشتی نیست. فکر کن رفتی 1 دوره سخت ببینی!

نمیتونم طور دیگه ای جوابش بدم ولی جواب خودم باعث میشه که خودمم تو فکر نرم.

جای دراز کشیدن برا همه نیست. شیفتی نیمی میخوابن و نیمی بیدار. حس مسئولیت خاصی نسبت به حسین و سعید و بهنام دارم و موقع خواب اونا رو ردیف کنار دیوار میزارم و بعد خودم تا مبادا کسی فکر سو استفاده بیفته. هر 3تاشون به نسبت بقیه خیلی ساده تر و بچه ترن و همین اندک خوفی رو تو وجودشون گذاشته.

فردای اون شب رو تقسیم شدیم. ایرانیا ۹ نفرمون رو قراره تو 1 خونه ببرن. اینجا به مرز نزدیکه و قاچاقچی های جدید خیلی مراقبن. اگر پلیس ما رو دستگیر کنه اتفاق چندان بدی برامون نمیوفته شاید 1-2 هفته بازداشت و بعد کمپ پناهندگی ولی قاچاقچیا جرم سنگینی دارن. شنیدم 5 تا 10 سال زندان. گرچه این مسئله باعث میشه دقت بیشتری کنن ولی از طرفی هم بی رحمتر و خشن ترشون میکنه.

قراره با سواری بریم و میشیم گرو 5 نفره. با سرعت به سمت ماشین پارک شده تو حیاط میریم و راننده صندوق عقب رو باز میکنه و بهنام رو میندازه اون تو. صندلی عقب ماشین رو کاملا برداشته و 4 تامون رو میزاره و با دستش سرمون رو میبره پایین و شروع میکنه حرکت و نیم ساعت بعد میرسیم به 1 خونه. 1 اتاق 6 متری که برا وارد شدنش باید از تو اشپزخونه 6 متری بگذری و توالت هم بیرون.
بعد از نیم ساعت ۴ نفر دیگه هم میان.
بهمون میفهمون که اینجا اگر کسی گزارش قاچاق ادم بده جایزه خوبی میگیره و به همین خاطر باید تمام روز رو ساکت تو خونه باشیم .کسی هم تو طول روز مراقبمون نیست و فقط شب 2-3 ساعتی رابط میاد و در رو برامون باز میکنه تا بریم توالت.
تو 1 گونی هم نون و سیب زمینی و کنسرو بهمون دادن.

---------------

١٣.۵.٨٧





+ کوروش ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۸
(15)
مهاجرت غیر قانونی
مهاجرت غیر قانونی

قسمت سوم مینسک(بلاروس یا روسیه سفید)-کیف(اکراین)

اتوبوس مسکو رو پشت سر گذاشت و میون جنگل بی سر و ته حرکت میکنه. اینها فقط اسمشون ابرقدرته وگرنه همین اتوبوسی که سوارشیم و یا بیشتر ماشینهایی که دیده میشه مال عهد بوقن.

بعد از 3-4 ساعت شاگرد راننده فقط 2تا بطری اب بهمون داد و این همه چیزی بود که رابط افغانی قولش رو داده بود.

اتوبوس نیمه راه ایستاد و راننده حرفی زد و همه پیاده شدن. حدس زدیم که میگه: نماز - شاش - غذا -مسافرا پیاده شن! ما هم پیاده شدیم و دیدیم که خبری از ابادی نیست و زن و مرد پشت اولین بوته دست به کار توالت صحرایی میشن. بی حیایی زناشون برامون چندش اوره. توقف گاه های بین راهی ایران تو ذهنمون هتل 7 ستاره میاد.

اتوبوس حرکت کرد و رسیدیم به یه کنترل مرزی. یه ماشین پلیس که کنار جاده ایستاده بود و اتوبوس رو متوقف کرد. پلیس بالا اومد از اول اتوبوس همه رو نیم نگاهی و به ما که رسید رو به شاگرد رانده کرد و با هم پیاده شدن. شاگرد راننده بالا اومد و گفت پلیس 20 دلار میخواد. دادیم و به خیر گذشت.

رسیدیم به مینسک و یه سواری اونجا منتظرمون بود و ما رو به یه اپارتمان برد.

راننده که رابط بعدی ما بود اینقدر بهمون استرس میداد که نفهمیدیم طبقه چندم ساختمون رفتیم.
یه خونه 2 خوابه با یه سالن که زنی با پسرش زندگی میکردن و ما هم میبایست تو یکی از اتاقا میخوابیدیم.مرد رابط اولین تذکری که داد این بود که روی دیوار یادگاری ننویسید.
روی دیوار رو که نگاه میکردی میشد اثار یادگاری ها رو بعد از پاک شدن هم دید.

هممون گرسنه بودیم و اولین نگاهمون به اشپزخونه بود. بهنام که فربه تر از هممون هست و کم طاقت تر، بشقاب نیمه پر مصرف شده برنجی رو دید و عین قحطی زده ها با دست خورد. طفلی حق داشت. تو این چن روز غذای درست حسابی نخورده بود.


زن خونه بعد از نیم ساعتی از خرید برگشت. انگار میدونست که ما چه غذایی میخوریم. برامون برنج و نون و تخم مرغ و مربا خریده بود. گفت خودتون درست کنید و بخورید.

نمیدونم چه مدتیه که این مسیر مهاجرت بازه ولی از اینکه پسر 17-16 ساله این زن کلی فارسی یاد گرفته میشه فهمید که مدت زیادیه. ازمون سوال میکنه که ایرانی هستید یا افغانی و وقتی میفهمه ایرانی خوشحال میشه.

3 روز توی اون خونه بودیم و بیشتر وقتمون رو تو اتاق. اولین دعوای سعید و بهنام هم سر گرفت.

زن 2-3 بار منو صدا زد و گفت بیا بشین تو سالن و فیلم ببین. منم یه کاسه رو پر از پسته و بادم کردم و فیلم تماشا میکردم و بعد هم برگشتم پیش بچه ها.

بعدها تو قسمتای دیگه سفر وقتی گروهای دیگه ای رو دیدیم که قبل از ما تو این خونه بودن میگفتن که یکی از هر گروه (که معمولا بزرگتر از همه هست) انتخاب میشد و تو تمام مدت با زنه میخوابید. من ولی اصن همچین سیگنالی ندیدم و اگر هم میدیدم یا بهتر بگم میگرفتم نمیتونستم تصور کنم با زنی که بچش تقریبا هم سن ما هست بخوابم.

رابط برای انتقالمون به اوکراین اومده. علت اینکه گروه میبایست4 نفره باشه همین قسمت راه بود. رد شدن از این مرز با سواری ممکن بود با ظرفیت 4 نفر. شنیدم خیلی ادمها بودن که زمستون حرکت کردن و چون گروه تکمیل نشده چندین ماه رو مسکو موندن و از بلا تکلیفی اعصابشون به هم ریخته بوده.

ماشین از جاده های خاصی رد میشه. جاده ها سیمانی هستن و بین جنگل انبوه و در مجموع 5 ساعت رانندگی فقط 1 ده دیدیم و بجز 1 تراکتور و 1 مینی بوس هیچ ماشینی ندیدیم. این جاده ای هست که روسها تو جنگ جهانی دوم ساختن و ازس استفاده میکردن.

مه قشنگی همه جا رو گرفته. دلم میخاد پیاده بشم و چن دقیقه نفس عمیق بکشم و بعد با صدای بلند داد بکشم. همیشه عاشق جنگلهای انبوه کانادا بودم و حالا دارم صحنه ای از جنگل مه گرفته رو میبینم. راننده ولی توقف نمیکنه و با سرعت در حال رفتن و فقط هر از ساعتی یه بار یه دفعه میزنه رو ترمز و در خودشه باز میکنه و ناس رو از زیر زبونش تف میکنه بیرون و ابی قرقره میکنه. انگار میخواد بیاره بالا.و باز ادامه حرکت.

نیمه شب شده و از اون جاده سیمانی بیرون اومدیم و وارد یه ده شدیم. ماشین میزنه کنار و 20 دقیقه ای منتظر میشینیم تا یه نفر دیگه میاد. با هم روسی حرف میزنن. رابط جدید عین هرکول میمونه.دستش دو برابر دست منه و ادم خشک و با جذبه و جدی هست.

هر کدوم طبق برنامه قبلی 1 کوله پشتی کوچولو همرامونه که توش 2-3 تا تی شرت هست و کمی پسته و بادام و کمی نون. رابط جدید اسمش ساشا هست و کیفامون رو نگاه میکنه. پاسپورتامون رو بر میداره و با اون دست گندش پنجی به پسته های سعید میزنه. سعید که هیکلش نصف ساشا هم نمیشه زیر لب بهش فحش میده.

همراه نداشتن هیچ مدرکی تو تمام راه اهمیت زیادی داره چون در صورت گیر افتادن باعث میشه که به عقب برگردی.

اینچا لب مرز هست و باید پیاده رفت. ساشا بهمون میفهمونه که باید پشت سرش تو 1 خط حرکت کنیم. شروع میکنه به نیم دو زدن. هر 2 قدمش برابر 5 قدم ما هست و گاهی که از رو یه چاله به راحتی میپرید میدید که سعید و بهنام که جثشون کوچیکتر از من و حسین هست توش میفتن و من و حسین در عین ترسی که حاکم بود و طوری که ساشا نفهمه میمردیم از خنده.
تو مسیر سعید و حسین گاهی بهنام رو اذیت میکردن و ازش سبقت میگرفتن و مینداختنش نفر اخر. اونم زود میدوید میچسبید به من. از همین جا بود که من شدم دایش.

رسیدیم به 1 رودخونه وپل که در امتدادش کنترل مرزی بود. ساشا باز تاکید کرد که تو 1 خط حرکت کنین و اروم و بی صدا بدوین. این قسمت برام شبیه بازی سرباز جهانی بود.



ساشا شروع کرد دویدن و ما هم پشت سرش. بهنام که خیلی ترسیده بود پشت سر ساشا ایستاده بود. سعید از وسط صف در ادامه دعوای اون شبش با بهنام فحشی بهش دادو رسید به گوش ساشا. منتها فکر کرد بهنام صدا داده. برگشت و ظاهرا اروم مشتی به بازوی بهنام زد ولی جاش تا چن روز سیاه بود. پل رو با تمام توان دویدیم و در مجموع بعد از 3 ساعت رسیدیم به ماشین ساشا اونبر مرز تو اکراین.

خرد و خسته سوار ماشینی شدیم که ساشا با مهارت توی گودی استتارش کرده بود و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به کیف.ساعت 6 صبح بود و ساشا ما رو تو پارکی کنار سازمان ملل روی صندلی نشوند و گفت تکون نخورید تا یه نفر به اسم قیوم که افغانی هست بیاد دنبالتون.

2-3 ساعتی رو منتظر قیوم نشستیم. تو این فاصله دختری رو دیدم که 17-18 ساله میزد و برا بچه نوزادش که تو کالسکه بود کتاب میخوند. برام جالب بود. گذشتمو مرور کردم و دیدم تا اونجایی که یاد دارم نه کسی برام کتابی خرید و نه کسی کتابی خوند.گرچه چندان مذهبی نیستم ولی وقتی تو کوله بار بچه ها کاغذهای دعا میدیدم که خانوادشون بهشون داده بودن دلم گرفت. بغض عجیبی سراغم اومد که چرا دعای خیری محافظم نیست. شاید بخاطر اینکه همه همیشه بیش از سنم ازم توقع داشتن، و فکر کردن کسی که میتونه رو پای خودش واسه و از پس مشکلاتش بر بیاد دیگه احتیاجی به دعا نداره!

قیوم اومد و گفت :
- میرید تو این دفتر سازمان ملل و میگید که افغانی هستید و به شما اجازه اقامت 1 ماهه میدن و باهاش میتونین فرصتی رو که تو اکراین هستین بدون مشکل بمونین. بگید اهل هرات هستین. هراتیها لهجشون شبیه شماست ولی بازم با لهجه حرف بزنین...

تمرین میکنیم و میریم با لهجه حرف میزنیم و بعد از دقایقی کاغذی رو بدون عکس با اسم جعلی بهمون میدن و میایم بیرون. تو سالن انتظار که پر افغانی بود کلی سوال پیچمون میکردن.
-اهل کوجایی
*هرات
-کودام محله
*محله مسجد نو
.......
زیر لب به هم میگن: ما را در کشورشان... میکنن و حالا اینجا خودشان را افغانی معرفی میکنند...

برگه هامون رو میگیریم و قیوم من و سعید رو میبره تو 1 خونه و اون 2 تا رو تو 1 خونه دیگه.

از در که وارد میشیم کلی ایرانی مث خودمون میبینیم.

----------

۶.۵.٨٧

+ کوروش ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٩
(22)
مهاجرت غیر قانونی
مهاجرت غیر قانونی



قسمت دوم مسکو

هر کدوممون جدا از هم نشستیم. این یکی از را هنمایی های قاچاقچی هست و اینکه به دفعات تکرار کرده که اگر به هر دلیلی برای یه نفر مشکلی پیش اومد به این معنا که گیر افتاد، مابقی بی تفاوت کار خودشون رو بکنن و رد شن. از 6 میلیونی که بهش دادیم 400 دلارش رو هم بهمون برگردونده تا سهم رابط افغانی رو که قراره مسکو ملاقات کنیم بدیم. ویزای توریستی 15 روزه داریم و هتل از قبل رزرو شده.

هواپیما که بلند شد هری دلم ریخت. همه عمرمو تمایلی نداشتم از شیراز بیرون برم و حالا نه فقط از شیراز که از ایرانم دور میشم. اونم برا زمان طولانی.

فرود اومدیم. 4تا صف بلن بالای کنترل هست و قراره هرکدوم تو 1 صف واستیم. بهنام ولی راس وامیسه پشت سرم. حالیش میکنم که بهتره جدا از من باشه. هنوز دلهره دارم. تقریبا 2 ساعت تو صف ایستادیم. یه مرد ایرونی قرقر کنون طرفمون میاد و میگه: اگه مهراباد اینجوری بود مردم داد و بیدادشون بالا میرفت. اینجا یکی صداش در نمیاد ...

بهنام رو بخاطر سنش نیم ساعت سین جین کردن و هر 4تامون کنترل رو پشت سر گذاشتیم. قراره یه راننده که اسمش رو روی کاغذ نوشته ببینیم و ما رو ببره هتل. جلوتر میریم و عین منگلا، متعجب از فضای غیر اسلامی اطراف به سمت راننده میریم. خیلی خودمو کنترل میکنم که کسی رو نگا نکنم ولی نمیشه. ادما عین همون ادمایین که قراره تو بهشت ببینیم! موهای بور و قدایی بلند با اندامی تراشیده و پوستای سفیدی که با لباسای کوتاه تابستونی تزیین شدن. اکثرا بالای 180 قدشونه. انگار خدا اینا رو با حوصله بیشتری افریده.

راننده هم از دور میشناستمون. یه ترک غیر ایرانیه. سوار میشیم و مات و مبهوت مردم و خیابونا رو تماشا میکنیم و میرسیم هتل و راننده باهامون میاد و با هتلدار حرفی میزنه و بهمون میگه منتظر بمونید تا اتاقتون رو نشونتون بدن. بعد یهو خداحافظی کرد و رفت.

روسها که سالها ابرقدرت بودن و حالا هم کلی ادعا دارن، هیچ تمایلی به یادگیری زبان دوم، مثلا انگلیسی ندارن و همه تابلوها و حتی اسم خیابونا فقط به روسی نوشته شده. تو هتل هم تنها کسی که دس پا شکسته انگلیسی بلده یه دختر 20-22 سالست.
نیم ساعتی نشستیم و خبری نشد و گفتم حسین تو که زبانت خوبه پاشو باهاش حرف بزن. خسمونه
حسین:من نمیرم. روم نمیشه. دختره موهاش معلومه و حجاب نداره. خجالت میکشم!
سعید: جمش کن بینیم. فردان که مخشو زدم و...
کلی طول کشید تا حسینو راضی کردیم و اونم بدون اینکه به دختره نگا کنه حرفشو زد و برگشت وگفت:
میگه باید 20 دلار بدین.
بهنام: اموو ناموسن من زیر درخت میخابم و 5 دلارم رو نمیدم. می قرار نبوده ما پولی به کسی ندیم..
اهمیتی نمیدیم و کارمون رو میکنیم. بهنامم که ظاهرا بر خلاف لهجه خلوییش خیلی ترسو هست کنارم اومد و گفت پوله منو بده من بعد بهت میدم.

طبقه 15 هتل هستیم با 2تا اطاق 2 تخته. من و سعید تو یکیش و اون 2تا هم با هم. از پنجره شمالی که نگا میکنی تا چشم کار میکنه جنگله. سبز سبز. انگار اینجا حومه شهره. ساعتامون رو باید نیم ساعت بیاریم عقب و چیزی که متعجبمون میکنه نبودن شبه. بعدها فهمیدم که در سال تقریبا 2-3 ماه رو "شبهای سپید" دارن. تا 12:30 شب افتاب هست و ساعت 2:30 هم افتاب طلوع میکنه. این 2 ساعت هم گرچه افتاب نیس ولی اسمون هم سیاه نیست. شب که شد حسین و بهنام رفتن اتاقشون بخوابن و نیم ساعت نشد که پتو بدست برگشتن.
: ما همین جا پیش شما رو زمین میخابیم.
نمیدونم و نمیخام بدونم چرا دارن مهاجرت میکنن ولی دلم برا کم سن و سالیشون میسوزه. یه احساس مسئولیت نسبت بهشون داره بهم دست میده.

روز دومه و قراره بعد از ظهر رابط افغانی رو بینیم. بهنام هتل موند و ما رفتیم پارک کنار هتل نشستیم از دور مردم رو نگاه میکنیم. ما اینجا غریبه ایم و اینو ادمای پارک براحتی میفهمن. 2تا پسر و 1 دختر میان طرفمون و بدون اینکه کلامی بفهمیم شروع به حرف زدن با ایما اشاره میکنن. دختره خیلی خوشگله و بهش میخوره معتاد باشه. با دست به بدنش اشاره میکنه و بهمون میفهمونه که با 100 دلار میزاره باهاش بخوابیم.
تو دلم میگم: بـــــــــــــــــرو بابا جمش کن. خدا روزیتو جای دیگه بده. صد جای سرمو بشکنی 100 دلار میدم به تو. 3 روز نیس از شیراز اومدم!
بعد از نیم ساعت دیدن کارشون نمیشه ول کردن رفتن.

روز سومه و از رابط خبری نشده. یه مجتمع خرید بزرگ به فاصله نیم کیلومتریمونه که برا اونجا رفتن باید از تو پارک بزرگ و خلوتی رد بشی. میرم چیزی برا خوردن بخرم. بچه ها شماره هتل رو به خونوادشون دادن و منتظر تلفنن. برا همین تنها میرم. کمی پول تبدیل میکنم تنها چیزی که میشناسم و میخرم یه مرغ سوخاریه. تو برگشتن 1 نخ سیگار روشن میکنم یکی از کنارم رد میشه و با اشاره ازم سیگار میخاد. میدمش. یکی دو دقیقه بعد یه نفر دیگه. 1 نخم به اون میدم. کمی که گذشت یکی از پشت با حرکتی انداختم زمین و تا اومدم به خودم بیام دیدم 3 نفر با چاقو بالا سرم هسن. 2تاشون همونایی بودن که ازم سیگار گرفتن و از زمانی که پول تبدیل کردم دنبالم بودن. یه چاقو رو گردنم بود و یکی راس جلو صورتم. یکیشون هم دستشو برد تو جیبم و تا پول تو دستش اومد هر 3تایی پا به فرار گذاشتن.
همه ماجرا 10 ثانیه هم طول نکشید. یه کم دنبالشون دویدم و وقتی رفتن تو جنگل ترسیدم و وایسادم.
تو هر 2تا جیب عقب شلوار جینم پول بود. تو یکیش 1200 دلار اون 3تا که قراره بدیم رابط. تو یکیشم پول خودم و پول خودمو زدن.

رابط شب پیداش شد و اول باور نکرد
: اقا جان صادق باش و بگو همه پول را بیخی دادی خانم بازی. من اصلا جای کتک خوردن نمیبینم.
ماجرا رو تعریف کردم. ظاهرا پذیرفت و گفت:
شانس اوردی که راحت دستشون به پول رسیده. مسافرا معملا پولاشون را یا تو جورای کف پاشون میزارن و یا تو شورتشون. اینا هم اینو میدونن و اول طرفو به حال مرگ میزنن و بیهوش میکنن و بعد پولشو میزنن. یکی از مسافرای خودم اینجا 6 ما بیمارستان افتادو...

حوصله حرفاشو ندارم.
با کلی قر قر کردن و تماس با شیراز قبول کرد که 400 دلار منو بعدا بگیره.من موندم و جیب خالی و راه دور و دراز انگلیس.

بخاطر این اتفاق نه کفر گفتم و نه شکر خدا کردم.

روز چهارم روز حرکتمون به مینس(پایتخت روسیه سپید،کشور همسایه غربی)هست.

رابط باهامون اومد و رفتیم ترمینال. با رانده اتوبوس که در جریانه برنامست حرف میزنه و ما رو اخر اتوبوس میشونه و میگه 7-8 ساعت تو راهین و از اینجای کار سفرتون غیر قانونیه و بین راه برای خرید پیاده نشید. شاگرد رانده خودش براتون نوشیدنی میخره.

خداحافظی میکنه و میره.

----------

٢٧.۴.٨٧


+ کوروش ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٠
(10)
مهاجرت غیر قانونی
مهاجرت غیر قانونی

قسمت اول شیراز - مهراباد

بعد از دبیرستان فکره دانشگاه رو از سرم بیرون کردم و هدف برا خودم گذاشتم که جای خالی پدرو تو خونه پدریم پر کنم. یه سوپر مارکت کوچولو شروع خوبی بود.هم رییس و هم کارگر. گرچه همیشه دوس دارم اگه میخام فروشنده بشم یا گل فروش و یا کتاب فروش بشم. ظرف چن ماه فروش رو 2-3 برابر کردم وبا 20-22 سال سن 2-3 برابر کارمند معمولی درامد داشتم. برا تجربه اول مرگ نداره و مهمتر از همه به هدفم رسیدم. احساس شیرینی دارم و به خودم میبالمم. نیمه دوم سال 82 هست و دیگه هیچ هدفی ندارم. مغازه رو هم به بابک سپردم. نگاهی به ادمای اطرافم میکنم. بچه ها بزرگ میشن و درس و کار و تشکیل خانواده و همینطور تا اخر. عین یه تکلیف که موقع دنیا اومدن گردنت اویزون میکنن. دلم میخاد بیشتر بدونم. بدونم چرا دنیا اومدم و به کجا باید برسم. زندگی برام گنگه و کلی ندونسته ها دارم.فکر مهاجرت بسرم افتاده تا ببینم ادمای اونبر دنیا چطوری زندگی میکنن. قر مهاجرت قر عجیبیه که اگه به هر دلیلی به جونت افتاد دیگه احساس خوشبختی نمیکنی و هوای موندن برات سنگینه! فرقیم نمیکنه مهندسی یا کارگر یا از چه خانواده ای و درامدت چقده.
فقط باید رفت.
2 سال سربازی رو تو مغازه گذروندم تا کسی بهم زور نگه. ولی خب کارت پایان خدمتی در کار نیست و برا گذرنامه بهش احتیاج دارم. گذرنامه اولین قدمیه که باید پشت سر بزارمش. یه نگا به خلاقیت منفیم میکنم و بدون در میون گذاشتن با کسی دس به کار میشم.

پسری رو میشناسم که سربازی رفته و اون ته ته فکرشم به گذرنامه و سفر خارجه نمیره. شناسنامشو 200000 تومن خریدم و کارت پایان خدمتشو قرض گرفتم. عکس پایان خدمت یه عکس کوچیکیه با سر طاس و سن 20 سالگی.صاحب کارتم اگه ریش و موهاشو بلند کنه هیچ شباهتی به عکسش نداره و مطمئنم مشکلی برام ایجاد نمیکنه.میمونه عکس شناسنامه! اب و دواتی درس کردم و شناسنامه رو از یه طرف تا نیم سانت کثیف کردم و بعد از خشک شدن با 2تا عکس رفتم باجه کوچولوی ثبت احوال تو ترمینال . اونجا کار مسافرا رو سریع انجام میدنن وگفتم میخام گذرنامه بگیرم و از شناسنامم ایراد گرفتن.
ریش و موی بلند استتار خوبی بود و ظرف چن دقیقه صاحب هویت جدید شدم. 1ماه بعد با خونسردی تمام و همون قیافه اداره گذرنامه رفتم و فرم و امضا و بعد 48 ساعت صاحب گذرنامه شدم. کارت پایان خدمتو به صاحبش برگردوندم و ازش خاسم تا قبل از خروج من اعلام مفقودی شناسنامشو نکنه.
بیشتر فامیل و دوستا و خواهرم انگلیسن و براهمین منم تصمیم گرفتم به اونجا مهاجرت کنم و چون شانس گرفتن هیچ ویزایی رو نداشتم فکر راه قاچاقی بسرم زد. با یه قاچاقچی که تو محل زندگی میکرد و دیده بودم مشتریای فراوونی هم داره و کارش خوبه حرف زدم و قرار شد برام با 8 میلیون ویزای انگلیس بگیره.با پرواز مستقیم تهران لندن.دراومدن این ویزا 6ماه تا 1سال زمان لازم داره شرط سنی بالای 28 سال که از شانس تو هویت جدیدم دارم.
قبول کردم.

پسر عمو سعید درگیر یه ناکامی عشقی بود و دنیا به کامش تلخ و سیا و اونم فکر سفر به سرش زد و از اونجایی که فقط 20 سالشه نمیتونه ویزای انگلیس رو بگیره و تصمیم گرفت که زمینی سفر کنه و بعد از مشورتای فامیلی قرار شد منم قید پرواز مستقیم تهران لندن رو بزنم و با هم و تکه تکه سفر کنیم.

قاچاقچی به کارش خودش میباله و از سابقه کار چن سالش حرف میزنه:
6 میلیون به من میدین و خیــالتون راحت باشه. از مهراباد پروازه مسکو واز اونجام طی چن مرحله چنتا مرزو رد میکنین و میرسین. همه چی تنظیم شدس و با رابط حرکت میکنین و با ماشین میرسونتتون کشور بعدی و نگرانی برا خونه و خوراک هم نداشته باشین. فقط هم 500 دلار پول برا خرج اضافه با خودتون ببرین. شما تا نیمی از راه یه گروه 4 نفره اید و با 2نفر دیگه هم تو 1 جلسه قبل از حرکت اشنا میشید.

گذر ناممون رو تحویلش دادیم و فرستاد سفارت روسیه و از 2 تا4 هفته طول میکشه تا اماده شه.
ویزای روسیه دراومد و قراره 25ام تیر پرواز کنیم.
2 هفته بیشتر ایران نیستم و کار خاصی برا انجام دادن ندارم و بخاطر غیر قانونی بودن کارم کسی رو بجز خانوادم در جریان قرار ندادم و برا همین نمیشد از کسی خداحافظی کنم.

استرس عجیبی سراغم اومده. اعصابم ضعیف شده کم حرف میزنم.

تنها مدرک شناسایی که میتونیم همراه ببریم همون گذرناممونه که تهرانه. براهمین از شیراز تا تهران رو با اتوبوس میریم.
2نفر دیگه گروه حسین و بهنام هستن. بهنام 15 سالشه واهل گل کوب شیراز و حسین هم 18 سالشه واهل فسا وبیشتر عمرشو بندرعباس بوده.منم گرچه تو هویت جدیدم 29 سالمه ولی در اصل 25 سالمه و با این حساب شدم بزرگ گروه.

صبح 24 تیر ماه 82 خانواده هر 4تامون ترمینال شیراز بودن و مارو بدرقه میکردن. خودمو کنترل میکنم که اشکم پایین نیاد. والدین این 3 نفر مدام ازم خواهش میکنن که حواسم به اونا هم باشه.

اتوبوس حرکت میکنه و تا اونجایی که میشه از پشت شیشه مامانمو نگا میکنم. گرچه به دوریش تا حدودی عادت دارم ولی باز بغضم پره. همین که تو نگام گمش میکنم اروم اروم اشکام میان پایین.
شیرازیا پاشون رو که از دروازه قران میزارن بیرون احساس غربت و دلتنگی میکنن.

13-14 ساعت خسته کننده طول کشید تا رسیدیم تهرون. فردا 7 صبح پرواز داریم و شب رو تو هتلی نزدیکی میدون ازادی گذروندیم.

تو مهراباد ترس عجیبس اومد سراغم وقلبم کلی تندتر میزد. نمیدونم شجاعت و خونسردی که تو اداره گذرنامه داشتم کجا رفته. سعیدم میره تو نرو. با دختر فروشنده خوش و بش میکنه و نمیدونم شماره رد و بدل کردنش چیه. قرار میزاریم هرکدوممون با چن دقیقه فاصله بریم. خودمو کنترل میکنم و یکی یکی کنترلا رو پشت سر میزارم و تو هواپیما نشستم و نفس راحتی میکشم.
دومین خان رو پشت سر گذاشتم.

پست ها : 80
تاريخ عضويت: 26 نوامبر 2012, 22:42

Re: خاطرات و اخبار مهاجرت و پناهندگی کانادا، آمریکا، اروپا..

پستتوسط shahab_shahab » 27 دسامبر 2012, 17:34

ایستاده در خواب

پناهنده ای در مه



خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت یازدهم

چشمهایم دوباره باز شده اند و تخت بیمارستان بسترم شده. سرم را میچرخانم تا سطلی برای بالا اوردن بیابم که دستانم را دستبند زده به تخت میبینم و پلیس کمکم میکند! چه بر سرم امده در این تنها یک چشم بهم زدن؟ اینرا خودم هیچ نفهمیدم و بعدها چنین شنیدم: روی مبل که دراز کشیدم دستان مرگ به بالینم امدند و همان که لبانش بر لبانم ملموس شد تا بوسه ای بچیند صدای خرخرم بلند میشود و بهنام و دوستش که مرگ را چند قدمی من میبینند با تمام توان مرا سیلی میزنند و اب سرد رویم میریزند و اینها را که بی نتیجه میبینند به ناچار به امبولانس زنگ میزنند و وضعیت را که اعلام میکنند دکتر وضعیت را بحرانی اعلام کرده و تا رسیدنشان که 4-5 دقیقه طول کشیده با تلفن توصیه های پزشکی را اعلام میکنند. همزمان با رسیدن امبولانس 4 ماشین پلیس هم سر میرسند و همه را دستگیر میکنند. اینجا اعتیاد جرم نیست و در این مورد مسائلی مانند اقدام به قتل یا تشویق دیگران به اعتیاد مد نظرشان است.

کاملا به هوش امده ام، با ماشین پلیس به یکی از بازداشتگاه های موقت پلیس نیوکاسل انتقالم میدهند. بخاطر تزریق داروهای تهوع زا به شدت حالت تهوع دارم و مدام بالا میاورم، چنان که حس میکنم دل و روده ام میخواهد از دهانم بیرون بیاید. بعد از بازجویی مختصر به داخل سلولی انفرادی هدایتم میکنند. سلول اتاقی 2×3 با سکویی برای جای خواب و اتاقک کوچکی با توالت فرنگی در یکی از گوشه هاست. ناگهان صدای بهزاد و دوستش را از سلولهای دیگر میشنوم که مرا صدا میکنند. دوست بهزاد گریه کنان التماسم میکند که به پلیس نگویم که او برایم تزریق کرده و در ادامه میگوید که اگر واقعیت را بگویم علاوه بر جرم بودنش از او و مادر بچه ها رفع صلاحیت برای سرپرستی بچه ها میشود و دولت بچه ها را از انها میگیرد. به او قول میدهم که واقعیت را نگویم.

پلیس پزشک برایم اورده و بعد از یک ساعت هم بدون درخواست من برایم وکیل اورده اند. اینجا هیچ بازداشتی بدون وکیل نیست. وکیل پرونده ای را تکمیل میکند و مرا امیدوار میکند و ارامشم میدهد و میرود.

2-3 ساعتی گذشت و یکباره 4 مرد و 1 زن ایرانی به عنوان مترجم داخل سلولم میشوند. یکی از مردها از روی چند کاغذ میخواند و زن مترجم چنین ترجمه میکند: طبق قانون... بند... شما میبایستی خاک انگلیس را ترک کرده و در اتریش درخواست پناهندگی بدهید. بلیط هواپیما برای 14 روز دیگر برای شما صادر شده. پرونده فعلی شما هم همینجا مختومه اعلام میگردد. گفتند و رفتند.

شب را همانجا سپری و صبح مرا به جایی محصور در فرودگاه بیرمنگهام انتقال میدهند. اینج زندان نیست، چیزی شبیه به هتل 3 ستاره در بسته است. چند اتاق خواب و راهروی بزرگی و اتاق تلوزیون و سالن غذاخوری و چند تلفن تمام فضا را تشکیل میدهد. بجز من 5-6 نفر دیگر هم اینجا هستند که زبان هیچ کدامشان را نمیفهمم. فرصتی پیش امده و به خواهرم زنگ میزنم و ماجرا را تعریف میکنم. ماریا مثل ابر بهاری اشک میریزد.

حالم خیلی بهتر از دیروز شده و احساس گرسنگی شدیدی میکنم. وقت غذا در سالن غذاخوری چند نمونه غذای گرم روی میز چیده اند و غذای مرغی را انتخاب میکنم. ناگهان ماموری طرفم میاید هر طور شده حالیم میکند که این غذا حلال نیست و غذای دیگری را نشانم میدهد. از ظاهر ان غذا خوشم نمی اید و ظرف مرغ رابه سمت خودم میبرم، به معنای اینکه من همین غذا را میخواهم. نگهبان میگوید صبر کن. میرود و مردی افغانی را سریع از بیرون همراه میاورد. گمان کرده که منظورش را نفهمیدم. مرد افغانی توضیح میدهد که غذای ویژه مسلمانها ان 2 نمونه دیگر است. میگویم که محمد 1500 سال پیش برای عربهای زبان نفهم و در زمانی که نه اداره بهداشتی بود و نه یخچال و فریزر تنها دو گزینه حلال و حرام را برای اگاهی مردم در نظر گرفته و الان معیار سلامتی مواد غذایی چیز دیگریست! مرغ را برمیدارم و میخورم و به این فکر میکنم که اینها خیلی خیلی بیشتر از ما به ادیان دیگر احترام میگذارند و برای باورهایمان ارزش قائلند!

3 شب و 3 روز گذشت و به چنین مکانی در فرودگاه هیترو لندن انتقالم میدهند. اینجا خیلی بزرگتر از جای قبلیست و شبیه شهرکی محصور است با صدها نفر شبیه به من. شبی را انجا میگذرانم و صبح به بازداشتگاهی در جنوب انگلیس کنار دریا انتقال میابم. اینجا ظاهرا قبلا زندان زنان بوده الان تبدیل به بازداشتگاه اداره پناهندگی تبدیل شده. این به این معناست که اینجا همه بازداشتی ها مشکل پناهندگی دارند و مجرمان دیگری اینجا نیستند. هنگام ورود کمربند و بند کفشم را میگیرند و بجای 40 پوندم کارتی دریافت میکنم که بتوانم از فروشگاه خرید کنم. اینجا تشکیل شده از چهار بند و هر بند دارای 10-15 اتاق و چند دوش است و در هر اتاق 2-3 نفر. درب اصلی بند شبها از ساعت 8 تا 6 صبح بسته است و از 6 صبح تا 8 شب برای غذا و سرگرمیهای مختلف از قبیل سالن ورزش با دستگاههای متنوع و جدید، کلاسهای نقاشی، موسیقی و زبان به بیرون از بند میرویم. نیم ساعت هم فروشگاه باز است و اغلب سیگار پیچستون میخرند. هر روز دکتر معاینه ام میکند و داروی ارام بخش دریافت میکنم. اینجا هم وکیلی دارم که نمیدانم از چه چیزم باید دفاع کند. برای هر مذهبی مکان عبادت وجود دارد و هر یکشنبه همه در سالن غذاخوری جمع میشویم و دبلنا بازی میکنیم. هر نفر دو کارت دریافت میکند و نگهبانی بلند شماره ها را میخواند. 5 شماره که در یک ردیف جور شد برنده میشوی و به نفر اول تا سوم هم جایزه میدهند. روزها به توصیه دکتر در کلاس نقاشی شرکت میکنم. از میان رنگها ابرنگ را انتخاب کرده ام. قرار استمسئولی از اینجا بازدید کند و به همین منظور نقاشیهای برتر انتخاب میشوند و به نفر اول تا سوم به ترتیب 30 ، 20 و 10 پوند جایزه میدهن. عمر ماندنم اما به انجا کفاف نمیدهد. ایران هرگز بازداشت نبوده ام اما به گمانم اینجا در برابر زندان و بازداشتگاه های ایران شبیه بهشت است!

وضعیت روحی مناسبی ندارم. مهر و محبتهایشان هم اصلا به دلم نمینشیند. از طرفی از خانه شان بیرونم میکنند و از طرفی مراقب سلامتم هستند. در بند 2 نفر ایرانی دیگر هم هستند که یکیشان زن انگلیسی دارد و همسرش باردار است و 4 ماه اینجا بازداشت است و باید به ایران باز گردد. اینجا از ملیتهای مختلفی بازداشت شده اند و بعضی به کشورهایشان بازگردانده میشوند و بعضی مثل من به کشور ثالثی. پسر ایرانی که 5 سال اینجا زندگی کرده میبایست به ایران برگردد و عجیب اینکه تنها ملیتی که بدون امضاء پذیرش برگشت به کشورشان بازگردانده نمیشوند ایرانی ها هستند. پسرک اما با وجود اینکه هنوز فرزندش را ندیده از 4 ماه بازداشت برای بار دوم خسته شده و قصد امضا کردن و برگشت را دارد. میگوید که هیچ چیز بدتر از بلاتکلیفی نیست. نگاهش که میکنم به خودم امیدوار میشوم و میگویم که چیز زیادی را از دست نداده ام.

پسرک ایرانی تعریف میکند که قبل از من پسری ایرانی اینجا بوده که برای انکه به اتریش برگردانده نشود دست به هر کاری از جمله حلق اویز شدن خودش زده و در انتها باز هم برگشت خورده است. میگویم خانه ای که تو را از ان بیرون میکنند جای ماندن نیست!




خواهرم و خانواده اش به ملاقاتم امده اند. خواهرم لباسهای گرم و مقداری پول و کمی لواشک و قره قوروت برایم اورده. چشمهایش قرمز است اما خودش را ناراحت نشان نمیدهد. میگوید اتریش زندگی کن، ارام و خوش، هم ما مکانی برای تفریح خواهیم داشت و هم تو برای تفریح اینجا میایی. اسمان همه جا یکرنگ است.

زندگی در انگلیس با وجود همه مشکلاتی که برای هر خارجی وجود دارد میتواند فرصت خوبی برای موفقیتهای مالی و کاری باشد و هر شخص یا خانواده بهشت کوچکی را برای خود بسازند اما هرگز برای همه چنین اتفاق نمی افتد و برای خیلی ها اینجا تبدیل به جهنم میشود. درست مثل ادمهای شهر خودمان، یکی موفق و یکی...


زمان رفتن فرا رسیده و دوباره به فرودگاه هیترو لندن انتقال میابم و لندن را به مقصد وین ترک میکنم.

-------

از گروه 4 نفره ای که از شیراز راهی و به انگلیس رسیدیم یکی زیر 18 سال بود و از او بی خبر شدیم. من بعد از 7 ماه به اتریش برگردانده شدم. سعید 3 ماه بعد از من در خانه اش بازداشت شد و به اتریش برگردانده شد. حسین بعد از برگشت من غیر قانونی کار و زندگی میکرد، 14 میلیون تومانی(9 هزار پوند) را که حاصل دو شیفت در 15 ماه بدون تعطیلی کار کردنش بود به قاچاقچی جهت رفتن به کانادا پرداخت کرد و هنگام پرواز در فرودگاه دستگیر و بعد از 2 ماه بازداشت به اتریش برگردانده شد(10 ماه بعد از من).

----------

١٢.١٠.٨٨

پایان

+ کوروش ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۸
(4)
پناهنده ای در مه
پناهنده ای در مه



پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت دهم

از زمان دریافت نامه، نامه کزایی برگشت اجباری به اتریش خنده با لبهام غریبه شده و نور امید تو دلم غروب کرده. دلم هیچ چیز نمیخواهد و حتی هیچ ارزویی ندارم. روزهایم یکنواخت و بی معنی، هر روز از خانه خواهرم به سمت مغازه میرم، کوله پشتیمو پر از تبلیغ میکنم و ساعتی رو کوچه به کوچه مشغول پخش کردنشون میشم و دوباره به خونه برمیگردم و دستمزدم برایم بی ارزشتر چرک دستم. دیگر نه شهر زیباست و نه ادمها و اداب و رسومشان قابل تامل. سینه های نیمه عریان دخترها هم حتی خالی از جذابیتند.



قانون پناهندگی اینجا حتی اگر تغییر پذیر هم نبود پیچیده و برای پناهنده های مختلف متفاوت بود چه رسد به اینکه مدام در حال تغییر و دشوارتر شدن است. اختیارات وسیع و ذهنیتهای متفاوت قاضی ها از پناهنده ها هم مزید بر علت است تا پناهنده ها هر کدام مسیر متفاوتی را در روند گردش مسیر پناهندگی خود ببینند. برای مثال بعضی از پناهنده ها از دریافت کردن نامه ما دال بر حکم اجباری برگشتمان به اتریش تعجب میکنند و میگویند که بعضی بدون دریافت نامه در نیمه های شب در خانه شان دستگیر و به کشور دیگری برگردانده شدند. بجز من و سعید و حسین هم هیچکدام از گروه 8 نفریمان که با هم وارد انگلیس شدیم و همگی در کشور دیگری هم انگشت نگاری شده بودیم نامه ای دریافت نکردند و عجیب اینکه دو نفر از این بچه ها که شبهای قبل از رسیدن به انگلیس در بلژیک انگشتهایشان را سمباده میکشیدند تا برجستگی خطوط روی ان صاف شود و اثر انگشت نامشخص داشته باشند از این قاعده مستثنی شده اند و ویزای یک ساله دریافت کردند.
هر سه شنبه که حقوق هفتگی دریافت میکنیم به استناد احتمالات دوستان ترس وجودمان را میگیرد که این اخرین روز زندگیمان در انگلیس است و ما را همینجا دستگیر میکنند.



سال نو میلادی رسیده و خواهرم و بچه ها همگی به مهمانی رفته اند و دم غروب تنها در خانه نشسته ام. همیشه دلم میخواست تو این جشن شرکت کنم و حالا که اولین فرصت بوجود اومده هیچ تمایلی به مرکز شهر رفتن و حضور در این بزرگترین جشن سال ندارم. ساعت که به 12 شب نزدیک میشود صدای ترقه و فشفشه ها بیشتر میشوند و از پشت پنجره و از این دوردست نگاهشان میکنم و سال که تحویل میشود ابر وار به حال خودم و بدبختیهایم اشک میریزم، بلند و پر تناوب.



سعید 2-3 ماهی ست که بوسیله دولت بصورت اجباری به شهرکی در شمال انگلیس انتقال یافته و بد رقم احساس تنهایی میکند. سعید دلش از فامیل حسابی پر است و تنها با من و خواهرم دمخور است. کینه سعید علاوه بر عادت همیشگیش برگرفته از احساسش و زودرنجی که بخاطر شرایط بد موجود بوجود امده منشعت میگیرد. با سعید هماهنگ میکنم و قصد سفری 3 روزه میکنم تا هم تنوعی برای خودم باشد و هم دیداری تازه کنیم. همکارم از سفرم مطلع میشود و پیشنهاد با هم رفتن میکند. ظاهرا دوستی دارد که در شهری در 20 دقیقه ای محل سکونت سعید زندگی میکند. وقت سفر که رسید خواهرم مثل همیشه ساندویچ های سرد را اماده میکند تا همراه ببرم و در طول راه هزینه اضافی پرداخت نکنم.

اتوبوس به مقصد میرسد و از اینجا به بعد را بایستی با اتوبوس دیگری برویم. دوست بهزاد در همین شهر زندگی میکند و بهزاد پیشنهاد میکند که ابتدا دوستش را ملاقات کنیم و بعد به سمت سعید راهی شویم.

دوست بهزاد با زن انگلیسی زندگی میکند که مادر 3 بچه قد و نیم هست و بچه ها هر کدام از پدری جداگانه اند. دوست بهزاد اما در همین برخورد کوتاه ما با عشق و علاقه زیاد با بچه ها و مادرشان برخورد میکند.

هنوز چند دقیقه ای بیش ننشسته ایم که بهزاد و دوستش از حال و صفا حرف میزنند. دوست بهزاد از خانه بیرون میرود و دقایقی بعد با چند بسته کوچک هرویین باز میگردد. بچه ها به طبقه بالا هدایت میکند و بساط سرنگ و قاشقش را وسط اتاق پهن میکند. بهزاد هم مدام در گوشم روزه میخواند که تنها همین یکدفعه مصرف میکنیم و تمام. فردا همه چیز را فراموش خواهیم کرد. میگویم که چرت نگو. اولا که با بچه حرف نمیزنی و در ثانی ما بدنمان پاک است و با تزریق ریق رحمت را سر میکشیم. بهزاد به دوستش اشاره میکند و میگوید تا دکتر اینجاست نگران نباش!

ای داد بیداد. کلی وقت است که چشم و گوش و حواسم از این اشغالها بدور است و حالا...

درونم غوغایی ست. من از همان یک سالگی جزء قشر اسیب پذیر جامعه بودم. در اغاز جوانی به دام اعتیاد افتادم و سپس با اراده خودم و بدون کمک یا مشاوره دیگری سایه شوم اعتیاد را، انهم از نوع وخیمش از خودم دور کردم و به خودم قول دادم که هرگز اشتباهم را تکرار نکنم. اینها همه از یک طرف و شرایط بعد فعلی و بی ارزش شدن همه چیز در دنیا از طرف دیگر، جبهه جنگی درونم بپا کرده اند که نگو و نپرس.

میلیونها نسل است که ادم و حوا مرده اند و هنوز هم وسوسه هاشان نسل به نسل منتقل میشود. بهزاد که بیشتر از هر چیز قصد انرا دارد که هم پیاله اش شوم تا مبادا فردا روزی سرزنشش کنم به مقصودش میرسد و میگویم: ما که به تخم دنیا نیستیم پس دنیا به تخممان. بزن صفا کنیم.*

دوست بهزاد سرنگها را پر کرده در دست دارد. دستم را میبندد و سرنگ را وارد رگم میکند. سرنگ به نیمه میرسد و حرکت مرفین را درون رگم حس میکنم و درونم یکباره اتش میگیرد. بدنم توان تحملش را ندارد و با نگرانی میگویم بس! سرنگ را نیمه مصرف شده از رگم خارج میکند. نمیتوانم بنشینم. به سمت مبل میروم و رویش دراز میکشم و چشمهایم را میبندم.

چشمهایم را که باز میکنم روی تخت بیمارستانم و سرم در دستم و وحشتناک حالت تهوع دارم.



---------
* خیلی با خودم کلنجار رفتم که این قسمتشو ننویسم و یا طور دیگه ای بنویسم ولی نوشتم. دوست ندارم از گذشتم به خودم دروغ بگم.

١٢.٩.٨٨



+ کوروش ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٠
(3)
پناهنده ای در مه
پناهنده ای در مه

پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت تهم



سه شنبه هر هفته روز حقوق است، حقوق دولت، هفته ای 35 پوند و این هزینه خرید مواد غذایی و بهداشتی هر نفر است. خانه و برق و گاز هم که مجانی ست.
هر سه شنبه ادمهای مختلفی از ملیتهای مختلف در صف ایستاده اند و فرصتی برای دید و بازدید دوستانی که مشغله کاری از هم بی خبرشان کرده بوجود می اید. اکثر کسانی که این پول رو دریافت میکنند بصورت غیر قانونی(سیاه) هم کار میکنند و الی کسی که قانونی(سفید) کار کند کمک هزینه زندگی به او تعلق نمیگیرد مگر در موارد خاص که درامد شخص کفاف زندگی در خانواده ای چند نفره را ندهد.

حکایت و روایت این کمک هزینه زندگی از دید هر کسی متفاوت است. خیلیها تنها به فکر پس انداز کردن و فرستادن پول برای خانواده شان هستند و از هر دری برای پس انداز کردن استفاده میکنند. خانه و اب و برق و گاز که مجانی در اختیارشان است، سیاه کار میکنند و اگر محل کارشان رستوران یا پیتزایی و ... باشد خورد و خوراکشان هم مجانی میشود و این 35 پوند را هم پس انداز میکنند، تفریح و مفریح هم که سرش گرد است. بدین ترتیب بر خلاف تصور خیلیها پناهندگی و مهاجرت و در نهایت زندگی جدید چیزی جز حمالی و مسابقه پول جمع کنی نیست!
بعضی اسم اینجا را گداخانه گذاشته اند و دریافت این کمک هزینه را ننگ میدانند. البته که تعدادشان کم است.
بعضی اعتقاد دارند که دریافت این کمک هزینه به ضرر جواب گرفتن پناهندگیشان است و از این کار پرهیز میکنند. به گمانم فکر اشتباهی ست.
بعضی این کمک هزینه را همان نفت و ثروت به یغما رفته کشورشان میدانند.
بعضی هم هیچ فکری نمیکنند.

نامه های اداری ما هم همینجا به دستمان میرسد. من و حسین و سعید امروز نامه ای از اداره پناهندگی به دستمان رسید. محتوای نامه حکایت از قانون "پیمان شینگن" دارد، قانونی که برای عدم هجوم پناهنده ها به کشورهای ثروتمندتر است و طبق این قانون اگر به هر نحوی ثابت شود که پناهنده ای قبلا در یکی از کشورهای امضا کننده این پیمان بوده مجبور است به همان کشور برگردد و انجا درخواست پناهندگی دهد. این قانون 2-3 سالی ست که وجود دارد اما به دلیل عدم اتصال شبکه های اینترنتی کشورهای امضا کننده به دلایل احتمالا امنیتیشان فاقد کارایی بوده و ما جزء اولین نفراتی هستیم که چنین نامه ای به دستمان میرسد. زمزمه این قانون را در میانه راه شنیده بودیم اما قاچاق بر ها برای اینکه مشتریشان را از دست ندهند از بیخود بودن این قانون دم میزدند.

با دیدن این نامه رنگ از رخسارمان پرید.
خدایا مسبتو شکر. اینم شانسه به ما دادی؟! ریدی!
انگار که سطل اب سردی رویمان ریخته اند و بعد با بیل حسابی کتکمان زدند. سخت است، خیلی سخت.

هر کدام نامه هامان را به وکیلمان میدهیم. وکیل هم اب سرد رویم میریزد و میگوید متاسفانه هیچ کاری نمیتوان کرد.

من ابتدا در اتریش انگشت نگاری شدم و 1 شب در بازداشتگاه بودم. بعد به دلیل عدم اعلام پناهندگی به اسلواکی برگردانده شدم و بعد از سعی دوباره اسلواکی و اتریش را پشت سر گذاشتم و به المان رسیدم و در انجا هم انگشت نگاری شدم. اسلواکی هنوز جزء شینگن نیست و بدین ترتیب من به اتریش برگردانده میشوم.


قبل از این ماجرا به سرنوشت هیچ اعتقادی نداشتم. گمان میکردم ادمی با توان خود به هرچه که میخواهد میرسد و سرنوشتش را خودش رقم میزند اما در زندگی هر چقدر هم که پر توان و عاقل و خود مختار باشی باز هم نیروهای برتری وجود دارند که زندگیت را تحت تاثیر جدی قرار خواهند داد و از ترکیب همه اینها سرنوشت، چیزی که در اختیار ادمی نیست رقم میخورد.

-------------

١۶.۶.٨٨

+ کوروش ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٠
(12)
پناهنده ای در مه
پناهنده ای در مه

پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت هشتم



به گذشته که مینگرم میبینم که سفرهای برون شهریم ناچیز و انگشت شمار بودند. حتی زمانی که بمبارانهای موشکی عراق جای بمبارانهای راکت رو گرفته بودند و مردم از شیراز به اطراف میگریختند، در شهر مانده بودیم و صلوات پناهگاهمان بود. با تمام این وجود همیشه شنیده بودم که غیر شیرازیها شیرازی ها را دوست دارند و به انها به چشم ادمهای مهربان و مهمان نواز مینگرند. اینجا اما نگاه غیر شیرازیها کمی متفاوت تر از ایران است و گاهی اختلاف و در گیری هایی هم به وجود می اید. علتش را من اینگونه میبینم:
1. تعداد زیاد مهاجران شیرازی
شیراز پایتخت فرهنگی ایران محسوب میشود و بدین منظور از دیر باز تلاشها برای صنعتی نشدن ان وجود داشته و دارد و در انقلاب نوپای ما انقدر مسائل مهمتر از هنر و فرهنگ وجود دارد که کمتر کسی وقت فکر کردن به انها را پیدا میکند. بدین ترتیب سالهاست که از بعدهای مختلف، بافت شهری و تامین کار برای جوانان و ... به شیراز و شیرازی ظلم شده و مثل همیشه مهاجرت دری بسوی زندگی نو بروی جوانان باز. رفاه و ارامش طلبی شیرازیها هم مزید بر علت.
2.شیرازی نام گرفتن تمامی مردم محترم استان پهناور فارس
همونطور که من و خیلی از شیرازیها و به گمانم اکثر مردم جنوب قدرت تفکیک ساکنیت مردمان خطه سرسبز شمال را از لهجه شان، بخاطر فرسنگها فاصله، نداریم و ساکنین غربی ترین نقطه مسکونی تا شرقی ترینشان را همه با هم رشتی میشناسیم (همینطور ساکنین شمال غرب ایران را همه تبریزی و ...)، مهاجران نیمه شمالی ایران هم لهجه همه ساکنین استان فارس را لهجه شیرازی میشنوند و همه را شیرازی میبینند. گاهی این نااگاهی تا انجاست که بعضی لهجه خوزستانی و شیرازی را از هم تشخیص نمیدهند.
معرفی شدن تمام مهاجران استان فارس و اضافه شدنشان به شیرازیهای مهاجر که خود کم نیستند باعث نام گرفتن بیش از یک سوم مهاجران به شیرازی ها شده. حال با وجود نوع تفاوت زندگی در شهر بزرگ و کوچک و روستا، تعریف جدیدی از شیرازی ها در ذهن نقش میگیرد.
3. شیرازیها متمایل به اهل پایتخت بودن نیستند
شیرازیها معمولا کمتر سنتهای ایرانی بودن خود را فراموش میکنند و به قولی مدرن اروپایی نمیشوند.


دیدگاه اطرافیان و صفت گذاری هاشون روی اقوام مختلف اما به نظرم چیزی جز سطحی نگری نیست. برای من هر ایرانی، از شمال تا جنوب، شرق تا غرب، با هر قومیتی عزیز و قابل احترام هست. تو ایران هم گه گاه لباس محلی بلوچ و عرب و عشایر به تن میکردم.




دغدغه خاطرم از ابتدای مهاجرتم به انگلیس تا به امروز بیشتر از هر چیز طی شدن مراحل پناهندگی ام هست و پناهنده های بلاتکلیف و بی جواب چند ساله را که میبینم تنم میلرزد. کم لطفی دوستان قدیمی هم به نوبه خود افسرده ام میکند. پسر عمویی که سالها صمیمیت و دوستیمان زبانزد همه بود دیگر مثل گذشته نیست و بعد از گذشت 3 ماه و اندی تنها یکبار همدیگر را ملاقات کرده ایم و چه سرد. دختر خاله ام که سنبل مهمان نوازیست و مهمانیهای انچنانی میدهد مثل همه فامیلهای دیگر حتی یکبار هم دعوتم نکردند. هنوز هم هر روز کوله پشتیم را پر از تبلیغ پیتزا میکنم و کیلومترها خانه به خانه پخش میکنم. غریبه ای به تلفنم زنگ میزند و تهدیم میکند و مرا از پیگیری دوستیهای گذشته ام منع میکند، بی خبر از انکه پشت روح ارامم شیری خفته که در وقت خود درنده ترین میشود، هر چه ناسزا به زبانم میاید نسارش میکنم. عیبی ندارد، اینهم هدیه ای از اشنای دیروز و غریبه امروز!

درگیر مشکلات خودمم و بواسطه کارم درگیر ارتباطات جدید. بیشتر اوقات را یا سر کارم و یا پای اینترنت. تا حالا هرگز اینچنین وابسته دنیای مجازی نشدم و این نشان از تنهایی ست. حتی یکبار هم برای تفریح مرکز شهر لندن نرفتم!

همکار جدیدم به خانه شان دعوتم میکند و با دوستانش دور هم مینشینیم. محمد رضا(دوست دوستم) گرم میگیرد و شماره مان را رد و بدل میکنیم. فاصله خانه مان تنها پارک بزرگ و زیبایی ست و با برنامه همدیگر را در پارک ملاقات میکنیم. حرف گفتنی دارد و بعد از کلی من و من با احتیاط زبان میگشاید:
-امیدوارم ازم نرنجی! از همون اولی که دیدمت فهمیدم با بقیه فرق داری، هر بار که دستتو گرفتم انرژی عجیبی بهم دادی! من به تو حس عجیبی دارم، حس میکنم گم گشتمو پیدا کردم! من از جنس زن بیزارم و اگه با من باشی بهت قول میدم برای همیشه باهات بمونم!
+یعنی تو همِ جنسِ بازی؟
-اره!
نمیتونم جلوی خندمو بگیرم و میگم:
+من، تو، هر دومون پشمالو! عین هم ... داریم!
-چه عیبی داره؟! خیلی هم قشنگه، چرا فقط دخترا باید از ما خوششون بیاد و ما از هم گریزون؟!
+ببینم این انرژی که از دستهای من به طرفت اومد بهت گفت که منم گیم؟
-اذیتم نکن!
+ تا الان فکر میکردم که مشکل مردهای با احساس دوتاست، یکی نگاه تمسخر امیز مردهایی که خشونت و مردونگی رو تکمیل کننده هم میبینن و دومی نگاه تنفر زنهایی که از ظرافت و پر احساسی خودشون هم بیزارن، چه برسه به مردهای اینچنینی! حالا ظاهرا مشکل شده سه تا! نگفتی حالا تو دوست داری فاعل باشی یا مفعول؟
-برام فرقی نمیکنه، فقط با تو بودن مهمه! بهم صریح و پوست کنده جواب بده.
+دوست گی من ما مثل هم نیستیم. برای من شگفت انگیزترین کاردستی خدا میمی خانوماست، مال من و تو که پنچره، و شیرین ترین لحظه زندگی برام وقتیه که پشتوانه و تکیه گاه دختری باشم. من همبستری با زن، این موجود هستی بخش رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم و با وجود احترامی که برات قائلم به نظرم گی بودن یعنی کابوس هر پدری و این چیزی بجز تن دادن به وسوسه ممنوعه ای که در کنج خیال هر کسی نهفته ست نیست.

----------------

١.۵.٨٨

+ کوروش ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۱
(2)
پناهنده ای در مه
پناهنده ای در مه

پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت هفتم



چشمهای سبز و درشتش رو صورتی تراشیده و ظریف همخونی جالبی رو به وجود اورده و بین دوستا به بچه خوشگل معروف شده. به ظاهر خودش همیشه میرسه و در مجموع 1 پسر س"کسی تمام عیار به حساب میاد. موهای همیشه مرتب و ژل زده با بدلیجات بیش از اندازه و لباسهای گرون قیمت ازش پسری خوش تیپ ساخته و به نظرم خرید ماهانه پوشاکش به اندازه خرید سالانه من هست. 3 ماهی میشه که میشناسمش و تو این مدت بیش از حد با هم صمیمی شدیم. در هفته حداقل 1 بار دنبالم میاد تا با مرسدش گشتی تو شهر بزنیم. کامران که تنها 24 سال داره 5 سال پیش اینجا اومده و به نسبت از هم سن و سالهای خودش جلوتر هست.

علاقه زیادی به کونیاک داره و تقریبا همیشه منو دعوت میکنه. گرچه خانومش همیشه توصیه میکنه هرجا که دیدی مست هستی ماشین رو پارک کن و با تاکسی برگرد خونه ولی این کارو نمیکنه و یکبار هم جریمه 1500 پوندی پرداخت کرده. تو بار نشستیم و کونیاک فنلاندی رو تا نیمه خالی کردیم. هردو گرم گرم هستیم و سیگار رو پشت سیگار روشن میکنیم و به نوشیدن و گپ زدن ادامه میدیم.
: کوروش به خدا من از خانواده کمی نبودم
تنها پسر خانواده و عزیز دردونه بودم
یکسال بود که کار میکردم و از درامدم راضی بودم
هیچ مشکلی هم نداشتم
همرو ول کردم و اومدم اینجا
: الانم زندگی خوبی داری
خیلی ها حسرت داشتن زندگی تو رو دارن
تو 5 سال موفقیت خوبی داشتی
ازدواج که کردی
خانومتم که خیلی مهربون و خوب هست و از ته دل عاشق تو هست
2 هفته هم هست که 1 پسر ب"ل طلای مامانی گیرتون اومده
دیگه چی از زندگی میخوای؟
با این حرفم اشک تو چشماش که پر از رگه های سرخ شده جمع شد و به ارومی سرازیر شد. دلش خیلی پر هست و احتیاج به گوش شنوا داره. حرفی نمیزنم و فقط نگاش میکنم. دستمالی از جیبش در میاره و میخنده و اشکاشو پاک میکنه و ادامه میده:
میدونی چیه من خیلی زود ازدواج کردم. زودم بچه دار شدم. گه گاهی که با بچه ها مجردی میریم دیسکو و مهمونی، وقتی با دخترا شوخی و تفریح میکنم حس میکنم که خیلی زود ازدواج کردم. به راحتی متوجه میشم که خیلی ها دوست دارن باهام دوست بشن. وقتی ناز و اشوه های 1 دختر ایرانی رو میبینم دلم اب میشه. اصن چرا من زن انگلیسی گرفتم؟!

گرچه عنوان نمیکنه ولی میدونم درگذر از وسوسه مردونه و یک عمر مبارزه مقدس درونی، مشکلش قبل از ایرانی نبودن همسرش تفاوت سنیشون هست. 9 سال بزرگتر بودن همسرش به مرور زمان باعث شده که محاسنش کمرنگ بشه و فراموش کنه که چه از خود گذشتگی هایی براش انجام میده. همسرش که تقریبا هیکلی دو برابر اون داره فوق العاده زنی خوش قلب و مهربونه که بعد از متوجه شدن تمایل زیاد کامی و 8 ماه دوستی، با هم ازدواج میکنن و حتی برای خرسندی کامی مسلمون میشه و خوشحال از اینکه بالاخره تو دنیا یکی پیدا شده که عاشقانه دوستش داره، عاشقش میشه و همه سعیشو میکنه تا کامی به رویاهاش برسه. کامی زودتر از خیلی از خارجیها به موفقیت تحصیلی میرسه و شغلی داره که خود انگلیسی ها هم رقابت شدیدی برای داشتنش دارن و به نظر من شخص سوم در کنار عرضه های خود کامی، حمایتها و راهنمایی های همسرش هم نقش زیادی داشته تا کامی به جای خر و حمالی تو شغلهای موجود برای خارجیها، از شغل و درامد و موفقیت خوبی برخوردار باشه.

شیشه رو تا ته خالی کردیم و بیرون میریم و قدم میزنیم. مث بیشتر ادمای مست مهر و محبتش گل کرده و شروع میکنه از من تعریف کردن:
کوروش من این حرفا رو نمیتونم به کسی بگم
خنده ای میکنم و میگم اینطوریا هم نیست
تو اصن ادم توداری نیستی
فکر میکنم حتی اگه حرفی به کسی نزده باشی، از رفتارت میشه 1 سری حدس هایی زد.
با وجود اینکه هیچ تجربه ای تو این زمینه ندارم شروع میکنم به توصیه های پدرانه کردن و اینکه وقتی ادما ازدواج میکنن و یا بچه دار میشن مسئولیتشون در برابر خانواده و زندگی بیشتر میشه و این امکان وجود داره که حس کنن از پس همه مسئولیتها بر نمیان و یه جورایی دچار اضطراب میشن و سر دوراهی قرار میگیرن و مث الان تو خودخوری میکنن. بهت توصیه میکنم قبل از هر چیزی اعتماد به نفست رو قوی کن و قدر لحظه های زندگیتو بدون. متاهل شدن و بچه دار شدن راهیه که تقریبا همه میرن و اصن نمیشه سن خاصی رو برای اینکار عالی دونست. به نظرم هر کسی دقیقا تو همون زمانی که باید به این کارا رقم بزنه، رقم میزنه. نه هیچ زمانی زوده و نه زمانی دور. به نظرم خیلی خوبه اگه با مشاور خانواده تو این زمینه ها حرف بزنی.
: تو روح ارومی داری. وقتی باهات حرف میزنم ارامش خاصی سراغم میاد.
- تو لطف داری
نمیدونم گاهی حرفایی رو که میزنم از کجام در میارم. اصل ماجرا رو به گونه ای دیگه میبینم و برای اینکه زبون خیری جهت استحکام کانون خانوادشون بذارم حرفای دیگه ای میزنم.



تا اونجایی که من پسرای دور و بر خودمو تو ایران دیدم به این نتیجه رسیدم که لطف بیش از حد والدین باعث میشه که پسرا دیرتر به استقلال برسن. تکرار خوبیهای پدر و مادر باعث میشه حتی وقتی 20 سالمون هست این تو ذهنمون نقش بگیره که خونه ای مرتب و غذای اماده از وظایف مادر هست و پدر وظیفه شناس بودن یعنی سقفی محکم برای همه خانواده فراهم کردن. اونوقت با این طرز فکرا پا میشیم راهی غربت میشیم. غربتی که بی رحم هست و شهرام و بهرام هم حالیش نمیشه. مدت کوتاهی نمیگذره که استقلال معنای واقعی خودش رو نشون میده. بعد از مدتی بیرون غذا خوردن گروهی برای همیشه حسرت غذای خونگی رو دارن و گروهی به فکر اشپزی میفتن. ای داد بیداد، چرا این برنج له میشه! چرا مرغ میسوزه یا بوی گند میده...! اینجاست که کم کم میفهمیم که مادر چه لطفی رو روزانه در حق ما میکرده. این وسط هرچی کم سن تر باشی دلتنگتری. سر ماه وقتی که خونه شده اشغال دونی به فکر خرید وسایل نظافت میفتی و اونموقع ست که باید مراقب باشی توالت شور رو به جای مایع ظرفشویی استفاده نکنی و ...
با این قبیل مشکلات به ظاهر جزئی، دیر یا زود عادت میکنیم و مشکلی بزرگتر خودنمایی میکنه. مراقبتها و محبتهای خانواده ایرانی در هر حدی که باشه، تو سن خاصی از لحاظ پسرها بیش از اندازست و همیشه پسر دم از این میزنه که من بزرگ شدم و میخام چنین و چنان کنم. اما توی غربت، وقتی که خبری از محبتهای خانواده نیست، ادم تو شرایط نا خوشایندی قرار میگیره و احساس کمبود محبت میکنه و اینجاست که به این فکر میفتیم که زندگی مشترک داشته باشیم. غافل از این نکته مهم که هرگز ادمی تو شرایط نامساعد نمیتونه بهتر از شرایط عادی فکر کنه، دست به انتخاب میزنیم و تن به ریسکی میدیم که هیچ تضمینی توش نیست.

این حس این روزهای خودمم هست. گرچه لطف خواهرم باعث شده که شرایطم با ایران، از نظر فضای خونه فرق زیادی نکنه ولی بد رقم احساس تنهایی میکنم. تا چند ماه پیش با اطمینان کامل با تشویقهای خانوادم برای متاهل شدن مخالفت میکردم و حالا عین 1 بچه 2 ساله گم شده که دلش برای خونه و اغوش گرم تنگ شده، دلم میخاد زیر 1 سقف عشقمو تو بقل بگیرم. من همیشه معلم خوبی بودم اما شاگرد خوبی نیستم!

-----------

١١.١.٨٨

+ کوروش ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٢
(6)
پناهنده ای در مه
پناهنده ای در مه

پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت ششم

تازه گیهای روزانه سختی راه رو از یادم برده. 26 سال از عمرم رو تو ایران گذروندم و معاشرت با ادمهای مختلف سرمایه ای شده بود تا با برخورد و ارتباط های اولیه حداکثر شناخت رو از دیگران بدست بیارم. اما حالا سردرگمم، نمیتونم از روی تیپ و حرکات و رفتار کسی حدسی از شخصیتش بزنم. استانداردها و معیارهای خوبی و بدی کاملن متفاوت با فرهنگ ما هستن. اینجا روی هیچ دختری بخاطر بلند خندیدن توی اتوبوس مهر بدی نمیزنن و دختر و پسری که خلوت کردن و عشق بازی میکنن هرزه نیستند.
خلوت های عاشقانه ام حریم داشت و چهار دیواری همیشه بهترین حریم بود و حجب و حیا و حتی شعور و شخصیت و انسانیت هم در این بین نقش ایفا میکرد و معنایشان خودنمایی میکرد و حالا اینجا هیچ مانعی برای ابراز عشق و علاقه نیست و اغوشی باز شده و بوسه های عاشقانه را هر لحظه میتوان دید.
هر ادمی با هر عقیده ای، تا جایی که به دیگران و ارامش عمومی لطمه نزنه زندگی میکنه و قابل احترام هست. تعدادی محجبه هستند و تعدادی تن فروشی میکنند و اکثریت مثل ادمهای زادگاهم در صدد رقم زدن لحظه های خوب و با افتخار هستند. تنها من تازه وارد به راحتی معنای سیگنال هارو نمیفهمم و دچار اختلال در فهم معیارها شدم و یا به عبارتی دیگر منگل شدم. گمان میکنم عین تازه عروسی که به خونه تازه میون ادمهای جدید رفته، باید بیشتر سکوت کنم و تفاوت نوع زندگی رو بفهمم.


تو دلم هر روز بیشتر از دیروز بی تابی میکنم. دلم میخاد معشوقه داشته باشم و هر لحظه کنارش باشم. دیوونه عشق بازی تو هر لحظه ای که دلم بخاد هستم و در عین حال از "برای دیگران نمایش بازی کردن" بدم میاد. عادت کردن به شرایط جدیدم زمان میبره و مثل خیلی از ایرانیهای تازه مهاجرت کرده پرم از اداب و رسوم بومی. تو این شرایط دوگانگی احتمال خطا و منگل بازی بالاست و باز هم به دلایلی که ریشه در فرهنگمون داره زنها اسیب پذیرتر هستند. به جرات میگم که اکثریت خانومای تنها تو دوران منگلی که تا یکی دو سال ابتدای مهاجرتشون میتونه به درازا بکشه دست به کارهایی میزنن که مهمتر از هر چیز از نظر خودشون خطا به حساب میاد و بعدها حتی از مرور این خاطرات هم رنج میبرن.



پسر عمو سعید بعد از مدت کوتاهی از زندگی با پسر عموی دیگه که سالها پیش لندن اومده پشیمون شده و بعد از درخواست مجدد بصورت موقت تو خونه کوچیکی تو مرکز شهر زندگی میکنه تا بعد از مدتی به شهرستان انتقال داده بشه. طبق قوانین جدید پناهندهه های بدون جواب به سادگی اجازه سکونت در لندن رو ندارند.




معمولا هفته ای 1 شب رو پیش سعید میمونم و امشب هم از طرف همسایه پایینی به تولد دعوت شدیم. همسایه زنی سیاه پوست هست که 18 سالگی دخترش رو جشن گرفته. بدون برنامه قبلی و با سر و وضع معمولی به مهمونی میریم. مارو ابتدا به اشپزخونه برای نوشیدن مشروب دعوت میکنن. تشت بزرگی از اب و یخ با کلی ابجو و چند رقم مشروب سنگین. ازمون پذیرایی میکنن و به سالن دعوتمون میکنن. سالنی تاریک و پر از سیاهپوست که چند ثانیه طول میکشید تا سیاهی رو در سیاهی میون نور های صفحه موبایل که کارایی رقص نور داره دید. با وارد شدنمون پسری رو دیدم که کنار دیوار ایستاده بود و دوست دخترش با حالتی کمی خم شده باسنش رو با ریتم به بین پاهای دوست پسرش میمالید. زیر لب میگم استخفرا.. اینجا کجاس ما اومدیم! چرا این دو تا بی حیا جلوی همه س"کس میکنن! اهنگ در انتها هست و اهنگ جدید با رقص همه شروع شد و تازه فهمیدم که ای بابا، این سبک رقصیدنشون هست. مث 2تا پسر خوب کنار دیوار ایستادیم و تماشا میکنیم. بجز ما 2تا دختر سفید پوستم هستن که براحتی میشه فهمید عزیز دردونه 2تا پسرن و بجز 4-3 تا میانسال که بیشتر تو اشپزخونه هستن و حواسشون به مصرف مشروبها هم هست مابقی جوان یا نوجوان هستند.
نیم ساعتی گذشته و مهمونی و رقص به اوج خودش رسیده و 2تا دختر بدون اینکه حرفی بزنن خودشون رو از پشت بهمون میچسبونن و شروع میکنن به رقصی که به نظرم نه دیگه چندش اور نیست بلکه بامزه هم هست. سعید دستاشو مدام دور دختره حلقه میکنه و رو سینش میزاره و دختره تکرار میکنه اینطوری نـــــه. منم نمیدونم برقصم یا از کارای سعید بخندم.

صبح شد و دخترک با لهجه لندنی حرف میزنه و بیشتر حرفاشو حدس میزنم تا بفهمم. دخترک میگه مست بوده و نمیخواسته شب رو با من بگذرونه و با پشیمونی خداحافظی میکنه و میره.

-----------

١٣.١٢.٨٧

+ کوروش ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۳
(8)
پناهنده ای در مه
پناهنده ای در مه

پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت پنجم

پناهنده سیاسی، نامش کمی رعب اور است. مرا یاد اوین و عادل اباد و شکنجه می اندازد و مو روی تنم سیخ میشود. هرچه فکر میکنم من و خانواده ام تاکنون هیچ تحصیلات و فعالیت سیاسی، موافق یا مخالف حکومت نداشته ایم. پدرم که پلیس بود و مامور شهربانی، شهریور 56 چشم از جهان بست. رفتنش که در کل برابر بود با مکافات تلخ و به دفعات در خلوت خودم به این فکر میکردم که کاش حداقل کمی زودتر رفته بود تا من از دار مکافات خلاص میشدم. امروز اما به نظرم اگر کمی دیرتر هم میرفت بد نبود. حداقل ما سهمی از انقلاب، چه موافق و چه مخالف داشتیم. پدر اگر در استانه انقلاب شهید میشد اوضاع به گونه ای متفاوت تر رقم میخورد و با نبودش، بود و نبود انقلاب در سایه بی پدری رنگ باخت. سهم خانواده من از 8 سال دفاع مقدس هم خالی از تقدس بود. مادرم با چهار بچه قد و نیم قد از تمام توانش برای سرپرستی ما استفاده میکرد و دیگر حتی توانی برای ساختن سنگری در باغچه نداشت و اغوشش سپر موشک و راکت بود. انقلاب و جنگ تنها بدبختی و بار مشکلات را برای ما دوچندان کرده بود.
بزرگتر هم که شدیم اوضاع برای ما کاملا غیر سیاسی بود. تمام فکر و ذکر من این بود که سایه شوم فقر را از خانه بیرون کنم. خودمان به فقر و قناعت پیشه گی خو گرفته بودیم و خیلی بیشتر از ان, نگاه ترحم امیز دیگران برایم غیر قابل تحمل بود. یاد دارم از 11-12 سالگی از فرصت های تعطیلات تابستانی برای کسب درامد استفاده میکردم. از بستنی چوبی، ابنبات ابی، پشمک برقی شروع شد و به فروش پنهانی قره قوروت در مدرسه رسید و کمی که قد کشیدیم سر از فروش سیگار و کوپن در تعطیلات تابستان دراوردم.
اواخر دبیرستان هم بین دانشگاه و کار، کار را انتخاب کردم. مدتی بود که خانه مان چند قدمی دانشگاه داروسازی و خوابگاه دخترانه انقلاب بود. خوابگاه بزرگ دانشگاه شیراز هم فاصله چندانی با ما نداشت. اما باز هم موجی از فعالیت سیاسی نبود. حضور فعال من در میان دانشجو ها مختص بود به شوخی و تفریح و برنامه های خصوصی.
بدین ترتیب هیچ جای زندگی من ذره ای فعالیت سیاسی نبوده. نه میتوانم کسی را به خاطر داشتن فعالیت سیاسی تحسین یا سرزنش کنم و نه به کسی اجازه خواهم داد که مرا بخاطر سیاسی نبودن سرزنش کند.

امروز اوضاع به گونه ای دیگر است. دلم میخواست مثل ایرانیهای قبل از انقلاب، تنها با گذراندن مراحل ساده ای مهاجرت میکردم تا طعم زندگی را به گونه ای متفاوت تر بچشم. نمیدانم چرا ایرانیهای قبل از انقلاب این حق را داشتند ولی تنها گزینه موجود برای من پناهندگی سیاسی ست و از انجا که هرگز سیاسی نبودم میبایست دروغ گفت. پناهنده های 20-30 سال پیش را نمیدانم اما پناهنده های این سالها اکثریت هیچ مشکل سیاسی ندارند و به دروغ پناهنده سیاسی میشوند. پای صحبت دوستان که مینشینم هر کدام مشکلی اجتماعی و /یا شاکی خصوصی داشتند. یکی زنش مهریه اش را به اجرا گذاشته و یکی چک های برگشتی سنگین دارد و...

متن درخواست پناهندگی موضوعی کاملا محرمانه است و طبق قوانین بین المللی هیچ دولتی حق افشای انرا ندارد. علاوه بر قاضی کلیه کسانی هم که در جریان این متن درخواست قرار میگیرند، از وکیل و مترجم گرفته تا بنا به نیاز هر موسسه ای، متعهد به رازداری میشوند. خود اشخاص هم بنا به مصلحت موضوع پناهندگیشان را با هیچ کس در میان نمیگذارند تا انجا که به دفعات تازه واردها از قدیمیها دلخور میشوند و گمان میبرند که انها قصد کمک و راهنمایی ندارند. واقعیت اما اینجاست که برنامه پناهندگی هیچ دو نفری شبیه به هم نیست و اکثر اوقات راهنمایی ها، در صورت وجود، شخص تازه وارد را گمراه میکند و در نهایت به دلخوری و ناسزا و پشیمانی منجر میشود. در این بین کسانی هم هستند که اقدام به فروش کیس پناهندگی با ضمانت میکنند که در واقع ضمانتشان هیچ تضمینی هم ندارد.



بازار و دفتر و دسک حزبهای سیاسی اینجا داغ داغ است. اعضای هر حزب به گونه ای به پناهنده های تازه وارد بی جواب دسترسی پیدا میکنند و شروع به تبلیغ حزب خودشان و مبارزه مقدسشان در برابر جمهوری اسلامی میکنند. مجاهد، مشروطه خواه و... حس کنجکاویم از یک طرف و استقبال گرم انها از طرفی دیگر باعث شده تا به دفعات شنونده دیدگاهشان باشم و در نتیجه به این نکته رسیدم که هیچ کدام دلشان به حال من و امثال من نسوخته و تنها درصدد حزب منافع و عقاید خودشان هستند. بعضی چنان در عمق عقاید خودشان غوطه ور شده اند که میلیونها تومان وام میگیرند و به حزبشان کمک میکنند. دلم برای بعضی شان میسوزد. انقلاب کرده اند و سهمشان از انقلاب اوارگی ست و بیست و چند سال شعار داده اند و فعالیت کرده اند و به گمانم اگر بخواهند هم روی کناره گیری ندارند. مگر میشود سالهای سال شعاری داد و بعد احساس پشیمانی و یا بی حاصلی کرد.

یکی از دوستانم که یک سالی زودتر از من اینجا امده در شرایط مالی بدی قرار گرفته بود. از طرف مجاهدین دعوت به شرکت در تظاهرات شده بود و در عوض مقداری کمک مالی هم دریافت کرده بود. در تظاهراتی پرچم های ضد حکومت در دست گرفته بود و شعارهایی هم داده بود و اعضای حزب هم عکس وی را در اینترنت قرار دادند. با گذشت چند ماه کم کم نگرانی و ترس در وجودش رخنه کرده بود و توهمی سراغش امده که دنبالش هستند و قصد ترور وی را دارند و این توهم بدانجا پیش رفته که سر از بیمارستان اعصاب دراورده. حال رهایی از داروهای اعصاب مسئله ای مهم تر از رهایی از توهمش شده است. کاش انروز که به او 20 پوند بخاطر شرکت در تظاهرات داده بودند و از او با پلاکاردهای ضد حکومت و طناب دار عکس گرفته بودند کمی هم به این فکر میکردند که این شخص اینکاره نیست و ارزش سلامت یک جوان بیشتر از تبلیغ سیاسی با جوانان است.

---------

١٢.١١.٨٧

+ کوروش ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٤
(20)
پناهنده ای در مه
پناهنده ای در مه

پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت چهارم

متفاوت بودن نوع زندگی رو میشه در مقیاس کوچکی هم دید. مثل اهالی کوچه ما و شما. در مقیاس بزرگتری هم میتوان تفاوت نوع زندگی را دید. مثل تفاوت نوع زندگی اکثریت مردم و یا قشر متوسط تو دو نقطه مختلف دنیا. تفاوتی که اینجا مدنظر من هست هم تفاوت نوع زندگی در قشر متوسط جامعه (اکثریت مردم) هست.

متفاوت بودن زندگی مردم این جزیره رو تقریبا همه خارجیها به وضوح میبینن. تبلیغات رو که در خونه ها پخش میکنم، به دفعات میبینم که وسایل برقی خودشون رو از قبیل تلوزیون، ضبط، میکروول و... بیرون در میزارن و سیم دوشاخه قیچی نشده به منزله سالم بودن وسیله برقی هست و کلی ذوق میکنن که این وسیله های برقی مورد استفاده کسی قرار بگیره تا از حمل اون به مکان مخصوص این قبیل زباله ها معاف بشن. سیستم اقتصادی اینجا زمین تا اسمون با ایران فرق داره. معمولا عمر وسایل برقی 3 تا 5 سال هست و خیلیها سالانه -مخصوصا قبل از سال نو- دلشون میکشه از تکنولوژی پیشرفته تر استفاده کنن و کل فضای خونه رو عوض میکنن. یادم میاد تو ایران وقتی فروشنده لوازم برقی قصد جلب مشتری داشت ضمانت میکرد که یک عمر کارایی داره! چه والدینی که از زمانی که دخترشون هنوز بچه ای بیش نیست به تکاپوی کامل کردن جهیزیش میفتن! انگار که تکنولوژی هیچ پیشرفتی نمیکنه! عمر مفید ماشین مثال بارزی هست که مسلما خیلی ها ازش باخبرن و از طرفی باعث پیشرفت اقتصادی و تولید کار و از طرف دیگه باعث الوده نشدن محیط زیست بوسیله ماشینهای فرسوده میشه و اینجا میبینم که به عمر مفید هر چیزی اهمیت میدن.

اینجا با ارزش تر از همه چیز وقت و عمر ادماست. بجای اینکه وقتشون رو روی تعمیرات بزارن به فکر نواوری و چرخش چرخه اقتصادی هستن.

کم نیستن پناهنده هایی که میبایست خانواده های خودشون رو تو کشورشون تامین مالی کنن و حداقل تو 4-5 سال اول مهمترین هدفشون به حساب میاد. دوستی دارم از این قشر و تمام کارکرد خودش رو ایران میفرسته و تو خونش پر از وسایل برقی با مارکهای معروف هست که مجانی از تو کوچه ها اورده. بعد از جنگ عراق و کویت -حداقل در نیمه جنوبی کشور- بازاری از وسایل برقی دست دوم کشورهای عربی خلیج فارس بوجود اومد و این اقلام که چن نمونش رو خونه دوستم میبینم با قیمتی به نسبت بالا -اما حداکثر نصف قیمت نو- فروخته میشد.

از تفاوتهای بارز دیگه که با احتیاط و خیلی خلاصه ازش یاد میکنم ازادیهای مذهبی ست. اگر یکی از اقلیتهای مذهبی قصد ساختن مکان مقدس مذهبیش تو ایران رو داشته باشه میبایست تمام زندگیش دوندگی بیهوده کنه و در انتها مجوز چنین کاری رو نمیگیره اما اینجا هر کسی، بطور مثال یک مسلمون با طی کردن مراحل ساده قانونی میتونه خونش رو به مسجد تبدیل کنه و تابلویی هم سر در خونش بزنه! جالبه که تو لندن مساجدی وجود دارن که رتبه بالای فعالیتهای مذهبی در دنیا رو دارا هستن!

به نظر من هر ادمی در سنین قبل از 18 سال احتیاج به مراقبت و حمایت و تربیت داره و بعد از اون در صورتی که به دیگران هیچ اسیبی نرسونه مجاز هست هر مسیری رو که میخاد تو زندگیش طی کنه. این نکته حائز اهمیت هم یکی از تفاوتهای زندگی اینجا محسوب میشه. همه بچه های زیر 18 سال و حتی همه حیوانات تحت حمایت ملکه و دولت هستن. دوست انگلیسیم توضیح میده که طبقه اشراف نوادگان خودشون رو تا 18 سالگی تحت حمایت مالی خودشون در میارن و مابقی در کنار اکثریت قشر خارجی تا 18 سالگی تحت حمایت کامل دولت هستن. به نظرم این موضوع از هر عبادتی برتر هست. از طرفی افراد بالای 18 سال هم در صورت تشخیص مسئولین تحت حمایت هستن و این مسائل شرایطی رو به وجود اورده که هیچ کس بی خانمان و گرسنه نیست.

افراط گری رو دوست ندارم. حتی افراط در خوبیها. به جرات میگم که مادرم در بخشش نظیر نداشت. خیلی بیشتر از حضرت علی. بعد از گذشت سالها اما مادرم اعتراف میکنه که افراط کرده و در کنارش اسیب هایی هم فضای خونه رو دربرگرفته!
اینجا شهر رسیدن به ارزوهای مالی هم محسوب میشه. هیچ چیز مانع پیشرفت مالی نمیشه و هرکس متناسب با پشتکار و پشتوانش به هر نقطه معقولی که بخاد میرسه و تفاوت بارزش با ایران اینه که هر شخصی تو هر لحظه میتونه از صفر شروع کنه و با اراده و پشتکار به هرچی که میخاد برسه. کم نیستن تو ایران افرادی که تصمیم میگیرن از صفر شروع کنن و در انتها تا اخر عمر کارگری میکنن و رشد مالیشون خیلی کم هست و به تنها چیزی که رسیدن یک عمر زندگی با زحمت و افتخار بوده!
موجی که سیستم اقتصادی و درامد زدایی اینجا بوجود اورده قابل تحسین هست ولی به نظرم باعث افراط گرایی -حداقل برای اطرافیانم- شده. من تازه واردم و تو هر جمعی که میرم از پول حرف میزنن. برنامه میچینن و حساب و کتاب میکنن که چن سال دو شیفت کار کنن و... صاحب تجارتی بشن و... و -حتی- از کارگری ساده به همه چیز برسن.
از اینکه پول رفاه میاره شکی نیست اما اگر همه زندگی تحت الشعاء پول قرار بگیره ناراضیم. قدیمی ترها رو میبینم که ظرف چند سال پیشرفت مالی چشمگیری داشتن و این تو دهنشون مزه کرده و گاهی به 20 سال از عمرشون که دقت کنی میبینی که 80-90 درصد از زندگیشون رو کار و پول تشکیل داده و رضایت خانواده رو با پول میخرن! از اینکه 4-5 سال سخت کار کنم و پس انداز داشته باشم خوشم میاد ولی دلم میخاد بعد از اون 8 ساعت کار کنم، 8 ساعت بخوابم و 8 ساعت با خانوادم باشم.



-----------

١.١١.٨٧

+ کوروش ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٥
(20)
پناهنده ای در مه
پناهنده ای در مه

پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت سوم

سردرگمم. اونقدری که تو ذهنم نمونه کانون ایرانیا کجای لندن هست، کدوم ساختمون و کدوم طبقه. چیزی که ذهنمو مشغول میکنه حضور تعداد زیادی ایرانی هست که هر کدوم متناسب با برنامه های پناهندگیشون از "خدمات" اینجا استفاده میکنن. اصن هم مهم نیست که ایا حزب خاصی از این برنامه حمایت میکنه و این تنها به عنوان عملی انسان دوستانه محسوب میشه و یا اینکه تمامی این تشکیلات به عنوان "برنامه ای از طرف دولت انگلیس جهت تنظیم شدن مراحل پناهندگی و حل مشکلات احتمالی مربوطه" با بودجه عالی تامین میشه. هرچی هست درگذر از حال و هوای هر ادمی تو خودش، فضای جالبی بوجود اومده. همه برخورد مناسب دارن و با کمال میل مراجعه کننده ها رو طبقه بندی و رسیدگی میکنن.

مردی میانسال با موهای جو گندمی به عنوان مشاور و راهنما ازم سوال میکنه: فکر میکنی به چه دلیلی دولت انگلیس به شما که درخواست پناهندگی دادید رسیدگی میکنه و به چه دلایلی درخواست پناهندگی شما پذیرفته میشه؟
من در حالی که چشمام گرد شده و ابروهام بالا رفته سری تکون میدم و میگم نمیدونم!
مرد توضیح میده که بعد از جنگ جهانی دوم و اواره شدن خیلی از مردم و کشتار و قتل عام، کشورهای ابرقدرت دنیا در سازمان ملل به عنوان حمایت از افرادی که جانشون در خطر هست اقدام به پذیرش پناهنده میکنن و به 5 دلیل درخواست پناهندگی پذیرفته میشه و شخص پناهنده از تمام حقوق شهروندی استفاده میکنه:
١. جایی که در اون زندگی میکنید جنگ باشه و بدلیل بمباران جان شما در خطر باشه!
٢. بدلیل فعالیتهای سیاسی شما (معمولن) به عنوان مخالفت با حکومت حاکم جان شما در خطر باشه!
٣. بدلیل گرایشهای مذهبیتون اقلیت شناخته بشید و جان شما در خطر باشه!
۴. بدلیل گرایشهای جنسی و میل به همجنس بازی و یا مشکلات از این قبیل جان شما در خطر باشه!
۵. هرچی فکر میکنم یادم نمیاد(lol)
و در پایان اضافه میکنه اثبات هر کدام از این بحران ها و در خطر بودن جان شما, با هزینه ای که دولت بعنوان کارمزد وکیل پرداخت میکنه، به عهده شما و وکیلتون هست.
مرد مشاور با معرفی چند تن از وکلای برجسته ایرانی که با کانون همکاری میکنن، توصیه میکنه که یکی از این وکلا رو انتخاب کنم تا راحت تر و بدون نیاز به مترجم از خودم دفاع کنم.



درونم کشمکش عجیبی بیداد میکنه. پرم از سوالهایی که تو جوابش موندم. سوالهایی که تا این زمان شرایطی برا تولدش تو افکارم بوجود نیومده، سوالهای که تاریخ مصرف بعضیشون گذشته و سوالهایی که پیدا کردن و نکردن جواب براش هیچ تاثیری تو حال ه گرفتم نداره. کل ماجرای پناهندگی از امداد سرچشمه میگیره و این سرخوردم کرده. از اطراف میشنوم و میبینم که بعضی برای "تحت پوشش مالی دولت قرار نگرفتن" از هیچ کدام از مزایای دولت استفاده نمیکنن و تنها درصدد گرفتن حق شهروندی و اجازه کار و زندگی هستن. به نظرم اما هیچ فرقی نمیکنه که از مزایای پناهندگی استفاده کنی یا نه. به هر حال پناهنده پناهندست و حق شهروندی مسئله مهمی هست که اقشار خارجی غیر پناهنده، دانشجو و تجار و...، هم به دنبال گرفتنش هستن تا بتونن برنامه های اینده و زندگیشون رو تنظیم کنن. کمکهای دولت این غنی جزیره لرد نشین کمکهایی محسوب میشه که برای نگهداری اقشار مختلف جامعه در حد ایده ال در نظر گرفته شده و انگلیسی و غیر انگلیسی هم نمیشناسه و شامل پناهنده، جهت بازگشت از شرایط بحرانی به شرایط عادی زندگی هم میشه.

در نگاه اول و به اشتباه تو ذهنم پناهنده به شخصی گفته میشه که از مزایای دولت از قبیل خانه و حقوق هفتگی برخوردار هست در صورتی که تنها کسانی که بعد از مصاحبه و دادگاه جواب مثبت و اجازه اقامت میگیرن پناهنده محسوب میشن و قبل از اون به قول ایرانیا "پناهنده بدون جواب" هستی و از مزایای پایین تر از شهروندی، تا مشخص شدن وضعیت اقامت بهره میبری. دراین شرایط اجازه کار ندارم.



خودم و تمام گذشتم رو عین 1 فیلم مرور میکنم. کجای زندگیم جونم در خطر بوده؟ ایا باید دروغ بگم و تو حرف زدن اغراق کنم؟ یا راه دیگری هم هست؟ با وجود اینکه در ایران تو ذهنم مقدماتی جهت ارائه دلیل پناهندگی رو چیدم، تذکرات مشاور رو هم مکمل افکارم میکنم و تمام گزینه ها رو مرور میکنم.

قبل از اینکه به گزینه چهارم- هم جنس بازی و در خطر بودن جان- و توصیه های مشاور دال بر اینکه بخاطر سیل هجوم پناهنده و بازار داغ دروغ در این زمینه هر سال سخت گیری بیشتری میشه تا انجا که این روزها به محض ارائه مدارک جهت پناهندگی با عنوان "نداشتن حق انتخاب هم جنس گرایی" بایستی با یک هم جنس گرای دیگه اشنا بشی* و ماهها رابطه جنسی داشته باشی تا اون شخص شهادتی به منظور صحت بیاناتت در دادگاه ارائه بده و به درخواست پناهندگیت جواب مثبت داده بشه! فکر کنم، از خودم میپرسم تو هم جنس بازی؟ مگر نه که خوانده اند که هم جنس بازی در کنج تمام خیالها نهفتست! مگر نه گی بودن رو کابوس هر پدر دونستن! فکر کن. به ان مرد کوتاه قدی که هر روز بعد از تعطیلی دبیرستان در اتوبوس مملو از مسافر بود و از پشت خودش رو به الت پسرهای تازه به بلوغ رسیده میچسباند فکر کن. روزی که تنظیم میکرد تا برجستگی بین پاهایت رو بین باسنش جای دهد را بخاطر بیار! لذت بردی؟ نه. همیشه گلایه ای بازگو نشده در ذهنم میگنجید که چطور وقتی افراد زیادی تو اون مسیر، از جمله راننده ها از وجود اون مرد و امثال اون اطلاع داشتن هیچ برخورد مناسبی انجام نمیدادن! شاید در جامعه ای که دخترها از روی خجالت و ترس از ابرو از شکایت در قالب تجاوز جنسی ممانعت میکنن توقع اینرو دارن که پسر یا پسرهایی از مورد سوء استفاده قرار گرفتن الت جنسیشون دم بزنن!!
موارد دیگرو هم مرور میکنم. در کشورهای مختلف که هم جنس بازها به صورت رسمی زندگی میکنن به این نتیجه رسیدن که در نوجوانها گاهی بخاطر کلکل با جنس مخالف و رابطه عاطفی میان دوستهای هم جنس و تشویق و اعتماد خانواده و کلیسا در این سن با ارتباط دوستانه نوجوانشون با جنس موافق و دلایلی دیگر، به اشتباه اقدام به رفتاری هم جنس گرایانه میزنن که گرایشات زمان دار محسوب میشه و با گذشت زمان و ارتباط با جنس مخالف به رفتارشون به عنوان شوخی های نوجوانی نگاه میکنن. من اما با شهامت اعتراف میکنم که تا بوده و نبوده عطش بوییدن و بوسیدن جنس مخالف رو داشتم.



به گزینه سوم-گرایشات مذهبی و در خطر بودن جان- فکر میکنم. اقلیت مذهبی که نیستم و این گزینه برای من و امثال من تحت عنوان" تغییر دین و در خطر بودن جان" معنی دار میشه. راستش من اصن ادمی با گرایشات شدید مذهبی نیستم و گرچه تو ایران با دوز و کلک- بخاطر عدم اجازه حضور مسلمانها در مراسم مذهبی اقلیتها و صادر شدن این اجازه از وزارت ارشاد تنها به عده قلیلی از دانشجوها- به کنیسه و کلیسا سر میزدم اما تنها برای تکمیل اطلاعات شخصیم در زمینه "نحوه های ستایش خدای واحد" به این کار رقم میزدم و همان که شیعه جعفری اثنی عشری بودن رو از پدر به ارث بردم برایم قابل افتخار و کافیست که شاخه ای از وجودم رو پر از عقاید مذهبی کنم.
مشاور توضیح میده بخاطر اینکه اثبات اعتقاد واقعی مذهبی کاری مشکل هست و احتمال دروغ زیاد و باز هم سیل هجوم پناهنده طی سالهای اخیر، دولت به سرعت رسیدگی نمیکنه و برای مثال به کسی که تغییر دین داده و مسیحی شده و اظهار کرده که به این دلیل امنیت جانی ندارم, میگه کسی که برای مسیح تن به این مشکلات داده و جانش در خطر افتاده براش نباید چیزی مهمتر از کلیسا و فعالیتهای مذهبی باشه و مسئله پناهندگی اهمیتش در مراحل بعدی هست. شخص مذکور بایستی سالها حضور فعال در کلیسا داشته باشه و توسط اعضای کلیسا تایید بشه و در عین حال حرفی قانع کننده برای زدن داشته باشه که اعتقادات مذهبی که میتونه در قسمت خصوصی زندگی جای داده بشه باعث در خطر افتادن جون شخص بشه و به این ترتیب کسی که از این مسیر- قلبن یا از روی مصلحت- تقاضای پناهندگی میده میتونه تا چند سال بلاتکلیف بمونه.



به خطر افتادن جان در گزینه های دوم و سوم و چهارم لازم نیست که حتما از طرف حکومت مرکزی باشه و تعصبات قومی و قبیله ای و حتی خانوادگی هم اگر منجر به تهدید جانی شخص پناهنده بشه، به عنوان دلیل موجه پناهندگی محسوب میشه. مثلا شخصی که تغییر دین داده میتونه در مرحله اول از طرف والدینش به مرگ تهدید بشه. گرچه در این موارد همیشه سوالاتی از قبیل "تغییر مکان زندگی در کشور مربوطه" مطرح میشه.



گزینه پنجم هم گرچه از یادم رفته اما مثل گزینه اول- زندگی در منطقه جنگی و در خطر بودن جان- هیچ همخونی با ایرانیها در شرایط کنونی نداره و نمیتونه برای ما دلیل مناسبی برای گرفتن پناهندگی و حق شهروندی باشه.

وضعیت جواب گرفتن پناهنده به خاطر هجوم پناهنده ها حتی با کنترل های شدید و پیشرفته مرزی به انگلیس هر سال مشکل تر میشه و امار نشون میده بطور میانگین زمان زندگی بدون جواب پناهندگی و نداشتن حق و حقوق کامل شهروندی هر سال رو به افزایش هست و پناهنده های زیادی از ملل مختلف تن به این حقیقت دادند که تا 3-4 سال در حالت بلاتکلیفی خواهند ماند. این امار هر ساله افزایش مدت این زمان رو به اگاهی مردم میرسونه.

با توجه به دلایل پذیرفته شدن پناهندگی، کسانی که از کشورهایی با سابقه بد در موضوعات حقوق بشر درخواست پناهندگی میکنند شانس بیشتری برای گرفتن جواب مثبت پناهندگی دارن. ایرانی ها هم بخاطر تبلیغات منفی امریکا از وضعیت حقوق بشر در ایران از جمله مردمانی هستند که به نسبت پناهنده های دیگر راحت تر جواب میگیرند و با وجود سخت گیریهای شدید هنوز کسانی دیده میشن که با ارائه اسناد و مدارک-اصلی و جعلی-به سرعت و ظرف 2-3 ماه جواب میگیرن.

برای من گزینه دوم- فعالیت های سیاسی و در خطر بودن جان- باقی میمونه که باید بیشتر روش فکر کنم.

وقتی ایران بودم از شنیدن کلمه پناهنده سیاسی ترس داشتم و امروز میبینم که بالای 90 درصد از پناهنده های ایرانی پناهنده سیاسی هستن و اکثرن هنوز هم از بازگو کردن این حقیقت طفره میرن. شاید مصلحتی رو میبینن که من ازش بی خبرم!



* با راهنمایی گلسا تصحیح شد.

------------

١٧.١٠.٨٧

+ کوروش ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٦
(12)
پناهنده ای در مه
پناهنده ای در مه

پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت دوم

حین رد شدن و قاطی کردن مسیر حرکت ماشینا از خیابون نزدیک خونه سیا با ماشین سر میرسه و به شوخی میخواد له م کنه.
همدیگرو تو بغل میگیریم و خبر برگشتن خواهرم رو از تعطیلات و سفر به ایران تو 2 روز اینده میده.

ظرف کمتر از 48 ساعت تحت پوشش کامل در اومدیم و خونه دار شدیم و هنوز 1 شب تو اتاقم نخوابیده میخوام برم لندن. خودم و لباس تنم هستم و ساکی برای جمع کردن ندارم. از بچه ها خداحافظی میکنم و با سعید و سیا راهی لندن میشیم. حسین که از روز اول سفر باهامون بوده و شدیم دوستای صمیمی از رفتنمون و تنها شدنش کمی ناراحت میشه اما به روی خودش نمیاره.

وارد خونه خواهرم که میشم انگار بمب منفجر شده. 40 روزی میشه که ایران مونده و 3 هفته ای میشه که سیا بخاطر مشغله کاری تنها برگشته. واقعا خونه بدون زن خونه نیست. همه چی از کنترل و نظم خارج شده. به خواهرم زنگ میزنم و خوشحال و متعجب از اینکه ما به این زودی رسیدیم. نمیدونم 52 روز کجاش زوده. همینه دیگه، وقتی خیلی ها حتی تا 6 ماه و گاهی هم بیشتر تو راه رسیدن هستن، 52 روز زجر کشیدن ما زیاد به حساب نمیاد.

فردای این روز سیا پیشنهاد میده که روزی 3-4 ساعت تبلیغات پیتزا فروشی رو در خونه ها پخش کنم و 20 پوند بگیرم. گرچه دلم میخواست 1 هفته استراحت کنم اما قبول میکنم. با هم در مغازه یکی از دوستان میریم و سیا ما رو به هم معرفی میکنه. سیا به اتاق خالی گوشه حیاط هم اشاره میکنه و میگه اگر خواستی میتونی ازش به عنوان اتاق خودت استفاده کنی.

400-500 تا تبلیغ رو که حدود 4-5 کیلو میشه تو کوله پشتی سیاهی میریزم و با نقشه محدوده ای از حوزه سرویس دهی مغازه شروع به قدم زدن میکنم. خونه های این محل هم مثل اکثر جاهای لندن خونه های ویلایی دو طبقه هست و روی در ورودی ساختمان صندوق پستی و میبایست تبلیغ رو توی صندوق پستی انداخت. برای کسی که تنها 2 روزه لندن اومده و تنها تو مدرسه انگلیسی یاد گرفته و هنوز هیچ جای شهر رو یاد نگرفته کار جالب و با پول مناسبی هست. مخصوصا وقتی به دفعات دختر و پسرای جوون و نوجوون انگلیسی رو هم در حال انجام همین کار میبینی قوت قلب میگیری. روزی از یکی از دخترا که به نظر 17-18 ساله بود سوال کردم چرا این کار رو میکنی. جواب داد که 5 روز رو روزی 3-4 ساعت کار میکنم و در عوض اخر هفته وقتی با دوست پسرم بیرون میرم نیازی نیست که اون پول نوشیدنی و تفریح منو بده! به موهای رنگ روشن و چهرش که از نظر اکثریت ایرانیا مث 1 فرشته میمونه نگا میکنم و به خودم میگم کافیه ایران بود و کنار خیابون منتظر تاکسی...

بطور متوسط دخترای ایرانی نسبت به دخترای اینجا خیلی وابستگی مالی به دوست پسرشون دارن. اصن این مرسوم شده که 1 پسر وقتی اقاست که دست به جیب شدنش خوب باشه! در مورد خانواده ها هم شرایط به نحوی پیش اومده که مرد هنوز در درصد بالایی از خانواده ها به تنهایی گرداننده مالی محسوب میشه اما اینجا از سیستمهای مالیاتی گرفته تا فرم زندگی باعث میشه که زن و مرد هر دو شاغل باشن. گمان میکنم که برابری زن و مرد هم پر رنگ تر هست و دختری که تو اغوش دوست پسرش میره گمان نمیکنه که معامله ناپایداری شکل گرفته!

تا یکی دوهفته پیش تنها نگرانیمون رسیدن به اینجا بود و الان مشکل جدیدی به اسم "مصاحبه"، با وجود همه امادگی هایی که داشتم نمایان میشه. باید 1 وکیل خوب پیدا کنم. هرکس متناسب با تجربه ای که داشته قصد راهنمایی کردن داره و این تناقض اطلاعات ادمو گیج میکنه.

مهم نیست که کجا مهاجرت کردی، مهم نیست که تنهایی یا با چند نفر، وقتی مهاجرت میکنی تا یکی دو سال اول و مخصوصا چند ماه اول عین منگلا میمونی. همه چیز متفاوت هست و تو از همه چیز بی خبری. چهره شهر و نوع پوشش مردم برام تازگی داره. به راحتی نمیتونم اونبر شهر برم و کلی طول میکشه تا بزرگی شهر و رفت و امد رو یاد بگیرم. برا خرید کردن مشکل دارم وطول میکشه به غذاهاشون عادت کنم. طی کردن مراحل پناهندگی همه فکرم رو مشغول کرده و راهنمایی های متفاوت دیگرون بیشتر از اینکه کمکم کنه گیجم میکنه. هرچی به خیال خودم باکلاس بودم و قرتی گری کردم با دیدن تفریح های جوونا و عشق بازیشون تو هر لحظه ای که دلشون بکشه باعث شده که حس کنم 1 پشت کوهی بیشتر نیستم.

اینجا موسسه های مختلفی برای حمایت از پناهنده ها هست و عاقلانه ترین راه رو این دیدم که به "کانون ایرانیان لندن" مراجعه کنم و بعد از مشاوره و انتخاب وکیل منتظر مراحل بعدی پناهندگی باشم.

قر مهاجرت از سالها پیش درون فامیل دور و نزدیک ما بوده. 30-40 سال پیش مختص ادامه تحصیل در امریکا و از حدود 20 سال پیش اکثرا مقیم انگلیس شدن و به همین دلیل تعداد فامیل دور و نزدیک زیاد هست.
سعید با یکی دیگه از پسر عموهام که 3 سال اینجاست صحبت میکنه و تصمیم میگیره تا مدتی پیش اون زندگی کنه.
خواهرم از سفر برگشته و با احترام کامل بهم توصیه میکنه که مسیری رو که خود دولت در اختیارم گذاشته دنبال کنم. بهم میگه من با کمال میل میخوام که پیش ما باشی تا هم مراحل پناهندگیت خوب طی بشه و هم با بودنت ما از یکنواختی بیرون بیایم اما خونه ای رو که دولت بهت داده از دست نده که مبادا بعدها دچار مشکل بشی.

خواهرم راست میگه. اگه خودم خونه نداشته باشم حس سرباری بهم دست میده وشاید بیخود از حرفا و حرکاتشون دلخور بشم اما همین که بدونم خودم خونه دارم دیگه حس بدی سراغم نمیاد و بیخودی هم ایراد نمیگیرم.

قراره چن روز دیگه برم کانون ایرانیان لندن.

-----------

۶.١٠.٨٧

+ کوروش ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٧
(9)
پناهنده ای در مه
پناهنده ای در مه

پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت اول

مهاجرت غیر قانونی ما 52 روز طول کشید و هر روزش عین ورق بازی حکم خاصی رو داشت. 10لو خشت اهنگ حرکت بود و سربار گشنیز سد راه...

حالا اما با 1 پرش پاهامون رو تو خاک انگلیس میذاریم. خاکی که نه پیامبر اسمونیمون وعدشو داده بود و نه برای ورودش دعوتی ازمون به عمل اومده بود.

خودمون رو از کانتینری که جای مخفی شدنمون بود دور میکنیم تا خیالمون راحت تر باشه و هیچ ردی ازمون نداشته باشن.
اینجا 1 اسکله بارگیری ه. من و سعید خودمون رو به بیرون از منطقه محصور به جاده میرسونیم. از بقیه بچه ها خبری نداریم و نمیدونیم ایا اصن به این اسکله رسیدن و اگر رسیدن، کانتینرشون کجای این اسکله به این بزرگی ه.
ماشینی خودش رو به ما میرسونه و ازمون میپرسه کی هستیم و اینجا چکار میکنیم. جواب میدم: ای ام رفیوجی. با اشاره میگه سوار شید تا به پلیس خبر بدم. ما که بعد از مدتها قراره از پلیس نترسیم سوار میشیم و به اتاق کنترل در ورودی اسکله میریم و منتظر میمونیم تا پلیس بیاد.

پلیس اومد و مارو به داخل ماشین هدایت کرد. به محض سوار شدن سگی از اون پشت بلند پارس کرد و از ترس داد زدم. سگ با 1 هشدار پلیس اروم شد و به سمت ایستگاه پلیس حرکت کردیم.

تو ایستگاه پلیس قبل از هر چیز ازمون مشخصاتمون رو میپرسن و ما مشخصات صحیحمون رو میگیم و متوجه میشیم که همه 8 نفرمون اینجاییم. بخاطر فاصله ایستگاه پلیس با مکانی که قراره اونجا انتقال پیدا کنیم شب رو 2نفر 2 نفر تو 1 بازداشتگاه سر میکنیم و صبح حرکت میکنم.

بهنام رو بخاطر جثه بزرگش به راحتی به عنوان زیر 18 سال نمیپذیرن و بعد از قاطع بودن بهنام اونرو از ما جدا میکنن و سریعا انتقالش میدن.

با ماشین ون بزرگی، طوری که هر ٧ نفرمون جا بشیم، با 2 پلیس که با توری محکم فلزی از ما جدا شدن وارد برمینگام میشیم. قراره 1 شب رو هم تو هتل بگذرونیم تا جای مناسبی برای ما پیدا کنن. به هر کدوممون برای این روز 7 پوند برای خرید غذا میدن و راهنماییمون میکنن که از کجا غذا تهیه کنیم.

هتل نزدیکی مکان مقدس هندو ها قرار داره و محل محل ه سیک های هندی ه. دور و برمون و اکثر مغازه ها پر از هندی هایی هسن که برعکس فیلمای هندی کمتر از 10 درصدشون خوشکلن و جالب اینکه در بین این کمتر از 10 درصد دخترایی رو میبینی که به سادگی میتونن کاندیدای ملکه زیبایی دنیا باشن! به سیا زنگ میزنم و خبر رسیدنمون رو میدم و میگم سیا کمـــــــک، ما اشتباهی اومدیم هند! سیا میخنده و میگه فردا شب میام دنبالت. تا فردا هم بهتون خونه میدن.

شب رو هتل دوش میگیریم و استراحت میکنیم و بعد از مدتها پنهانی زندگی کردن طعم خوش ازادی رو میچشیم. صبح تقسیممون میکنن و همزمان با ورودمون به خونه دو طبقه 4 خوابه ای کلیه لوازم اولیه زندگی رو از تخت و کمد گرفته تا وسایل اشپزی و سرویس غذا خوری نو میکنن.وارد خونه ای درب به ساختمان میشیم و کل خونه تازه رنگ شده و از اشپزخونه که با حمام و سالن پذیرایی و یکی از اتاق خوابا، طبقه اول رو تشکیل میده دری رو به حیاط نامرتبی که انگار سالهاست دست دلسوزی درخت و بوته هاش رو هرس نکرده باز میشه.

به هر کدوممون کاغذی رو میدن و توضیح میدن که 2 هفته فرصت داریم تا هر وکیلی رو که دوست داریم برای دفاع از حق پناهندگی خودمون انتخاب کنیم. ارائه این کاغذ به وکیل به معنای تا 4000 یورو پرداخت کارمزد توسط دولت هست و تقریبا تمام وکلا از داشتن همچین موکلایی خورسند میشن. اینجا هیچ دادگاهی بدون حظور وکیل تشکیل نمیشه!
کارت شناسایی موقتی بهمون میدن و بعد از پرداخت 35 یورو به عنوان هزینه 1 هفته زندگی ادرس اداره پناهنگی رو جهت دریافت کارت شناسایی و حقوق پناهندگی بهمون میدن و خداحافظی میکنن و میرن.

تنها اتاق بین دو طبق رو که پنجره بزرگش باز میشه به وسط حیاط انتخاب میکنم و تخت و کمد رو سر هم میکنم.در اتاق رو میبندم و اروم رو تخت میشینم. همه چی خیلی سریع اتفاق میفته و سردرگمم. اینجا اولین خونمه و هنوز خیلی زوده احساس مالکیت به چیزی داشته باشم.

غروب شده و کوچه و خیابون اطراف خونه رو قدم میزنم. تو این محل برخلاف جای قبلی غیر انگلیسی زیاد نیست. با سیا در تماسم و ادرس خونرو میدم و منتظرم از لندن برسه.


http://istade-dar-khab.persianblog.ir

پست ها : 80
تاريخ عضويت: 26 نوامبر 2012, 22:42

Re: خاطرات و اخبار مهاجرت و پناهندگی کانادا، آمریکا، اروپا..

پستتوسط shahab_shahab » 28 دسامبر 2012, 12:58

سفر غیر قانونی به قصد

هتل و گرفتن خانه مستقل
متین ما رو برد به هتل و زنگ زد به سیامک و سیامک گفت که ۵۰۰ یورو بده به متین و از متین خواست که یه خونه خوب برامون بگیره.بعد متین رفت و اولین جرو بحث من و خانمم شکل گرفت و من گفتم که از این که با مردم زود قاطی میشی خوشم نمیاد اونم که حسابی دلش برای مامانش تنگ شده بود شروع کرد به گریه کردن که متین با یه سیم کارت اومد و گفت که سر خیابون برو غذا بگیر و یه شارژ ۵ یورویی کیو تل برای موبایلت بگیر.بعد از طبقه پایین ۱ نفر ایرانی اومد بالا که متین ۶ تا پاسپورت ترکیه جلد سرمه ای داد بهشون و گفت برید امضا و اسمو فامیلتونو حفظ کنید.این کارو جلو ما کرد که اطمینان ما رو جلب کنه.بعد من رفتم برای خرید غذا و خانمم هم شروع کرد به شستن لباسا که حسابی خاکی بود و پهن کردن رو بالاکن. منم یه غذا گرفتم مثل کباب ترکی خودمون به اسم سولفاکی.غذا خوردیم و خوابیدیم بعد از چند شب راحت خوابیدیم.صبح بیدار شدم و رفتم شیر با بیسکوییت گرفتم و اومدم.تا متین زنگ زد گفت که حاضر شید که براتون خونه گرفتم و گفت بیاید تو خیابون تاکسی بگیرید من به تاکسی میگم که بیاید کجا.ما هم گرفتیم و رفتیم سمت شرق اتن به نام ایگالییو و انجا محسن یکی از بچه ها که دختر سیامکم باهاش اومده بود اومد دم کلیسا دنبالمون.ازش پرسیدم که گفت تازه اول بدبختیمون شروع شده ما رو برد تو محله ای اروم و خونه ای نسبتا قدیمی کلا ساختمونای یونان همشون قدیمی هستن و همشون هم شکل و انجا برج ندیدم.رفتیم داخل خونه محسن با حسن و امین که همگی با دختر سیامک و بادیگارد دخترش بودند و حسن و امین مفتی بدون دادن پول به اتن امده بودند انجا متین و یه عربه که خونه مال ان بود و یه نفر دیگه به نام سیامند(دنی-کامران)انجا بودند و چک و چونه میزدند عربه میگفت که فقط من و زن وبچه می تونیم اینجا باشیم و بقیه باید برن و قضیه از این قرار بود که که می خواست حسن محسن و امین هم انجا باشند که عربه قبول نمی کرد و همه رفتن با ناراحتی و حسن مفت خور با تلفن من نزدیک ۲۰ دقیقه با سیامک چک و چونه زد و ۱۰ یورو شارژمو تموم کرد.بعد رفتن انها فهمیدم که ما با ان عربه هم خونه هستیم خونه ۲ تا اتاق داشت که اتاقی که تخت داشت مال ما و اتاقی که تلویزیون انجا بود مال اون که رو کاناپه میخوابید.همونجا ما از ان وضع ناامیدو خانمم هم از روی ناراحتی شروع کرد به زدن طاها و عربه که مرد خوبی بود گفت که بیاید غذا بخورید یه قابلمه پر از گوشت و فقط عربی یونانی و کمی انگلیسی بلد بود و ما قرار بود با هم زندگی کنیم گفت که ۱۰ روز دیگه قراره بره سوئد برای زندگی و الان ۸ سال هست که یونان هست بهم یاد داد که چه جوری ابگرمکن که تو کل یونان چون گاز نیست از ابگرمکن برقی استفاده میکنند و هر وقت که میخوای بری حموم اب گرم میکنیم وگاز درست کردن غذا هم برقی و گفت کارش از ۵ صبح هست تا ۱۰ شب که این بین از ساعت ۱ تا ۵ بعد از ظهر برای استراحت و غذا میاد خونه

ادامه دارد
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 3:39 توسط امیر حسین |
سفر با قطار به سوی اتن
بعد از دادن کارتیه به ما ما رو با کامیون به ایستگاه راه اهن بردند و همه ما رو پیاده کردند و من پرسیدم که قطار کی مییاد و گفتن ۷ مییاد ۱:۳۰ مانده بود و سیم کارت ترک هم از کار افتاده بود و خانواده خبری ازمون نداشتند به دکه ای مراجعه کردم و مقداری بیسکوییت برای بچه ها و خرید کارت تلفن ۴ یورویی من ۱۴۰۰ یورو همرام بود ولی چون میدونستم که راه زیادی حداقل برای ۲ یا ۳ هفته لازم داریم سعی کردم ول خرجی نکنم از دکه سیم کارت خواستم که نداشتند و با کارت به کیوسک تلفن مراجعه کردم تلفن بوق اشغال می خورد و بوق ممتد نمی خورد از یه نفر کمک خواستم و تازه متوجه شدم که تلفناشون این جوریه یه تماس به ایران خانمم زنگ زد به مادرش که خیلی دلتنگش شده بود و یه تلفن به سیامک نامرد که الان داریم میریم به اتن و گفت که رسیدین اتن بهش زنگ بزنیم که کسی رو بفرسته دنبالمون.قطار اومد و ما سوار شدیم بلیط فروشی نبود و گفتن تو قطار ازمون میگیرن.سوار شدیم تو قطار و راه افتادیم و گفتن قطار تا تسالونیکی(یکی از شهر های یونان)بیشتر نمیره و دوباره بعد از تعویض قطار به اتن برویم الکساندرپولی قطار نگه داشت و من و علی اقا برای خرید بلیط رفتیم بلیط گرفتیم نفری ۵۷ یورو ولی فقط تا تسالونیکی و ساعت ۱۱:۳۰ رسیدیم تسالونیکی من که فکر میکردم تا اتن نزدیک هست گفتم بقیه راه رو با ماشین یا تاکسی میریم.ساعت ۱۱:۳۰ رسیدیم و بعد از پیاده شدن فهمیدیم که چه کلاهی سرمون رفته. از سالونکی تا اتن ۲۸۰ یورو میگرفتن تاکسی ها و خیلی بود و ترجیح دادیم که تا ۷ صبح صبر کنیم اگر با همون قطار میرفتیم فقط باید ۲۷ یورو دیگه نفری میدادیم و حالا تا صبح تو خیابون تا ۲ تو ایستگاه بودیم و ۲ تا ساعت ۵ ایستگاهو میبندن برای نظافت و بیرون رفتیم کنار ایستگاه تا مییومدیم بخوابیم موتوری با اگزوز خرگیش رد میشد و خوابو حراممون میکرد.تا ۵ که رفتیم تو ایستگاه شب موقع که داشتن درو میبستن نگهبان ایستگاه گفت که تو و بچه هات میتونی تو ایستگاه بمونی و من که میخواستم با علی اقا باشم قبول نکردم.خوبی یا بدی خانمم این بود که سریع با همه گرم می گرفت برعکس خود من و حسابی با ارش و افشین که ۱۶ و ۱۷ ساله و کاظم ۲۲ ساله بود حرف و شوخی و خنده می کرد و از این موضوع من ناراحت شدم ولی بهش نگفتم.تو طول راه کسی از ما کارتیه نخواست با بچه ها ولی از مجرد ها چند بار پلیس کارتیه خواست.همون نگهبان شب قبل با یه ساندویج امد و گفت بده به بچه ها.۶ بلیط خریدیم و رفتیم تو ایستگاه منتظر قطار برای رفتن به اتن.سوار شدیم و طول راه من همش خواب بودم و بچه ها تو قطار حسابی بازی گوشی و صحبت با دخترای مو بور.طول راه که چند بار بلند شدم بیرونو نگاه کردم همش سبزه بود و درخت مثل شمال خودمون.ساعت ۲ بود که رسیدیم به اخرین ایستگاه و اتن.من زنگ زدم به سیامک نامرد و گفت که الان یکی رو میفرستم انجا و گفت تا من بهت نگفتم به کسی پول نده.علی اقا اینا هم زنگ زدن به فامیلشون که بیاد دنبالشون.فامیل اونا زودتر اومد و رفتند و ما احساس تنهایی کردیم خانمم که گریه کرد و گفت که اونا رفتن ما احساس تنهایی کردیم.نیم ساعت بعد یه پسره به نام متین(افسر)که کرد ایران بود اومد و ما رو به هتل به نام اوا برد.
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 2:55 توسط امیر حسین |
پلیس یونان و کمپ
از خستگی نشسته بودیم با این که خسته بودیم اما خوشحال که وارد اروپا شده ایم و همه دار حال تماس بودند چند ماشین رد شد و ما داد و هوار کردیم یه ماشین رد شد و ما داد زدیم که رفت جلوتر و چراغ گردونشو روشن کرد ماشین پلیس بود دور زد و جلو ما توقف کرد اولین کار دستشو گذاشت رو اسلحش و به انگلیسی گفت که پاسپورت دارید یانه و یکی که انگلیسیش خوب بود گفت نه بعدش از پسر افغانی که داشت با تلفن حرف میزد خواست که تلفنشو خاموش کنه و اون توجه نکرد بارا بار دوم ازش خواست که تلفنشو بیاره و اون تلفنشو قایم کرد و همین موضوع باعث شد ناراحت بشه و کوله پشتی پسر رو پرت کنه ان ور جاده.با مرکزشون تماس گرفت و بعد ۳۰ دقیقه ماشین ون امد که هممون به زور جا شدیم و ما رو ۱۵ دقیقه به مرکزشون برد داخا ون یه پنجره کوچیک داشت وما هم که به تصور اینکه الان از بی هوایی میمیریم شرو کردیم به کوبیدن ون در رو باز کردند و ۳ پسری که جلو ون حسابی زدند و در ون رو باز گذاشتند اینقدر مهاجر امده بود که تو کمپ جا نبود علی اقا گفت که شما هم بگید فامیل من هستید و همگی فامیلیم.ما رو بهد ۱۵ دقیقه به درون یک کامیون بزرگ بردند که توش پر بود از اب معدنی اب میوه و بیسکوییت و قبلش کوله و موبایلامونو گرفتن و حتی توی ساکامونو نگشتن درش رو بستند ساعت شده بود ۳.۵ شب.ما شروع کردیم به خوردن و ۲ ساعت بعد تا اومدیم بخوابیم ما رو بیدار کردن برای نوشتن اسم فامیل سن و نسبت فامیلیمون و بعد رفتن.ساعت ۸ دوباره امدن با نون و اب میوه ازمون پذیرایی شد که همشو از سازمان ملل و یو-ان می گرفتن و در کامییونو دیگه نبستن ولی کسی حق پیاده شدن نداشت.بیچاره بچه های من ایقدر شیطون بودند صداشون در نمییومد و از پلیسا حسابی میترسیدن تا ساعت ۱۰ چند خانواده دیگه رو هم اوردن و میگفتن که ۳ روزه تو جنگل گم شدن و حسابی کثیف بودند جا که نبود من وسط کامیون نشسته بودم که ۲ نفر از یو-ان اومدن و اولین نفر منو برای بازجویی بردن تو یه اتاق از من پرسیدن که کجایی هستم و من گفتم افغانی چون افغانستان سفارت تو یونان نداره و اگه میگفتم ایرانی دیپورتم میکردند.از من با انگلیسی از شهرم پرسیدم منم گفتم مزار شریف نقشه گذاشتن جلوم و گفتن مزار کجای افغانستانه و من بلد نبودم ۳ تا اهنگ گذاشتن که کدوم مال افغانستانه و من بلد نبودم گفت پرچمشو بکش اسم رود خونه ای اسم غذایی شماره کد افغان اسم موبایل انجا هر چی پرسید بلد نبودم بهد علی اقا رو گفتن و اونام بلد نبود و گفتن چه طور شما افغانی هستید که بلد نیستید منم گفتم تو افغانستان به دنیا اومدم اما در ایران بزرگ شده ام.بعد از اتمام سوال جواب منو خانمم با بچه هارو بردن به اطاقی دیگر از من پرسیدن که بچه ها واگسن زدن و من گفتم اره بعد از هممون عکس گرفتن و قدمون و وزن مون و دست اخر یه انگشت نگاری حسابی فقط از من وخانمم ۵ برگ همه انگشتا با کف دست.پاک کردنش هم اینقدر سخت بود که نگو پاک نمیشد و بعد بردن دم کامیون و همه رو بردن برای انگشت نگاری زیر ۱۶ سالو انگشت نگاری نمیکردن و خیلی ها با دادن سن کم فرار کردن از این.ظهر هم با دادن غذایی مثل ماکارونی که گوشت مرغ هم توش بود و گرم بود و پرتغال و دست اخر هم تخم مرغ پخته که خانمم سر دادن پرتغال با ان پسر افغانیه حسابی دعوا کرد.پرتغال اینگار مال باباش بود و نمی داد.صرف غذا در محوطه و حیات کمپ انجام شد همه حسابی خوابشون می امد.از تو حیات سوله کمپ معلوم بود همه جور ادم بود سومالی الجزایری تونسی افغان هندی و ... از پنجره این سیاه پوستا دلقک بازی در می اوردن و یک پسر ایرانی از پنجره منو دید و گفت الان ۱ هفتش که اینجاست و بهش شک کردن که افغانی نیست و نگهش داشتند و چیزی که باعث شک بود در نگاه اول سرو وضع ادم بود منم به همین خاطر نفر اول بردند ازش در مورد قیمت از ترکیه تا یونان پرسیدم که گفت نفری ۲۵۰۰ دلار و من فهمیدم که یا از من گرون گرفته یا بچه ها رو هم حساب کرده این اقا سیامک که همون شوهر عمم هست.اون بازپرسرو چند بار تو حیات دیدم و پرسیدم که کی برگه میدن که هر دفعه به من میگفت تو افغانی نیستی.تو اروپا برعکس ایران حرف ادمو بیشتر قبول دارن تا مدارک و شواهد.ساعت ۵ ما رو به خط کردن و کارتیه رو همون کاغذی که به ما یک ماه فرصت میده که خاک یونانو ترک کنیم بهمون دادن.عکس کارتیه رو تو ادامه مطلب میزارم که ببینید.
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 2:1 توسط امیر حسین |
عبور از رود خونه مرزی
ساعت از ۱۲ شب گذشته بود هنوز هم خبری نبود از اون یارو.ان ور که یونان بود هر چند ساعت صدایی که شبیه قایق موتوری بود مییومد و ان ور هم ماشینهایی که رد میشدن و ما فکر می کردیم که ماشینهای گشت زنی هستند معلوم بود.تا اینکه قاچاقچی همراه یک نفر دیگه که پارو دشتش بود امد که گفت سریع تو تاریکی جمع کنید پشه ها تا تونسته بودن نیشم زده بودند و همه جام باد کرده بود صورتم پشتم اخه من فقط یه تیشرت داشتم همون جا شلوار پسر کوچیکم طاها گم شد و ما راه افتادیم البته دیگه گاری خبری نبود و من با طاها تو بغل و کوله پشتی و خانمم هم با کیفش و یه ساک و صدرا هم تو بغل افشین ارش و کاظم راه افتادیم ۱ ساعت راه افتادیم و صدای وک وک قورباغه هم هم که نشان از نزدیک شدن به رودخانه رو داشت بیشتر میشد خانمم که خسته شده بود پاشو میکشید زمین که چند بار قاچاقچی بهش نعره زد و دوباره من و سگه اخر از همه بودیم .کار این سگه برام جالب بود قاچاقچییه از سگه می خواست که جلو بره و ببینه که کسی هست یا نه و سگه میرفت میدید که کسی نیست و مییومد گزارش میداد.این قدر رفتیم تا به رودخونه رسیدیم و قاچاقچی از ان یکی دیگه یارو خواست که پولو ببینه و رفت و از لای درختا یه کیسه مشکی اورد و فهمیدم که قایق بادی هست یعنی با ان قایق باید عرض رودخونه که اب راکدی داشتو رد میکردیم و شرو کرد به باد کردن.۱ ساعتی طول کشید و سری اول رو سوار کرد برد من و خانواده ام و خانواده احمدی موندیم ساک های ما خیلی زیاد بود و یارو قاچاقچییه ناراحت شده بود و بلاخره سوار شدیم از ترس داشتیم میمردیم که زن علی اقا قر زد که قاچاقچی با پارو زد تو سرش بیچاره بچههام بیدار بودن و جیک نمیزدم الان میفهمم که ارزششو نداشت یارو قاچاقچیه این قدر استرس داشت که نمی تونست پارو بزنه بعدا فهمیدم که جرمش اعدام هست وسط رودخونه که رسید پاش هم گرفت از یک طرف سگش برای صاحبش همش پارس میکرد و بلاخره رسید به ان ور یه راهی بود که اصلا نمی دونم خانمم چه جوری ازش بالا رفت طاها همچین گردن مامانشو چسبیده بود و خانمم هم برای بالا رفتن طاها رو ول کرده بود و با دست ریشه درختارو میگرفت و بالا میرفت و رسیدیم همه گی سالم و قاچاقچی ما رو ول کرد و برگشت و ما رسیده بودیم تو یونان خوشحال و دیگه بلند بلند حرف میزدیم ما که فکر کرده بودیم دیگه تمام ارزوهامون براورده شده و اول خانمم به خالد و بعد به خواهرش که تا ان موقع بیدار مونده بود زنگ زدیم و اطلا دادیم راه افتادیم تا به جاده برسیم.تو رودخونه خبری از قایق موتوری نبود و صدای موتور اب بود که برای زمینهای کشاورزی که ما ازش رد شدیم استفاده میکردن.رفتیم که تیغ و دختای تیغ دار رد شدیم و به حصاری رسیدیم که من فکر کردم نوار مرزیه ولی بعدا فهمیدم که ریل راه اهن هست و رسیدیم به جاده و از خستگی نشستیم

ادامه دارد
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 0:47 توسط امیر حسین |
سفر با ون تا لب مرز یونان
بعد از خوردن نهار به لابی هتل امدیم منتظر خالد که بعد ۱ ساعت اومد به همراه پسر جوانی به نام ارش و ما رو به هتل دیگری برد و انجا به اتاق ان خانواده به نام احمدی پدر خانواده با دو پسرش و خانمش و برادر پدر خانواده به نام کاظم.علی اقا(پدرشون) برای پست کردن مدارک پاسپورت و کارت ملی ... بیرون رفتند.قبلش خالد به من گفت ریش مدل دارمو بزنم ۱۸۰۰۰۰ پول ایرانیمونم گرفت سیم کارت ۰۹۱۹ خانمم هم گرفت اخه گفته بود چیزی ایرانی همراتون نباشه و زیادی ما رو ترسونده بود.این خانواده ایرانی و اهل مشهد بودند و علی اقا فقط افغانی بود.من یادم رفت که پاسپورتامو به خالد بدم و تلفنی گفت که اخرین لحظه به کارگرم بده و ای کاش من هم پست میکردم پاسپورتامونو.ساعت ۴ به لابی هتل رفتیم و در انجا هم سفرامونو دیدیم به جز ما خانواده همه پسرای مجرد افغانی بودند که بینشون همه جور ادم بود.علی اقا که اومد گفت که خالد سفارش شما رو حسابی کرده و گفته که باید تا اخر سفر هوای شما رو داشته باشم چون من ۲ تا بچه کوچیک داشتم.ساعت ۵ ماشین اومد و من که انتظار اتوبوس یا مینی بوس داشتم با دیدن ان ون قدیمی سفید رنگ رنگ از رخسارم پرید و ما اخر ون جا گرفتیم و ون راه افتاد اولش که از گرما داشتیم حلاک میشدیم و ترس از اینکه در عقب ماشین باز نشه و خانمم بیرون نیوفته.راه هوا نداشت ماشین و از شیشه جلوی ماشین بیرون مشخص بود و زمان انتخابات ترکیه بود.بعضی وقتا ماشین به جاده خاکی میرفت که تو ماشین پر خاک میشد بچه هام هم هر کدوم پیش یکی بودند.بلاخره بعد ۳ ساعت رسیدیم و ماشین نگه داشت و من که پام خواب رفته نای پیاده شدن نداشتم از در ون که پیاده شدیم اول درختان سر سبز و یک سگ سفید بزرگ با یه گاری با اسب نمایان بود قاچاقچی به خانمم گفت که به بچه ها داروی خواب بده و بچه ها و زنها با ساکها رو روی گاری گذاشتیم و مردها پیاده به دنبال گاری راه افتادیم خانمم میگفت که هر دفعه که تو رو میدیدم اخرین نفر و پشت سرت سگه که مراقب بود راه میرفت.بیچاره بچه ها و خانمم این قدر که گاری از لای درختان خاردار میرفت صورتشون پر خاک شده بود.ساعت ۸ که هوا گرگ و میش شد ما رو لای درختان گذاشت و گفت که ساعت ۱۱ میاد ما که اینقدر دوییده بودیم که خیس عرق شدیم و بعد یک ساعت سرما جاسو به گرما داد تا ۱ ساعت پیش شر شر عرق میریختیم و حالا از سرما دندونامون به هم میخورد.بیچاره بچه ها جیک نمیگفتن خانمم بیچاره هم سردش شده بودهم ترسیده بود.اسمون خیلی ستاره داشت و هم شهاب ری میشد کرمای شب تاب هم دیده میشد.ساعت ۱۲ شد و نیومد و ترس تو دل همه افتاد که نکنه نیاد.

ادامه دارد
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 0:6 توسط امیر حسین |
ترکیه و مقدمات سفر زمینی به یونان
صبح ساعت ۱۰:۳۰ از خواب بیدار شدیم و امدیم برای صبحانه بریم که دیر شده بود تا ساعت ۱۰ صرف صبحانه بود ولی بدن فهمیدیم که باید ما ساعتمونو عقب میکشیدیم.بعد از انداختن سیم کارت ترک اماده شدیم که بیرون بریم اولش خانمم با مانتو و روسری قرار بود بیاد اما بعد حاضر شد با تونیک و شلوار بیاد اول به یه صرافی رفتیم و بعد به اسکله که دریای ابی رنگ مشخص بود.همانجا که بودیم تلفن زنگ زد و ارکان یا همون عمو خالد بود و برا ساعت ۱۲ زیر ساعت مترو اکسارای قرار گذاشت.ما هم برای شارژ تلفن رفتیم و انجا انو دیدیم به نظر مرد خوبی می یومد و ما رو به کافه ای برد در انجا با پسر کوچیکم حسابی بازی کرد و کفت که الان چند ماهی هست که خانوادشو ندیده.از راه پرسیدم و او هم گفت که امروز حرکت داره و اگر شما می خواید امروز برید اخه ۲ خانواده هم توشون هست و گفت کار قاچاق ریسک هم داره و اگه تو ماشین و راه گرفتنتون بگید که از کشور برما(برمه)هستید و ولتون میکنند و ان طرف مرز یعنی یونان هم بگید که افغانی هستید و با دادن برگه ولتون میکنند اگه پلیس یونان نگرفتتون کاری بکنید که بگیرنتون چون کارتون راحتتر میشه.من درباره انگشت نگاری پرسیدم که کفت رو کاغذ هست و موردی نداره در کشور دیگه در نمیاد.گفت کاراتونو بکنید که ساعت ۴ حرکت هست خانمم گفت که نریم بعدا و من گفتم چون خانواده هست بهتره.خالد با ما اومد و پاسپورتامونو از هتل گرفت و گفت که اینها فامیل من هستن و میخوان بیان خونه من به ما هم گفت که دلارتونو یورو کنید و فقط ۴۰۰ لیر ترکیه همراتون باشه و گفت نهار بخورید میام دنبالتون و تاکید کرد که چیزی از ایران همراتون نباشه و لباس گرم نیارید و ساکتون سبک باشه من و خانمم تو هتل شروع کردیم به گشتن از دارو بگیر تا گوشی موبایل و دفترچه یادداشت....خانمم لباسارو دلش نیومد دور بریزه و کل وسایلمون شد ۱ ساک با یک کوله و بعد از جموری کردن رفتیم مک دونالد برای خوردن ناهار.

ادامه دارد
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 21:47 توسط امیر حسین |
فرودگاه ایران و ترکیه
قبل از این بخش که شاید دیر باشه باید اینو هم بگم کاش خودم بودم و تنها بودم و هیچگاه یه زن و دو بچه ۳ و ۵ ساله رو نمیبردم خانمم اصلا راضی نبود اصلا که نه مگر نه نمییومد بهش هم گفتم نیا بزار من برم بعدا تو بیا اما... زن هارو نمیشه راضی کرد.بلیط هواپیما و ۳ روز هتل شد ۱۵۰۰۰۰۰ تومن پاسپورت و خرووجی هم ۴۰۰۰۰۰ تومن.۳ روز مونده به حرکت به شوهر عمم تماس گرفتم و گفت که ساک و وسایل زیاد نیارید و ۶۰۰۰ هزار دلار هم اماده کن من همونجا بهش گفتم که برای چی که گفت این پول ترکیه تا یونان هست و اون نمیگیره و شماره سیم کارت ترکسل و ازم گرفت تا بده به واسطه که گفت اسمش ارکان هست ولی شما عمو خالد صداش کنید همونجا ازش پرسیدم که من ۱۸ میلیون پول دارم بیام یا نه که گفت من تماس گرفتم و انها گفتن بیاد. یادتون باشه که من بهش گفتن و ان گفت باشه بیا و گفت شما و زنت نفری ۳۰۰۰ هزار دلار بچه ها هم پول نمیخوای از یونان تا دانمارک هم نفری ۴۰۰۰ یورو و بچه ها هم پول نمیخوان.من چون یه مشکل کوچیک داشتم از این که ممنوع خروج هستم یا نه مطمعا نبودم و روز حرکت به خواهرم۶۰۰۰ دلار و بقیه پولمو به تومن به حساب خواهرم ریختم و سپردم به خواهرم که من کیت فرودگاه امام رو رد کردم پولو به زن سوم شوهر عمم بده عمه من نزدیک به ۱۰ سال بود که از شوهر عمم طلاق گرفته بود و شوهر عمم مقیم کشور دانمارک بود و اسم پاسپورت دانمارکیش فرق میکرد با اسم شناسنامه ایرانیش و در دانمارک خودشو کرد عراق معرفی کرده بود.روز ۱ خرداد ماه ساعت ۷ راه افتادیم که زودتر هم بریم و از بانک فرودگاه ۲۰۰۰ دلار هم برای پول تو جیبمون بخریم. ساعت ۱۱ گیتو رد کردیم و به خواهرم هم گفتم که ۶۰۰۰ دلارو بده به زنش و زنش شبانه به در خونه خواهرم رفته و پولو گرفت.ساعت ۴ صبح بود که ما رسیدیم استانبول برای من تازگی نداشت دیدن خانم های بی حجاب اما بچه ها همش سوال میکردن که چرا این خانم ها اینجورین.با ماشین تور به هتل رفتیم.هتل در منطقه اروپایی و در منطقه اکسارای بود رسیدیم.هتل خوبی نبود اما ما به قصد گشتن نیامده بودیم.

ادامه دارد
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 21:17 توسط امیر حسین |
تصمیم به مهاجرت 1
از قبل از عید سال ۹۰ پسر عمه ام مصطفی مدام با من در تماس بود که بلند شو بیا دانمارک خوبه عالیه....و هر سال اردیبهشت ما تلفن ها بیشتر میشد.خودش ۲ سال بود که انجا بود و خوب تبلیغ می کرد.تابستون ۸۹ وسوسه شدم که برم ولی با سفر به تایلند از سرم افتاد تا رسید به سال ۹۰ که ای کاش نمییومد.از اخر فروردین ماه تماسهای پسر عمم زیاد شد چه تلفنی و فیس بوک.تا اینکه شرکت محل کارم هم ورشکست شد و بهونه خوبی شد برای رفتن و از ۱۵ اردیبهشت تصمیم جدی شد و تلفنی با بابای پسر عمم تماس گرفتم و از قیمت وراه پرسیدم قبلش هم از سایت http://www.nyidanmark.dk/fa-IR/Medborge ... borger.htm اطلاعات خوبی در مورد کشور دانمارک گرفتم اما دریق از این که باید اطلاعات راه رو بگیرم.خلاصه با تسویه با شرکت ۸ میلیونی گرفتم و با فروختن ماشین موتور دوچرخه و همه چی ۲۱ میلیون پول نقد به سرم زد نرم و برم خونه بخرم اما کمک نکردن مادرم که پول ندارم تصمیم به رفتن شد.با دوست بابام تو کشور انگلیس صحبت کردم و گفت که نیا اینجا کار نیست و ... گوش نکردم وبلیط برای ترکیه گرفتم چون بلیط نبود رفت و برگشت گرفتم و ۳ روز هتل که اگه واسطه یی که تلفنشو شوهر عمم داده بود نبود اواره نشم تو استانبول که شنیده بودم شهر خوبی نیست از دوستمم یه سیم کارت ترکسل گرفتم که شمارشم دادم به شوهر عمه نامردم سیامک.شک داشتم تو رفتن اما وقتی فهمیدم که دختر عمم با ۳ تا از فامیلا و اشنا ها قراره برن شکم بر طرف شد اما اونا ۲۰ روز زودتر از من ۱۲ اردیبهشت راه افتادم از راه از دختر عمم پرسیدم که کفت پیاده روی داره و یه رود خونه و من تو گوگل مپ راه و رودخونه رو دیدم از شوهر عمه سابقم درباره قیمت پرسیدم که گفت پول وقتی رسیدی ازت میگیرم و فقط ۲ میلیون تو ترکیه همرات باشه.این شد قوت قلب اما....بلیط گرفتم برای ۱ خرداد ماه ساعت ۱۱.ماشینمو زیر قیمت دادم ۵ روز مونده به رفتن و روز رفتن با هزار امید رفتم به سوی سراب.

ادامه دارد


http://yonansarab.blogfa.com/

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 28 دسامبر 2012, 23:44

___________________________________________________________
___________________________________________________________
-
-
یونان جهنم مهاجرین بی پناه


یادداشت های ایام هجرت در یونان نویسنده: محمد علی سروری
منتشرشده در اوت 2, 2011 بدست afghanimmigrant

بیست و هفت روز آنجا ماندیم، که در تمام این مدت فقط یکبار در روز به آب نوشیدنی و تشناب دسترسی داشتیم. شبانگاه فقط یک نان به هر چهار نفر داده می شد و بس! این چهارم حصه‌ی نان را فقط برای زنده ماندن با مزه مزه می خوردیم. از حیثیت و شان انسانی هیچ چیزی در کار نبود، فقط باید سرنوشتت را بدست قاچاقبران انسان ها می سپردی. شبانگاهان مهاجرین زیر سن مورد تجاوز جنسی قرار می گرفتند. ساکنین این دوزخ از ملیت های گوناگون دور هم جمع آمده بودند: عربی، پاکستانی، ایرانی، بنگلدیشی ها و ما افغانها. خشونت های بین القومی در دستور روز قرار داشت و همه‌ی آنان بارها به جان هم می افتادند و به لت و کوب هم می پرداختند. چنانچه گفته اند: در پی هر تاریکی یک روشنی قرار دارد، ما هم در شب بیست و هفتم روزنه‌ی روشنایی را مشاهده کردیم. یکی از قاچاقبران دم در ظاهر شد و اعلان کرد که اسامیی کسانیکه خوانده می شود باید آماده‌ی سفر شوند. آنانی که نام شان گرفته شد، در حقیقت پای به زندگیی دوباره می گذاشتند، و از خوشحالی در پیرهن شان نمی گنجیدند. اما دلهره‌ی باز افتادن به یک دام دیگر، رنگ این آزادیی موهوم را کمی تیره می ساخت. فقط رسیده به دم در، دریافتیم که نقشه‌یی برای ما کشیده شده: هر مسافر باید یک جفت کفش را به قیمت 38 یورو می خرید! فکر این که می توان آن را نخرید، اولین چیزی بود که به فکر مان خطور کرد. اما ما خطا فکر می کردیم: حتی اگر کفش را نمی خریدیم هم باید پول 38 یورو را می پرداختیم. داشتن یک کفش که بار ما را سنگین تر می ساخت یک گزینه‌ی درست نبود، این بود که همه بدون خرید کفش، قیمت آن را پرداخته اجازه‌ی بیرون رفتن از آن دوزخ را یافتیم.
به زودی مشکل دومی نمایان شد: در هر کامیون باید حدود 50 نفر جابجا می شدند و در این حالت دیگر حتی امکان تکان خوردن جزئی هم ممکن نبود. این مسافرت جانکاه 30 ساعت طول کشید که گرسنگی، بی حرکت ماندن، و اینکه نباید حتی یک حرف بلند از خود بیرون دهیم؛ زحمت این سفر را صد برابر غیر قابل تحمل می ساخت. مسافرت بلاخره به استانبول خاتمه یافت، ولی زمانیکه تقریبا همه نزدیک به جان دادن رسیده بودند. پایین شدن از کامیون بسیار دشوار بود، اما ما باید این آخرین لحظه‌ی امید را نباید از دست می دادیم. آنجا ما وارد زندانی شدیم که زندانیان آن زندان، کسانی بودند که نتوانسته بودند پول قاچاقبر را تهیه کنند و باید تا آندم آنجا می ماندند و شکنجه می کشیدند که دوستان شان پول قاچاقبران را تهیه می کردند. فشار و شکنجه از برای آن بود که دوستان شان مجبور شوند تا پول را هر چی زود تر تهیه کنند، که این برای بعضی ها کار بسیار دشوار بود. این شرایطی بود که هم زندانیان و هم دوستان شان را بمرگ می رنجانید.
من فقط دو ساعت آنجا ماندم و شانس آوردم که مرا به جای دیگری انتقال دادند. بعد از پنج روز زندان پی در پی، ما را به یک جنگل انتقال دادند که چهار روز آنجا ماندیم. از نان خبری نبود اما آب فراوان وجود داشت، اما ای کاش آب جای نان را می گرفت! در آخرین دقایق روز چهارم اطلاع یافتیم که هنگام صبحدم، قایقی براه خواهد افتاد و مسافران زندانی را به سوی یونان خواهد رسانید. قایق گنجایش شش نفر را داشت، اما این بار باید این قایق مظلوم 23 نفر را انتقال می داد. تقریبا بیست دقیقه قایق مظلوم ما در راه بود ولی در آخر پترول تمام کرد. مسافرین به وحشت افتادند، و همه متوسل به هر چیزی ممکن شدند: کسی دعا می خواند؛ کسی به دوستان و فامیل شان زنگ می زدند و آخرین وداع شان را ابراز می کردند؛ بعضی قرآن قرائت می کردند. در میان مردی بود که حدود چهل سال داشت و از وحشت نام اطفالش را بلند بلند صدا می کرد. من یاد گفته های مادرم افتادم که می گفت: ببین پسر! زندگی بدون تو برایم هیچ ارزشی ندارد. یک بار آرزو کردم کاش نزدیکش می بودم و برایش آخرین حرفم را می زدم: مادر جان! مرا ببخش که از دستم خدمتی به جبران زحمت های تو نرسید. اما یادت باشد که هرگز فراموشت نخواهم کرد. بغضی دردناکی گلویم را می فشرد که حتی جلو گریه ام را می گرفت. دوستی داشتم که در میان مسافرین بود و زاده‌ی یکی از ولایات جنوب افغانستان بود. در بین وحشت و بغض به من پیشنهاد کرد که: بیا هردوی مان به آب بزنیم، چون من نمی توانم مرگ دوستانم را پیش چشمم ببینم. این پیشنهاد و این نظر، در عین حال که بسیار نادرست می نمود، اما در این لحظه برایم یگانه راه نجات و درست ترین راه انسانیی فرار از این رنج جانکاه می نمود. حد اقل می توانستم زود تر به این زندگی پلید و نکبت خاتمه دهم. ای کاش هر کسی وطنی می داشت! ای کاش هر کسی در وطنش حق زیستن می داشت! ای کاش هر کسی در وطنش توان حرف زدن می داشت! ای کاش هیچ کس راهیی دیار هجرت و غربت نمی شد! ای آنانیکه حرف از انسان بودن و حق انسانی می زنید، کاش یکبار در این شرایط جانکاه مبتلا می شدید تا می دانستید که بی وطنی یعنی چی؟ ای کاش می دانستید که وطن چی موهبت نیکی است برای انسان، که مادرت را، که پدرت را، که برادرانت و خواهرانت را همیشه پیش چشم می داشتی و غرور انسانی را هر دم بالیده بالیده احساس می کردی! کاش همه حس انسانی می داشتند و شرافت انسانی را فدای منافع مادیی شان نمی کردند.
با وجودیکه حلقه نجات دور سینه داشتیم، اما به زود ترین فرصت دوستم را گم کردم. آب سرد بود و توان آببازی را از آدم می گرفت. هفت ساعت بعد مامورین گشت یونان مرا یافتند و در اولین فرصت سیلیی آبداری بیخ گوشم زدند و دشنام رکیکی نصیبم کردند. اما چون دیدند از من نه صدایی در آمد و نه حرکتی، مرا به بیمارستان انتقال دادند. وقتی در بیمارستان به هوش آمدم، جمعی از دوستانم را آنجا دیدم. از این جمع 23 نفر، به جز از من، فقط یک نفر دیگر به هوش بود. از او پرسیدم دیگران چی حال دارند، آیا تو آنان را دیده‌یی؟ گفت نه! از مامورین پولیس احوال آنان را گرفتم و در جواب دریافتم که همه خوب هستند. بی نهایت خوشحال شدم. مامورین از من پرسیدند که آیا انگلیسی حرف زدن بلدی؟ گفتم بلی! مرا برای ترجمانی به اداره‌ی پناهندگی بردند. آنجا برای مان گفتند که در حال حاضر بیش از 300 تن افغان در این اداره تحت پرس و جو قرار دارند. اما هر چی این سو و آن سو دیدم، بیش از حدود 90 نفر کسی دیگری ندیدم. عقب در مطب داکتر 32 نفر برای مداوای شان صف بسته بودند. من باید آنجا ترجمانی می کردم، اما هیچ یکی از این به اصطلاح افغان ها چهره‌ی افغانی نداشتند. وقتی به آنان خسته نباشید گفتم، هیچ یکی شان جواب ندادند. به زبان پشتو خسته نباشی کردم، این بار هم جوابی نیافتم. پرسیدم از کجا هستید؟ گفتند از کابل. پرسیدم به کدام زبان حرف می زنید؟ گفتند: عربی! گفتم شما که افغانی نیستید. یکی شان یک دسته پول برایم نشان داد و چشمکی به من زد. دیگر تحمل نتوانستم و حرف و دعوای مان بالا کشید. پولیس یونان مرا محکوم کردند و گفتند: روزانه صدها عرب افغانی الاصل از این بندر رد می شوند، و ما احمق نیستیم که ندانیم از کجا آمده اند.
دلم درد گرفت و دست پایم به لرزه افتاد. دیدم چقدر این اعراب ما را این همه به ذلت کشانیده اند و حتی حال دعوا دارند که وطن ما را نیز از خود جلوه دهند. سالانه میلیون ها حاجی راهی عربستان می شوند و از حق مردم محروم دیار شان بریده، میلیون ها دالر را به کام این اعراب غرق می کردند. از این پول های خدا داده است که هر عرب سه یا چهار زن به عقد شان در می آورند و چند کنیز خردسال را فدای شهوت شان می کنند. هر سال صد ها هزار گوسفند قربانیی حج می شوند و لی این اعراب دستی به گوشت این گوسفند ها نمی زنند و آن را زیر خاک دفن می کنند. در حالیکه در همسایگی شان در کشور های هم دین شان، مردم از گرسنگی جان می دهند. این مسلمان نما ها دانسته به تجارت دین دست می زنند و حتی یک بار وجدان شان را آزار نمی دهند که ببینند که هم دینان شان در دیگر کشور ها چی می کشند. حتی نان صبحانه‌ی شان از کشور های اروپایی وارد می شود، در حالیکه میلیون ها هم دینان شان از فقر به فروش خانه، ننگ و ناموس شان می پردازند. آنان حتی در کشور های اروپایی دست به اعمال تروریستی می زنند و کاملا خاطر شان جمع است که این بد نامی ها به نام کشور بد بخت ما ختم می شود. میلیارد ها دالر سلاح وارد کشور ما می کنند و با تبلیغ و ترویج شان هم میهنان مان را به جان هم می اندازند. در آن لحظه، آنقدر دلم گرفته بود که فکر می کردم که ما در حقیقت فدای آمال سایرین هستیم و دیگر هیچ.
اما از این جمع گویا 300 نفری، فقط نود نفر افغان بودند و دیگران از اعراب بودند. هیچ کاری از دستم بر نمی آمد، و آنقدر از این رخداد متاثر شدم که دیگر، تمام 20 روزی که آنجا ماندم فقط همین حقارت و بیچارگی گلویم را می فشرد. بعد از بیست روز آزاد شدم و خود را در آتن، پایتخت آن کشور باستان یافتم که فکر می کردم مهد تمدن انسانی باشد. شب اول در یک هوتل بسر بردیم که چندان ارزان و مناسب هم نبود. فردای آن شب دوستی بنام ذ. فیاضی مرا به خانه اش دعوت کرد و گفت که بهتر است آنجا با او بمانم. فردای آن روز خواستیم گردشی دور شهر بزنیم، و بنا بر دعوت دوستم باید به کوچه‌ی عاشقان میرفتیم. ما تا به شهر اومنیا رفتیم و دیدیم که این ناحیه از دیگر نواحیی این کشور فرق فاحش داشت. بسیاری از افغان ها و بخصوص هزاره ها در آنجا در یک کوچه‌ی خاصی زندگی می کردند و همه ساکنین این کوچه معتادین به چرس، تریاک و هیرویین بودند. همه توان کرایه‌ی یک خانه را نداشتند و اکثرا در درون کارتن های بزرگ و در کنار جاده ها می خوابیدند. این نوع زندگی برایم اولین تجربه‌ی تلخی بود که برایم نشان داد که مردم ما تا چی اندازه به عمق قهقرا سقوط کرده اند. کنار یکی از هموطنان معتادم نشستم و سلام عرض کردم. در جوابم علیک کرد و گفت: اگر با ماه نشینی ماه شوی اگر با دیگ نشینی سیاه شوی! ما هم اینجا سیاه شده ایم. پرسیدم چند سال است که در یونان زندگی می کنی؟ گفت چهار سال. چند سال شده که معتاد شده‌یی؟ گفت از سه سال به این طرف معتاد شده ام. هر لحظه کنجاوتر می شدم و می دیدم که او هم هیچ چیزش را پنهان نمی کند، و این باعث شد که بیشتر سوال کنم. باز پرسیدم: چرا معتاد شدی، پول نداشتی؛ دوست خوب نداشتی؛ یا دلیلی دیگری در کار است. این سوال او را به گریه انداخت و در میان هق هق گریه اش گفت: وقتی این جا وارد شدم دیگر پول نداشتم که در کشور دیگری بروم. اینجا شرایط کاریابی بسیار دشوار است و بدون زبان نمی توان اصلا فکری به کار یافتن داشت. مشکل اصلی اینجا بود که باید به پدر و مادرم پول می فرستادم، چرا که آنان دیگر پولی برای زنده ماندن نداشتند. دوستی برایم گفت که با فلان شخص می توانی کار کنی، اما کار او کار قانونی و درست نیست. در حقیقت کار او خرید و فروش مواد مخدر بود. چاره‌ی دیگر نداشتم و این یگانه راه نجات بود برایم. اوایل کار هنوز استفاده از مواد مخدر را کار درست نمی دانستم. هر روز مواد مخدر را برایم می داد و من هم کاملا به شکل پنهانی به فروش می پرداختم. برایم معلوم بود که روزی گرفتار خواهم شد اما من هیچ چاره‌ی دیگر نداشتم: یا سوختن یا ساختن. و آن روز هم دور نبود که پولیس مرا گرفتار کرد.
این مهاجر معتاد برایم گفت:”دو سال را در زندان سپری کردم.“ پرسیدم: ”تو جوان هستی و هنوز امیدی هست که زندگی را از سر بگیری. چرا به این فکر نیافتادی و خود را در این عالم خبیث اعتیاد انداختی؟“ سرش را پایین انداخت و به گریه افتاد و گفت:”بعد از رهایی از زندان، دیگر حالت روحی و جسمی ام به اندازه‌یی خراب شده بود، که دیگر نتوانستم حتی فکر کار را هم بخیالم راه بدهم. کابوس های شبانه ام دیگر همه و همه، فقر و ذلت خانواده ام شده است. هر شب خواب می بینم که به خانه رفته ام و یک باره متوجه می شوم که چقدر قرضدار هستم. به خواب می بینم که مرا به افغانستان رد مرز کرده اند و حتی یک لباس هم بهم نداده اند. می دوم و می دوم تا به خانه برسم و بدانم که آنها چی می کشند، اما وقتی به خانه می رسم، می بینم همه غرق فکر نشسته اند و همه امید شان را به من دوخته اند. بعد احساس می کنم که خودم بسیار و بسیار بیچاره تر از آنها هستم. روز ها وقتی به یاد این خواب هایم می افتم، قلبم می گیرد و بغضی گلویم را می فشرد، و می بینم که من همان بیچاره‌یی هستم که حتی امیدی برای زندگی خودم هم ندارم و با گذشت هر لحظه بیچاره تر می شوم. بد ترر از همه این که، هیچ مدرکی قانونیی ندارم که امید کاری را داشته باشم. به تنهای می مانم که فقط برای تنهایی آفریده شده است.“ دیگر نخواستم دردش را تازه کنم.
بسیار آرزو داشتم تا از دیگر مهاجرین افغانیی معتاد هم چیزی بدانم، اما یا آنها در حال استعمال مواد بودند و یا هم بی هوش منتظر منتظر استحقاق بعدیی شان بودند. دیدن این صحنه چندان ساده و گذرا نبود. ترسی مرا در بر گرفت که مبادا گرفتار روزگار آن ها بشوم. بد تر از همه این که می دیدم، که بین من و آنها عملاً هیچ فاصله‌ی قابل ضمانتی وجود نداشت. هرگاه نتوانم به مدرکی قانونیی دست بیابم، دیگر با آن همه بار گرفتاری و نگرانی که بر دوشم سنگینی می کرد، هر لحظه می توانستم به پرتگاه ذلت سقوط نمایم. از این که شنیده بودم که در دیگر کشورهای اروپایی، هنوز مهاجرین به عنوان یک قشر آسیب پذیر مورد حمایت قانونی و بشری قرار می گیرد، دلم از بودن در کشور یونان گرفت. بار ها شنیده بودم که پولیس یونان، مهاجرین را دست بند می زنند و بدون هیچ برهانی در زندان می افگنند. همه مهاجرین از کشور های دیگر می کوشند تا افغان ها را به وحشت و بدنامی برای مردم و مقامات کشور یونان معرفی کنند. حالت به اندازه‌ی برای مهاجرین افغان خراب است که دیگر حتی هیچ اعتنایی به مهاجرین بد بخت افغان نمی کنند. و این مسئله از همه دردآور تر بود.
______________________________________________________________________________________________

سرراه برگشت به اطاق، پولیس های یونان ما را به اصطلاح بازداشت کردند. طبق معمول فکر می کردند که ما هیچ سندی نداشته باشیم، تا آنان ما را به زندان بیاندازند تا شدت نفرت ضد افغانیی شان را برما مردم بیچاره‌ی مهاجر نشان دهند. چنان معلوم می شود که دولت کشور یونان هرگز نمی کوشد، یک سیاست انسان مداری را در مقابل مهاجران بیچاره و بی هویت پیش گیرند. چنانچه آنان به عنوان یک کشور متمدن و قدرتمند اروپایی، باید به مواد قوانین مهاجرت بین المللی توجه داشته باشند. حتی یک سیاستمدار در این کشور حاضر نمی شود تا اعلان کند که این مردم بیچاره قربانیی سیاست های مردم بیگانه اند و در سرنوشت خودشان هیچ تقصیری ندارند. آنان در حقیقت می کوشند به دامان تمدن های انسان مدار غربی پناه ببرند و بسیار بجا می بود که سیاسیون غرب به آنان آن پناه راستین را می بخشیدند که یک انسان مجبور مستحق آن می بود.
کشور یونان به مهاجرین سه شکلی از کارت اقامت را می دهند: پاسپورت، کارت سرخ و کارت سبز. پاسپورت فقط به سه افغان مهاجر داده شده است و بس. کارت سبز هم چندان به مهاجرینی افغانی اعطا نشده بود. بقیه‌ی افغان ها کارت سرخ داشتند و یا هم فقط یک نامه‌ی ترک خاک و دیگر هیچ چیزی نه. با کارت سرخ می توان کار کرد، در حالیکه بسیار کم اند کسانی که به افغان های بیچاره کار می دهد. مهاجرت با این کارت اصلاً ممکن نبود و در حقیقت باید آنان در این زندان متمدن بپوسند. اما با این کارت سرخ حد اقل می توانستی پاسپورت افغانی بگیری، که باز هم معنی این را داشت که مستحق حد اقل شرایط پناهندگی را هم نمی توانستی داشته باشی. نا امید از اینکه حتی یک امکان بسیار ناچیز به بهبود وضعیت خود داشته باشم به سوی خانه برگشتم.
در خانه یک از استادان سابقه ام را دیدم بنام حسین نایل. با دیدن او باز غریزه‌ی شاگردی در من هویدا شد و فکر کردم که حد اقل از این استاد سابقه ام چیزی خوبی بشنوم. این یک امید نا امیدی بود، که فکر می کنم به هر شاگردی دیگری هم دست می داد که با دیدن استاد خود، احساس سرپرست داشتن را پیدا کند. آرزو داشتم یک جمله‌ی خیر و امید دهنده از او بشنوم، که بدبختانه با شنیدن سخنان او هر امیدی از من رخت بربست. اگر چی او گفت که افغان ها آنجا انجمنی بنام انجمن فرهنگیی نور دارند، اما او هم نتوانست مانع از سردادن شکوه و شکایت خود شود.ناچار چند روز بعد راهیی شهر پاترا در مرز میان یونان و ایتالیا شدم. از این شهر مهاجران، در صورتیکه شانس می داشتند، وارد کشور ایتالیا می شدند که دروازه سایر کشور های اروپایی قلمداد می شود. دوستم مرا تا ایستگاه اتوبوس همراهی کرد و من سوار اتوبوس شدم. مسافرین یونانیی همه بسیار به شکل غریبی به من نگاه می کردند. من که هیچ چیزی از دستم نمی آمد، کوشیدم هر چی زودتر در یک صندلی بنشینم و آرزو داشتم که کسی مرا نبیند، زیرا این نگاه ها بدترین نگاه هایی بود که من در زندگی ام، حتی در آن کشور عقب مانده‌ی افغانستان دیده بودم. یک لحظه آرزو کردم که زمین چاک شود و مرا قورت دهد. بعد از یک ساعت سفر به پاترا رسیدم. در آنجا یک تعجبی بهم دست داد: آنجا کسی بود که کنار یک درخت ایستاده بود و به من اشاره کرد که بسویش بروم. خوشبختانه او یکی از دوستان سابقم بود که دیگر یکجا با هم بسوی یک جنگل روان شدیم. در داخل جنگل مرا وحشت برداشت چون در تاریکی چیز های نامشخصی را می دیدم، اما چاره‌یی جز همراهی نداشتم. به زودی معلوم شد که آنجا جمعی از مسافرین، از کارتن های کاغذی خیمه ساخته اند و همه زیر این خیمه های کاغذی زندگی می کنند. البته بدون هیچ نوع امکانات ابتدایی: حتی آب برای نوشیدن نبود؛ تشنابی هم در نزدیکی دیده نمی شد؛ از غذا و خوراک هم هیچ اثری دیده نمی شد.
تصوير
بزودی دریافتم که باید مدتی زیادی در این خیمه های کاغذی بسر ببریم تا اینکه یک شانس نا معلومی دست بدهد و ما را با یک معجزه وارد کشور ایتالیا بکند. زیر خیمه وارد شدم و از خستگی خوابم برد. فردا وقتی بیدار شدم به چشم هایم اعتبار نداشتم: با کمال تعجب باید بگویم که آنجا حدود پنج صد نفر، بین سنین 12 الی 60 در این خیمه ها زندگی می کردند. معلوم است وقتی مردم تا این حد سقوط می کنند، مانند کسی می مانند که در آب غرق می شود و به هر پر کاه دست می اندازد، به گمان اینکه نجات بیابد. آنان نیز برای شان یک مسجد درست کرده بودند و همیشه بیش از حد معمول دعا می کردند، تا مگر اینکه دعای شان قبول شود و آنان را از این زندان تلخ ناکامی رهایی ببخشد. با کمال تعجب دیدم که موتری بسوی این خیمه ها آمد و دیده شد که بارش همه نان خشک است. شخصی سن بالایی بنام حاجی پاترا به همه دستور داد که در یک صف منظم بایستند تا به همه نان برسد. او تهدید کرد که اگر کسی از صف خارج شود دیگر نانی بدست نخواهد آورد. یک نفر مسئولیت تنظیم صف را بدوش گرفت تا جلو هر گونه بی قانونی را بگیرد. وقتی دیدم که هم وطنانم برای دست یافتن به یک پارچه نان خشک این همه سختی می کشند، حالم گرفت و زدم زیر گریه.
فکر کردم که آن وطن بدبختم چی حد بی نصیب مانده که مردمش برای یک پارچه نان خشک این همه مصیبت می کشند. یادم آمد که آن همه وطن فروش؛ چی خلقی یا پرچمی یا مجاهد و یا دزدان دین و عزت مردم ما، با فریب و نیرنگ، مردم ما را به نام دین، نژاد، اندیشه و ملیت زیر پا نموده و به باداران پرقدرت شان فروخته بودند. یک بار خواستم شعار بدهم و هر چی رهبر و بادار و دزد و رهزن، که بر گرده مردم ما سوار هستند، را دشنام بدهم. اما زود به فکر رسید که وقتی آنان به ایمان و مردم شان اهمیت نمی دهند، به شعار و بد گویی یک فرد بیچاره‌ی مثل من چی پروایی خواهند کرد. بسیار دلم را درد گرفت و به دوستم گفتم که هر چی باد آباد، باید این مسئله را پشت سر بگذاریم و به زودی سرنوشت خود را تعیین کنیم. دیگر حتی از مرگ هم حراسی نداشتم و دیگر داشتم دیوانه می شدم. براه افتادیم و دوستم گفت که حق با من است، ولی برایم یاد آور شد که بکوشم تا حد ممکن در دام پولیس های یونان نیافتیم، زیر در آنصورت سه ماه باید زندان کشید. حتی اگر مردم یونان هم این مهاجرین بی کس و کوی را ببینند به لت و کوب شان می پردازند.
تصوير
هرچی داخل مسایل مهاجرت می شدم، نگرانی و پریشانی بیشتر می شد. نمی دانم این فضای ضد خارجی از چی سیاستی و یا منشایی آب می خورد. این فضای ضد خارجی در دل هرکس نگرانی های بی اندازه دردناکی را ببار می آورد. وقتی از کشوری مانند افغانستان خارج می شوی، فکر می کنی که از جهنم بیرون آمده‌یی. در کشور افغانستان، زندگی فقط در لحظه حساب می شود. هیچ نمی دانی چی وقت بلایی سرت خواهد آمد. اما با آنهمه سردرگمی ها و پریشانی ها وقتی وارد سرزمین اروپا می شوی، بعداً درک می کنی که سردرگمی ها و پریشانی های دیگری سر راهت قرار می گیرد. از همین سبب مهاجرین بسیار زود به مسایل روانی گرفتار می شود و قدرت تصمیم گیری و اعتماد به نفس شان به زودی بباد سپرده می شود. در حقیقت چنان می نماید که جهان به دو قطب نا برابر تقسیم شده است: در یک طرف کشور های متمدن و در مقابل کشور های وحشی.
در کشور های متمدن، به یک جانور و یا پرنده اهمیت بیشتر از یک انسان به اصطلاح وحشی شده قایل می شوند. کشور های بربری تبدیل شده است به میدان تمرین سیاست و جاسوسی و همچنان به یک سرزمین بسیار آماده برای امتحان سلاح های جنگی. بربر ها هرگز حق تعیین سرنوشت شان را ندارند، هرگز نباید مزایای فرهنگی، رواج ها و دیگر ضروریات روحی شان را بچشند. و حتی وقتی این نا انسان ها برای حفظ جان شان آواره می شوند، نیز اهمیت یک انسان واقعی را هرگز نیابند. سگ مردم متمدن متمدن است؛ گربه‌ی مردم متمدن متمدن است؛ پرندگان مردم متمدن متمدن است.اما یک انسان بربر، حتی حق آواره بودن شان را نیز ندارد. حتی حق داشتن یک سندی که حیثیت انسانیی او را تضمین کند، ندارند. به راحتی به زندان انداخته می شوند، حتی اگر هیچ جنایتی مرتکب شده باشند. تا جایی که من از دوستانم که در دیگر کشور های اروپایی بسر می برند، می دانم، تقریباً نصف مردم را انسان نواز می یابند. نصف دیگر این مردم متمدن اگر دست شان می رسید، قبر ما را در پهلوی خانه های شان تعیین می کنند.
مطابق معلومات دوستم باید ما وارد شهر فنس می شدیم. شرط ورود به این شهر این بود که باید دو بوتل خالی کلان تر از یک و نیم لیتر با خود داشته باشی که شاید چندین روز زیر بار کامیون قرار بگیری. شرط دیگر این که باید چند دانه سنگ کوچک می گرفتی زیرا اگر وقتی دیگر نتوانستی تحمل کنی، باید با این سنگ ها به سر و در کامیون بزنی تا راننده تو را بیابد و رها سازد. از بس که در طول راه با آن همه شرط و شروط ساخته بودم، دیگر حتی توان پذیرش یک شرط دیگر را هم نداشتم، اما وقتی حیثیتی نداشته باشی و پناه آوردن یگانه راه نجاتت باشد، باید هزاران نوعی از این شرط های دیگری را بر خود بقبولانی.
در سر راه دیدم که یک فرد پولیس یک جوان افغان را دستگیر کرده و چنان با چوب و چماق بر سر و روی او می کوبد، که دل هر انسان رذیلی را هم به درد می آورد. دوستم برایم گفت، این است اهمیت یک افغانی مهاجر در کشور متمدن یونان. تعجب کردم که یونان مهد تمدن اروپا بوده، و دو هزار سال صحنه‌ی دانش و فلسفه را راه اندازی می کرد، حالا چرا به این گودال بی خبری و ضد بشری سقوط نموده اند. اگر می دانستم که یک مرجعی می توانست این شکلی از رخداد های ضد بشری را پی گیریی قانونی می کرد، ترجیح می دادم تمام عمرم را برای حمایت از چنین مرجعی وقف می کردم. اما معلوم است که مراجع به اصطلاح حقوق بشری، از خود همین کشور های اروپایی حق الزحمه‌ی شان را می گیرند و فقط باید به انسان دوستی در روی کاغذ اکتفا کنند.
دوستم یاد آور شد که روز ها ده ها تن مهاجر افغانی زیر کامیون ها جان می دهند و هیچ گاهی کسی از آنها نامی نمی برند. ناگهان بیادم آمد که دست اندر کاران بی بی سی هر روز از وضعیت بی سر و سامان مهاجرین افغانی در ایران خبر می دادند. بار ها و بار ها مقامات ایرانی به ناقضین حقوق بشری متهم می شدند، اما چرا یکی از این گزارشگر های این رادیو از این وضعیت وحشیانه هیچ حرفی به لب نمی آورد؟ دوستم گفت که نه، برخلاف، تلویزیون خود یونان همیشه از افغان ها به نام پرخاشگر و وحشی یاد می کند و یکی نمی گوید که آیا افغان ها هرگز حیثیت یک انسان را در کشور یونان خواهد یافت یا نه؟
بعد از چند مدتی دوستم صدایم کرد و گفت که بیایم و در یک صندوقی در عقب یک کامیون جابجا شوم و تا حد ممکن از هر گونه حرکت جلوگیری کنم. دوستم گفت که شاید چندین شب و روز در یک حالت باقی بمانی و توان شور دادن بدنت را نداشته باشی. بلاخره کامیون حرکت کرد ولی بعد از چند دقیقه ایستاد، و من دیدم که سه فرد پولیس با چماق های بسیار بزرگتر از حد معمول مرا پیاده کردند و تا توانستند لت و کوبم کردند. چاره‌یی نداشتم مگر اینکه باید با تمام قوا جیغ بزنم، تا مگر این که شمه‌یی از ترحم شان را جلب کنم. اما دیدم که اشتباه کرده ام. وقتی کاملا از هوش رفتم مرا رها کرده بودند و رفته بودند. همه به من می گفت که شانس آوردی تو را رها کردند، و گر نه آنها همیشه افغان های بیچاره را با خود می برند و تا هر وقت خواستند در زندان نگه می دارند. در زندانی که دسترسی به هیچ گونه شکلی از امکانات اولیه را نداشته باشی. اگر بد آوردی شاید هفته ها بی نان و آب به سر ببری و حتی یک بار هم حمام نتوانی. امراض جلدی در این زندان مسئله‌ی کاملاً عادی بود. وقتی به هوش آمدم دیدم که زیر یک خیمه خوابیده ام و دوستانم مرا از مردن نجات داده اند.
صبح همان روز باز هم با دوستانی روانه‌ی لنگرگاه کشتی ها شدیم. باید تا آن لنگرگاه با متروی شهری می رفتیم که باز هم تحت تعقیب پولیس های یونان قرار گرفتیم. درون کشتی، بلاخره دوستانم جایی را برایم در نظر گرفتند. اما این جای در حقیقت یک صندوق کارتونی خالی بود. دوستانم گفتند که باید دو شب دیگر را که تا ایتالیا برسیم، من در درون همین صندوق بمانم و تکانی هم نخورم. صندوق نسبتا تنگ بود، اما دوستانم مرا با فشار درون این صندوق جابجا کردند. در یک ساعت اولی که در این صندوق جا گرفته بودم، تمام بدنم درد گرفته بود و اصلاً امکان تکان خوردن نداشتم. اما در همین زمان صدای پایی را شنیدم که بسوی صندوق آمد و سر صندوق را باز کرد. او یک یونانی بود و تا مرا دید، مشتی محکمی حواله‌ی دهانم کرد. تا به خود تکانی دادم مشت دوم به بینی ام اصابت کرد و خونی که از بینی ام سرازیر شد سر و رویم را خون آلود کرد. این یونانی که از یافتنم بسیار خوشحال شده بود، حسی را نشان می داد که گویی دشمنش را یافته و باید حسابش را برسد. با وجودیکه دیگر هیچ توان حرکت نداشتم، از ترس نمی دانم چطور از کشتی بیرون آمدم و بی هدف بیرون دویدم. از روی خارتار پریدم و خوشبختانه دوستانم کمی دورتر منتظر بودند و در حقیقت مواظب بودند، مبادا کسی از کشتی بیرون انداخته شود. آنها به مجردیکه مرا دیدند، دوباره مرا به خیمه گاه های ساخته شده از کارتون بر گشتاندند.
شب سپری شد و صبح، زمانی که بیرون شدم دیدم که تقریبا 400 جوان افغانی برای دریافت نان برای صبحانه، پشت در کلیسایی در نزدیکی صف بسته بودند. چند دقیقه ایستادم و به این صف نگاه کردم. فکر کردم که سردمداران حاکمیت در کشور ما، به نام دین چی تجارتی براه انداخته اند و در حالی که شعار مرگ علیه ادیان دیگر سر می دهند، هیچ احوالی از این مردم بیچاره ندارند. چی بسیارند اطفال یتیم و بی سرپرستی که پشت در نانوایی ها و مراکز خیریه ایستاده اند و لحظات خواب شیرین صبحگاهان شان را در انتظار به سر می برند. یاد سخنان سیاف رهبر وهابیان افغانستان افتادم که ادعا می کرد که برای آزادیی این کشور سال ها جنگیده اند، در حالیکه او هرگز اقرار نخواهد کرد که او و امثال او باعث این بدبختی شده اند.
باز مجبور بودم که خود را در کامیونی جابجا کنم، زیرا این یگانه راهی بود که با آن می توانستم از یونان خارج شوم. معمول بود که باید یک سنگ همراهت می گرفتی تا در صورتیکه وضعیتت بسیار بد می شود با سنگ به دیوار های کامیون بزنی تا مگر اینکه از وجودت در میان کامیون با خبر گردند. دوم باید یک یا دو بوتل آب با خود می گرفتی تا در راه بنوشی. اما چیزی که از همه جانکاه تر بود این واقعیت بود که اصلا معلوم نبود چند روزی در این کامیون بمانی. و بدتر نیز که این کامیون به کدام کشور خواهد رفت. یک بوتل دیگر را برای رفع حاجت با خود می گرفتی. با چند دوستی وارد کشتی های باربری شدیم تا مگر این که کامیونی را بیابیم و خود را در آن کامیون، درجایی خاصی جابجا کنیم. اکثرا این کامیون ها سمت ایتالیا حرکت می کنند، اما معلوم نیست که آیا آنها آنجا می ایستند یا نه. ناگهان دوستانم مرا بین یک یخچالی جابجا کرد، که درونش منفی 3 درجه سانتی گراد بود. وقتی کشتی براه افتاد، متوجه شدم که زمانی زیادی نمی توانستم درون این یخچال بمانم، زیرا می ترسیدم یخ بزنم. شروع کردم به کوبیدن به در و دیوار این یخچال، اما هیچ کسی متوجه این سنگ کوبی هایم نشد. چاره نیافتم و خود را در میان سبزیجات جابجا کردم. بعد احساس کردم که کامیون وارد کشتی شد. بد بختانه 12 ساعت درون این کامیون و درون این یخچال ماندیم و بسیاری از دوستان دیگر نمی توانستند دست و پای شان را حرکت بدهند. ترسیدم که شاید دست و پای شان فلج شده باشد.
در میان دوستان ما کسی از نورستان بود و وضعیتش چنان وخیم شده بود که امکان داشت هر لحظه‌یی بمیرد. شروع کردیم به کوبیدن به در و دیوار کامیون. کارکنان امنیتی کشتی متوجه سروصدای ما شدند و وارد کامیون شدند. وضعیت بدتر از قبل شد زیرا این افراد مرا در دستشویی انداخت و دستم را دست بند زد. بوی دستشویی بی اندازه زیاد نامطبوع بود و من تمام مدت 33 ساعت را آنجا ماندم تا اینکه کشتی در یکی از بندرگاه های ایتالیایی ایستاد. آنجا ما را از کامیون بیرون کشیدند و دوباره به یونان رد مرز کردند. در یونان نیز ما را مستقیما به زندان پاترا انداختند. آنجا دیگر تنها نبودم و حدود هزاران نفر مهاجر از کشور های آسیای مرکزی نیز در این زندان حبس شده بودند.
زندان پاترا در نجاست و شرایط غیر انسانی اش در جهان مدرن امروز، شاید یگانه زندانی باشد که در آن می توان انسان را در کوتاه ترین مدت، از شان انسانی اش بیرون کشید و به یک حیوان موذی تبدیل نمود. در این مورد خاص، یعنی این زندان نشان می دهد که مردم یونان تا چی اندازه از دنیای متمدن امروز هیچ بهره یی از مدنیت برایش بیرون نکشیده است و آن کشوری که زمانی زبده ترین کشور فلسفی بود، امروز تبدیل شده به زبون ترین کشور انسان زدایی. اطاق های این زندان شاید نهایتا گنجایش ده نفر را می داشت، اما در هر یکی از این اطاق های کوچک حدود صد نفر از ما را روی هم تل انبار کرده بودند.
نه تنها شرایط مکانی این زندان ها نمونه خاص انسان زدایی است که شرایط بهداشتی، خوراکی و دیگر حاجات نیز به جانوران بیشتر شباهت داشت. تقریبا همه زندانیان به بیماری های پوستی مبتلا شده بودند ولی هیچ مداوایی در دسترس قرار داده نمی شد.
در زندان پاترا فقط یک بار در روز غذا داده می شد و یک بار در روز حق داشتیم به دست شویی برویم. یکی از دوستان که از هموطنان و از جلال آباد بود، یک دستش را زنده زنده در بدنش از دست داده بود. او سه روز در یک کامیون مانده بود و چند روزی در زندان پاترا به سر برده بود و دستش که زخمی کوچکی داشته، بنا بر نرسیدن آب و دوا فلج شده بود. تصورش را کنید که دستت را در بدنت از دست بدهی و هیچ کسی هم خمی به ابرویش نیاورد. آیا تمدن این اندازه انسانیت را کنار می زند؟
در آسیا، کشور های اروپایی را مظهر انسانیت و تمدن می بینند. که انسانیت به بلندترین مقام رسانیده شده است. که هر انسانی از حقوق طبیعی و اجتماعی اش کاملا برخوردار است. که قانون برای انسان ساخته می شود و نه خلاف آن. ما در مکتب همیشه به عقب ماندگی کشور ما بر می خوردیم. همه جهان به عقب ماندگیی ما می خندیدند. اما در یونان ما بودیم که به حال تمدن آسیایی خود افتخار می کردیم و به تمدن اروپایی باید می خندیدیم. یک لحظه فکر می کردی که حقیقت را اصلا در کجای این جهان می توانستی بیابی؟ در زندان پاترا همه به این یقین رسیده بودند که شپش های یونان قوی تر و مهربان تر از نیروی پولیس شان است زیرا شب و روز با ما می تپیدند و در خواب و بیداری به ما سر می زدند. فقط آنها بودند که نه به مذهب و نژاد و قوم اعتنا داشتند. آنان در حقیقت باید بین مردم یونان حاکمیت می کردند، زیرا در این صورت انسانیت بیشتر متجسم می شد. من در آن زندان آموختم که کشور های آسیایی فقیر اند ولی ضد انسانی نیستند. این درس هم زیبا و آموزنده بود که تمدن نیز حقیقی و دروغین می تواند باشد. در زندان پاکستان و ایران مردم سه بار غذا می خورند و هر وقت اجازه رفع حاجت داشتند و بهداشت و حمام نیز بسیار منظم بود.
دو هفته در وحشت خانه پاترا ماندیم و در آخر از ما پرسیدند که ایتالیا می رویم یا ترکیه، زیرا نباید بار دیگر با پولیس روبرو شویم. زیرا در این صورت باید شش ماه در وحشت خانه های پاترا به سر ببریم. به مجرد رها شدن، این بار با صد شوق و ذوق بسوی خانه های کارتنی مان برگشتیم. به مجرد رسیدن دیدم دست یکی از دوستان دستش شکسته و بر گردنش بسته شده بود. من هم دیگر هیچ تعجبی نکردم زیرا می دانستم که باید پولیس یونان به او حق انسانی اش را ادا کرده باشد.
زمانی که داخل کارتون های خود شدیم، دوستم را دیدم که دستش شکسته بود و از گردنش آویزان شده بود، لبان خشکیده‌اش بیش از حد دلم را تکان داد. قلبم به لرزه در آمد و دیدم که چقدر در قعر ذلت و خواری سقوط کرده ایم. اما دردناکتر این واقعیت بود که نمی توانیستم از این ذلت راهی بیرون ببریم. از او سوال کردم که چی رخ داده است؟ جوابش بسیار دردناکتر از رخداد بود: ”بعد از روز ها توانستم خودم را زیر بار یک کامیون جابجا بسازم. گاه گاهی می توانستم تصور کنم که اگر برسم، چی اندازه از غم هایم کم خواهد شد! اما بدبختانه سه روز انتظار کشیدم ولی کامیون حرکت نکرد. در تاریکیی مطلق و با کم شدن هوای قابل تنفس به مشکل گرفتار شدم. می دانستم اگر به در بزنم چنان لت و کوبم خواهند که مرگ و زندگی بعد از آن برایم شاید یکی می شد. اما چاره نبود؛ در زدم و داد و فریاد راه انداختم. ناگهان شنیدم که شاید یک کاروان به راه افتاده باشد و کسی می کوشید ترپال کامیون را بلند کند. وقتی بیرون آمدم فقط کمی تشخیص دادم که شاید تمام قوای زمینی یونان مرا محاصره کرده باشند ولی به زودی همه چیز را فراموش کردم، زیرا سه روز شده بود که نه نانی خورده بودم و نه آبی نوشیده بودم. دست و پایم دیگر دمی نداشتند و فکر کنم از کامیون بیرون افتادم و بعد باران مشت و لگد شروع شد. اما من فکر کنم با نوش جان نمودن پنج یا شش مشت و لگد اولی از حال رفتم. شاید کمی بعد به حال آمده باشم، زیرا دستم به گردنم بسته بود و هر باری که دستم حرکت می کرد، صدای ساییدن استخوان هایم را می شنیدم و از ترس دیگر حتی نتوانستم از حال بروم. به دیگران همه دستبند زده بودند ولی از بخت خوش من به جای دستبند، گردنبند داشتم که دست شکسته ام را در آن جا داده بودند ولی از ساییدن استخوان هایم، این گردنبند هیچ نمی کاهید. بیشتر از این یادم نمی آید.“
او از دیگران هیچ اطلاعی نداشت، زیرا که او حتی از خودش نیز چندان اطلاعی زیادی نداشت! ! به خیمه‌ی پهلویی رفتم که بیشتر دوستان از قریه‌ی زادگاهم آنجا بودند. از چیز هایی که شنیده بودم و دیده بودم، دیگر حتی جرات نمی کردم به سوی بندرگاه پا بگذارم. چند روزی در خیمه ها گشت و گذار می کردم، و هر روز یک حادثه‌ی دردناکتر از روز پیش تر را می شیندم و یا می دیدم. باری صبحگاه بود که در خیمه چیغ و داد بالا شد و همه سرگردان این سو و آن سو می دویدند و کالا و اسباب شان را جمع می کردند. پرسیدم چی خبر است؟ گفتند که اطراف خیمه ها را پولیس محاصره کرده و ما را باز به سوی زندان می برند! یک لحظه همه روز های داخل زندان را دم چشمم، مثل پرده‌ی فلمی دیدم. زندانی که کثافت از در و دیوارش می تراوید و حشراتش بسیار مهربان تر از زندانبانانش بود. زندانی که شرایط زندان های افغانستان بیچاره، بار ها و بار ها بهتر از آن بود. در این روز و روزگار می بینید که یونانی ها چقدر خودشان را مفت خور و چشم سفید جلوه می دهند. دیگر کشور های اروپایی به سبب این که باید به یونان کمک کنند همه اقدامات ذخیره کردن پول بیش تر را در بودجه های دولتی به راه انداخته اند. در دیگر کشور های اروپایی، بازنشستگاه باید از بسیاری از حقوق شان بکاهند و طبقات پایینی بیشتر از همه از اقدامات ذخیره کردن پول رنج می برند ولی مردم یونان که چشم امید شان به پول گدایی دیگر کشور های اروپایی دوخته شده، هر روز تظاهرات به راه می اندازند که حاضر نیستند دولت شان به ذخیره کردن پول بپردازد و حقوق یونانی ها را حتی یک سنت هم کم کنند. این یونانیان بی چشم ترین مردم دنیا هستند. حتی افغانستان بیچاره با وجودیکه از سراسر کشورهای جهان پول گدایی می کند، باز هم به کشور های آسیب دیده با دست باز کمک های مالی می نمایند. این یونانیان را می توان گداتر از گدایان قلمداد کرد، حتی بد تر از سگ های خانگی دیگر کشور ها.
دوستانم هم این طرف و آنطرف می دویدند و هم فریاد می زدند: ”کالاها و اسباب تان را با خود بگیرید، زیرا دیگر در زندان حتی یک متر تکه برای کفن کردن تان هم نخواهند دادند.“ زود همه اسبابم را جمع کردم و بیرون آمدم. دیدم که همه دم در مسجدی که از کارتون ساخته شده بود، جمع شده بودند و پولیس تنگاتنگ شان اطراف را محاصره کرده بودند. هیچ کسی جرات حرف زدن نداشت. درست مثل جنگ جهانی دوم که یهودیان در محاصره فاشیست های نازی قرار داشتند، اما شرایط اینجا بسیار بد تر از آن زمان بود. شاید حدود هزار مهاجر افغانی در بین این جنگل پناه برده بودند تا از دید پولیس های یونان در امان بمانند و یک زندگی با آبرو را در کثیف ترین مکان جهان به سر ببرند. ما فکر می کردیم در این جنگل دور افتاده، حتی پشه‌یی هم سر به ما نخواهد زد. اما پولیس های یونان که سرمست از باده‌ی فاشیزم بودند، حتی به این جا آمده بودند تا نکند این مهاجرین بیچاره خوابی آرامی به چشم داشته باشند. یک مهاجر، در همه قاموس فرهنگی سراسر جهان، به عنوان یک بیچاره ترین انسان و شایسته کمک دانسته می شود، ولی برای فاشیست های یونانی حکم یهودیان بی دست و پا را داشتند. این همه بی فرهنگی و این همه بد چشمی حتی در آن زمان در بین فاشیست های نازی همه وجود نداشته باشد.
در این میان شخصی از ایتالیا آمده بود که از وضعیت مهاجرین افغانی در یونان احوالی بگیرد. او در حقیقت می خواست به قاچاقبران کمک کند تا آن ها بتوانند این مردم بیچاره را هر چی زودتر از این وضعیت غیر انسانی بیرون بکشد. فقط او بود که حرف می زند و در حقیقت می کوشید به این جمعیت وحشت زده، دلداری بدهد. در همین لحظه شخصی بنام سید ترجمان بین افغان ها آمد و خبر داد که پولیس یونان می خواهد با کسی از میان مهاجرین حرف بزند. ناگهان دم امیدی در تن خسته‌ی مهاجرین دمید. من خودم که از ترس زندان می لرزیدم، قلبم به شدت می زد و فکر می کردم بسیار کوچک شده است، که این خبر یک باره قلبم را راحت ساخت. اگر چی کوشیدم برایم امیدی زیادی نبدندم.
آن دوستی که از ایتالیا آمده بود و اسمش ابراهیم خان بود، حاضر شد با پولیس یونان حرف بزند و سید ترجمان آن را ترجمه کند. وقتی ابراهیم خان نزد پولیس رفت، آنها وی را با خود بردند و بعد از نیم ساعت فقط پولیس ها برگشتند و از ابراهیم خان اثری نبود. این بار پولیس ها با بولدوزر آمده بودند و نیمی از خیمه گاه ها را ویران کرد. با یک پایپ کوچکی ما آب به پناهگاه های مان آورده بودم، که این منبع کوچک آب نیز قطع شد. شب را بیرون از خیمه ها و بدون آب و تشناب به سر بردیم. اگر کسی می خواست تشناب برود، پولیس او را با خود می بردند.
صبح آن شب، دو تا از دوست هایم، حسن ”نایل“ و ذاکر ”تلاش“ آمدند و مرا با خود به آتن بردند. تصمیم این بود که نشریه‌ای به راه بیاندازیم و به این صورت من با دوستانی زیادی آشنا شدم. در این نشریه می خواستیم مشکل خود مان را با مردم ”بی رحم“ یونان و جهان ”ناشنوا“ در میان بگذاریم و بلاخره صدای خود را بلند کنیم. نشریه باید به دو زبان یونانی و فارسی بیرون داده می شد. در حقیقت در آنجا افغان هایی با درد یک اتحادیه ساخته بودند که اعضای شان عبارت بود از: داکتر مبارک، حاجی حنیف، سیما نوری، سید موسی، کاظم ریش، محمدی و خودم که عضوی جدید به شمار می رفتم. جمعی می خواستند با مردم یونان در تماس مستقیم درآیند؛ جمعی می خواستند مقاله و شعر بنویسند و یا جمع آوری نمایند؛ جمعی می خواستند تصاویری از وضعیت بد مهاجرین در نشریه بگذارند.
بلاخره مقالات جمع آوری شده و دسته بندی شدند و مسایل املایی و انشایی شان همه برطرف گردید. اما متاسفانه هفته بعد، درست قبل از چاپ شدن نشریه، همه مقاله ها گم و دور شدند. به جای شان مقالات بی ارزشی آماده شده بود که اصولاً با شرایط حاد مهاجرین یونان هیچ هم سری نداشت. یکی از مقالات در مورد مردی امریکایی بود که مسلمان شده بود و مقاله دیگری تحت عنوان ”چرا ما گوشت خوک نمی خوریم؟“! ! ! پوشش مجله نیز تغییر کرده بود و به جای شعار هایی مانند، ”مهاجرت جرم نیست!“، ”ما هم انسان هستیم!“ و غیره. به جای شان لستی از آیت های قرآن را درج شده بود. داکتر مبارک داد و فریاد به راه انداخت که ما می خواهیم صدای مان را به کسانی که گوش شنوا دارند برسانیم و تصمیم نداریم به تبلیغ اسلام بپردازیم! تعدادی از خاینین مردمی با نهایت چشم سفیدی جواب دادند: ”اگر می خواهید می توانید با ما بمانید و در غیر آن راه تان را کسی نبسته!“
معلوم می شد که دسیسه‌یی بسیار بزرگی در عقب پرده برای مهاجرین بد بخت چیده شده است. شاید اروپا با این کار می خواست، جریان مهاجرت را قطع کند و این خشونت ها را دست کاری می کردند! درست همین حادثه قبلاً در کشور بلغاریا نیز به کار برده می شد. شاید احزاب راستیی اروپا در پشت این مسایل قرار داشت. به هر صورت: ”آنچه رخ می داد هرگز به نفع مهاجرین، که آسیب پذیر ترین مردم روی دنیا را تشکیل می داد، نبود.“ وقتی جمعی کوچکی به این شکل به ریش مردم ما می توانست بخندد، کاملاً آشکار بود که آنها از جایی تقویت می شوند. وقتی حتی نمی توانستیم صدای خود را هم بکشیم، باید با قاطعیت حکم کرد که دیگر در این جهان، دیگر جای انسان و انسانیت باقی نمانده است.
مجبور شدم دوباره به پاترا برگردم و تصمیم گرفتم که این بار حتی اگر به قیمت خونم هم تمام شود، باید سرنوشتم را به دست مرگ و یا زندگی بگذارم. زیرا این ماجرا نشان داد که دیگر ما هیچ هویت انسانی نداریم، و اگر چنین باشد که مرگ را باید به زندگی ترجیح داد! ! ! وقتی به پاترا رسیدم دیگر از خیمه هایی که پناهگاه ما بود، دیگر هیچ اثری دیده نمی شد. دیگر مانند پرندگان ”لانه سوخته“ در زیر درختان سربلند زندگی می کردیم. این خیلی بهتر از بودن زیر خیمه هایی بود که خار چشم پولیس یونان قرار گرفته بود. روزی دوستم برایم گفت که آماده باشید که امشب شما را زیر بار جاسازی خواهم کرد. قلبم از شادی می زد! بلاخره باید این زندگیی ننگین یک خاتمه داشته باشد. دیگر از لت و کوب خوردن باکی نداشتم: وقتی انسان نیستم، حتما حیوان هستم و شایسته‌ی مشت و لگد می باشم! ! ! باید با این زندگیی حیوانی خو گرفت. این احساس برایم آزادیی بیشتری می داد.
دوستم ساعت 11 شب مرا با خود برد. از یک سو باید انتظار پولیس های موذی را می باید کشید و از سوی دیگر باید دشنام های قاچاقبران را می باید شنید! برای من ”حیوان صفت شده! ! !“ دیگر هیچ کدام شان مهم نبود. وقتی به یک کامیون رسیدیم، دیدم که قبل از من 19 نفر دیگر نیز آن جا آماده جاسازی بودند. دو ساعت تمام باید کامیون را با تربوز بار می کردیم. داخل کامیون -4 درجه سرد بود و ما 25 ساعت دیگر آنجا زیر بار ماندیم. دیگر سردی دست و پای مان را کرخت کرده بود. وقتی دانستیم که داخل خاک ایتالیای شریف شده ایم، شروع کردیم به زدن به در و دیوارهای کامیون. . .
ادامه دارد. . .

پاترا https://maps.google.com/maps?hl=en&tab=ll
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

Re: خاطرات و اخبار مهاجرت و پناهندگی کانادا، آمریکا، اروپا..

پستتوسط pagan » 29 دسامبر 2012, 14:26

_______________________________________________________
_______________________________________________________
-
-
ماجرای مهاجرت غیر قانونی سه نفر به کانادا
منتشر شده در ۲۸ مهر ۱۳۹۰
داستان زیر در سایتهای مختلفی از جمله ایرانتو نقل شده و در مورد سه نفر ایرانی است که پس از شکست در مهاجرت قانونی به کانادا از راه غیر قانونی برای مهاجرت استفاه کرده اند:

سه جوان ایرانی که در آرزوی رسیدن به کانادا با پرداخت میلیون‌ها تومان به قاچاقچیان انسان راهی سفری پرخطر شده بودند از سوی پلیس هائیتی دستگیر و به ایران بازگردانده شدند.

بهرام که مهندس متالورژی و یکی از فریب‌خوردگان است چند روز قبل با حضور در دادسرای ناحیه ۱۸ تهران – یافت‌آباد – با تسلیم شکایتی به بازپرس گفت: همیشه فکر می‌کردم در کشورهای پیشرفته امکانات پولدار شدن و داشتن یک زندگی خوب به راحتی فراهم است. به همین خاطر تصمیم گرفتم برای همیشه به کانادا مهاجرت کنم. سپس برای دریافت مجوز اقامت در کانادا به طور قانونی از طریق سفارت کانادا اقدام کردم. اما پس از پیگیری‌های فراوان درخواستم برای تحصیل و کار رد شد.
با این حال همچنان به دنبال راهکاری برای رسیدن به آرزویم بودم تا اینکه تابستان سال گذشته با پسر یکی از آشنایان که از ۱۵ سال قبل در کانادا اقامت دارد و برای دیدار خانواده‌اش به کشور بازگشته بود آشنا شدم. بعد هم با اشتیاق بسیار درباره کار و زندگی در کانادا با «شایان» صحبت کردم. او وقتی فهمید علاقه‌مند زندگی در کانادا هستم به من گفت دریافت مجوز کار، اقامت یا تحصیل در کانادا خیلی سخت نیست به شرطی که وکیل حرفه‌ای داشته باشم. بعد هم مدعی شد یک وکیل ایرانی مقیم کانادا را می‌شناسد که می‌تواند تمام کارها را بدون نگرانی انجام دهد. من هم تحت تأثیر حرف‌های فریبنده شایان حدود ۵۰ میلیون تومان برای این کار در نظر گرفتم.
یک ماه بعد او مرا به دو نفر دیگر به نام‌های امیر و مرتضی که آنها هم سودای سفر به کانادا را داشتند معرفی کرد. بدین ترتیب پس از سفر شایان به کانادا و در تماس‌های تلفنی او به ما گفت مقدمات سفر را از طریق وکیل مورد نظر فراهم کرده است. طبق قرار ما ابتدا به ونزوئلا می‌رویم و از آنجا با گذرنامه و ویزای قانونی وارد کانادا خواهیم شد. پس از برنامه‌ریزی‌های لازم و در حالی که هر یک از ما ابتدا نفری ۲۰ میلیون تومان پرداخته بودیم آماده سفر شدیم.
طبق برنامه همراه دو همسفر دیگرمان اواخر تیر ۸۹ از طریق قانونی به کاراکاس – پایتخت ونزوئلا – رفته و از طریق دوستان شایان در یک خانه قدیمی مستقر شدیم. حدود ۲۵ روز در آنجا سرگردان بودیم و هر بار که با تلفن همراه شایان تماس می‌گرفتیم جوابی نمی‌شنیدیم. در این مدت فقط رابط اسپانیایی‌تبار شایان برایمان غذا می‌آورد. سرانجام یک شب او به محل اقامت ما آمد و بالاخره تلفنی با شایان صحبت کردیم. او هم با چرب‌زبانی و به بهانه اینکه سرگرم پیگیری سفر ما به کانادا بوده است از ما خواست طبق توافق قبلی هر نفر ۱۵ هزار دلار به رابطش بپردازیم. بنابراین پس از پرداخت پول شبانه و از دل جنگل خودمان را به رودخانه‌ای رسانده و سوار یک قایق بزرگ ماهیگیری شدیم. سپس از طریق دریای کارائیب به کشور دومینیکن رفتیم.
سپس مرد اسپانیایی تبار ما را تحویل دو نفر دیگر داد. آنها هم با دریافت حدود ۱۰ هزار دلار از هر نفر متعهد شدند ما را به کانادا برسانند. پس از ۱۰ روز سرگردانی در دومینیکن قاچاقچیان ما را با یک قایق کوچک و به طور غیرقانونی به شهر «پرتوپرنس» – پایتخت هائیتی – بردند. اما آن دو به بهانه فراهم کردن امکانات سفر به کانادا ما را رها کرده و هرگز بازنگشتند.
سرانجام در اوج سرگردانی و بی‌پولی توسط پلیس به اتهام ورود غیرقانونی و همکاری با قاچاقچیان انسان بازداشت و زندانی شدیم. پس از چند ماه آوارگی و زندان و تحمل شرایط سخت سرانجام با حکم دادگاه از کشور هائیتی اخراج و به ایران بازگردانده شدیم.
بازپرس پرونده پس از شنیدن شکایت بهرام به استناد دلایل و مستندات پرونده با دستور قضایی از پلیس بین‌الملل – اینترپل – خواست شایان و همدستانش را شناسایی و دستگیر و برای محاکمه به ایران منتقل کنند.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

Re: خاطرات و اخبار مهاجرت و پناهندگی کانادا، آمریکا، اروپا..

پستتوسط pagan » 29 دسامبر 2012, 23:37

__________________________________________________________
__________________________________________________________
-
-
فرار کاپیتان کشتی پناهجویان درآبهای استرالیا
موضوع: استرالیا و مهاجرت
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 10:20


هفته ی قبل کاپتان یکی از دو کشتی حامل پناهجویان به استرالیا، ازترس تعقیب پولیس، کشتی و سرنشینانش را وسط آبهای اوقیانوس رها کرده و پا به فرار گذاشت.
سرنشینان بعد از فرارکاپیتان به پولیس استرالیا تماس گرفته و خواستار کمک شدند. پولیس زمانی از این حادثه خبردار شد که کشتی درسرحد آبی استرالیا رسیده بود.
یکی از این کشتی ها حامل 156 تن بوده و به سوی ناحیه ی شمال غربی جزیره کریسمس درحرکت بود. کشتی دوم 99 تن سرنشین داشت. ناخدا، کشتی بزرگ را رها کرده بود تا با کشتی دیگرخود را به استرالیا برساند.

من همه چیزم را از دست داده ام

درشمارتحولات زندگی و از دست دادن وابستگان، علی حسین، جوان ایرانی، هم مزه تلخ این ماجراها در مسیر راه استرالیا چشیده است. او که زنش را در کشورش از دست داد، راهی استرالیا گردید. علی می گوید: "اصلاً نترسیدم. چون او{قاچاقبر} به زبان خود ما صحبت می کرد."
علی که دختر و خواهرش را به اندونیزی رسانیده بود، ادامه می دهد:"دراندونیزی سه چهار ماه منتظرماندم. انجا، همه ی 1500 هزار دالرآمریکایی را که داشتم، به قاچاقبر دادم."
با آنکه تاثردرصدای علی حس می گردد، وی درمورد قایق چنین قصه می کند:" من قایقی {را که باید با آن سفر کنیم} دیدم و پرسیدم، همین قایق است؟ قاچاقچی به من گفت:" نه، نه، نه، این قایق شما را به قایق بهتری می برد."
تصوير
قایق حامل همین است

آنچنانی که رسانه ها گزارش داده و علی قصه می کند، قاچاقبران صرف در وسط آبهای اوقیانوس پرده از واقعیت ها بر می دارد. علی دراین مورد می گوید: "بعد از دوازه ساعت سفر، قاچاقچی به من گفت قایق حامل ما، همین قایق است."
در دل و بستر اوقیانوس چون دست پناهجویان هم از زمین کنده است و هم از آسمان، آنها چاره جز ناراحتی ندارند. چنانچه علی خاطره این قسمت سفرش را این چنین بیان می کند:" من که دیدم دخترم زار گریه می کند و خواهرم آرام گریه می کند، ناراحت بودم."
جدایی خواهر و برادر

یکی از نتایج پناهجویی علی، از دست دادن خواهرش است. علی درمورد اخرین لحظاتی که آب، خواهرش را از وی گرفت، چنین حکایت می کند: "وقتیکه طوفان شروع شد، قایق ما زیر آب رفت. خیلی سعی کردم تا خواهرم را نجات بدهم. اما خواهرم از ما جدا شد و نتوانستم نجاتش بدهم."
قربانی بعدی

موج اول خواهر و برادر از هم جدا کرد. علی همانطوریکه از سرنوشت خواهرش تا کنون بی خبراست، نمی دانست که موج دوم، دخترش را هم از وی می گیرد. وی درمورد اخرین لحظات خود و دخترش چنین حکایت می کند: "نمی دانم چی بلایی بالای خواهرم آمده است؛ اما دخترم را محکم گرفتم و یک تکه چوب یافتم و دخترم را روی آن گذاشتم و خودم هم روی آن نشستم."

ولی این آرامش ثانیه ای، بهایی هنگفتی ازعلی گرفت. علی درمورد چنین می گوید:"بعدش یک موج بلند{و قوی آب} آمد و دخترم را ازدست دادم. داشتم گریه می کردم و هر کاری که از دست آمد انجام دادم تا دخترم را پیدا کنم، اما پیدا نشد."

دروغ قاچاقبران؛ نیستی زندگی

با رد شدن دوسیه ی پناهجویی علی، مقامهای استرالیا می خواهند وی را به ایران برگرداند. تن دهی و نپذیرفتن این تصمیم برای علی سخت است. وی می گوید:"من زنم را از دست داده ام و دخترم را در آب از دست داده ام. خواهرم را ازدست داده ام و گمش کرده ام. من خیلی خیلی ناراحتم و نمی دانم چی کار باید بکنم."

بعد ازاین همه پرداخت و تحولات، این جوان ایرانی می گوید:"آن ادمهای که بطور قاچاق مرا به اینجا اوردند، واقعیت را به من نگفتند. آنها همه ی شان دروغگو اند. حالا من همه چیزم را از دست داده ام و دیگه زندگی ندارم."
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 30 دسامبر 2012, 00:58

_________________________________________________________
_________________________________________________________
-
-
خاطرات من از افغانستان شروع میگردد و به استرالیا ختم می شود

قصه زندگی من قسمت اول

زندگی انسانها با پدیده مهاجرت همراه بوده است که انسانها همواره از یک مکانی به مکان دیگر نقل مکان کرده اند و زندگی خود را تغیر دادند و هر کسی به دلایل زادگاهش را ترک کرده اند ولی مهمترین عامل که باعث کوچ اجباری انسانها و پراکندگی انها به نقاط مختلف دنیاست جنک بوده که این جنگ هم عوامل داشته است از قبیل تصفیه حساب های نژادی مذهبی لسانی عقیدتی .....و عوامل دیگر.

در روزهای که افغانستان سخت در گیر جنگ داخیلی و حکمروایی طالبان متعصب بود و هر روز شرایط زندگی بر مردم مظلوم هزاره سخت و سختر می شد تصمیم گرفتم که با همه چیز خدا حافظی کنم غروب انروز برای اخرین بار به همه جا رفتم به مکتب که درس خوانده بودم به میدان بازی که با بچه های محل دوران کودکی را انجا بودیم به کوهی بلند که در فصل بهار برای چیدن گل لاله می رفتیم با در ختان سرو کنار خانه مان با زره زره سنگ و چوب وطنم وبه همه چیز بوسه زده و خدا حافظی کردم گر چند که سخت بود ترک وطن ولی وطنم دیگر مرا دوست نداشت توطئه بس بزرگ در راه بود افغانستان خانه امن برای عربهای لجام گسیخته از سومالی و سودان و مصر و عربستان گرفته تا ازبکها و چیچینی های فراری شده بود که دوشادوش طالب ها در برابر مردم هزاره و تاجیک می جنگیدند.مناطق هزاره نشین به عربهای قاتل وعده داده شده بود فاجعه ناگوار در راه بود در صورتیکه جبهه شمال سقوط میکرد فاتحه مردم هزاره در افغانستان پیش از پیش خوانده شده بود.

به شهر مرزی کویطه پاکستان امدم.این شهر مرکز بلوچستان پاکستان است در میان بلوچ ها اقوام هزاره هم در دو قسمت عمده شهر که به نام بوروری و مری اباد معروف است زندگی میکنند واین مردم در زمان حکومت جابر و خونخوار عبدرالرحمن از افغانستان مجبور شدند به پاکستان و کشور های دیگر مهاجرت کنند و لی در سه دهه جنگ اخیر در افغانستان این جمعیت زیادتر شده اند و تا حالا هم در حال زیاد شدن هست چون افغانستان از ثبات نسبی بر خور دار نیست و به پاکستان میایند در شهر کوئطه پاکستان کسانی را دیدم که از ایران رد مرز شده بود و بازم میخواستند به ایران به صورت قاچاقی بر گردند.چند نفری را دیدم که از مسیر ترکیه رد مرز شده بود که میخواسته اند به اروپا بیروند در شهر کویئط چند روزی که بودم مسافر خانه ها پر بود از کسانیکه از افغانستان فرار کرده بودند تا از جنگ دور باشند . هر کسی به فکر چاره بود که به کدام کشوری بیرود و یک جای امن وامان برای خود پیدا کنند اکثر این مردم هزاره بودند که از ترس طالب فرار کرده بودند.

بعد از چند روزی که انجا بودم کسی پیدا شد که می گفت ۴۰۰۰ دالر میگیروم و به استرالیا شما را می برم صد دل و یک دل پول و پیسه که در جیب داشتم به این قاچاقبر دادوم و ما را به کراچی برد و از انجا سوار هواپیما شدیم به اندونیزیا امدیم.از میدان هوای که خارج شدم دو نفر به من نزدیک شد و نام مرا گرفت گفت که من برای قاچاقبر شما کار میکنم بعد مرا با موتر خود که شیشه های رنگی سیاه داشت در یک ویلا برد در داخیل این ویلا چند نفر دیگه هم بود که انها هم مثل من به همین راه امده بودند.شب انجا خوابیدم و فردایش قاچاقبر امد و مارا به شهر سرابیا برد و از انجا برای ما تکت بس گرفت و به طرف جاکارتاپایتخت اندونیزیا حرکت کردیم تقریبا ۱۷ ساعت راه بود تا به جاکارتا رسیدیم از انجا بازم قاچاقبر مارا به یک هوتل برد که نامش سوریه هوتل بود.در این هوتل زیادتر عربها بودند که برای تفریح و خوشگزرانی به اندونیزیا امده بودند.اندونیزیا خیلی خوشم امده بود همه جایش سر سبز بود گر چند که قاچاقبر به من گفته بود بیرون نرو ولی من خیلی جا ها رفتم و گشتم شهر جاکارتا خیلی قشنگ است مردم اندونیزیا هم خیلی خوب بودند بعد از چند روزی قاچاقبر مارا به یک جای دیگه منتقل کرد کوهی بود سر سبز به اسم چیپناس در انجا یک ویلا برای ما گرفته بود که خیلی قشنگ بود ویلای ما در یک جایی بلندی واقع شده بود که از انجا خیلی مسافت های دور را می شد دید منظره خوبی داشت از وقتی به اندونیزیا امده بودم خیلی احساس امنیت میکردم گرچند که جمعیت این کشور به دو صدو بیست ملیون رسیده و مردم شان فقیر به نظر می رسد ولی امنیت دارند اندونیزیا بزرگترین کشور مسلمان در دنیا هست و دارای یک نظم و قانون خوب می باشد.مسلمانهای اینجا با مسلمانهای بقیه کشورها خیلی فرق دارد اینجا مردم اش باز است و زیاد متعصب نیست.

قسمت اول خاطراتم بود برای خواندن قسمت دوم منتظر باشید
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 30 دسامبر 2012, 01:00

________________________________________________________
________________________________________________________
-
-
قسمت دوم زندگی مرا می خوانید.


طرف های غروب روز چهار شنبه ۲۳ آگست ۲۰۰۱بود که قاچاقبر زنگ زد و گفت امشب حرکت میکنیم، خیلی خوشحال شدم فوراْ لباسم را پوشیدم و بازار رفتم تا برای خود یکمقدار مواد خوراکی بگیرم . در اندونیزیا موتر سایکل هم مسافر کشی میکند، از سر کوچه یک موتر سایکل کرایه کردم تا زودتر به شهر برسم خیلی وقت کم داشتم راننده موتورسایکل را گفتم باید مرا زود به شهر برسانی در مسیر راه بازار افکاری مغزم را به خود مشغول کرده بود، راستش خیلی هیجان زده شده بودم از اینکه کمتر از ۴۰ ساعت دیگر به استرالیا خواهم رسید و انجا که رسیدم دیگر زندگی عوض خواهد شد و از طرف دیگر ترس عجیبی سراپای وجودم را در بر گرفته بود در این فکر ها بودم که موتر سایکل ران گفت کجای شهر پیاده میشوی گفتم مرا در سوپر مارکیت ببر داخل سوپر مارکیت رفتم، با عجله چند بوتل آب، چند بسته بسکویت ، یک بسته خرما و مقداری غزای اماده و یک کمی میوه و یک بکس سگرت گرفتم و بیرون امدم ، سوار موتر سکلت شدم و به ویلا امدم داخل ویلا که امدم بقیه بچه ها وسایل خود را جمع کرده بودند و در سالن منتظر قاچاقبر بودند منم داخل اطاق خوابم رفتم و سایلم را زود زود جمع کردم و اماده شدم آفتاب غروب کرده بود، یکی از بچه ها که غذای شب را پخته کرده بود گفت غذا اماده است همه دورهم نشستیم و نان شب را خوردیم هر کس یک چیزی می گفت. خیلی گفتیم و خندیدیم همه خوشحال بودیم که پس فردا استرالیا هستیم صاحب ویلا هم ان شب امده بود و به گفت وگوی ما گوش میداد از اینکه ما انجا را ترک میکردیم ناراحت بود در مدت ۲۰ روزی که ما در این ویلا بودیم این مرد و خانمش خیلی با ما کمک میکردند، کم کم به هم عادت کرده بودیم، مثل یک فامیل شده بودیم این زن و شوهر یک بچه داشت و یک دختر کوچک که انها هم انجا نزدیک دروازه ایستاد شده بود و به ما نگاه میکردند اولین روزی که ما در این ویلا رفتیم قاچاقبر هویت اصلی مارا برای صاحب خانه پنهان کرده بود و به صاحب خانه گفته بود ما از ترکیه هستیم و برای گشت و گزار به اندونیزیا امده ایم، وقتی من از این خبر مطلع شدم که نام افغانی از ما بر داشته شده است و به نام ترکیه معرفی شدیم خیلی ناراحت شدم، ولی خوب دیگه چاره هم نبود ولی لحظه اخیر این خوانواده خوب فهمیده بود که یک کاسه زیر نیم کاسه است و مهمانهای شان در یک مسیر دیگر روان است چون از همه چیز فهمیده می شد.

هوا تاریک و تاریکتر می شد همه منتظر بودیم که زنگ ویلا به صدا در امد بیرون رفتم دیدم یک موتر بس کلان در پیش دروازه است و قاچاقبر با مبایل با کسی گپ میزد، به من اشاره کرد که داخل بس بروم، فورا دودیدم داخل و به بچه ها گفتم موتر اماده است، و سایلم را گرفتم با صاحب خانه خدا حافظی کردم و سوار بس شدم داخل بس که امدم {اوه مای گاد}چیقدر افغانی اینجا زیاد بوده و همه اش از مردم خو دما هزاره! تعجب کردم یک چوکی خالی بود و همانجا جا گرفتم و موتر حرکت کرد یک چند دقیقه راه که امدیم موتر ما ایستاد شد پرده های موتر پاین کشیده شده بود تا کسی از بیرون مارا نبیند گوشه پرده را کمی بالا زدم دیدم ۳ تا موتر بس دیگه هم اینجا ایستاده است ولی داخلش دیده نمیشه اطراف موتر چند نفر پولیس هست پولیس را که دیدم ترسیدم گفتم حتما مارا گرفته و دیپورت میشیم ده پاکستان. یک دفعه دیدم قاچاقبر هم هست و همرای چند نفر دیگه گپ میزنند ولی اوضاع نورمال معلوم می شد خاطر جمع شدم.

بعد از یک ساعت قاچاقبر داخل امد و گفت کسی گپ نزند از پنچره هم بیرون را نگاه نکنید ، ارام سری جای خود باشید حرکت میکنیم قاچاقبر دروازه موتر را بسته کرد و از موتر پاین شد موتر ما حرکت کرد و خودش را به سرک و یا جاده اصلی راست کرد، دلم برای اینجا تنگ شده بود خاطرات چند روزی در اندونیزیا را با خودم مرور میکردم که کجا ها رفتم و چی چیز ها را دیدم و چی یاد گرفتم از این مردم ؟ بهترین چیزی که من در اندونیزیا دیدم راستی و صداقت این مردم بود زن ها مردان و اطفال این مردم همیشه و قتی به ما نگاه میکردند یک سبد گل لبخند به ما هدیه میکرد، چیزی مهم دیگه این بود که مسلمان و غیر مسلمان در این کشور خیلی با هم دیگه خوب بودند از همدیگر نفرت نداشتند افغانستان که من در انجا بدنبا امده ام با انکه همه مسلمان هستند و لی بد بختانه تعصب های قومی مذهبی زبانی و نژادی خیلی زیاد است ولی اینجا نه، همه به هم احترام دارند چی مسلمانها و چی مسیحی ها خیلی مسایل دیگر که امکان ندارد اینجا نوشت و اگر در اینده فرصت شد در بخشهای دیگر وبلاک خواهم نوشت. تنها چیزی که من در اندونیزیا دیدم و شبیه افغانستان بود مدرسه دینی بود که در نزدیکی ویلای ما بود از اینکه هر روز صدای آذان از این مسجد به گوش میرسید و رفت و امد افراد بین سن ۱۰ سال تا ۳۰ سال انجا زیاد بود حس کنجکاوی ام مرا وادار کرد که در این مسجد بیروم داخل مسجد که رفتم نماز تمام شده بود و چند نفر نو جوان را دیدم که کتاب در دستش بود و با هم گپ میزدند به انها نگاه کردم دیدم انها هم مایل هست با من حرف بیزند پیش رفتم و سلام کردم و خودم را معرفی کردم گفتم برای نماز امده بودید؟ گفتند که نه ما اینجا درس می خوانیم و همینجا می خوابیم این جا هم مکان درسی ما است و هم خوابگاه ما. یکی از انها به من گفت که اگر دوست داری میتوانی بیرویم داخل اطاق و انجا صحبت کنیم از یک راهرو باریک به طبقه دوم رفتیم و اطاق های کوچک خیلی زیاد بود و داخل شان پر بود از طلاب دینی، داخل اطاق رفتم و سری صحبت باز شد و از من خیلی سوال میکردند و خصوصا بعد از اینکه فهمیدند من افغانی هستم و مسلمان بی پروا حرف میزدند و برایم از جهاد علیه کفار حرف میزدند و اسامه بن لادن و همقطارانش برای این ها یک قهرمان بودند و خیلی با اب تاب از علمای شان حرف میزدند یک ساعت انجا بودم و قتی بیرون امدم به یاد جمله مرحوم دولت شاهی افتادم که در سال ۱۳۶۵ پاکستان رفته بود و در یک جلسه گفت که پاکستان با تشکیل مدارس دینی و اموزش دانش اموزان یک روز افغانستان را خواهد گرفت که همین طور هم شد پاکستان این مدارس را تقویه کرد و طالب خلق کرد و به افغانستان فرستاد و افغانستان را به کام نابودی فرو برد .این طلاب که امروز من در اندونیزیا دیدم از خوانوداه های فقیر بودند که به علت فقر به این مسجد پناه اورده بودند و دروس دینی می اموختند افکار، رفتار و عقاید شان خیلی نزدیک بود با طالب های افغانستان و پاکستان، جالب اینجا بود که اینها از وهابیت هم زیاد حرف میزدند و پیرو مکتب عبدالوهاب بودند سوال که در ذهن من به وجود امده و پاسخش را نمیتوانم پیدا کنم این است که چرا دنیای سرمایه داری به این مسئله توجه ندارند و این اطفال را کمک نمی کنند تا به شیوه درست انها تحصیل کنند و افراد خوبی برای اینده جامعه خود باشند من فکر میکنم کشورهای که فعلا به ملیاردها دالر برای مبارزه با تروریسم سرمایه گزاری کرده اند بهتر است به این مسئله توجه کنند و این معضل را حل کنند فکر میکنم اگر جلو فقر در دنیا گرفته نشود هیچ کسی در اینده احساس ارامش نخواهد کرد پس بهتر خواهد بود فقر را از جامعه نابود کرد و جلو گسترش اموزش های مخرب را از اجتماع هر چی زودتر باید گرفت. دوست داشتم در این مورد زیاد بنویسم و لی از مضمون اصلی وبلاگم منحرف می شوم بهتر است از سیاست دور ماند و به راه خود رفت و قضاوت را به دست شما خواننده گان می سپارم.

موتر ما همچنان در مسیر خود ادامه میداد به داخل شهر جاکارتا رسیده بودیم ساختمانهای شیک و مجلل جاکارتا نمای خاص خودش را برای هر بیننده در شب دارد.از پنجره نیمه باز موتر سرکها را نگاه میکردم که روزانه به ملیون ها نفر در ان رفت و امد میکند ولی الان خالی است به ساختمانهای اطراف خیابان که نگاه میکردم چراغ های اپارتمانها خاموش بودند و مردم به خواب رفته بودند و خوابهای قشنگ زندگی زیبایی خودشان را می دیدند و خبر نداشتند قافله سرگردان از داخل شهر شان میگذرد.در دل این شهر کاروانی در حرکت بود که از انسوی مرز ها امده بود تا برای نجات جان خویش قله ها، مملکت ها، شهر ها و دریا ها را طی کند و یک جای امن برای زندگی خود پیدا کنند .شهر جاکارتا کم کم تمام می شد و موتر ما همچنان به راه خود ادامه میداد شهر تمام شده میرفت و موتر ما در بین جنگل و درخت های بلند مسیر خودش را ادامه میداد بعد از ۳ ساعت راه وعبور از شهر و شالیزار های برنج و جنکلها به لب دریا رسیدم از موتر که پاین شدم صدای امواج دریا را میشنیدم که با غضب خودش را به ساحل می کوبید و شاید هم به ما می گفت که نیایید و برگردید . اثاثیه و خوراکی که داشتم از موتر گرفتم و به سمت چراغی که دیده می شد و قاچاقبر مارا به ان سو هدایت میکرد رفتم نزدیک که رسیدم چند تا قایق ماهیگیری بود که ظاهراْ این طور وا نمود میکرد که ماهیگیر هستند و لی همکارای قاچاقبر بودند قاچاقبر می گفت زود زود سوار شوید ولی هیچ کس جرئت نداشت به این کشتی سوار شود، من که در زندگی ام دریا را ندیده بودم از صدای امواج که به ساحل میخورد و اب که خودش را به بدنه کشتی محکم میزد واقعاْ ترسیده بودم صحنه عجیب و غریبی بود مثل اینکه در سال ۱۳۶۴ قوای شوروی به منطقه ما امد و جنگ شروع شد و ما شب از خانه وحشت زده فرار کردیم امشب هم همان شبی بود یعنی تقریباْ یک همچنین صحنه بود، زنها و بچه های کوچک گریه میکردند مردها حیران به دریا نگاه می کردند، صد دل و یک دل خودم را به داخل کشتی انداختم پشت سرم صدای را شنیدم برگشتم زنی را دیدم که بچه کوچکش در بغلش هست و از من میخواهد کمکش کنم و سایلم را همانجا گذاشتم و دوباره بیرون پریدم زنی جوانی بود با رو سری سیاه بچه اش تقریباْ دوساله بود بچه را از او گرفتم و به داخل کشتی بردم و خودش را هم گفتم بدنبال من محکم خودش را پرت کند بچه را بردم داخل و مادرش هم امد و از من تشکر کرد، رفتم برای خودم جای پیدا کنم رفتم طبقه دوم کشتی نزدیک کاپیتان برای خودم جا گرفتم و نشستم یک ساعت می شد داخل کشتی امده بودم اول کشتی خالی بود، هر جا می شد برای خود جا گرفت و نشست ولی بعد از یک ساعت همه جا پر شد، جلیقه های نجات را که قاچاقبر قبلا خریده بود به مردم توزیع کرد و من من هم یکی گرفتم و کشتی به طرف استرالیا حرکت کرد.

منتظر باشید
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط pagan در 30 دسامبر 2012, 01:24 .
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 30 دسامبر 2012, 01:02

________________________________________________________
________________________________________________________
-
-
قصه زندگی من قسمت سوم

تصوير
وقتی کشتی ما از جزیره حرکت کرد اب دریا خیلی خراب بود من که در زندگی ام دریا را ندیده بودم فکر میکردم اب است و دریا شاید همیشه همین طوری باشد ولی نه کمی که از جزیره دور شدیم اب خراب و خرابتر شد چهره ها مضطرب گردید نگرانی کم کم بدل رخنه کرد که مبادا غرق شویم، کاپیتان و یا ناخدای کشتی هم ترسیده بود میگفت امشب اب خیلی خراب است خدا رحم کند ولی خوب چی می شد کرد راه برگشت نداشتیم، اگر بر میگشتیم دیگر قاچاقبر نبود به خاطریکه یک ماه قبل همین قاچاقبر یک کشتی دیگر را با ۲۷۰ نفر سرنیشن به استرالیا فرستاده بوده ولی کشتی راه را گم کرده بوده و بعد از ۹۰ ساعت دوباره به یکی از جزایر اندونیزیا بر گشته بود و قراریکه قاچاقبر میگفت اگر این دفعه برگشت بخورید دیگر پول ندارم شمارا بفرستم وبه این خاطر هر چی مسافر داشت داخل این کشتی زده بود ،۲۷۰ نفر که از قبل بوده و در حدود ۱۵۰ نفر دیگر اضافه شده بود .

شب بود و همه جا تاریک بعضی ها خواب رفته بود بعضی ها با همدیگر صحبت میکردند و بعضی ها هم مات و مبهوت چشمای شان به نقطه نا معلومی خیره شده بود و به فکر فرو رفته بود بعضی ها را کشتی گرفته بود و حال شان بد شده بود ولی من حالم خوب بود و فقط نگران بودم از اینکه زودتر از همه به کشتی رسیده بودم جای من نسبت به دیگران یک کمی خوبتر بود نزدیک کاپیتان بودم دریا را می شد دید و به اطراف می شد نگاه کرد.

هوا یک کمی سرد شده میرفت سگرتم را از جیبم بیرون کردم و اتش زدم کشتی خوب راه میرفت موتورش خیلی قوی بود با انکه طوفان خیلی زیاد بود ولی همچنان سینه اب را می شکافت و پیش می رفت به نا خدای کشتی سگرت تعارف کردم و تشکر کرد نیمه های شب شده بود، دریا چیزی عجیبی بود در افغانستان که بودم مردم از دریای هلمند قصه میکرد و می گفت خیلی کلان است و لی حالا به این دریا که نگاه میکردم دریای هلمند یک رود خانه بوده. نیمه های شب خوابم امده بود به خواب رفتم درست یادم نمیاید چی قدر خوابیده بودم که صدای مرا از خواب بیدار کرد چشم باز کردم کشتی از حرکت باز مانده بود نا خدا یا کاپیتان رفت پاین تا بیبند چی شده یک چند دقیقه طول کشید نیامد دیدم بچه ها یکی یکی از جای خود بالا شده و پاین میروند، من هم رفتم بیبنم پاین چی خبر است وقتی به طبقه زیرین کشتی رفتم دیدم که کاپیتان گریه میکند و بچه ها هم گریه میکند گفتم خدا چی گپ شده؟ چراغ قوه را روشن کردم دیدم اوه! میله بلند اهنی که ازچرخ گشتی به سینه موتور کشتی نصب شده بود و کشتی توسط ان حرکت میکرد شکسته است با شکستن این میله فکر کردم چرخ زندگی ما هم شکست، نمی شد هیج کاری کرد میله اضافی ما نداشتیم و سایل نداشتیم که این میله را پیوند میزدیم و نیاز به موتور جوش داشت هر فکری کردیم که به یک قسمی راه حل پیدا کنیم ولی بی فایده بود.

هوا روشن بود دوباره سر جایم امدم ، با نا امیدی نشستم هوا روشن شده میرفت از طرف سمت چپ کشتی یک کشتی نفتکش خیلی بزرگ با سرعت کم به ما نزدیک می شد چند تا چراغ بالای سریش به رنگ زرد برقگ میزد یک کم امید پیدا کردیم که این کشتی شاید به ما کمک کند ولی در کمال ناباوری از کنار ما رد شد و رفت و هیج به ما توجه نکرد با انکه خیلی به ما نزدیک شده بود و در حدود یک صد متر فاصله از ما گذشت و رفت.

امیدی تازه که در ما جان گرفته بود دوباره جای خودش را به نا امیدی عوض کرد نمی شد به هیج کس نگاه کرد همه گریه میکردند چی قدر دردناک است وقتی به چهره مردی نگاه میکنی که چشمانش پر از اشک است و سینه اش پر ازسوز، در این کشتی زنها، اطفال، مردان سال خورده و جوانها بودند.افتاب سرزد و روز پنجشنه ۲۴ اگست شد کاپیتان کشتی به ما توصیه کرد که اب ونان خود را جیره بندی کنید با جیره بندی اب ونان دریافتم که ممکن است مدتهای طولانی در دریا باشیم تا که کسی پیدا شود و مارا نجات دهد و یا اینکه گرفتار طوفان شده وهمه غرق شویم.

افتاب بالا امده بود به هر جا که نگاه میکردی اب بود به جز پرنده ها که کمی دورتر از ما به شکار خودشان مشغول بودند نزدیکی های ساعت ۱۱ بجه روز بود به عقب کشتی رفتم تا پرنده ها را نگاه کنم دستم را لبه کشتی تکیه داده و به پرنده ها نگاه میکردم که یک دفعه شئی را دیدیم که مثل هواپیما است وبا ارتفاع خیلی کم از لابلای اب به ما نزدیک می شود دور بود خوب درست فرق نمی شد هواپیما است به خواطریکه پرواز پرنده ها مانع دید ما میشد یک چند لحظه که گذشت شک ما تبدیل به یقین شد وچشم من درست میدید یک هواپیما بود فریاد زدم هواپیماااااااا همه به این طرف ریختند تا بیبند از بسکه مردم یک دفعه به عقب کشتی امدند کشتی یک طرفه شد هواپیما با ارتفاع خیلی کم ۳ بار دور سری ما چرخید و رفت.کاپیتان یا ناخدای کشتی ما به ما گفت این هواپیما متعلق به استرالیا بود و ما تا غروب امروز نجات پیدا میکنیم حتماْ تا ساعت پنج غروب کمک استرالیا به میرسد خوشحال شده بودیم از خاطریکه هواپیما مارا دیده است و حالا باید خوب شکم سیر نان خورد. غذای که از اندونیزیا گرفته بودم دست نخورده بود یک دانه کنسر ماهی را باز کردم و با مقدارنان خوردم پشت سرش سگرت روشن کردم و خوشحال سگرتم را می کشیدم افتاب از سر ما کم کم می گذشت ساعت یک شد، دو شد، سه بجه شد به ان سمت که کاپیتان میگفت جزیره همان طرف است نگاه میکردیم چشمای ما سفید شد ولی چیزی را ما ندیدیم، دیگه کم کم غروب نزدیک می شد و افتاب می رفت که در وسط اب غروب کند ولی از کمک خبری نبود از طرفی دیگر باد کشتی مارا از جزیره دور میکرد وقتی بد بختی به انسان رو کرد همه چیز دست به دست هم میدهد تا انسان را نابود کند چرا باد از یک طرفی دیگر نمیزند که مارا به سمت جزیره ببرد ولی بدبختانه باد مارا تند تند از ابهای استرالیا جدا میکرد و به سوی اقیانوس هند وشاخ افریقا می برد.

بچه ها چوب های اضافی کشتی را از بالا کندند و می خواست به سمت جزیره پارو بزنند و لی بی فایده بود ستلایت یا همان راهنمای برقی که قوچاقبر خریده بود نشان میداد که ما از جزیره دور شده میریم، دیگه پارو زدن بی فایده بود افتاب کاملان غروب کرد و یک شبی سیاه از راه رسید اب هم که خیلی خراب شده بود به حدی که هر دفعه کشتی پهلو میخورد یک طرفیش زیر اب میرفت ووقتی هم به سمت دیگر پهلو می خورد همان اندازه اب داخیل کشتی میامد که اگر دست ادم به جای گیر نمی بود اب همه را جارو کرده بدریا می ریخت .تخته های چوب را که از بالا برای پارو زدن کنده بودیم حالا به بدنه کشتی میخ میزدیم که ارتفاع لبه کشتی زیادتر شوددو سه ردیف تخته را میخ زدیم این یک کاری خوب بود که ما کردیم با میخ زدن تخته ها به لبه کشتی دیگر اب کمتر داخیل میامد موتور کوچک که اب میکشید توان خارج کردن این همه اب را نداشت گروپ بندی کردیم و ابهای که داخل امده بود با سطل بیرون می انداختیم .
تصوير
شب شده بود و کاملان تاریک وحشت همه را فرا گرفته بود پیر مردی بود داخل کشتی ما که خدا حفظش کند و فعلان در کانادا هست به جوانها غیرت، میداد نوید میداد، تشویق میکرد که با مرگ مبارزه کنید و نباید به این زودی تسلیم مرگ شد طبقه بالای کشتی زنها و اطفال بودند چی صحنه بود خدا گریه های این بچه ها را میدیدی که در دل شب با صدای باد همراه می شد وبه اقیانوس ها گم می شد انهای که با خود قران داشتند تلاوت قران میکرد دعا میخواندند تا خدا مارا نجات دهد نیمه های شب شده بود خسته شده بودم تمام لباس هایم تر {خس} شده بود رفتم یک گوشه نشستم و از خستگی خوابم برد

منتظر باشید.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 30 دسامبر 2012, 01:07

_______________________________________________________
_______________________________________________________
-
-
قصه زندگی من قسمت چهارم

امروز شنبه ۲۶ جانوری سال ۲۰۰۸ می باشد.در استرالیا امروز تعطیلی عمومی است و امروز به نام استرالیا نام گزاری شده است.منم از این فرصت استفاده کرده بقیه خاطراتم را بنویسم و هم این روز را به مردم استرالیا تبریک بگویم.

بقیه خاطراتم را می خوانید

سوزش افتاب را بر صورتم حس کردم بیدار شدم دیدم افتاب خیلی بالا امده است ولی همه خواب اند هر کسی به یک گوشه خوابیده است اب دریا ارامتر شده است و کشتی مثل گهوار اهسته اهسته تگان می خورد گرسنه شده بودم رفتم پاین دست و صورتم را با اب شور دریا شستم و برگشتم مقدار غزای که داشتم از کوله پشتیم بیرون کردم و صبحانه ام را خوردم بدنبالیش سگرتم را روشن کردم و بر لبه کشتی تکیه زده به دریا نگاه میکردم و به سرنوشت خودم و همسفرانم فکر میکردم.راستش دلم خیلی تنگ شده بود خاطرات گزشته ذندگی ام مثل پرده سینما از جلو چشمانم میگزشت و میرفت به گزشته که گرچند از ان خوشی زندگی را ندیده بودم. به وطن که دیگر دوستم نداشت و ترکش کرده بودم. برای فامیلم که دیگر نمیدیدم. برای دوستانیکه داشتم. برای رویاهای که در ذهنم پرورش داده بودم و داشت نابود می شد.برای همه و همه دلم تنگ شده بود. فکر میکردم اینجا اخر زندگی است.
تند باد حوادث مارا از کجا با خودش پیچاند و به کجا انداخت؟ ۴۳۸ انسان محکوم سرنوشت به دریا تبعید شدند و در کام نهنگ دفن خواهند شد
عرشه کشتی جای خوبی بود برای مرور گزشته ها ما بودیم و دریا. ما بودیم و یک دنیا نومیدی. اینجا می شد به همه چیز خوب فکر کرد و تصور میکردم مغز و حافظه ام چند برابر سرعت پیدا کرده و به شدت کار میکند به همه جا و همه چیز سر میزند و در موردش فکر میکند.زندگی ام را از اولش شروع کردم و تا اخرش مرور کردم.از و قتیکه یادم میاید افغانستان درگیر جنگ بوده است و تا حالا هم ادامه دارد من نه اولین قربانی این جنگ خواهم بود و نه اخریش.نه اولین پناهنده خواهم بود و نه اخرش مثل من به ملیونها نفر افغانستان را قبلان ترک کرده بودند و به کشورهای دیگر پناه برده بود.ولی در این میان نسل ما بیشترین صدمه را دیده اند چون ما در دوران جنگ بدنیا امده بودیم و از ابتدای ترین حق خود محروم شده بودیم.یادم میاید انموقعیکه خیلی کوچک بودم در یکی از انروزها با بچه های همسایه زیری درخت های کنار خانه مان بازی میکردیم که دیدم زهرا دختر همسایه مان با چهره مظطرب و پریشان دوان دوان به خانه خود رفت و به ما گفت زود به خانه های خود بیروید که اخوان المسلمین امده و همه را می کشد که همین طور هم شد اخوان المسلمین انروز که بر گرفته از گروهی مصری بود لقبی بود برای مجاهدین امروز که با ظهورش در افغانستان مکاتب تاسیسات دولتی و شفاخانه ها را نابود کردند معلمین را به داس و طبر سر زدند.اقتصاد افغانستان را زیر صفر بردند اردوی منظم افغانستان از هم پاشید مردم افغانستان بی کس شدند خانه و کاشانه مردم در اتش سوختند غرور افغانی ما بر خاک خورد و ملیونها نفر اواره شدند دولت افغانستان سقوط کرد و هرج و مرج در کشور راه افتاد.
چند سال پیش رادیو بی بی سی بخشی فارسی ان بر نامه داشت به اسم تاریخ و اندیشه سیاسی که به نقل از یکی اندیشمندان که در قرن چهارم و یا پنجم هجری زندگی میکرده میگفت که یک انسان ۶۰ سال در زیر ظلم و ستم زندگی کند ولی یک شب در هرج و مرج زندگی نکند.مردم افغانستان سه دهه است که در هرج و مرج زندگی میکند سوال اینجاست که آیا بهتر نبود مجاهدین با دولت و قت افغانستان کنار میامد؟گر چند که دولت کمونستی مخالفانش را سر کوب میکرد ولی حد اقل مردم بی گناه در سایه یک نظام واحد زندگی ارامی داشتند.
قضاوت دست شما خواننده گان عزیز می باشد شما هم به سرنوشت وطن خود و مردم خود سهیم هستید من قصد توهین به هیچ کس را ندارم از کسانیکه نا خواسته در گیر این جنگ خانمان سوز شدند و یا عزیزان شان را از دست دادند من عزر خواهی میکنم. انچه که به صورت قطع میتوانم بگویم این است که عامل تمام بد بختی های که بر کشور و مردم ما تحمیل شده همه اش تقصیر پدران ما و شما بوده اعم از انهای که اندیشه های کمونستی داشتند و هم انهای که خود را پرچم دار اسلام خطاب میکردند چون حفظ کشور و منافع مردم افغانستان مقدمتر از اسلام و ایده کمونستی بوده است که متاسفانه پدران ما این کار را نکردند و همه چیز را خراب کردند.
دوست داشم در این مورد زیاد نوشته کنم ولی چون موضوع وبلاگ نیست خاطراتم را ادامه میدهم.
بچه ها یکی یکی از خواب بیدار شدند و به همدیگر صبح به خیر میگفتند و خوشحال بودند که افتاب امروز شنبه ۲۵ آگست را می بینند.
تمام امروز را ما به انتظار نشستیم ولی هیچ کسی برای نجات ما نیامد باد همچنان ما را به سوی اقیانوس هند به پیش می برد نگرانی ها امروز زیادتر شده بود طرفهای غروب اب کاملان خراب شده بود بدنه کشتی از هم جدا شده میرفت به قسمیکه انگشت می شد داخل پایه ها رفت از بسکه تکان خورده بود میخ های بلند که به بدنه کشتی کوبیده شده بود در اثر فشار اب و تکان کشتی کم کم خود را جدا میکرد بچه ها مثل دیشب اب داخل کشتی را با سطل بیرون میکردند باد خیلی زیاد بود و طوفان به شدت زیاد شده میرفت.
تصوير
افتاب این روز را من ندیدم کی غروب کرد از بسکه گرفتار اب کشیدن از داخل کشتی بودم وحشت در بین کشتی زیاد شده بود هر لحظ ممکن بود غرق شویم زنها و اطفال بسیار گریه میکردند هوا تاریک و تاریکتر می شد شب فرا رسید بچه ها دعا می خواندند قران تلاوت میکردند که خدا مارا نجات دهد.
ساعت ۱۲ شب شده بود و خیلی خسته شده بودم تمام لباسهایم خس شده بود رفتم بالای کشتی کنار یکی از بچه ها داراز کشیدم.امشب فکر میکردم اخرین شبی زندگی من است و طلوع فردا را نمیبنم با نا امیدی و شکم گرسنه خوابم برد.

منتظر باشید.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 30 دسامبر 2012, 01:16

________________________________________________________
________________________________________________________
-
-
قصه زندگی من قسمت پنجم

تصوير
دردل خواب صدای گریهء بیدارم کرد چشم باز کردم دیدم مادری کودکش را در بغل گرفته هم خودش گریه میکند و هم کودکش قضیه معلوم بود بچه شیر میخواست مادر شیر نداشت رفتم سراغ غذای خودم دیدم داخل کوله پشتی من هم هیچ چیز نمانده مقدار غذای که بوده بچه ها دیشب خورده بودند.سری جایم نشستم ولی گریه این طفل نگزاشت بشینم بلند شدم بچه ها تقریبا همه خواب بودند پاین رفتم داخل موتور خانه کشتی چند تا از بچه ها انجا بودند به یکی از انها گفتم غذای من کاملان تمام شده کدام چیز دارید؟به من بدهید؟یکی از بچه ها از جای خود بلند شد یک بوطل اب و مقداری مکارونی خشک به من داد و گفت این اخرین غذای هست که ما داشتیم.اب و مکارونی را گرفتم اوردم بدست این خانم دادم خیلی خوشحال شد و از من تشکر کرد.

دیشب که خوابم برد مطمئین نبودم طلوع صبح فردا را بیبنم ولی الان که سپیده صبح ۲۶ آگست سر زده در خود حیرانم که چطور دیشب غرق نشدیم؟ چطور کشتی شکسته ما تا حالا دوام اورده؟اب دریا نسبت به دیشب ارامتر به نظر میرسد ولی طوفان هست نه به شدت دیشب.
افتاب از وسط دریا سر زد و کشتی ما رنگی سرخ به خود گرفت و بچه ها کمکم از خواب بیدار می شدند و با ناباوری به همدیگر نگاه میکردند شبی بسیار سختی را پشت سر گزاشته بودیم رنگ چهره ها کاملان فرق کرده بود چشمها پژمرده شده بود ضعف جسمانی به وضوح در مهاجرین دیده می شد روحیه بچه ها معلوم بود خیلی خراب است دیروز پریروز بچه ها روحیه نسبتاْ خوبی داشتند ولی طوفان دیشب بر همه تاثیر گزاشته بود به هر کس که نگاه میکردی خیلی لاغر به نظر میامد.
نزدیکی های ظهر شده بود که صدای هواپیما توجه همه را به خود جلب کرد دیدم همان هواپیما که پریروز امده بود بازم بالای سر ما دوره میزند ولی خیلی با ارتفاع کم به قسمیکه می شد پنجره پیلوت را دید و همچنین نوشته های درشت که در بدنه هواپیما بود.هواپیما خیلی زیاد دور ما چرخید و رفت.
با رفتن هواپیما گپ گپ و تبصره در بین بچه ها زیاد شد هر کسی یک چیزی می گفت بعضی ها می گفت امروز حتما برای ما کمک روان میکند ولی بعضی ها می گفت نه اگر این هواپیما مارا کمک می کرد چرا پریروز کسی را برای نجات ما روان نکرد؟خلاصه هر کسی نظری داشت و لی بهتر ان بود تا منتظر بیشنی و بیبنی تا غروب چی میشه.هواپیما متعلق به کستوم استرالیا بود .
ساعت ۲.۳۰ دقیقه بعد از ظهر شده بود در منزل دوم کشتی رفته بودم تا از دوستم سر بیزنم که تازه دیده بودم ما از همدیگر خبر نبودیم که در یک کشتی هستیم و در یک مسیر روان هستیم به صورت اتفاقی پریروز چشمم متوجه چهره اشنای شد که در منزل پاین کشتی خوابیده است نزدیکش رفتم خوب نگاه کردم دیدم احمد است پهلویش نشستم و به ارامی صدایش کردم احمد بلند شو چرا خوابیدی؟احمد چشمهایش را باز کرد ولی چیزی نگفت یک کس دیگه که در نزدیکی احمد بود به من گفت که خیلی حالش خراب است از وقتی سوار کشتی شدیم فقط استفراق میکرده.
فهمیدم که کشتی گرفته بوده چند تا تابلیت که برای موتر گرفتگی در جیبم بود با اب به احمد دادم و از زیر شانه اش گرفتم بالای کشتی پهلوی خودم اوردم که بعد از یکی دوساعت حالش خوب شد و به حرف امد و حسابی با همدیگر بغل کشی کردیم.احمد دوست دوران کودکی و بچه محل من بود منتهاهمدیگر را بعد از چند سال در کشتی میدیم.
امروز حال احمد خوبتر شده بود و مثل همیشه شوخ و مزاقی گپ میزد با همدیگر از خیلی چیزا گپ زدیم دلمان برای خاطرات گزشته مان تنگ شده بود از شما چی پنهان لحظء گریه کردیم .بعد ازینکه هواپیما رفته بود تا حالا من واحمد با هم حرف میزدیم ولی قصه احمد تمام شدنی نبود تا اینکه سروصدای بچه ها که میگفتند یک چیزی در بین اب معلوم میشود از جای خود بلند شدیم وبه بالای کشتی رفتیم به ان سمت که بچه ها چیزی را دیده بودند ما هم چشم دوختیم شیئ بود بسیار کوچک گاهی دیده می شد و گاهی دیده نمی شد خیلی دور بود.
تصوير
یک چند دقیقه که گزشت چشمهای ما خوب میدید چیزی بود شبیه یک قوطی گوگرد به رنگ سرخ و هر لحظه بزرگ و بزرگتر می شد هر چی به ما نزدیک شده می رفت کلانتر می شد تا اینکه شکل یک کشتی را پیدا کرد ولی هنوز مشخص نبود از چی نوع کشتی است؟خوب که نگاه میکردم ای قسم خیال میکردم که در افغانستان موتر های باری بیلر تیل بار است به رنگهای مختلف این کشتی هم همان قسم معلوم می شد.
کشتی به ما نزدیکتر شده میامدتا اینکه خوب نزدیک شد به قسمیکه صدای بلند گوی کشتی شنیده می شد و کاپیتان کشتی با ما حرف میزد از چند روز قبل ما پارچه های را با خط درشت نوشته کرده بودیم HELP و همچنین تابلوهای دیگر که نشان میداد کشتی ما خراب شده ولی کاپیتان کشتی مثل که از خرابی کشتی ما با خبر بوده و به ما میگفت که ما امده ایم که به شما کمک کینم ما شمارا نجات میدهم.
لحظه های نا امیدی دیگر به پایان رسید جرقه امید بر جانها دمیدو این کشتی بزرگ که به اسمMV TAMPA بود اهسته اهسته در کنار ما پهلو گرفت دوتا طناب پاین انداخت یکی را به سر کشتی بستیم و دیگری را در عقب کشتی بدنبال ان نردبان درازی از سینه کشتی پاین امد و تا به کشتی ما رسید مردی قد بلند وتوانا از نردبان کشتی پاین امد و به ما گفت یک یک نفر بالا بیاید.
تصوير
من و دوستم در عقب کشتی بودم گفتیم اول دیگران بالا بیروند اخر ما میرویم خیلی شلوغ شده بود هر کسی تلاش میکرد تا خودش را زودتر به نردبان بیرساند بعضی ها میگفت اول بگزارید زنها و اطفال بیرود ولی کدام گوش شنوا به این حرفها گوش میداد قسمت بالای کشتی با تخته میخ کوب شده بود چوبها را کندند هر تخته که کنده می شد ۲۰ تا سر بیرون میامد تخته را کندند و راهی خروجی باز تر شد.صحنه عجیب و غریبی بود در یکی چند موارد من دیدم که مرد خوانواده زن وبچه اش را فراموش کرده بود و خودش به نرده بان چسپیده بود و بالا رفت طفلی را دیدم که در بین مردم دست بدست می شد او میداد به اون اونم میداد به یکی دیگه از خاطریکه باید دستهایت ازاد می بود تا از نردبان بالا می رفتی از دهانه اصلی راهرو فقط انهای میتوانستد بیروند که در صف اول بود بقیه هر کسی دستش به جالی که محافظ نردبان بود میرسید خودش را بالا میکرد و به داخل کشتی میرفت.
یکی از بچه ها به اسم سید هاشم مرا صدا کرد و بچه را داد به من و خودش به زنها کمک میکرد خیلی بیرو بار شده بود پشت سر مردم ایستاد شدم تا نوبت من رسید و با این طفل رفتم بالاو یکی از کارکنان کشتی با قلم که در دست داشت پشت دستم نوشت ۱۷۶ در واقع این شماره نشان میداد که من نفر یکصدوهفتادوششم بودم که بالا امده بودم از راهروی دراز رفتم تا اینکه یکی دیگر از کارمندان کشتی مرا به سمت راهنمای کرد انجا که رفتم پدر این بچه امد و بچه را از من گرفت ولی خانومش هنوز نیامده بود .
وقتی بالا امدم متوجه شدم کفش و لباسم داخل کشتی مانده است برگشم ولی یکی از کارکنان کشتی نگزاشت پاین بیروم خیلی طول کشید تا همه نجات پیدا کردند و بالا امدند اخرین شماره زده شده بود ۴۳۸ نفر را نشان میداد.از وقتی که تمپا امده بود تا حالا تقریبا ۳ ساعت میگزشت بعد ازاینکه اخرین نفر به کشتی تمپا امد کاپیتان کشتی تمپا در جمع ما حاظر شد و به ما گفت که حالا جان شما در خطر نیست و شما نجات پیدا کردید بچه ها از خوشحالی گریه میکردند.
کاپیتان کشتی تمپا به ما گفت که حوالی ظهر امروز هواپیمای استرالیا که متعلق به کستوم است به من و همچنان به تمام کشتی های که در اطراف شما بود مخابره کرد و گفت که یک کشتی با ۸۰ نفر سرنشین در حال غرق شدن است و کمک کنید منم که نزدیکترین کشتی به شما بودم رسیدم و شمارا نجات دادم ومن فکر نمیکردم ۴۳۸ نفر داخل کشتی باشد جمعیت شما خیلی زیاد بوده و این کشتی نمیتوانسته شمارا به مقصد بیرساند کاپیتان بعد از سئوال های که از ما کرد که از کجا هستید و کجا میروید به ما گفت مسیر من سنگاپور هست و لی شمارا به یکی از جزایر استرالیا به اسم جزیره کرسمس میبرم و به استرالیا تحویل میدهم همه تشکر کردیم و کاپیتان در حالیکه مارا ترک میکرد گفت غذا برای تان میفرستم و فردا صبح به جزیره کرسمس میرسیم.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 30 دسامبر 2012, 01:20

__________________________________________________________
__________________________________________________________
-
-
قسمت ششم

۲۶ آگست ۲۰۰۱ تمپا امد و مارا نجات داد.

بعد اراینکه آرنی رینان کاپیتان تمپا از ما خدا حافظی کرد کمی بعد نان شب امد چند تا دیگ کلان پر از غذا بچه ها چون چند روزی غذا نخورده بودند حسابی امشب غذا خوردند بعد از نان شب بچه ها دسته جمعی نماز خواندند و همه برای سلامتی همدیگر دعا کردند.زندگی و زنده ماندن معنای خاص خودش را پیدا کرده بود.
تصوير
کشتی با سرعت خیلی زیاد حرکت می کرد قسمیکه کاپیتان به ما گفته بود فردا صبح به جزیره کرسمس میرسیم همه خوشحال بودیم که فردا صبح استرالیا مارا تحویل میگیرد و دیگه از این دربدری خلاص مشویم.
قسمیکه در عکس مشاهده میکنید کاپیتان کشتی همینجا برای ما جا درست کرده بود و دیگه از تختخواب و کمپل و تشک و لحاف هیچ خبری نبود اگر کسی لباس و یا کت گرم به همراه داشت خیلی خوش بخت بود چون هوا سرد شده میرفت من به جز یک تک پوش و یک شلوار حتی کفشم هم داخل ان تابوت ماند و هیچ چیزنتوانستم با خودم بیارم که خودم را بیپیچانم دوستم احمد کت خود را به من داد و گفت تو بخواب من خوابم نمیایه من با کت احمد خودم را پیچاندم و سر بر روی کشتی گزاشتم و از خستگی یک خوابی رفتم که در طول عمرم چنین عمیق و با خیال راحت نخوابیده بودم .
صبح وقتی بیدار شدم افتاب سر زده بود و لی کشتی خیلی ارام ارام حرکت میکرد و چند لحظه که گزشت کنجکاو شدم به یکی از بچه ها گفتم مگر به جزیره کرسمس نرسیدیم گفت رسیدیم ولی نمی فهمم چرا کشتی به جزیره پهلو نمیگیره!!؟جزیره دیده نمی شد ولی معلوم بود در نزدیکی جزیره هستیم.
طاقت ها طاق شده میرفت ساعت ۸ شد ۹ شد ۱۰ شد تا اینکه کاپیتان پاین امد و به همه صبح به خیر گفت و بعدیش گفت که خبری بدی دارم برای شما همه شاک شدیم که بازم چی بازی شروع شده؟کاپیتان گفت که دولت استرالیا نمیگزارد من داخل اب استرالیا شوم ولی شما نگران نشوید من با دولت استرالیا در تماس هستم و شرایط شما را به دولت استرالیا تذکر دادم و ممکن است به کشتی اجازه دهد به جزیره پهلو بیگیرم.
نگرانی باز شروع شد هنوز دریا و غرق شدن و چند بار مردن وزنده شدن یاد ما نرفته بود که قصه دیگر شروع شد خیلی نگران شدیم بوضوح نگرانی در همه دیده می شد مثل اینکه کشتی شکسته ما واقعا دیگه به گل نشسته و نمیخواهد ما به مقصد بیرسیم.
بچه ها وضع خوبی نداشتند بعضی ها مریض شده بودند و مریضی انها تاثیر بدی بر روحیه دیگران داشتند کاپیتان هم از این مسئله نگران شده بود و واقعا بسیار شرایط بد بودبه خاطریکه کشتی یک کشتی باربری بود و جا برای این همه ادم نداشت وضع بهداشتی به شدت خرابتر شده میرفت به قسمیکه یک قاب غذا به سه یا چهار و حتی به پنج نفر دست بدست می شد . دستشوی هم وجود نداشت. قسمیکه در عکس نگاه میکنید دوتا از کنتینر های خالی را دستشویی درست کرده بود که خیلی وضعیت بد بود.چند روزی که ما در دریا مانده بودیم حمام نکرده بودیم اب و غذا نداشتیم و حالا گر چند که نجات پیدا کرده بودیم ولی ضرورت به اب ونان وسایل بهداشتی داشتیم. یکی از بچه ها که به شدت مریض شده بود به کاپیتان خبر دادیم بعد از چند لحظه تاخیر کاپیتان امد و به ما گفت که اگر همنطوری ادامه بدیم ممکن است همه شما مریض شوید بهتر است حرکت کنم گر چند که استرالیا اجازه ورود به آبش را نمی دهد ولی چاره نیست شما نگران نباشید.
کاپیتان به ما دلداری داد و رفت اینجین کشتی صدایش زیاد شد و کشتی سرعت گرفت و به طرف جزیره کرسمس حرکت کرد کمی بعد سرعت کشتی کم شد وکم شده میرفت ناگهان دیدم چند تاقایق خیلی با سرعت زیاد به طرف کشتی ما در حرکت است و هر لحظه به ما نزدیک شده میاید قایق ها وقتی نزدیک کشتی رسیدند با سرعت تمام کشتی را دور زدند و سربازان استرالیا به یک چشم به هم زدن بالای کشتی امدند و به ما گفتند هیچ کس از جای خود تکان نخورد. همه مات و مبهوت به همدیگر نگاه میکردند واز اینده بی خبر.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 30 دسامبر 2012, 01:23

____________________________________________________________
____________________________________________________________
-
-
قسمت هفتم خاطرات مرا میخوانید.

در قسمت های پشین خواندید که کشتی تمپا مارا نجات داد و دولت استرالیا قبول نکرد ما داخل ابهای جزیره کرسمس شویم و کاپیتان ناگزیر وارد اب کرسمس شد و سربازان نیروی دریای استرالیا داخل کشتی تمپا امدند

در اولین ساعات ورود نیروی دریای استرالیا به داخل کشتی درهای ورودی خروجی بین مهاجرین و کاپیتان کشتی بسته شد اطراف مارا بسته کردند به قسمیکه ما در یک جنگ اسیر شدیم سربازان استرالیا رفتار متفاوت داشت و خشین بر خورد میگرد !! ارتبات ما با دنیای خارج قطع شد حتی با کاپیتان کشتی. ما فقط کاپیتان را میدیدیم که از ان بالا مارا نگاه میکرد. دیگر رادیو ها امکان مصاحبه را با ما نداشت و هر چی میگزشت بین کاپیتان و سربازان نیروی دریای استرالیا بود و ما به خبر از همه چیز و نگران سرنوشت خود بودیم
بعد ازاینکه نیروی دریای استرالیا همه جا را در کنترل خود گرفت یک نفر شان در جمع ما امد و به نماینده گی از دولت استرالیا گفت که من نمیتوانم بگویم که ایا شمارا اجازه خواهد داد به استرالیا داخل شوید یا خیر؟ ولی یک چیز دیگه گفتنی است که بسیاری از مردم استرالیا و گروهای که از مهاجرین در استرالیا حمایت میکنند و همچنین سازمان ملل و حزب گارگر استرالیا خواهان ان است که دولت استرالیا به شما اجازه بدهد و به استرالیا داخل شویدبعد از تمام شدن حرف های افسر. داکتر های نیروی دریای امدند و به انهای که مریض بودن دوا داد و طرف های غروب برای ما غذا اوردند و شب شد.
شب و روز ها یک چند روزی به همین قسم گزشت و ما منتظر دولت استرالیا بودیم که به ما اجازه ورود به استرالیا را بدهددر این مدت سفیر نوروژ در استرالیا از ما دیدن کرد چون کشتی تمپا که مارا نجات داده بود از نوروژ بود. نماینده ملل متحد امد و با ما گفتگو کرد و از مهاجرین دیدن کردند و رفتند به ما گفتند که ما از دولت استرالیا میخواهیم که به شما اجازه وردود به استرالیا را بدهد.
یک افسر کلان نیروی دریای استرالیا روزانه میامد و لپ تاب کوچک که با خود داشت انرا باز میکرد و از خبر های مربوط به دیروز استرالیا و انچه که در استرالیا در باره ما می گزشت مارا مطلع میکرد.
کشتی ما و مهاجرت ما در استرالیا سر خط خبرهای روز دنیا و استرالیا شده بود به خصوص که در استرالیا انتخابات خیلی نزدیک بود و دولت وقت استرالیا کوشیش میکرد به هر قسمی که شده از ما خوب استفاده کند.
یکی دو روز می شد هیچ کس از ما خبر نگرفت یک قسم سکوت ترسناک دیده می شد یک حس دیگه پیدا کرده بودم تقریبا دو هفته می شد که در دریا بودیم وضع بهداشتی ما هر روز بد شده میرفت .
روز ۱۲ سیپتامبر ۲۰۰۱ شد افسر نیروی دریای در جمع ما امد و گفت که دولت استرالیا تصمیم گرفته شما را به جزیره نورو در اقیانوس ارام بیبرد و پروسه کارای شما تا سه ماه انجا تمام می شود و از هر کسی به صورت جدا گانه مصاحبه گرفته می شود و هر کسی شرایط پناهندگی را داشت ملل متحد برایش جای پیدا میکند و در ضمن خبر خوش دارم برای خوانواده ها و اطفال که در بین شما است.دولت نیوزیلند همه اطفال و زنها را قبول کرده و به نیوزیلند میروند.
بعد از اتمام سخنان نماینده استرالیا واقیعیت های دیگری که در دنیای اطراف ما به وقوع پیوسته بوده نمایان شد نهم سیپتامبر ۲۰۰۱ احمد شاه مسعود توسط خبر نگار عرب کشته شده بوده. ۱۱ سیپتامبر ۲۰۰۱ بورج تجارت جهانی در نیورک توسط سازمان القاعده منفجر شده. انتخابات که در استرالیا در جریان بود و دولت استرالیا از این و قایع به خصوص حمله ۱۱ سیپتامبر به نفع خود استفاده کرد و ورود ما به استرالیا را خطر برای امنیت استرالیا تعریف کرد و مارا تروریست نامید و افکار عمومی را نسبت به مهاجرین تغیر داد و حزب کارگر که تا دیروز خواهان امدن ما در استرالیا بود بعد از حمله یازده سیپتامبر نظر شان تغیر کرد و در پارلمان به نفع دولت رای داد و سرنوشت ما بد بود و بدتر شد.
بعد از شنیدن این واقعیت های تلخ دیوار امید ما فرو ریخت و خیلی از زندگی نا امید شدیم واقعا که سرنوشت چی دفتر را برای ما نوشته بوده؟ چند روزی که داخل کشتی شکسته بودیم و هر لحطه طوفان مارا غرق میکرد و از انجا نجات پیدا کردیم و تمام امید ما به دولت و مردم خوب استرالیا بود تا مارا پناه دهد ولی بد بختانه دولت استرالیا مارا زندان کرد.
جزیره نارو در بین ابهای اقیانوس ارام واقع شده است و مساحت خاکش فقط ۲۵ کیلومتر است و نفوسش ۱۱۰۰۰ نفر از مردم بومی جزیره و مردم فیجی و تعداد کمی از مردم چین هستند. در روی نقشه اگر نگاه کنی جزیره معلوم نمیشود فقط نامش نوشته شده نارو
بعد از ظهر کشتی نظامی مانورا در نزدیک کشتی تمپا پهلو ګرفت و کار انتقال ما توسط قایق های کوچک از تمپا به مانورا شروع شد یکی دوساعت طول کشید تا ما از تمپا به مانورا انتقال یافتیم
لحظه که از تمپا خارج می شدم یاد انروزی افتادم که تمپا امد و زندګی مارا نجات داد تمپا امد و به ما جان تازه بخشید یک زندګی نو به ما داد لبخند آرنی رینان کاپیتان کشتی و تمام خدمه کشتی تمپا همه اش یکدنیا ایثار بود و فدا کاری برای ما ولی بد بختانه امروز ارنی رینان با چهره ګرفته و مضطرب به ما نګاه میکرد در پس نګاهش یکدنیا غصه نهفته بود ارنی رینان میخواست مارا همان قسمیکه نجات داده بود با افتخار از ما خدا خافظی کند ولی امروز او ګرفته بود غمګین بود ناراخت بود او درک کرده بود سرنوشت ما چی است او فهمیده مارا کجا میبرند ولی ما بی خبر از خود به سوی زندان میرفتیم
به مانورا امدم کشتی نظامی بود با ششصد نفر نظامی و چند هلیکوپتر جنګی بر ګشتم و به تمپا نګاه کردم که ارام ارام از ما دور شده میرفت با خود ګفتم آرنی رینان شما مسولیت انسانی خودرا انجام دادی تو به ۴۳۸ نفر انسان زندګی دادی و ما تا زنده هستیم مدیون شما هستیم رنګ سرخت جریان زندګی ما است تمپا ســـــــــــــــــــــــلام بر آرنی رینان مرد دریا
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 30 دسامبر 2012, 01:28

__________________________________________________
__________________________________________________
-
-
قسمت هشتم خاطرات مرا میخوانید

ممکن است بعضی از خوانندگان وبلاگ در این مدت که نبودم و نتوانستم بقیه خاطراتم را با آنها قسمت کنم دیگر به وبلاگم سر نزده باشند از همه عذر میخواهم چون سال ۲۰۰۸ بسیار گرفتاری زیاد بود و نمی شد وبلاگم را بروز کنم.

قراریکه خواندید دولت استرالیا به ما اجازه نداد داخل خاک استرالیا شویم و مارا طبق توافق که با ملل متحد شده بود وتوافق که با دولت نورو شده بود مارا از کشتی تمپا به کشتی منورا انتقال دادند.
تصوير
کشتی منورا یک کشتی نظامی بود با دوتا هلیکوپتر و تجهیزات نظامی دیگر. سربازان استرالیا از ما با یگ بوتل(شیشه یا بطری) آب پذیرایی کردند و یک گروه ازین سربازان که بر روی شانه های شان آرم صلیب سرخ بودند در جمع ما آمدند و شروع کردند به معاینه. همه را یک به یک معاینه کرد و در ضمن هر کسی را یک شماره داد و همه شماره دار شدند و از روی شماره شناسایی می شد، بعد ازاتمام این کارها مارا از عرشه کشتی به سوی طبقه پایین کشتی راهنمایی کردند که بعد از طی کردن راهرو های دراز و طویل به طبقه پایین کشتی به یک سالن خیلی دراز رسیدیم.

در آنجا تخت های عسکری قبلاً جا به جا شده بود و هر کسی روی تختی دراز کشیدند. این سالن مثل یک تونل معلوم می شد که نصفش کمتر برای ما جا درست کرده بودند و نصف دیگرش پرده کشیده بود و معلوم نمی شد چی هست.

غروب همان روز برای ما غذا آوردند وهر کسی به نوبت از جای خود بلند می شد و میرفت در صف غذا. ما که چند شبانه روز غذای درست حسابی نخورده بودیم انتظار داشتیم امشب خوب شکم سیر نان میخوریم ولی با رسیدن نوبت غذا به من و بعد از اینکه مامور غذا اسم و شماره ام را برایش نشان دادم و سر نامم در دفترش خط کشید نوبت رسید که غذایم را بگیرم ، بشقاب را بدستم دادند و پیش آشپز رفتم و آشپز یک کف گیر برنج از دیک برداشت و کمی هم تکان داد تا خدای نکرده این کف گیر پر از برنج در بشقاب نریزد و یک دانه سیب هم به من داد و همین. تعجب کردم به بشقاب نگاه کردم، می شد برنج ها را حساب کرد. خلاصه هر چی بود همین بود و به برای همه و باید گذران میکردیم(میگذراندیم).

بعد ازاینکه نان شب را خوردیم گفتند که یکی یکی بروید و حمام کنید از یک طرف از نزدیک در ورودی شروع شد تا نوبت به من رسید پاهایم زمین را گرفته نمیتوانست چون هم گرسنه بودم و هم در طول دو هفته راه نرفته بودم سرم گیج میرفت به هرصورت خودم را به محلی که برای حمام درست کرده بودند رساندم و لباسم را کشیدم(درآوردم) و به فکر اینکه یک حمام درست حسابی کنم ولی دریغ، هنوز تر (خیس) نشده بودم که سرباز آمد و به من گفت که وقت شما تمام است و من که تازه زیر آب رفته بودم حیران به این سرباز نگاه کردم و به انگلیسی که زیاد روان صحبت نمیتوانستم گفتم که من تازه آمدم و سر باز با لگد به من زد و گفت شما پنج دقیفه وقت داشتید و اینجا بود که نیمه تر و خشک از زیر آب بیروم شدم. و در گوشه بچه ها مشغول پوشیدن لباس کهنه ها بود و منم از اینکه لباسی دیگر نداشتم به سراغ لباس کهنه ها رفتم.

بیرو بار(برو بیا) زیاد بود و هر کسی تلاش میکرد یک لباس مناسب پیدا کند و خودش را بپوشاند چون هیچ کسی لباس نداشت هر کسی هر چی داشت در کشتی قوچاقبر(قاچاقبر) ماند و زیر آب رفت و لباسهای که در طول این دو هفته پوشیده بودیم چرکی شده بود و بو میداد.

یک دانه پیراهن کهنه بدستم افتاد و فورا پوشیدم هر چی که گشتم شلوار نمانده بود و نتوانستم پیدا کنم بلاخره چشمم به یک دامن زنانه افتاد که تقریبا می شد خودم را بپوشانم ، دامن را پوشیدم و از پله ها پاین آمدم و به سوی تختم رفتم و خیلی تند رفتم تا کسی نبیند دامن زنانه پوشیده ام اما این دامن از چشم مردم دور نماند و به خصوص خانمهای که آنجا بودند خیلی به من خندید و بلاخره آمدم سر جایم از یک طرف ناراحت شده بودم از طرف دیگر خودم هم خنده ام گرفته بود . خلاصه شب خوابیدم و صبح از خواب بیدار شدم و رفتم دست و صورتم را شستم ورفتم برای صبحانه بازم نام و شماره را به دفتر خط زدند و صبحانه را به من دادند صبحانه هم مثل نان شب بود خیلی کم نمی شد سیر شد.

دلم برای دیدن آفتاب و هوای بیرون تنگ شده بود ولی اجازه نداشتیم بیرون برویم شب و روزها به همین قسم گذشت تا اینکه یک روز به ما گفتند امروز بیرون میروید خیلی خوشحال شده بودم نوبت رسید و بیرون رفتم افتاب آنروز خیلی قشنگ بود آفتاب و پرواز پرنده و جزایر که از دور دیده می شد ولی نمیتانستوم(نمیتوانستم) خوب به آفتاب نگاه کنم چون چند روز می شد در زیر دریایی (ناو) حبس شده بودیم . یک ساعت وقت ما خیلی زود تما شد و دوباره برگشتیم به زیر زمین. شب و روزها به همین قسم میگذشت و ما به جزیره نورو نمیرسیدیم و دلیلش را هم نمیدانستم چرا اینقدر طول می کشد واگر از نیروی دریای استرالیا سوال میکردیم نمی گفت ما کجا هیستم و کی به جزیره می رسیم.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 30 دسامبر 2012, 01:32

______________________________________________________
______________________________________________________
-
-
قسمت نهم

تصوير
دوهفته می شد جزیره کرسمس را ترک کرده بودم منورا مارا به سمت اقیانوس ارام می برد که از جزایر اندونیزیا از جاکارتا و سرابیا و بالی و جزایر فلوریس تا به اخرین جزیره اندونیزیا که هم مرز با تیمور شرقی است ګزشته بودیم و به داروین شهر مرزی استرالیا با اندونیزیا رسیده بودیم
کشتی ما این روزا بی هدف روی اب می چرخید و ما هم از همه چیز بی خبر داخل کشتی بودیم روزانه یک ساعت که بیرون هوا خوری میرفتیم ګاهی کدام تا جزیره را به اطراف میدیدیم و ګاهی هم به جز اب نیلګون دریا هیج جیزی دیده نمی شد
نرسیده به داروین یک جزیره است خیلی کوچک و خالی از سکنه به نام آش موریف اکثر مهاجرین که از اندونیزیا به استرالیا از راه دریا میامدند و با طی هفت تا ده شبانه روز یا بعضی وقتها که اب خراب بودن بین یک ماه با بسیار حالت بد به این جزیره رسیده بوده که بعدا با کمک دولت استرالیا به داخل استرالیا انتقال داده شده بوده
ماه سیپتامبر است و تاریخ دقیقش یادم نیست امروز یکی از راهروهای کشتی به روی ما بسته شد و ما هیچ وقت نتانسیتم از دست شویی و یاحمام او بخش استفاده کنیم و فقط اجازه داشیتم از یک قسمت استفاده کنیم در ای قمست از لحاظ دستشویی و حمام بسیار مشکل شد به قسمیکه بعضی وقتها صف دستشوی از صف غذا دراز و طولانی تر می شد
جالب اینکه کسی را دیدم به نام داکتر یاد می شد که حالا در نیوزیلند است ای بنده خدا صبح بود و من در صف دستشوی بودم که ای از خواب ببیدار شد و به صف نګا کرد که خیلی صف طولانی است و یک طرفند عجیبی را به خرچ داد!! بچه اش کنارش خواب بود و اورا بیدارش کرد و از دستش کرفت برد دستشویی خیلی خنده دار بود. ولی خوب در جمع ما یا به رسم ما افغانی زنها و بچه ها همیشه حق اولویت را دارند و زنها همیشه اول برای غذا میرفتند و هم چنین چیز های دیکر
قراریکه در قسمت قبلی هم نوشتم غذای ما چندان درست نبود و یک قسمی بود که نه زنده شویم و نه بیمریم ولی خوب شرایط پیش امده بود و باید تحمل میکردیم از هیچ چیز خبر نداشتیم و نمیدانستیم در دنیای اطراف ما چی میګزرد
نزدیک به سه هفته می شد که روی اب بودیم در یکی ازین روزا مارا نګزاشتند بیرون بیرویم و دلیلش را هم پرواز هلیکوپرها عنوان کردند و از فردایش قسمی که معلوم می شد کشتی ما به یک مسیری روان است و راه میرود ان روز من خیلی حالم بد شده بود سرم ګاه ګاهی درد میکرد و لی امروز بی حد درد ګرفته بود تب داشتم حالم خیلی بد شده بود دست و پا میزدم احساس میکردم مغز سرم بیرون میریزد به یکی از بچه ها که اسمش رحیمی بود ګفتم داکتر را خبر کو که من حالم خیلی بد است داکتر امد و مرا معاینه کرد و از من خون ګرفت و یکی دو ساعت ګزشت که داکتر با لب خنده امد و به من ګفت که دیکه زنده شدی!! منکه از خود بی خبر به حرف داکتر تعجب کرده بودم و به دردم می پیچیدم و ګفتم مګه قرار بود من بیمیرم ګفت که اره ولی دیکه نمیمری
ګرچند که خیلی درد داشتم ولی حرف داکتر درد را کمی از من دور کرد و دوای که داکتر با خود اورده بود به من داد و من خوردم و لحظ ای پهلویم نشست و به من ګفت که شما به مرض مالاریا مبتلا شده بودین ممکن زمانیکه در اندونیزیا بودید یا جای دیکه ولی از امروز به بعد دیکه خوب خوب میشی چون استرالیا پشه مالاریا ندارد از داکتر تشکر کردم وکاغذ به من داد که زمان و وقت دوای مرا مشخص میکرد و از پیشم رفت وګفت در جزیره نورو که رسیدی بازم دوا از استرالیا برایت میاریم.
دوای خودم را روزانه میخوردم و از شدت درد و تب از هیچ چیز خبر نداشتم تا اینکه یک روز چند نفر با لباس های غیر معمول به جمع ما امدند و خود را نماینده ملل متحد معرفی کردند و به ما ګفتند ما امدیم به شما کمک کنیم و برای شما اب غذا و جای در جزیره نارو تهیه میکنیم و در ضمن یک خبر خوش داریم برای خوانواده های که در بین شما است دولت نیوزیلند همه خوانواده ها را به شمول اطفال قبول کرده و به نیوزیلند میبرد متباقی به جزیره پیاده میشین و یو ات هیج سی ار از شما مصاحبه میګیره
در ضمن ملل متحد یک پیشنهاد هم با خود اورده بود البته فکر کنم که از طرف دولت استرالیا بود کی میګفت اګر شما بیخواهید به افغانستان بر ګردید دولت استراایا یک مقدار پول به شما کمک میکند و ای اوام ملل متحد کارای شما را جور میکند که این پیشنهاد با قاطعیت از طرف همه رد شد
ترجمان که خود را خانم کریمه معرفی میکرد و ترجمان دیکر به نام سید که هر دو از استرالیا امده بودند به خوانواده ها ګفتند که یکی یکی بیاید ثبت نام کنید تا زمینه رفتن شما به نیوزیلند فراهم شود و به بقیه ګفتند که از امروز کشتی به جزیر نورو پهلو میګیرد و کار انتقال شما توسط نیروی دریای استرالیا با کمک مردم محل و پولیس نورو و ملل متحد انجام می شود که شما به چند قسمت در جزیره میرید و کار انتقال شما سه یا چهار روز انجام خواهد ګرفت.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 30 دسامبر 2012, 01:47

_________________________________________________________
_________________________________________________________
-
-
قسمت دهم

بعد از ۲۱ روز که از جزیره کرسمس حرکت کرده بودیم به جزیره نورو رسیدیم کشتی نظامی منورا کمی دور تر از جزیره به روی آب لنگر انداخته بود و گاهی هم به خاطر که انجین نمک نگیرد در حرکت بود.
تصوير
جزیره نارو اولین جزیره مستقل دنیاست که توسط نظام جمهوری اداره می شود و انتخابات ازاد بر گزار می شود یازده هزار نفر نفوس دارد و درامد شان در سابق فاسفید بوده که برای فعلا هیج چیزی نمانده و در گزشته به خاطر معدن فاسفید سرمایه دار ترین جزیره اقیانوس ارام بوده است و لی اکنون فقیر ترین جزیره است قراریکه در موزیم این جزیره من دیدم این جزیره از نگا سوق الجیشی بسیار با اهمیت بوده که در طول جنگ های اول و دوم جهانی توسط المان و امپراتوری جاپان اشغال میشود و بعد ها استرالیا این جزیره را تصاحب میکند و هر جی که فاسفید داشته بوده برده شده است که حالا به جز سنک هیچ چیزی دیکه نمانده است مردم این جزیره ماهی گیری میکند البته نه به قسمیکه که صادرات داشته باشند
مهاجرین به چند گروه تقسیم بندی شد و هر گروه باید در روز مشخص کشتی را ترک می گفت من جز گروه سوم بودم که در روز سوم از کشتی بیرون امدم
روز سوم نوبت من رسید و باید کشتی منورا ترک میگفتم و به جزیره می رفتم ساعت یک بعد از ظهر بود که نوبت من رسید قراریکه قبلا گفته بودند هر کسی باید تخت خواب سیار عکسری خود را نیز همرای خود جمع کرده به جزیزه بی برد منم تخت خوابم را جمع کردم و جاکت نجاتم را بستم و به دهانه کشتی جای که قایق نظامی نیروی دریایی استرالیا منتظر ما بود رفتم دروازه عقب کشتی به قسمی روی اب قرار گرفته بود که می شد گقت یک پل کوچک است و ازین پل به قایق میرفتیم پایم درست به زمین گیر نمکرد و دو نفر از عساکر نظامی مارا کمک کرد و به قایق رساند
قایق حرکت کرد و مارا اندکی پس از سوار شدن به جزیره رساند و در جزیره پیاده شدیم گروپ ده نفری که پیشتر از ما رسیده بودند توسط خبر نگاران محاصره شده بودند و با رسیدن گروپ ما دوربین ها به طرف ما نشانه رفت و عکاس ها و خبر نگار ها به ما نزدیک شدند
مردم نورو و جمعیت که اینجا جمع شده بودند همه و همه به ما نگاه میکردند از بین جمعیت عبور کردیم و مارا به سمت هدایت میکرد که یک مینی بوس منتظر ما بود تا مارا به کمپ انتقال دهد داخل مینی بوس شدیم و هوا خیلی گرم بود
موتر ما حرکت کرد و از یک جاده باریک و کمی کج و پیچ مارا به سمت کمپ میبرد تقریبا جزیره را نصفه دور زده به کمپ رسیدیم کمپ هنوز ساخته نشده بود و نجار ها کار میکرد چند تا خیمه یا چادر زده بودند و ما باید داخل همین چادر ها زندگی میکردیم موتر ما نزدیک یک خیمه کلان توقف کرد و ما از موتر پیاده شدیم
تصوير
به زیر یک خیمه کلان رفتیم انجا همه جمع بودند نماینده های از بخش های ملل متحد در قسمت پناهنده گان نماینده دولت استرالیا و نماینده دولت نورو و پولیس استرالیا و نورو که هر کدام شان به صورت جدا گانه صحبت های خود را شروع کردند که از جمله نمایند ملل متحد در بخش پناهنده گانUNHCR / یو ان هیچ سی ارIOM/ و ای او ام/ این دو نهاد برای ما توضیحات دادند که یو ان هیچ سی ار مسول مصاحبه ما بود و ای او ام مسول تهیه جا و مسکن برای ما در اینجا نماینده استرالیا مثل یک ناظر بود و دولت نورو هم از خاطر فقر و پول که استرالیا از خاطر ما مهاجرین وعده شده بود خدای خود را شکر میکرد که ما در این جزیره امدیم
خلاصه سخنرانی ها تمام شد و نتیجه این شد که تا سه ماه اینده از همه به صورت فردی مصاحبه گرفته می شود و هر کسی ادعای پناهنده گی خودش را ثابت کرد ملل متحد برایش در یکی از کشور های مهاجر پزیر جای پیدا میکند و تا سه ما همه ازین جزیره میرند. در ضمن نماینده دولت استرالیا به ما گفت که هیچ کدام شما به استرالیا نخواهی رفت
گفتنی ها تمام شد و یکی از کار کنانIOMای اوام مارا تقسیمات کرد و جای من در بلاک شش بود و انجا رفتم و در یک گوشه خالی ما چند نفری که تازه رسیده بودیم جا گرفیتم و تخت خواب سیارم را به زمین پهن کردم و رویش دراز کشیدم و به اینده نا معلومم چشم به سقف خیمه دوخته و از فرط خستگی و نگرانی دراز کشیدم و به آینده که معلوم نبود چی می شود فکر میکردم
آخرين ويرايش توسط pagan on 30 دسامبر 2012, 14:38, ويرايش شده در 2.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 30 دسامبر 2012, 01:51

________________________________________________________
________________________________________________________
-
-
قسمت یازدهم

تصوير
امشب اولین شبی است که به جزیره نارو امدیم چادر یا خیمه که ما در زیر ان جا گرفتیم تا وقتی هوا روشن بود خوب بود همدیگر را میدیدم اما با تاریک شدن هوا از یک طرف و از طرف دیگر هجوم پشه ها و از طرفی هم گرمی هوا بسیار ازار دهنده بود آن شب به هر قسمیکه که بود از فرط خستگی خوابیدم و فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم صورت و دست بقیه بدنم و خصوصا صورتم ورم کرده بود از بس که پشه غذای خوب گیر کده بود
تصوير
با روشن شدن هوا از خیمه بیرون امدم داخل محوطه کمپ ارام بود و همه جا سکوت یک چند نفری انطرفتر نشسته بودند و با هم گپ میزدند کمی انطرفتر حمام و دستشویی سیار درست کرده بودند چند نفری هم امده بودند سر و جانش را بشورند یکی از حمام ها خالی بود و رفتم داخل تا منم بعد از مدتها یک حمام حسابی بکنم لباسم را کشیدم و شستم و اب کش کردم و خودم هم حمام کردم با تنها خوشک که نیروی دریای استرالیا به ما داده بود خودم را پیچاندم و از حمام بیرون امدم و لباسم را روی سبزه ها انداختم و به خیمه برگشتم
بچه ها یکی یکی از خواب بیدار می شدند و به همدیگر صبح به خیر می گفتند به دوستم احمد صبح به خیر گفتم و او تازه از خواب بیدار شده بود و مثل که دیشب درست نخوابیده بود چشمانش سرخ بود و صورتش هم معلوم بود پشه نیش زده است و مثل من ورم کرده بود بریش گفتم تا فرصت هست برو حمام تا اب تمام نشده چون یک تانک اب برای همه کافی نبود احمد رفت حمام و منم رفتم بیرون نشستم سگرتی اتش زدم تا احمد بر گردد و صبحانه خوردن بیرویم
کمپ در قسمت بالایی این جزیره ساخته شده بود و محوطه کمپ به اندازه کمتر از یک زمین فوتبال بود که لانگ هوز ها در اطرافش ساخته می شد و یگ گروه از نجار ها که معلوم بود از استرالیا امده بودند روی این لانگ هوز ها کار میکردlong house در قسمت های قبلی نوشته بودم که کشتی منورا برای چند روز روی اب می چرخید و به ما هم علت را نمی گفت که چرا بی هدف روی اب میچرخد علتش حالا معلوم شد دولت استرالیا بعد از اینکه مارا از جزیره کرسمس حرکت داده بودن همزمان چندین خانه سیار را هم از استرالیا به نارو توسط کشتی های باری فرستاده بوده ولی از بسکه سرنوشت قسمی دیگری برای ما رقم خورده بوده و ما را باید بشتر شکنجه میکردند خیلی زود تصمیم دولت استرالیا عوض میشود و تصمیم گرفته می شود که به جای خانه های سیار مهاجرین باید در یک جای بد بدور از اب و برق و سایل رهایشی جا داده شود این بود که کارگر از استرالیا فرستاده بود و روی خاک ها برای ما خیمه زده بود و لانگ هوز درست میکردند یکی چند ماه بعد یک روز وقتی نوبت بیرون رفتن من رسید یک از کارمندای IOM به ما خانه های سیار را نشان داد و ګفت که اول قرار بود شما را داخل این خانه ها دهند ولی خیلی زود نظر دولت استرالیا عوض شد
احمد از حمام امد و رفتیم صبحانه خوردن یک ماه شده بود غذا درست به ما نداده بودند ولی امروز صبج همه چیز روی میز دیده می شد در طول این یک ماه که به ما غذا نداده بودند بچه خیلی ګرسنه بودند امروز صبح حسابی تا توانستند خوردند ماموران حفاظتی و اش‍پز همه و همه کمره های عکاسی خود را بدست ګرفته بودند و عکس میګرفتند و در ضمن حیرت کرده بودند که چرا اینها اینقدر پور خور هستند اما غافل از اینکه نیروی دریایی استرالیا یک ماه به ما غذا نداده بودند
تصوير
از وقایع کشتی تمپا هفت سال میگزرد ولی یاد تمپا هیچ وقت از خاطره ها نخواهد رفت گر چند که دولت وقت استرالیا مهاجرین این کشتی را در خاک خود راه نداد به جز ۱۴ نفر که انهم بعد از دو سال با ویزای موقت پنج ساله از نارو به استرالیا امدند ولی هر سال مردم خوب استرالیا در ۲۶ آگست در شهر ملبورن و نقاط دیگری استرالیا این روز را تجلیل می کند.

به خواطریکه منم یکی از ۴۳۸ نفر سرنیشین این کشتی بودم دوست دارم خاطراتم را بنویسم گر چند که رسانه های خبری در استرالیا وقایع تمپا را در انروزها گزارش دادند و هر رسانه از دید خود اوضاع پیچیده انروز ها را تحلیل و تفسیر کردند ولی من چشم دید خودم را می نویسم شنیدم بعضی ها در مورد تمپا کتاب نوشته اند به زبان انگلسی ولی متاسفانه من تا حالا نخواندم

از کسانیکه مایل است اخبار انگلیسی مربوط به مهاجرین تمپا و کمپ نارو را بخواند به این سایت مراجعه کرده و اخبار روز ان روزهای سیاه را بخوانند
http://en.wikipedia.org/wiki/MV_Tampa#Rescue_at_sea
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 30 دسامبر 2012, 23:03

___________________________________________________________
___________________________________________________________
-
-
يونان: آوارگی و نقض حقوق بشر

تصوير
وضعیت مهاجرین افغانی در شهر پاترای


یونان / قسمت اول

شنبه 7 فوريه 2009, نويسنده: بصیرآهنگ
قبل ازهمه : مهاجرین افغانی درشهر پاترا ازهمه خبرنگاران افغانی وبه طور خاص ازسایت کابل پرس میخواهند به آنها کمک نموده و صدای آنها را به گوش سازمانهای مدافع حقوق بشربرساند و ازآنها بخواهند تا ازاین منطقه بازدید نموده وبه داد اینها برسند.
دوروز است به شبه جزیره ی پاترا دریونان سفر کرده ایم دراین سفرکه چهارروز طول خواهد کشید میخواهیم ازوضعیت هزاران مهاجرین که ازکشور های مختلف دراین منطقه گرد آمده اند ومنتظرند باقبول بزرگترین ریسک، باجاسازی کردن خود درزیرکامیون های که حامل کالای صادراتی به ایتالیا هستند، خودرا جاسازی نموده وخودرا به آن طرف بحیره ادریاتیک برسانند . شبه جزیره ی پاترا درجنوب یونان قرار دارد منطقه ای که درآن هیچ قانونی مراعات نمیشود. این شهر کوچک همیشه ازکنترل دولت ضعیف یونان نسبا خارج ومافیای مواد مخدر وقاچاق انسان دراین شهرازقدرت بسیار بالایی برخوردار بوده که این وضعیت مردم این شهر را به شدت خسته نموده است. من دراین سفر شامل گروپ هفت نفری هستم که عبارت اند از سه خبرنگار، دو داکتر معالج بدون مرز ودو وکیل دعوا. این گروپ کوشش میکند مهاجرین را که در وضعیت بد پاترا گیرمانده اند تا اندازه توان کمک نمایند. کمک های ما شامل تهیه گزارش ازوضعیت آنها برای اتحادیه اروپا، معالجه افراد مریض و ریکورس کیس های افرادی که ازبندرهای ایتالیا با آنکه برگه ترک خاک یونان داشته اند ودرخواست پناهندگی سیاسی ازکشور ایتالیا نموده بوده اند برخلاف قانون بین المللی مهاجرت رد مرزشده اند. این حرکت زمانی شروع شد که یک کودک 13 ساله افغانی برای داخل شدن درخاک ایتالیا در زیر کامیون جان داد . پس ازآن حادثه احزاب کمونستی ایتالیا درمقابل سیاست ضد مهاجرین دولت راستی سیلویو برلوسکونی اعتراض نموده وبرای چندین روز درشهر های مختلف ایتالیا تظاهرات نمودند که ازجمله تظاهرات این احزاب درشهر ونیز برای دولت فاشیستی ایتالیا بسیار قدرتمند وتکان دهنده بود.
تصوير
از وقتی که به شهر پاترا رسیده ایم تاحال چیزهای عجیبی را شاهد هستیم . برخورد پلیس وکوماندوهای بندر با مهاجرین بسیار خشن ودردناک است به محض اینکه ازکشتی خارج شدیم اولین بار چشمم به سه جوان افغانی افتاد که توسط پلیس اززیرکامیون بیرون کشیده شده بود. پلیس ها دست های این سه نفررا به پشت بسته بود وبا خشونت تمام آنان را لت وکوب میکرد. واقعن اینجا خیلی خطرناک است ما حتا نتوانستیم به آنها نزدیک شویم. دوستانم که دریک کانال تلویزیونی ایتالیا کارمیکنند به من گفت مبادا پلیس کامره وید یو و یا عکاسی را در دستت ببینند زیرا بعدازآن خلاصی ازدست آنها کار دشواری است. تقریبا ده دقیقه بعد ازخارج ازکشتی یکی ازدوستانم که وکیل دعوا است توسط پلیس متوقف گردید وبازرسی شد. آنها به این زودی فهمیده بودند که ما دنبال چه چیزی دراین شهر آمده ایم. ساعت چهار بعد ازظهر به یکی ازپارک های شهر پاترا رفتیم تا کدام مهاجر افغانی را پیداکنیم تامارا به کمپ مهاجرین افغانی رهنمایی کنند. بعداز یک ساعت نشستن درپارک توانستیم سه نوجوان افغانی را درآنجا پیداکنیم ازآنها درمورد وضعیت مهاجرین پرسیدم. یکی ازآنها که خودرا احسان الله وازولایت میدان وردک معرفی میکند باچشم های اشک آلود گفت بهتراست خود تان بروید وازنزدیک ببینید سپس گلویش را باعقده ی زیاد بست وصورتش را برگرداند تامبادا اشکهایش را ببینیم. هنگامی که میخواستیم ازاین پارک خارج شویم دوباره توسط پلیس متوقف گردیدیم وآنها به مدت یکساعت مارا درآنجا نگه داشتند. خوب شد فورا به دوستان یونانی زنگ زدیم وآنها به داد ما رسیدند و ماراازدست پلیس که میخواست کمره های عکاسی وتصویربرداری مارا ضبط کند و ما را به یک شب درقوماندانی پلیس برای بازجویی نگهدارد نجات دادند.
تصوير
این خبرازکانال تلویزیون پاترا نشرشد وحالا وضعیت برای ما بسیار خطرناک شده است. زیرا درهرگوشه ی شهر تحت تعقیب پلیس قرار داریم آنها امروز مارا تاداخل کمپ مهاجرین افغانی نیز دنبال کرده بودند وازچندین نفرپرسیده بودند که این افراد برای چی به کمپ آمده اند؟ "سید علی یکی ازمهاجرین افغانی ازآمدن پلیس ها مارا باخبرساخت". واقعن برایم تکان دهنده است امروز صبح با دوستانم به منطقه که درآن مهاجرین افغانی زندگی میکنند رفتیم. دیدن وضعیت آنها برای هر انسانی درد آور است منطقه که شباهت نزدیک به دریای کابل دارد پرازکثافات و تعفن. دراینجا نزدیک به دوهزار نفرافغانی درخیمه های خودساخته بسرمیبرند که اکثریت آنها کودکان بین سنین 14 الی 20 هستند. وضعیت روحی آنها بسیار بد است وتقریبا همه ی آنها به مرض روانی دچار هستند. بعضی ازاین افراد که مدت های زیاد دراینجا هستند به کلی دیوانه شده اند و وقتی بیگانه ای را میبینند صورتشان را میپوشانند. امروز باتعدادی ازآنها مصاحبه نمودم. آنها قصه های بسیار غمناکی را بامن گفتند. هرکسی موقع صحبت کردن گریه میکرد برایم واقعن دردآور وفراموش نشدنی است. آنها میگویند درهرگوشه وکنار شهر توسط پلیس به شکل وحشتناکی لت وکوب میشوند. چند نفر که همین امروز دست وسرش توسط پلیس شکسته شده بود گریه کنان به آنجا آمدند. خیلی رقت بار بود. آنها میگفتند چرا حقوق بشر برای افغانی نیست؟ آیا افغان ها بشرنیستند؟ یک ازآنها گفت اینجا بدتر ازموسی قلعه وهلمند است واین ها بدتر ازطالبان هستند، زیرا وقتی طالب ما را لت وکوب مینمود ما می فهمیدیم به چه گناهی محاکمه میشویم ولی اینجا بدون اینکه بدانی وقتی درخیابان را میروی بطور ناگهانی مورد لت وکوب پلیس قرار میگیری واصلن آنها نمیگویند چرا با ما اینگونه خشونت میکنند. اگرحق زندگی دراینجا را نداریم اینها چرا به کشور ما رفته اند وکشور مارا به خاک وخون کشیده اند. وضعیت پاترا بسیار خطرناک است وهیچ کسی دراین شهرامنیت روحی ندارد.
تصوير
امشب دوستان یونانی ما که ازیک حزب چپی این کشور هستند مارا دریک جلسه دعوت کرده بودند این جلسه نیزبه خاطربرخورد بسیار بد پلیس ودرکل دولت یونان با مهاجرین تشکیل شده بود وقرار است آنها به همین خاطردرشهر پاترا تظاهرات نمایند. درجلسه امشب آنها قبل ازهمه ازمن خواهش کردند درمورد وضعیت افغانستان واینکه چرا افغانستانی ها با تحمل مشکلات زیاد وپشت سرگذاشتن اینهمه راه های خطرناک به اینجا می آیند صحبت کنم. من ازنبود امنیت ، بدبختی وجنگ برای آنها گفتم واینکه هفت سال است امریکایی ها باخون مردم افغانستان تجارت کرده اند وبالاخره تاحال ما نمیدانیم که آنها با دولت ومردم افغانستان هستند یا باطالبان والقاعده وتروریست وهمه وهمه ازدید خودم نسبت به قضیه افغانستان صحبت کردم وبعد همه ی دوستانم به نوبت درمورد وضعیت مهاجرین افغانی دریونان درجلسه سخنرانی نمودند. دراین جلسه نزدیک به سی نفرازوکلای یونان نیزحضور داشتند وآنها درسخنان شان گفتند ما تجربه ی کافی نداشتیم ولی حالا حرکت کرده ایم یعنی ازخواب خیسته ایم وکوشش میکنیم دیگر هیچ مهاجری وبه خصوص افغانی ها در یونان ومورد تبعیض وخشونت قرارنگیرند آنها گفتند که متاسفانه تاهنوز ریشه های فاشیست دراین کشور نخشکیده است وآنها تاهنوزاین مردم را رنج میدهند. امیدوارم تظاهرات آنها بتواند برای این مهاجرین مظلوم کمک نماید

يونان: آوارگی و نقض حقوق بشر

هرکسی برای پریدن داخل فنس و رسیدن زیر کامیون فقط دو یا سه دقیقه وقت دارد درغیرآن کوماندوهای وحشی یونان سرمی رسند، آنوقت باید زیر لگد و باتوم های آنها تکه تکه شوی/ قسمت دوم

يكشنبه 8 فوريه 2009, نويسنده: بصیرآهنگ
تصوير
طبق وعده، امروز زود به منطقه که مهاجرین افغانستانی زندگی میکنند رسیدیم. امروز کارکردن وشنیدن حرف آنها، برای ما خیلی مشکل بود زیرا وقتی به آنجا رسیدیم با سیل ازجمعیتی روبروشدیم که پیش خیمه ای که قرار بود در آن با آنها مصاحبه کنیم صف کشیده بودند. همه چیزرا قبل ازرسیدن ما حنیف احمدی معروف به حاجی پاترا که مدت شش سال است با تحمل مشکلات زیاد دراین منطقه زندگی میکند هماهنگ کرده بود. درکنار حاجی پاترا نقش خادم امیری را نیز نباید فراموش کرد زیرا او با حوصله مندی، تمام افرادی که را که درصف های طویل بودند طبق نوبت به داخل خیمه رهنمایی مینمود.
اول قرار بود ساعت دوازده درتظاهراتی که شب گذشته توسط حزب چپی یونان دردفاع از مهاجرین ترتیب داده شده بود شرکت کنیم ولی صف طولانی و داستان آوارگی که هرلحظه من و دوستانم را به گریه وامیداشت ازشرکت درآن تظاهرات منصرف ساخت. بعدازگذشتن یک ساعت مجبور شدیم باتماس به دفتر وکالت بین ازآنها تقاضای کمک نماییم زیرا با آنکه گروپ هفت نفری ما مصروف مصاحبه کردن بودند ما نیاز به افراد دیگری داشتیم یک جهان تشکر از محترم وکلای بین المللی که به محض تماس ما بعد ازنیم ساعت دونفروکیل را به کمک ما فرستادند.
هرکسی داخل خیمه میشد باخودش دنیای ازغم واندوه را به خیمه می آورد خیلی درد ناک بود. حکومت اکستریمست یونان چه رویه های زشتی که بااینها نکرده است. هرکسی یا دستش شکسته است، یا پایش ویاهم صورتش خراشیده است. جای باتومهای پلیس بدن همه را مانند قیرسیاه وکبود نموده است. همه گریه میکنند، خورد وبزرگ ، کودکان 11 و12 ساله نیز بدون داشتن سرپرست دراینجا پیدا میشود. یکی ازغزنی، یکی ازکابل، یکی ازپکتیا، یکی از مزار وبالاخره ازتمام ولایات افغانستان.
نفر سوم که برای مصاحبه به داخل خیمه آمد سمیر از ولایت مزارشریف است او یک انگشت دستش را درهمین روزها ازدست داده است وتمام بدنش کبود است. ازسمیر پرسیدم که تورا به این وضعیت رسانده است اوباچشمان پرازاشک وگلوی پرازعقده چندین بار تلاش کرد حرف بزند ولی نتوانست. واقعن همه دوستانم وقتی متوجه سمیرشدند ناخودآگاه اشکهایشان جاری شد. سمیررا دربغل گرفتم وگفتم این تنها وضعیت تو نیست هرکسی میتواند با دیدن توبه وضعیت افغانستان پی ببرد. او اشکهایش را پاک میکنند ومیگوید این وضعیت خیلی بی غیرتم ساخته است وادامه میدهد همه بچه ها روزها درپشت دیوارهای بندر صف میکشند تا کدام کامیونی درنزدیکی دیوار توقف کند وبعد هرکسی نوبتش رسیده بود شانسش را امتحان میکند وکوشش میکند با پریدن ازروی کتاره ی آهنی که تقریبا سه متر ارتفاع دارد خودرا به درون فنس fans”" پرتاب نموده ودرزیرکامیون خودرا جاسازی نماید این فقط راهی است که بچه درپیش دارد. ماندن دریونان و نوشیدن زهر و یا رسیدن به کشورهای دیگراروپایی، فقط رفتن درزیر کامیون که آنهم خطر مردن صد درصد را درپی دارد. یا رسیدن یا مرگ. هرکسی برای پریدن داخل فنس ورسیدن درزیرکامیون فقط دو یا سه دقیقه وقت دارد درغیرآنصورت کوماندوهای وحشی یونان سرمیرسند آنوقت باید زیر لگد و باتوم های آنها تکه تکه شوی. من وقتی میخواستم ازروی نرده به داخل بپرم کوماندو سررسید وازترس اینکه شکمم را سرنیزه های نرده سوراخ وبدنم مثل گوشت کبابی روی آن نماند بااحتیاط میخواستم دوباره خودرا به بیرون پرتاب کنم ولی کوماندوها سررسیدند، یکی ازآنها که باتوم به دست داشت بافشار تمام باتوم را روی دستتم کوبید اول نفهمیدم. وقتی به بیرون رسیدم متوجه که یکی ازانگشتان دست چپم ازنیمه قطع شده است. با دیدن آن ازهوش رفتم وقتی به هوش آمدم دوستانم مرا بدون کدام آمبولانس به نوبت روی کولهای های به شفاخانه رسانده بود، بلافاصله قصابی که اسمش را داکتر گذاشته بودند سررسید اوبدون کدام داروی بی حس کننده استخوانهای شکسته انگشتم را که روی دستم آویزان شده بود با انبور کشید ومن ازهوش رفتم. دوباره وقتی به هوش آمدم شب بود ودوستانم مرا به خیمه انتقال داده بود. حال چندین روز است که درد میکشم وهیچ پولی ندارم که حتا یک داروی بی حسی بخرم تاشبها کمی بتوانم بخوابم. خیلی درد آوربود. شما فکرکنید نقض حقوق بشرتاچه اندازه صورت گرفته است. سمیرباچشمان پرازاشک ورنگ وروی پریده ادامه میدهد ازدوستانت که حقوقی هستند سوال کن که آیا قوانین حقوق بشر برای افغانی هم هست یانه؟
تصوير
داستان سمیر خیلی غم انگیزاست ولی مثل او صدها نفراین قضیه را پشت سرگذاشته اند ، باتفاوت اندکی، آدم که بدنش سالم مانده باشد دراین جمع اصلن به چشم نمیخورد. تشکرازداکتران بدون مرز که بزرگواری کردند وبه من قول دادند سمیررا تداوی میکنند وغیر از سمیرهرکسی مشکل صحی داشت امروز نام نویسی شد تافردا به آنها رسیدگی شود. من ازطرف همه افغانستانی ها ازاین افراد خیری که یکی ازهمشهریانم وکالت میکند، یکی ازوضعیت گزارش برای سازمانهای حقوق بشرتهیه میکند وعده ی هم آنها را تداوی میکنند تشکر کردم.امیدوارم فردا که آخرین روزخواهد بود وما تاساعت دوازده شب باید همه کارها را تمام کنیم بتوانیم باهمه افراد صحبت کنیم ومشکلات آنها را شناسایی نماییم.
امروزبعد ازسمیرکه داستان غم انگیزش خیلی بلند بود اکثرا باکودکان بین سن 11تا 16 سال صحبت نمودیم. باورنکردنی است این کودکان معصوم چگونه ازاین مرزهای خطرناک باپیمودن 8000 کیلومتر خودرا به اینجا رسانده اند؟ این کودکان ازچشم دید هایشان درمسیرراه ایران ترکیه صحبت کردند. یکی ازآنها که علی رضا نام دارد و12 ساله است میگوید مارا که جمعیتی درحدود 100 نفربودیم درمرز ترکیه یک گروه مافیایی کرد و ایرانی گروگان گرفته بود وهرکسی پول نداشت مورد خشونت قرار میگرفت. میگوید من به چشم خود دیدم کسی اصلن پول نداشت ویاهم طوری پنهان کرده بود انگشتان پایش را کشیدند همه فریاد میکشید که به حال ما رحم کنید کسی حرف مارا نمیشوید. کودک دیگری میگوید یکی ازدوستانم که حبیب الله نام داشت ودرکابل به دنیا امده بود در آب غرق شد من کاری کرده نمیتوانستیم فقط دیدم که وقتی ازقایق افتاد سه بار زیر آب رفت ودوباره بالا امد، او دستهایش را به طرف ما تکان میداد وکمک میخواست ولی بدبختانه نتوانستیم جانش را نجات دهیم اوهم مثل من یک نوجوان بود وفقط 14 سال داشت. من همیشه خودم را سرزنش میکنم که نتوانستم زندگی یک دوستم را نجات دهم.
تصوير
کسی دیگری میگوید سالانه نزدیک به ده ها نفر درمسیر راه ترکیه تا یونان در دریا غرق میشوند که درصدی افغانی ها وچینی دراین میان بیشتر ازدیگران هستند زیرا ازاین دوکشورمهاجرین زیادی ازاین راه خود را به یونان میرسانند. آخرین نفری که امروزما توانستیم به حرف هایش گوش دهیم علی رضا اخلاصی بود. علی رضا فرزند خادم حسین اخلاصی است که توسط طالبان درسال 1994 به قتل رسید. او یک روحانی معتدل وسیاسی وازفرماندهان جهادی ولایت غزنی به شمارمیرفت. علی رضا وقت مرگ پدرش فقط پنج سال داشته است ووقتی برایش گفتم نامش را روی جدول که ازطرف دفتروکالت تهیه شده است بنویسد اشکهایش سرازیر میشود. او به طورغمناکی گریه میکند ومیگوید من سواد ندارم. وقتی پدر وکاکایم بدست طالبان کشته شد من پنج سال داشتم وبی سرپرست بودم بلافاصله بعد ازدوسال وقتی هیچ کسی نبود خانواده ام را کمک کند جای مکتب چوپانی نمودم تابتوانم خانواده ام را کمک کنم. نمیدانم گناه من چی بود که این همه حقیرگشته ام. او به شدت خسته است ودچار مشکل روانی. داستان زندگی اش برای وکلا دعوا خیلی تکان دهنده بود نمیدانم چگونه میتوان به نوجوانی که به گناه پدر میسوزد کمک کرد؟ امروز تاهمین جا خاتمه میدهم. درمورد تظاهرات حزب چپی یونان برای دفاع ازمهاجرین به زودی خواهم نوشت. همچنان مصاحبه ی هم با حنیف احمدی یا همان حاجی پاترای معروف که باهمه کمک میکند نیزانجام داده ام که برای دوستان خواهم نوشت. منتظر قسمت سوم باشید.

بصیرآهنگ
تصوير
روز سوم وقتی وارد کمپ شدیم خبری بدی را شنیدیم. دونفر ازاین مهاجرین شب هنگام به طوری خیلی وحشیانه ی لت وکوب وزخمی شده بودند، یکی ازآنها حدود ساعت دو نصف شب وقتی می خواست برای رفتن زیرکامیون به طرف بندر پاترا برود بایک گروپ فاشیست یونانی روبرو میشود واین سگهای وحشی به او حمله نموده واورا با کارد شدیدا زخمی میسازند. متاسفانه نتوانستم ازنزدیک اورا ببینم زیرا درشفاخانه ی دانشگاه پاترا بستری بود ولی دوستانش که تازه ازشفاخانه برگشته بودند گفتند فعلن وضعیتش خوب است.
او از چهارقسمت زخم برداشته، قسمت راست سرش، بازوی چپش، زیربغل چپ وپای راستش. اوجوان 19 ساله ازشمال افغانستان است که مدت یک سال است درپاترا زندگی میکند ومنتظر گذشتن ازاین مرز خطر ناک است. دوستانش میگویند او دوبار به ایتالیا رفته است ولی هردوباربااینکه ازدولت ایتالیا درخواست پناهندگی نموده، توسط پلیس به یونان برگشتانده شده است.
تصوير
جوان دیگری که 17 سال دارد و ازولایت غزنی می باشد حدود ساعت 11:30 شب وارد فنس شده بود و زیریکی ازکامیون ها که عازم ایتالیا بوده خودرا جاسازی کرده بود ولی پلیس های کوماندوی بندرپاترا هنگام چک کردن کامیون اورا بیرون کشیده وباخشونت تمام مورد شکنجه قرار داده اند. این جوان هنگام شکنجه پای چپش ازناحیه بالای زانوشکسته است وفعلن دربیمارستان پاترا بستری می باشد. شکنجه همچنان به شدت تمام ادامه دارد هم ازطرف پلیس های بندر وهم ازطرف گروپ های وحشی حزب فاشیستی یونان به رهبری یورگوس کاراتزافیریس"Yorgos Karatzaferis" این سگهای وحشی درهرگوشه وکنار یونان مهاجرین را مورد آزار واذیت قرار میدهند، گروگان میگیرند وازآنها درکارهای شاقه استفاده می کنند. واقعن فاجعه های بسیار بدی رخ داده است واگر جلواش گرفته نشود منجر به یک فاجعه بزرگ خواهد شد.
تصوير
امروزازمهاجرین درمورد خاطرات سفرشان پرسیدم چون شنیده بودم آنها درمرزهای ایران وترکیه نیزباخشونت های زیادی روبرو شده اند. همگی ازگروه مافیای کرد وایرانی که درمرزایران وترکیه قرار دارند صحبت می کنند، ولی چندنفر ازاینها خاطره بسیار بدی ازمرزایران- ترکیه دارند. یک نفرچشم چپش توسط این گروه مافیایی ازحدقه بیرون آورده شده است وچندنفر ناخن های انگشتان پایشان توسط انبر دست کشیده شده است. آنها میگویند مهاجرین وقتی ازاین منطقه ی مرزی می گذرند اکثرا توسط یک گروپ مافیایی که متشکل ازایرانی ها وکردهای پی کاکا می باشند، به گروگان گرفته میشود. کسانی که پول دارند فقط پولش را می گیرند، لت وکوب میک نند ورها می کنند ولی کسانی که پول ندارند برایش تلفون می دهند ومیگویندبه خانواده ات زنگ بزن وبگو به فلان شماره حساب تا فلان روز باید این مقدار پول حواله کنند وگرنه تورا خواهیم کشت. اگرفامیل شخص گروگان برای آنها پول فرستاد، شخص آزاد میشود ولی اگر پول فرستاده نشد بعضی را می کشند وبعضی را به مدت نامعلومی نگه می دارند ودرکارهای شاقه از او استفاده میکنند. دراین وقت خیلی ازآنها درهنگام کارشکنجه می شوند. این شکنجه ها شامل کشیدن چشم، گوش ویا ناخن های گروگان هاست. قصه ازاین پدیده خیلی برایم جدید وتکان دهنده است وهیچ کسی هم نمی تواند جلواین آدم خواران را بگیرند. ولی درمورد یونان می شود کدام کاری کرد. باید مردم افغانستان که فرزندان عزیزش دراین منطقه به طور فجیع مورد خشونت قرار میگیرند وحقوق انسانی شان لگدمال میشوند اقدام کنند. مسئولین حقوق بشر، سازمان ملل متحد و وزارت خارجه و امورمهاجرین افغانستان باید ازخواب برخیزند. باید آنها وادار شوند تا ازاین منطقه دیدن کنند وراه حلی برای این مهاجرین پیداکنند. حامد کرزی که به عنوان رییس جمهور ومدافع حقوق انسانی ازطرف شما مردم مقرر گردیده باید ازخواب خرگوشی برخیزد ونگذارد فرزندان شما دراین ملک غربت تکه تکه شوند.
تصوير
دیروز همه این مهاجرین درجلوی خیمه ها صف کشیده بودند ویکصدا می گفتند کرزی درطول هفت سال ملیارد ها دالر را که بهای خون ما بود حیف ومیل کرد، کشورما را تا صدها سال دیگرقرضدار و ضعیف ومریض ساخت، دیگردست ازسرمابردارد ووقتی درکشورهای اروپایی می آید نگوید که مهاجرین افغانی را به کشور بازگردانید چون ما نیازبه نیروی کاری داریم. آنها می گفتند ازکرزی بپرسید که درطول دوران ریاست جمهوری اش برای چند نفرغریب ودربدرشرایط کاری فراهم کرده است؟ آیا کرزی میخواهد مهاجرین ازکشورهای اروپایی برگردند ودرخدمت برادرش برای کشت وجمع آوری تریاک قرار بگیرند یا درکارخانه های هرویین؟ ازکرزی بپرسید این مهاجرین بیایند درصف سربازانت قرار بگیرند وانتحار کنند ویا درصف فرزندانت قرار بگیرند وانسان حلال کنند؟ ازکرزی بپرسید که چند درصد نفوس افغانستان شبانه نان خشک برای خوردن دارند؟ ازکرزی بپرسید که اگرنیاز به نیروی کاردارد چرا فلکه های شهر کابل، هرات، قندهار، بامیان، جلال آباد ودیگرشهرها پرازانسانهای بیکار است که صبح تاشب آنجا صف می کشند ودعا میکنند روزی کاری بیابند تابتوانند فامیل خودرا ازمردن نجات دهند؟ به کرزی بگویید اگرنیازبه نیروی کاری دارد نگذارد جوانان ازبیکاری دست به استعمال مواد مخدر وخودکشی بزنند ویا هم درخدمت تروریستان بین المللی قرار گیرند. ازکرزی بپرسید که وزارت امورمهاجرین را به خاطر چی بوجود آورده است، آیا فقط به خاطری که یکی ازرفقایش بوده وکاری نداشته مجبور شده است تحت یک نامی برای دوستش وظیفه پیدا کند یا مسئولیتی هم درقبال این وزارت ومعنایی این وزارت دارد؟ آیا وزارت خارجه افغانستان ازمهاجرین افغانستانی خبردارد که درچی شرایطی به سرمی برند؟ آیا وزارت خارجه کدام مسئولیتی درقبال مردم افغانستان دارد یا نه؟ این حرف هایی است که از زبان هریکی از این مهاجرین شنیدم، آنها دروضعیتی قرار دارند که هنگام گفتن این حرفها به شدت گریه می کنند که دل هرانسان ازدیدن وشنیدن آن خون میشود.
تصوير
امروز زود ترازکمپ خارج شدیم زیرا باید ازکمپهای مهاجرین عراقی، ایرانی وافریقایی نیز دیدن کرده وگزارشهایی را تهیه کنیم. بااینحال چون مشکل مهاجرین افغانی بیشتر ازدیگران بود وآنها بیشتر ازدیگران مورد شکنجه قرارگرفته بودند سه روزکامل ازساعت هشت صبح تا شش شام باآنها بودیم، ازبس جمعیت زیاد بود وغمها بزرگ، این سه روز بدون خوردن غذا گذشت وما همه روز تاساعت شش بعد ازظهر گرسنه کار کردیم ولی اصلن خستگی احساس نمیکردیم. نمیدانم چه چیزمارا وادار می کرد تاهیچ خستگی وگرسنگی را احساس نکنیم؛ فکرمیک نم رفته بودیم دریک دنیایی دیگر، دنیایی که تفاوت های بسیار زیادی بااین جهان داشت، دنیایی که فقط برای مردن آفریده شده بود، دنیایی غم، دنیایی خشونت ودنیایی حقارت وازدست دادن ها. قصه های هریکی ازاین جوانان مرا به گریه وامیداشت وداشتم روحیه ام را ازدست می دادم، ولی کسی درنزدیکم قرار داشت که هردقیقه بادیدنش انرژی وتوان می گرفتم وبیشتر خودرا به ادامه دادن کار پرقدرت احساس می کردم، این آدم کسی بود بزرگ وسنگین بااستقامت چون کوه ، استوار ومحکم. نام او برای اکثریت مهاجرین افغانستانی که درکشورهای اروپایی وکانادا زندگی می کنند آشناست وهرکسی با او خاطره ی تلخ ویاشیرینی دارد؛ او حنیف احمدی- پژواک معروف به حاجی پاترا است، آدمی به سنگینی یک کوه، او مدت شش سال است باتحمل فشار های زیادی در منطقه ی متروک شمال پاترا زندگی کرده است. این منطقه را حاجی پاترا برای افغانستانی های مهاجر حفظ کرده است وتنها تکیه گاه آنان به شمار میرود. جالب است وقتی وارد این منطقه شوی برایت خیلی عجیب وغریب به نظرمیرسد وفکرمیکنی این جمعیت دوهزار نفری که اکثرا دچار مرض روانی هستند، توسط چی کسی اداره خواهد شد وازچی سیستمی برای اداره آنها استفاده خواهدشد؟ درمیان این ویرانه ها نظم خاصی وجود دارد وهیچ کسی نمیتواند حق دیگری را غضب کند، همه یکسان هستند وبرابر، وقتی حاجی پاترا لحظه ی ازنظرها پنهان میشود، سروصدایی زیادی بلند میشودولی به محض صدای او به گوش میرسد همگی آرام میگیرند وهمه اورا مانند پدرقدر واستقبال میکنند.
تصوير
ازحاجی پاترا پرسیدم اینها به خاطر چی اینهمه ازشما اطاعت میکنند؟ گفت علتش را خودم هم نمی دانم، تعجب می کنم، تنها چیزی که من به آن فکرمیکنم اینست که شاید درطول اینهمه سالها فقط من بوده ام که غمهای ورنج های آنان را درک کرده ام، تنها من بودم که بدنهای تکه وپاره آنها را ازبندرهای یونان جمع نموده وبه خاک سپرده ام. اومی گوید من درمدت شش سال میتوانستم بروم دریکی ازکشورهای اروپایی یا امریکایی وزندگی خوبی را برایم سروسامان دهم مثل صدهای دیگر ولی دردها وغم هایی را که درپاترا دیدم مرا ازاین کار منصرف ساخت. تصمیم گرفتم این آدمهای مظلوم واین کودکان بی سرپرست را تنها نگذارم. حاجی پاترا می گوید حال مثل یک نفری که به مواد مخدر معتاد می شود به پاترا معتاد شده ام ووقتی برای مدت کوتاهی درشهر های دیگر سفرمیکنم هردقیقه مجبورم برای بچه ها زنگ بزنم تاخدای نخواسته کدام اتفاقی رخ نداده باشد. واقعن نمی توانم اینجا را ازدست بدهم وآنوقت ببینم این کودکان درخیابان ها تلف شوند. حاجی پاترا می گوید فهمیدن وضعیت این مردم وشنیدن غم های آنها کار دشواری است واشک ازچشمانش ظاهر می شود. با گلوی پرازعقده می خواهد ادامه دهد ولی نمی تواند، کمی مکث می کند ومی گوید من جسدهایی را به خاک سپرده ام که اصلن قادربه شناسایی نبود. می گوید من جسد کودکی 12 ساله ای را به خاک سپرده ام که هنگام فرار ازدست پلیس زیرماشین کاملا له شده بود. دیگر نمی تواند طاقت بیاورد ازجایش برمی خیزد ومی گوید دیگر نمی خواهم صحبت کنم، زیرا این حرف ها برای کسانی که این وضعیت را ندیده اند، دروغ های شاخ داری خواهد بود. اومی گوید می دانم شما برای مردم خودم می نویسی تا ازاین وضعیت باخبرباشند. ولی دانستن درون این غمخانه بسیار مشکل است وهرکسی تا اینجا را نبیند نمی تواند قبول کند که واقعن اینقدر فاجعه بزرگ است. حاجی پاترا خاطرات تلخ وغمناک پاترا را نوشته است وزیرنام " جاده ی بی انتها" درکشور جرمنی به چهار زبان انگلیسی، آلمانی، یونانی وفارسی به چاپ رسیده است که درهمین روزها به دسترس هموطنان قرار داده خواهد شد.
تصوير
حاجی پاترا تاریخ خیمه های مهاجرین را اینطور ذکر می کند: تاسال 2002 مهاجرین درخیابانهای پاترا سرگردان بودند آنوقت ها شرایط هم خوبتر بود وپلیس یونان روزانه خودشان 15 تا بیست نفررا می گذاشتند که خودرا درکامیون ها جاسازی نموده وبه ایتالیا وکشورهای دیگربروند. بنابراین مدت بسیار کمی درپاترا توقف داشتند وآزار واذیت هم وجود نداشت. درسال 2002 داکتر سیما سمرکه درآنوقت وزیرامورزنان افغانستان بود بنابه دوستی بسیار خوبی که با مادر وزیرخارجه آنوقت یونان آقای یورگوس پاپاندراو"Yorgos Papandreou" داشت به یونان دعوت شد. سیماسمر دراین سفرازبندر پاترا نیز دیدن کرد وهنگامی که او وارد شهر پاترا میشد پلیس ها مهاجرین افغانستانی را که درخیابانها میخوابیدند جمع آوری نموده وازترس اینکه مبادا هیئت افغانستانی وضعیت آنها را ببینند آنهارا ازشهر خارج نموده ودرمنطقه جنوبی شهر که یک منطقه متروک و نیزار بود تا رفتن سیماسمر نگه داشتند. بعد ازرفتن سیما سمر پلیس هایی که مهاجرین را درون این نیزار درمحاصره قرار داده بودند دوباره به شهر برگشتند ومهاجرین را درهمانجا گذاشتند. چند روزی همه ازترس وتهدید پلیس که گفته بودند به شهر نزدیک نشوید درهمین جا ماندند وکم کم مجبور شدند برای زندگی کردن دراینجا خیمه بسازند وماندگار شوند. اول ما ازپلاستیک و نی خیمه می ساختم. حال میبینی که کم کم خیمه ها مدرن تر شده است چوکات چوبی دارد واول توسط کارتن وبعد توسط پلاستیک پوشانده شده اند. می خندد ومی گوید ماحالا مدرن شده ایم ودرخیمه های مدرن زندگی می کنیم. واقعن حاجی پاترا مرد بزرگیست وتنها تکیه گاه این مردم. می بینم ازهرقوم وقبیله وازهرمنطقه ی افغانستان، پشتون، هزاره، تاجیک، پشه یی، ازبک، بلوچ همه وهمه برای حاجی پاترا احترام می گذارند زیرا او توانسته است به همه تعصبات قومی، زبانی ونژادی دربین این مهاجرین خاتمه دهد. ازهرکسی می پرسم می گوید اگر حاجی نبود من ازگرسنگی می مردم. یکی می گوید اگر او نبود ماخیلی مظلوم بودیم وهیچ تکیه گاهی نداشتیم. دراخیرهمه درجلوی مسجد که از کارتن وپایه های چوبی ساخته اند جمع می شوند ومی گویند ما ازهمه مردم افغانستان می خواهیم دردفاع ازما در برخیزند وبه ما کمک کنند ماهم فرزندان همان خاک هستیم که حال هزاران خارجی برای دزدیدن وچپاول کردن درآنجا ریخته اند ولی ما را درکشورهای خود چنین آزار واذیت می کنند.ما ازشهروندان کابل می خوابیم درمقابل دفتر ملل متحد تظاهرات نمایند وازمسئولین آن بپرسند که چرا آنها یکبار برای وضعیت ما دریونان نمی آیند؟ ودیگر اینکه آیا حقوق بشر وکنواسیون های بین المللی برای مردم افغانستان هم درنظرگرفته میشود یاخیر؟ دراخیرهمه می گویند ایکاش ما یک پارلمان درست می داشتیم تا ازما دفاع می کرد، افسوس که هیچ کسی نیست تا مارا کمک ویاری نماید.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 01 ژانويه 2013, 22:12

____________________________________________________________
____________________________________________________________
-
-
آدم‌پران‌ها و خروج غیر قانونی از ایران

آیدا قجر - «مهم خارج شدن از ایران است. مقصد برای عده‌ای اهمیت دارد، اما برای من، نه». شاهین که به تازگی به کمک "آدم‌پران" از ایران خارج شده، معتقد است: «ایران دیگر جای زندگی نیست، امنیت وجود ندارد، نه برای دانشجو و نه هرکسی که کوچکترین انتقادی به وضعیت اجتماع دارد. بازار کار وجود ندارد و مشکلات اقتصادی مردم را از پا در آورده است.»
خارج شدن غیر قانونی از ایران با کمک "آدم‌پران"ها یا "واسطه‌"هایی که یا در مسیر سفارتخانه‌ها حضور دارند یا گاه از طریق شبکه دوستان معرفی می‌شوند، سال‌هاست که در ایران رواج دارد و مرزهای آذربایجان محل عبور گاه اغلب این مسافران است.
عوامل بسیاری باعث انتخاب مهاجرت یا گریز از ایران می‌شود. فقر، جنگ، بی‌کاری، نبود آزادی، سرکوب عقیدتی و قومیتی، کمبود امکانات اقتصادی و آموزشی و ... از عمده‌ترین این دلایل‌ هستند. تا پیش از انتخابات دوره دهم ریاست‌جمهوری ایران، بیشتر مهاجران را یا جوانان تحصیلکرده و جویای کار تشکیل می‌دادند یا فعالان سیاسی، روشنفکران، نویسندگان و روزنامه‌نگارانی که به اصطلاح ممنوع‌القلم شده بودند، اما پس از سرکوب جنبش اعتراضی مردم ایران توسط جمهوری اسلامی شمار بیشتری از مردم تمایل به خروج از کشور پیدا کردند و از "آدم‌پران"ها در این مسیر کمک گرفتند. بیشتر این آدم‌پران‌ها در مسیر سفارتخانه‌ها به انتظار "ویزاهای ردی" می‌نشینند و در وقت مناسب پیشنهاد خروج غیرقانونی را با افراد مورد نظرشان مطرح می‌کنند.
به گفته سامان که ماه‌هاست در ترکیه منتظر رفتن به کشور سوم است، «رفتن به ترکیه به دلیل مرز مشترک با اروپا بهترین راه است. با توجه به سابقه‌‌های کلاهبرداری، مسافران و آدم‌پران‌ها شرط‌های جدیدی بین خود قرار داده‌اند؛ به طوری که یا پول مورد توافق را پس از رسیدن به مقصد پرداخت می‌کنند یا شخص سومی که مورد اعتماد میان دو طرف است باز هم پس از رسیدن مسافر به مقصد پرداخت هزینه را می‌پذیرد».
در تمام این سال‌ها شماری از متقاضیان تمام هزینه مورد توافق را پرداخت کرده اند، اما در میانه راه رها شده اند. شاهین که خود را فعال مدنی معرفی می‌کند، روایتی دیگر از خروج از ایران دارد. او با یک آدم‌پران از طریق دوستانش آشنا می‌شود؛ آنهم در زمانی که پاسپورتش توسط دولت ایران ضبط شده بوده. پس نخست از وی تقاضای گذرنامه می‌کند. گذرنامه که آماده می‌شود، در روز موعود، قاچاقچی یا همان آدم‌پران در فرودگاه، مامور خاصی را به او نشان و اطمینان می‌دهد که با وی هماهنگ کرده است. به این ترتیب خروج شاهین با پاسپورتی که نمی‌دانسته قانونی است یا جعلی به راحتی اتفاق می‌افتد.

شرق یا غرب جهان؟

از ۵. ۱ میلیون تا ۲۲ میلیون تومان میزان هزینه‌ای است که متقاضیان بر اساس توانایی یا شناختی که از آدم‌پران دارند، به وی پرداخت می‌کنند. متقاضیان اما دو دسته‌اند: آن‌هایی که در جست‌وجوی کار و تحصیل در دنیای آزاد راهی سفر می‌شوند و آنهایی که به علت مشکلات امنیتی این خطر را به جان می‌پذیرند.
عده‌ای که مشکل امنیتی در ایران ندارند، اگر به دنبال کار باشند بیشتر کشورهایی مانند اندونزی، ژاپن و استرالیا را انتخاب می‌کنند. مهاجرت غیر قانونی به کشورهای آسیای شرقی که معروف به وجود بازار کار هستند از طریق کشتی اتفاق می‌افتد که در برخی موارد به علت بارگیری بیش از ظرفیت، غرق می‌شود. استرالیا نیز از این قاعده مستثنی نیست. این کشور به عنوان یکی از مهاجرپذیرترین کشورها مورد توجه شمار زیادی از متقاضیان قرار می‌گیرد، اما کنترل شدید مرزبانان و هم مرز آبی باعث بازگردانده ‌شدن مهاجران یا گاهی غرق شدن کشتی آنان می‌شود.

برخی از متقاضیان سفر به اروپا نیز بدون رسیدن به مقصد در میانه راه رها می‌شوند و از آنجا که اکثرشان به زبان انگلیسی مسلط نیستند دچار مشکل می‌شوند؛ یعنی در اغلب موارد بازداشت و ناچار به بازگشت به کشور مبداء می شوند. گاهی هم مدت‌ها در کمپ نگهداری می‌شوند و پرونده شان به کندی بررسی می شود. در این میان هستند پناهجویانی که برای گرفتن پناهندگی به ترکیه و عراق رفته اند و روند کند بررسی پرونده شان را تاب نیاورده اند و به آدم‌پران مراجعه کرده اند. علی.میم در حال حاضر شش ماه است که با امید رسیدن به شرایط بهتر در کشورهای مختلف دربه‌در است. او به قصد رسیدن به کشور فرانسه، نخست از ترکیه به یونان می‌رود و در آنجا دستگیر می‌شود و پس از رهایی دوباره به آدم‌پران مراجعه می‌کند و به این ترتیب در عبور از مرزهای چند کشور مختلف به طور پی در پی گرفتار پلیس و ماموران مرزی می‌شود و هنوز که هنوز است نه تنها به کشور مقصد نرسیده است که او را دوباره پس از شش‌ماه به کشور یونان بازگردانده‌اند و او هنوز در مرحله نخست قرار دارد.
سامان با توجه به مشکلات امنیتی که پیرامون فعالیت‌هایش در ایران متحمل شده است، دلیل ترجیح آدم‌پران بر سازمان‌های بین‌المللی را اینگونه شرح می‌دهد: «زمانی‌که در شرایط ناامن و خطرناک به سر می‌بری دلت می خواهد زودتر به مقصد امن برسی. وقتی شرایطت را برای سازمان ملل یا نهادهای حقوق بشری شرح می‌دهی به علت پرونده‌هایی که بعضاً دروغ بوده است، حرف‌هایت را فقط داستانی قلمداد می‌کنند و ممکن است توقفی چند ساله برایت رقم بخورد.»
سامان عوارض روند بررسی پرونده پناهجویان را در نهادهای بین‌المللی به سه دسته تقسیم می کند و می گوید: "افسردگی شدید ناشی از انتظار"، "خطر و فشاری که خانواده پناهجویان در ایران متحمل می‌شوند" و "ناکارآمدی فعال سیاسی یا روزنامه‌نگار بر اثر افسردگی" ماحصل مراجعه به نهادهای حقوق بشری است.
او در حالیکه مدعی است "چیزی برای از دست دادن ندارد"، رسیدن به مقصد توسط واسطه و آدم‌پران را "سریع‌ترین" راه برای "بازگشت به بستر فعالیت و زندگی معمولی" می‌داند.
آدم‌پران مسیر را نمی‌گوید و متقاضی تنها مقصد را مشخص می‌کند. عدم طرح مسیر مثل یک "راز" می‌ماند و زمان سفر که نزدیک می‌شود برنامه، مسیر و مدارک لازم یا افراد لازم به متقاضی اطلاع داده می‌شود.

قاچاقچی، آدم‌پران یا دلال؟

لقب قاچاقچی بار معنایی سنگینی را به همراه دارد که از کاری خلاف قانون، مجازات سنگین و هزینه‌ بالا حکایت می کند. مهاجرانی که اقدام به گرفتن کمک از آنان می‌کنند ترجیح می‌دهند از به کار بردن لفظ قاچاقچی خودداری کنند و آنها را آدم‌پران بخوانند.
از نظر قاضی آقایی، دادیار دادسرای جنایی اما قاچاقچی نام اشتباهی است و "دلال" نام درستی برای آنهاست. به طوری که به گفته وی، "طبق قانون مبارزه با قاچاق انسان مصوب سال ۸۴، جرم قاچاق انسان در صورتی تحقق می‌یابد که به قصد فحشا، تجارت اعضا و جوارح انسان، برده‌داری یا ازدواج اجباری باشد. در حالی که در مواردی که رخ داده، ایرانیان به قصد یافتن کار یا ادامه تحصیل از کشور خارج می‌شوند. در نتیجه قاچاق اتفاق نیافتاده است".
وی در ادامه توضیح می‌دهد: "دلالی جرم نیست و شاید بتوان موضوع را تحت عنوان تحصیل مال نامشروع رسیدگی کرد." بر اساس این تفسیر، آدم‌پران‌ها جرمی انجام نمی‌دهند، بلکه به مهاجرت افراد علاقه‌مند کمک می‌کنند.
در بیش از سه دهه اخیر، انقلاب سال ۵۷، سرکوب سیاسی دهه ۶۰، جنگ هشت ساله میان ایران و عراق و جنبش اعتراضی مردم در سال ۸۸ بالا‌ترین آمار مهاجرت را به همراه داشته است؛ مهاجرانی که بیشتر آن‌ها در آمار رسمی جمعیت کشور محاسبه نمی‌شوند.

آمار جمعیت ایرانیان خارج از کشور

آخرین آمار اعلام شده از سوی سازمان ثبت احوال ایران که توسط محسن کرمی، معاون این سازمان ارائه شده حاکی از حضور یک میلیون و چهارصد ایرانی در آمریکا، هشتصد هزار نفر در امارات متحده عربی، چهارصد و ده هزار نفر در بریتانیا و کانادا، دویست هزار نفر در آلمان، صد و پنجاه هزار نفر در فرانسه و صد و ده هزار نفر در سوئد است.
این آمار تنها بخشی از ایرانیانی را در بر می‌گیرد که به شکل قانونی کشور خود را ترک کرده‌اند؛ ایرانیانی که به شکل غیر قانونی از کشور خارج شده‌اند یا آن‌هایی که به تابعیت کشورهای میزبان درآمده‌اند در این محاسبه در نظر گرفته نشده‌اند.
آمار مرکز ثبت احوال ایران بیش از سه میلیون ایرانی را با توجه به ثبت نشدگان در بر می‌گیرد. طبق همین روش و در دست نداشتن آمار افرادی که غیرقانونی خارج و پناهنده شده‌اند یا خود را ایرانی نمی‌دانند نهاد غیردولتی کریشن اینترنشنال تعداد ایرانیان مهاجر را چهار میلیون نفر تخمین زده است.

منبع: http://93.188.249.161/society/haftkooch ... 1/21/21905

بخش نظرات مربوط به این خبر

مقدمه:
اگر قصد مهاجرت به کشوری را دارید لطفا این نوشته را بخوانید. این تجربه من از کشور انگلیس است.
مخاطب این نوشته فعالان سیاسی تحت تعقیب حکومت ایران، فعالان حقوق بشر تحت تعقیب حکومت ایران، همجنسگرایان تحت تعقیب حکومت ایران، تغییر دین دادگان تحت تعقیب حکومت ایران نیستند. مخاطب این نوشته تمام ایرانیانی هستند که از وضع زندگی خود در ایران ناراضی اند، مشکل اقتصادی دارند، از وضعیت حجاب در ایران رنج می برند، برای آینده خود و فرزندانشان هراسناکند، به اطلاعات آزاد و اینترنت دسترسی ندارند و بسیاری از موارد از این دست با این شرط که حکومت ایران در تعقیب آنان نمی باشد و جانشان در خطر نیست و نیز زندانی بلند مدت نیز برای آنان به ناحق در نظر گرفته نشده است.
من با اسم مستعار باشما سخن خواهم گفت نه به خاطر ترس از جمهوری اسلامی ایران بلکه دوست ندارم خانه و خانواده من چنین متنی را از من بخوانند. من از تجربه خود با شما سخن خواهم گفت. برای آنکه همه این متن را بخوانند کوتاه خواهم نوشت ولی قصه خیلی طولانی تر از این حرف هاست.
شما با دادن پول نسبتا زیاد به یک قاچاقچی نهایتا خود را به کشوری در اروپا و یا آمریکا و استرالیا خواهید رساند. اما چه در انتظار شماست؟ می دانید؟
اگر خیلی خوش شانس باشید و بعد از یک مدت شش ماهه به شما پناهندگی بدهند تازه بخش چالش دار زندگی تان شروع می شود. اگر مکانیک هستید، اگر آرایشگر هستید، اگر صافکار هستید، اگر کارهای فنی ساختمانی را خوب بلد هستید از نظر کاری تقریبا مشکلی نخواهید داشت. ولی اگر کاری نمی دانید و یا اصلا اهل کار نیستید تو را به خدا نیایید!
برای گرفتن پول بیکاری باید هر دو هفته بروید به مرکزکار و امضا بدهید و این یعنی توضیح بدهید که آیا دنبال کار هستید یا نه و به کجا ها برای کار سر زده اید. همین امضا کردن ها کار سختی است. با شما به خوبی صحبت نمی کنند یعنی نه با شما با هموطنان خود نیز بد صحبت می کنند. اگر بیکار باشید به شما بعد از چندین ماه بسته به اینکه در کدام شهر باشید خانه می دهند و یا می توانید کرایه کنید و شهرداری شهرتان کرایه تان را بدهد ولی اغلب خانه هایی را که به کرایه کردن با پول شهرداری می دهند (چون خیلی از صاحبخانه ها اصلا به کسی که پول از دولت می گیرد خانه نمی دهند بدلیل اینکه شهرداری پول را به خود مستاجر می دهد و مستاجر باید به صاحبخانه بدهد و چون مستاجرها بیکارند صاحبخانه این ریسک را نمی کنند که حالا بیفتند دنبال کرایه شان. قوانین مستاجری در اینجا پیچیده است و صاحبخانه های هم دنبال دردسر نمی گردند) و یا خانه های دولتی که به شما می دهند در جاهای بد شهر است. همسایه های خیلی بد و نژادپرست. گول مسابقه بفرمایید شام را نخورید که خانه های با فضای سبز را نشان می دهند اینجا کشوری سرسبز است و حتی در محله های بد با همسایه های بد نیز خیابان ها سرسبز است ولی این سرسبزی ها اثبات کننده چیزی نیست. تازه اگر بیمه بیکاری بگیرید سفر خارج از کشور را باید یواشکی بروید بدون اینکه به مرکز کار خود اطلاع بدهید زیرا اگر بدانند که به سفر می روید پولتان را برای مدت سفر قطع می کنند تازه کلی هم سئوال پیچتان می کنند که تو که بیکار هستی چطور می توانی خرج سفرت را تامین کنی؟! البته سفر خارج رفتن با پول بیکاری که میسر نیست ولی اگر کار سیاه بکنید و بیمه بیکاری بگیرید می توانید سفر کنید.
اگر مجرد هستید و بعد از گرفتن اقامت می خواهید ازدواج کنید کار بسیار سختی است. باید درآمد بالایی داشته باشید تا بتوانید با کسی در ایران ازدواج کنید. اصلا این مساله را دست کم نگیرید. به کسی قول ازدواج قبل از آمدنتان ندهید. با تغییر قانون بسیاری از مردان و زنان مجرد ایرانی باید ازدواج با کسی در ایران را به خواب ببینند.
اگر متاهل هستید و کار نکنید به شما پول بیکاری بیشری می دهند ولی باز خانه در محله های بد می دهند با همسایه های بد و بچه هایتان به مدرسه ای می روند که بچه ها تربیت درست و حسابی ندارند و با تربیت بچه هایتان مشکل پیدا خواهید کرد. این پول بیکاری خیلی زیاد نیست و فکر نکنید که با این پول می شود سفر رفت و یا آنرا پس انداز کرد. بعضی از ایرانیان این پول را می گیرند و قاچاقی کار می کنند یا همان کار سیاه. ولی اگر گیر بیفتند برایشان مشکل ایجاد می شود و تاز ه هر روز تعداد کارفرمایانی که کارگر سیاه قبول می کنند کمتر می شود.
وضعیت زن و شوهران ایرانی خارج از کشور واقعا بد است. خیلی زندگی ها راحت از هم می پاشد و کاریش هم نمی شود کرد. اینجا ممکن است با خانواده های ایرانی دوست شوید ولی معمولا تیپ هایی می بینید که اصلا در ایران ندیده اید و چون خوشتان ممکن است نیاید نارحتی و افسردگی می گیرید و چون دیدن خانواده خودتان در ایران هم ممکن نیست ناراحتیتان بیشتر می شود.
اگر دارای مدرک تحصیلی هستید حتی پزشک و دندانپزشک و مهندس بدانید که هیچ کاری نخواهید داشت مگر اینکه مدرک تحصیلی شما از خود انگلیس، آمریکا و بعضی دیگر کشورهای پیشرفته باشد. اگر مثلا در ایران پزشک هستید باید امتحان های خاصی را اینجا بدهید و دوره هایی را بگذرانید تا به شما اجازه کار کردن با مدرکتان را بدهند که این کار فقط گفتنش راحت است!
می دانم زندگی در کشوری مثل ایران که قوانین سخت و غیر انسانی دارد سخت است ولی یادتان باشد اینجا نیز زندگی بسیار سخت است. شما اگر مسابقات بفرمایید شام را دیده باشید تقریبا 95 درصدشان پناهنده بودند ولی هیچکدام جلوی دوربین چنین چیزی را نمی گفتند. چرا؟
من فقط سختی های بعد از گرفتن اقامت را گفتم. اگر اقامت نگیرید که جهنمی بر پاست. اگر مجرد و جوان هستید و یکی از حرفه هایی که گفتم را دارید و در ایران پول خوب بدست می آورید آمدنتان اشتباه است.
اگر آدمی درونگرا و غیر وابسته به خانواده و دوستان خود هستید و دوست ندارید کار کنید ولی با همین پول کم و سختی های مراکز کار که برای همین بیمه بیکاری کم پدر آدم را در می آورند و هی بیا اینجا و برو اونجا می کنند بدتان نمی آید حتما سعی کنید بیایید. ولی این مراکز کار نمی گذارند قسر در بروید و برای این پول کم پدر آدم را در می آورند و آدم یاد پولی می افتد که داده است به قاچاقچی برای آمدن به خارج که من چرا کردم این کار را با خود؟ این فکر لعنتی از ذهنتان بیرون نخواهد رفت. و دائم خودتان را لعنت می کنید که چرا آمدم و این همه هزینه دادم؟
اگر به هر دلیلی باز خواستید بیایید ولی این نوشته را خوب بخوانید.
ارسال شده توسط سید علی شاه دختیان در تاریخ جمعه, 09/03/1391 - 04:48.

دوستان واقعا این دوست ما درست گفت من به خاطره مشکلاتی که داشتم از ایران خارج شدم باور کنین تا به یک کشور امن رسیدم روزی ۱۰۰ بر به خودم فحش دادم با بچه...تو راه چیژأیی دیدم که خدا می‌داند.تورو خدا گول حرفهای قاچاقچیان و چرندیات خیلی‌ از آدمهارو نخورین.مردم ما خیلی‌ پست هستند که از سختیهای اینجا هیچی‌ نمی‌گن..فقط خودتون رو بدبخت نکنید.
ارسال شده توسط کاربر مهمانramsis در تاریخ سه شنبه, 09/07/1391 - 19:18.

بیشتر مطالب این نوشته درست است اما در مورد رقم تعداد ایرانیان خارج از کشور باید تردید کرد. جمهوری اسلامی تنها امار افرادی را که تقاضای مجدد برای پاسپورت می کنند و یا به انها پاسپورت داده می شود را اعلام می کند. بخش برزگی از ایرانیان سالها طول می کشد که اقامت کشور دیگر را کسب کنند و بدون برگه اقامت سفارت جمهوری اسلامی از صدور گذرنامه خوداری می کند. بخش بزرگ دیگری که در اواخر دهه پنچاه و شصت از ایران خارج شدند بخاطر مسایل سیاسی نمی توانند به ایران بازگردنند یا سفارت از صدور گذرنامه خوداری می کند و یا خود این افراد بخاطر هراس از بازداشت در ایران از بازگشت به ایران خوداری نمی کنند.
بنظر من افرادی که به خاطر مشکلات اقتصادی از ایران خارج می شوند باید خود را برای یک زندگی سخت برای یک مدت طولانی اماده سازند. کشورهای غربی امروز بخاطر رقابت با کشورهای اسیایی با مشکلات اقتصادی فراوانی روبرو هستند و نرخ بیکاری در این کشورهای غربی بسیار بالاست. درامد این کشورها هم در مقایسه با افزایش جمعیت انها در حال سقوط است. اگر جوان نیستید و سن شما بالای سی سال است با مشکل اموزش زبان هم باید دست و پنچه نرم کنید. اموزش زبان برای نوجوانان زیر بیست سال بسیار اسان است. اما با افزایش سن توانایی یاد گیری زبان کاهش پیدا می کند.
بنظر من کار کردن در کشورهای عربی و حتی اسیایی برای افرادی که بخاطر مشکلات مالی از ایران خارج می شوند راه حل مناسب تری می باشد مشروط برانکه در اینده نزدیک وضع ایران بهتر شود. اما دورنمای تحولات ایران نشانه ایی از بهبود اوضاع در خود ندارد. نه مردم توانایی فشار بر حکومت برای تغییر سیاست ان و یا سرنگونی حکومت را دارند و نه حکومت توانایی اداره کشور را. هر کسی بیشتر از انکه به فکر کشور و مردم باشد به فکر پر کردن کیسه خود است.
مسولان رده بالا همه دزد هستند و مردم باید رنج بکشند. در حالیکه شرق اسیا در حال پیشرفت است غرب اسیا بویژه ایران با رکود و بحران روبروست. در شرایطی که ایران هر روز بیشتر به افغانستان شبیه می شود. چاره جز خارج شدن از کشور و دچار بیچارگی شدن نیست
ارسال شده توسط تهرانی در تاریخ سه شنبه, 09/07/1391 - 20:43.

دوستان گرامی،
این مطالبی که آقای سید علی‌ نوشته فقط مربوط به کسانی‌ هست که زحمتی نمیکشند، درسی‌ نمیخونند، در خانه نشسته و فقط به فکر گرفتن پول مجانی‌ از دولت هستند(پول بیکاری)، من ۱۸ سال هست که در ۱ کشور اروپایی زندگی‌ میکنم، تحصیلات بالا دارم و در یک شرکت خیلی‌ معتبر کار می‌کنم و تمامی‌ همکارانم به من احترام میزارند، چون می‌بینند که تلاش می‌کنم. بدونید که هر کجا که باشید اگه زحمت نکشید بدبخت و تو سر خور هستید. حالا چه ایران چه انگلیس...از آمدن به اینجا نترسید،، برای زندگی‌ تلاش کنید موفّق میشوید، ایران جهنمی بیش نیست و همه مردم ایران باید از اون کشور فلاکت زده فرار کنند. جهنم اینجا از بهشت انجا به مراتب بهتر هست.
بدرود.
ارسال شده توسط کاربر مهمان در تاریخ سه شنبه, 09/07/1391 - 20:46.

همان گونه که کاربر مهمان گفته اند آقای سید علی بیشتر روی آدمهای بیکار وبی تخصص انگشت گذاشته است.طبق اطلاعات من که هفت سال در سوئد بوده ام در کشورهای اروپائی اگر فرد مهاجر حرفه وتخصص داشته باشد واهل تلاش باشد می تواند موفق شود وحتی زندگی بهتری از ایران داشته باشد.برای تکمیل تحصیلات نیز اگر دانشجویی بتواند از عهده پذیرش وپرداخت هزینه های مربوطه مانند شهریه ومسکن برآید شکی نیست که کشورهای اروپای غربی و کانادا وآمریکا و یا برخی کشورهای آسیائی و اقیانوسیه برای ادامه تحصیل ایده ال است.معمولا دانشجویان ایرانی در هرجا هستند از بهترین ها و موفق ترین ها هستند. منهم با آقای سید علی موافقم که فرد بی تخصص و حرفه بهتر است خارج نشود.اصولا غربیها با کار و تلاش و پرداخت مالیات به دولت زندگی خوبی دارند.واگر کار کنی ومالیات بپردازی هنگام بازنشستگی زندگی خوبی داری.علت اینکه فساد اداری واختلاس خیلی کم است یکی به خاطر آزادی روزنامه ها است که زود تخلفها را افشا می کنند ودیگر اینکه پول راحت بدست نمی آید واز مالیات امثال ما بدست می آید وپول مفتی به کسی نمی دهند و چاه نفت وگاز ندارند.پس چون پول راحت بدست نمی آید وفقط از راه دسترنج کسب می شود آنرا مفتی نمی دهند.پیشنهاد من به افرادی که کار بلد نیستند این است که قبل از آمدن یک فن یا حرفه یاد بگیرند.مدرک کاغذی خیلی تعیین کننده نیست و بلد بودن کار مهم است.در سوئد به طور مثال برای این شغل ها میتوان کار پیدا کرد البته پس از یاد گرفتن زبان سوئدی که حدود یکسال طول میکشد با هزینه دولتی:
آشپزی وعلاقه به پخت غذا وپیتزا/رانندگی اتوبوس وتاکسی وکامیون پس از گرفتن گواهینامه که البته خیلی راحت نیست /مکانیکی/آرایشگری مردانه وزنانه/ پرستاری که حقوق آن بالاست/نگهداری از بچه ها وسالمندان/ دبیر ریاضی وفیزیک ورشته های فنی/ نجاری/ کارهای ساختمانی/ نقاشی ساختمان/ تسلط بر کارهای کامپیوتری/ برخی کارهای هنری/ و بسیاری شغل های دیگر.اینکه چه کاری انجام دهی زیاد ملاک ارزش گذاری نیست بلکه کار کردن از هر نوعی ملاک ارزش است.در اینجا افراد تحصیل کرده نیز موفق می شوند.ولی ابتدا یکی دوسال طول می کشد تا آدم زبان یاد بگیرد و اگر به طور مثال پزشک باشد مدتی کارآموزی میکند تا کم کم بتواند در درمانگاهها و بیمارستان کار کند.بهتر است قبل از مهاجرت به کشور خاص با یکنفر از همان شغل تماس ویا از هر طریقی اطلاع پیدا کرد که مثلا پزشک ومهندس و وکیل وکارشناس مدیریت ...وضعیت استخدام ونیاز به چه صورتی است.در هر حال صرف خارج شدن بدون اطلاع از عواقب ممکن است موجب بد تر شدن و خدای نا کرده پشیمانی شود.مهاجرت کلا نه بد است ونه خوب.بستگی دارد که با اطلاع کافی وچشم باز و با توجه به توانایی فرد مربوطه دارد.نکته لازم به ذکر این است که کشور سوئد برای دادن اقامت در سالهای اخیر بسیار سختگیری می کند.ولی در عوض ویزای کاری که با دعوت شرکتها صورت میگیرد و نیز امکان کار برای فارغ التحصیل ها در صورت پیدا کردن کار معمول شده است.
ارسال شده توسط کاربر مهمان هوشنگ آریائی در تاریخ چهارشنبه, 09/08/1391 - 01:13.

لطفا به حرفایی مانند رضا توجه نکنید آخه یکی نیست به ایشان و همفکرانشان بگوید که چرا اینقدر توقعتان از کشورهایی که شمارا به عنوان مهاجر و یا پناهنده می پذیرد بالاست؟عزیز من اول زبانشان را خوب یاد بگیرید بعد قوانینشان را رعایت کنید بعد تخصص بدرد بخور داشته باشید یا کسب کنید بعد ببینید آیا میتوانید بخوبی زندگی کنید یا نه؟باز خدا پدر و مادرشان را بیامرزد که کرایه خانه و حقوق هرچند کم برای گذران زندگی به آدمهایی که ناتوان از کار کردن هستند و یا فعلا کار گیرشان نمی آید می پردازند توقع دارید بهتون در بهترین نقاط شهر بطور مقایسه حوالی خیابان فرشته و زعفرانیه خانه مناسب با ماهی مثلا به پول ایران ماهی 30 میلیون بدهند تا بخورید و بخوابید و به ریش مردمی که از صبح تا شب کار میکنند و مالیات می دهند بخندید؟در کشور خودمون خیلی همت کنند کمیته امداد به بیوه زنان ماهی 100 تومن بدهند که با آن نتوانند حتی یک اتاق اجاره کنند و برای گذران زندگی مجبور باشند به هزار جور کارهای آنچنانی روی بیاورند تازه اونجا مملکت مال خودمونه و اینهمه ثروت داریم و مالیات هم که درست و حسابی نمیگیرند و نمی دهیم خدا به ههمون یه ذزه انصاف بدهد انشاءالله خدارحم فراهانی
ارسال شده توسط کاربر مهمان در تاریخ چهارشنبه, 09/08/1391 - 04:48.
منم سال 2005 از ایران زدم بیرون ( با زن و یه بچه 1 ساله) 5 سال ترکیه آواره بودم و بدبختی کشیدم. کارواش کار کردم ( توی سرمای 20 درجه زیر 0 با لیاسهای خیس برمیگشتم خونه!) در صورتی که توی ایران وضعیت مالیم خوب بود. اما نمیخواستم آیندهء بچم خراب شه. بعد از 5 سال موفق شدم بیام کانادا. الانم کانادا هستم و 5 روز هفته رو توی یه شرکت کار میکنم. زندگیم یر به یره. اما از کارم 100% راضی هستم. و هیچوقت حاضر نیستم برگردم توی اون خراب شده. از تمام کسانی که اومدن بیرون یه سوال دارم: اگر ناراضی هستین چرا بر نمیگردین؟! بهانه نیارین. یا خارج خوبه یا بد. من میگم ایران بده و جای زندگی نیست و اگر کسی در توانش باشه باید بزنه بیرون. حالا اینکه بیاد بیرون و بخوره توی ذوقش مقصر خودشه ( هر که طاووس خواهد....) اینجا پول به بیل نمیدن ( فله ایی) اما میدونی بچت آینده بهتری میتونه داشته باشه و خودت هم امنیتت بیشتر از ایرانه. زندگی نسبیه.
ارسال شده توسط کاربر مهمان بهرام در تاریخ چهارشنبه, 09/08/1391 - 05:08
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 08 ژانويه 2013, 10:02

_______________________________________________________
_______________________________________________________
-
-
تصوير

آنهايي که مانده اند (در ایران) همان طور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي کنند فکر مي کنند آنهايي که رفته اند الان دارند با دوستان جديدشان گل مي گويند و گل ميشنوند و از آن غذاهايي مي خورند که توي کتاب هاي آشپزي عکسش هست.

آنهايي که رفته اند فکر مي کنند آنهايي که مانده اند همه اش با هم بيرونندکافي شاپ، لواسان، بام تهران و درکه مي روند .خريد مي روند…با هم کيف دنيا را مي کنند و آنها را که آن گوشه دنيا تک افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهايي که مانده اند فکر مي کنند آنهايي که رفته اند همه اش بار و ديسکو مي روند و خيلي بهشان خوش مي گذرد و آنها را که توي اين جهنم گير افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهايي که رفته اند مي فهمند که هيچ کدام از آن مشروب ها باب طبعشان نيست و دلشان مي خواهد يک چاي دم کرده حسابي بخورند.

آنهايي که مانده اند دلشان مي خواهد يکبار هم که شده بروند يک مغازه اي که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چيزي را مي خواهند انتخاب کنند.

آنهايي که رفته اند همانطور که توي صف اداره پليس براي کارت اقامتشان ايستاده اند و مي بينند که پليس خارجي ها را هل مي دهد فکر مي کنند که آن جهنمي که تويش بودند حداقل کشور خودشان بود.

آنهايي که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشين مي کنند فکر مي کنند که آنهايي که رفته اند الان مثل آدم هاي محترم مي روند به يک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحويل مي گيرند.

آنهايي که رفته اند ، پاي اينترنت دنبال شبکه 3 و فوتبال با گزارش عادل يا سريالهاي ايراني و اخبارهايي با کلام پارسي و ايراني هستند

آن هايي که مانده اند در حسرت دیدن کانالهای ماهواره بدون پارازيت کلافه مي شوند و دائم پشت ديش هستند.

آنهايي که رفته اند مي خواهند برگردند.
آنهایی که مانده اند مي خواهند بروند

آنهايي که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر مي کنند.
آنهايي که مانده اند از آن طرف ، دنیایی رویایی مي سازند.

اما هم آنهايي که رفته اند و هم آنهايي که مانده اند در يک چيز مشترکند:
آنهايي که رفته اند احساس تنهايي مي کنند.
آنهايي که مانده اند هم احساس تنهايي مي کنند. "
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 11 ژانويه 2013, 14:30

_____________________________________________________________
_____________________________________________________________
-
-
زندگی در غرب »گانگسترهاي استانبول

مهرداد نداف هستم كه سال‌هاست در آلمان زندگي مي‌كنم، برايتان نوشتم كه من چند سال قبل، پيش پسرعمه‌ام در آلمان رفتم و زندگي در آنجا را آغاز كردم، سپس براي كار پيش آقاي پازوكي رفتم كه وي نيز سال‌ها در اين كشور زندگي مي‌كرد و با دختري از لبنان ازدواج كرده بود و ثمره ازدواجش يك دختر و يك پسر بود كه گودرز پسرعمه‌ام با دختر آقاي پازوكي ازدواج كرد... بله من 8 سال است كه خارج از ايران زندگي مي‌كنم و خاطرات زيادي از خودم و آقاي پازوكي كه 35 سال است در اين كشور زندگي مي‌كند، دارم.و حالا مي‌خواهم خاطراتم را برايتان بنويسم. خاطراتي كه طي مدت زندگي در آلمان برايم پيش آمد. اما دوست دارم پيش از اينكه خاطراتم را به آلمان معطوف كنم، اشاره‌اي به تركيه داشته باشم. چرا كه هر ماه ايرانيان زيادي براي گشت و گذار به آن‌جا مي‌روند... من هم يك‌بار به آن كشور رفتم . به شهري كه توريست‌هاي زيادي را از اروپا و آسيا به خود جلب مي‌كند... استانبول، شهري است در كنار تنگه بسفر كه ازشمال با درياي سياه و از جنوب با درياي مديترانه هم‌مرز مي‌باشد. تركيه به خاطر مكان‌هاي ديدني و تفريحي در طول سال پذيراي مسافران زيادي است و البته در تابستان بيشتر. در زمستان بيشتر تاجرهايي هستند كه براي خريد پوشاك و بردن آن به كشور خود آنجا مي‌روند.
شايد شما كه به اين كشور به‌خصوص اين شهر سفر نكرديد، براي خود روياهاي زيادي داشته باشيد، اما من به شما مي‌گويم كه اگر در استانبول مراقب خودتان نباشيد، در هر زمينه‌اي كه فكرش را بكنيد، ممكن است سرتان حسابي كلاه برود، تا جايي كه اروپايي‌ها به استانبول، شهر گانگسترها مي‌‌گويند. چرا كه اقوام مختلفي در اين شهر زندگي مي‌كنند و سوء‌استفاده‌هاي مالي شديدي از توريست‌ها مي‌كنند. از طرفي دزدي در اين شهر رواج زيادي دارد، يك‌بار فكر نكنيد كه جمعيت اين شهر همه دزد هستند. اما متاسفانه گروه‌هايي هستند كه تنها مترصد مسافريني هستند كه در آن شهر رفت و آمد مي‌كنند، البته مسافراني كه يك بار به آنجا بروند، به‌طور حتم يادشان است كه دفعه بعد چه كار كنند! اما آنهايي كه براي اولين بار به اين شهر مي‌روند اگر دقت نكنند در دام اين افراد سودجو گرفتار خواهند شد.

پس از چند سال كار زياد در آلمان و در رستوران پدرخانم پسرعمه‌ام، تصميم گرفتم يك هفته‌اي به تركيه سفر كنم! و به همين خاطر با يكي از دوستانم كه بعدها با او آشنا شدم و در قسمت‌هاي بعدي حتما از او برايتان بيشتر خواهم نوشت به استانبول رفتيم. گرچه حامد تاكنون چندين بار به تركيه رفته بود و به راه و چاه آنجا كاملا آشنا و از اين‌رو براي من نعمتي بود.

حامد به من مي‌گفت كه گانگسترهاي اين شهر، دزدهاي بسيار حرفه‌اي هستند و چنان اعتماد غريبه را به خود جلب مي‌كنند و در يك فرصت مناسب پول و از همه مهم‌تر پاسپورت‌شان را مي‌دزدند كه مسافر غريب در اين شهر چاره‌اي جز رفتن به سفارتخانه كشورش ندارد. اين‌ها جزو خاطراتي بود كه حامد در مسير به استانبول كه با قطار مي‌رفتيم برايم مي‌گفت و در گوشه ذهنم باقي مانده بود، تا اينكه پس از چند روز اقامت در اين شهر ديدم كه خانواده‌اي كه آنان هم ايراني بودند، دچار چنين سرنوشتي شدند. يك خانواده سه نفره (زن و شوهر و فرزند 4 ساله‌شان) كه قصد عزيمت به كانادا را داشتند تا از اين طريق ويزاي اين كشور را دريافت كنند... به آنان استانبول را پيشنهاد كردند تا در اين شهر و مراجعه به سفارت كانادا، ويزاي اين كشور را دريافت كنند، اما گويا پس از چند بار مراجعه، موفق به اين كار نشدند. اين شد كه يكي از دلالان اين شهر مقابل سفارت آنان را ديد و پس از چند بار ملاقات، طوري با آنان رفتار كرد كه اعتماد مرد خانواده را جلب و همين امر باعث شد تا آنان هم به او اعتماد كنند. در چند وهله پول آنان را گرفت و مداركي به آنان نشان داد كه بعدها متوجه شدند، همه آنها جعلي است و در وهله آخر پاسپورتشان را گرفت تا به گفته خودش به سفارت كانادا ببرد اما رفت و ديگر پيدايش نشد. چندين بار نزديك سفارت كانادا رفتند، اما خبري از او نبود...

حامد مي‌گفت كه دو سال پيش هم شاهد چنين اتفاقي بود، زماني كه جلوي ميداني در استانبول و بازار اطراف آن، كيف پول او را از داخل كوله‌پشتي‌اش برداشتند، اما اين تمام ماجرا نبود، چرا كه پاسپورتش را داخل كيف پولش گذاشته بود.

اين خانواده ايراني كه قصد عزيمت به كانادا داشتند، پس از اينكه پول‌هاي‌شان و از همه مهم‌تر پاسپورت‌هايشان توسط آن فرد سودجو، ربوده شد، در واقع نمي‌دانستند چه‌كار كنند؟ حامد مي‌گفت: حالا پول به جهنم، گرفتن پاسپورت جديد كه به اين راحتي نيست، حامد مي‌گفت: از آنجا كه تركيه از جمله كشورهايي است كه از لحاظ سوق‌الجيشي و جغرافيايي رابط بين آسيا و اروپاست و قاچاقچيان انسان هم از كسب و كار بالايي برخوردارند تا جايي كه آنان با استفاده از اين پاسپورت و تصاوير افراد ديگر كه به شكل جعلي درست مي‌كنند، پاسپورت در اختيار افرادي كه مي‌خواهند به شكل قاچاقي وارد كشورهاي حوزه درياي مديترانه از جمله ايتاليا، اسپانيا و يونان شوند، مي‌كنند.

مرد اين خانواده كه جواني 38 ساله بود مي‌گفت: همسرم از چند سال پيش دائما مي‌خواست پيش برادرش به كانادا برويم، چند باري برادرش براي ما دعوت‌نامه فرستاد تا از طريق تركيه به آن كشور برويم، اما هيچ اتفاقي نيفتاد، تا اينكه مقابل در سفارت با مردي به نام «رشيد اوغلو» كه خود را رابط سفارت كانادا به ما معرفي كرد، آشنا شديم. او مداركي به ما نشان داد كه توسط آن براي چند نفر ويزاي كانادا را گرفت، به همين خاطر به او اعتماد كرديم و در چند وهله، در طول دو هفته به او پول داديم، هرگاه هم كه پيش ما مي‌آمد، يك مدركي نشان مي‌داد تا اعتماد‌مان به او جلب شود، اما نمي‌دانم چطور دلش آمد، پاسپورت‌هاي ما را هم بردارد. نمي‌دانم چه كار كنيم؟ ما حتي منزلمان را فروختيم تا پول آن را با خودمان به كانادا ببريم. اما اين تمام قصه نبود. ما زماني به او اعتماد كرديم كه به ما گفت: كار تمام شده، تنها در هر پاسپورتي بايد ده هزار دلار پول داشته باشيم (يك اصطلاح است)، يعني سه نفرمان، سي‌ هزار دلار و اين شد كه تمام پول‌مان را داديم و از اوغلو هم خبري نشده. به پليس هم شكايت كرديم، چهره‌نگاري كرديم و مشخص شد كه او يك دزد سابقه‌دار است.

حامد به من مي‌گفت: يادت است زماني كه وارد ايستگاه قطار استانبول شديم به تو گفتم، پاسپورتت را داخل كيف گردني بگذار و زير پيراهنت پنهان كن... گانگسترهاي استانبول به هيچ‌كس رحم نمي‌كنند. شما هم اگر به تركيه و استانبول رفتيد، خيلي مراقب باشيد.

مهرداد نذاف
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 11 ژانويه 2013, 18:35

_____________________________________________________
_____________________________________________________
-
-
از خیال تا واقعیت - قسمت اول


من یک جوان ایرانی هستم،یک جوان ایرانی که همچون هم سن و سال هایش ، هزار و یک آرزوی بزرگ در سینه پنهان دارد .و با یک سر پر سودا ، هزار و یک آرزوی دیگر را در ذهن می پروراند.
انسان ها با آرزو زنده اند و همه آدم ها به نوعی با آرزوها، آمال ها و آرمان های خویش به آینده دل بسته اند. هر چند ممکن است به آن ها دست نیازند، اما دغدغه ی رسیدن به این آرمان ها و آرزوهاست که به آن ها حرکت و زندگی می دهد و من نیز در ابتدای اولین پله ی این آرزوها به سان هر جوان ایرانی جزو کسانی بودم که با جذبه و شتابی سریع، مایل است یک شبه این راه دراز و صد ساله را تا اوج زندگی رصد کند و خود را بر بلندای آرزوها بالا کشیده و چه بسا در شتاب دست یافتن به این ره صد ساله در گردابی وحشتناک غوطه ور شود یا غبار این طوفانی که در سر می پروراند او را در دام چاله ای هولناک گرفتار کند. من بی تاب این رؤیاهای جوانی ، انرژی و توانایی که در خود حس می کردم بی آن که به دورنمای خطرناک تبعات آن چه پیش خواهد آمد، بیاندیشم چنان واله و شیدای رسیدن به رؤیاها و آرزوهایم بودم و چنان در کار فتح قله ی این آمال ها و آرزوها بودم، که ندانستم چه شد . اما وقتی چشم گشودم دیدم چه ساده اتفاق افتاد.
قصدم از روایت اتفاق و ماجرایی که بر من رفته ( و از نظر شما خواهد گذشت) فقط نقل خاطره و روایت آن نیست، بلکه می خواهم دریچه ای به روز جوانانی بگشایم که همچو من هزار آرزو در سینه و سر دارند .
آن چه می خوانید بیش تر جنبه ی احساسی دارد ، چرا که وقتی انسان با وقایع و حوادث خشن دنیای هزار رنگ پیرامون خود مواجه می شود می بیند که چهار سوی تنگ این دنیا مجالی به آمال او نمی دهد و زندگی آن چنان بی رحمانه است که به ناچار آدم را به میانه روی وا می دارد و در نهایت راهی نمی ماند جز این که با قوانین موجود کنار بیاید.
آدمی برای این که مراحل معیشیتی – اقتصادی اش را به شکلی تکاملی طی کند، نیازمند نگاهی عمیق ،جامع ،نکته سنج و حسابگرانه با رفتاری عقلانی به محیط پیرامون خویش است . خرد آدمی حکم می کند که در زندگی به دور از هیاهو و جنجال های کاذب با گام هایی محتاط این مراحل را بگذراند.
مطالبی که در این نوشتار و در صفحات بعد می خوانید نه خیال است نه ساخته ی ذهن شخصی بلکه یک ماجرای کاملاً واقعی است . ماجرای یک سفر ،سفری که با آرزوهایی بزرگ شروع شد و ...
نقل خاطرات این سفر و روایتی که این قلم از آن دارد چیزی جز ادای یک وظیفه نیست. وظیفه ای در قبال جوانانی مثل من که برای کسب درآمد و گرفتن ویزا از کشورهای امریکایی ، اروپایی یا حتی استرالیا برای جست وجوی یک زندگی تازه راهی یکی از کشورهای همسایه می شوند و بی آن که برنامه ی دقیق و حساب شده ای برای این کار داشته باشند ، در دام طراران و فریبکاران شکار می شوند.
با امید به آن که روایت خاطره ی این سفر بتواند دریچه ای فرا روی جوانان این مرز و بوم بگشاید تا هرگز در زندگی بی مهابا تصمیم نگیرند و خود را اسیر چاه شغادها نکنند.
انشاء الله
آغاز یک سفر
صبح روز بیست و دوم اردیبهشت ماه شبنم سپیده دم شاهد هوای بهاری دلکشی است. من هم بعد از مدت ها، پس اندازی که با تلاش و جان کندن به دست آورده بودم ، توانستم چیزی در حدود یک هزار دلار جمع و جور کر ده و به رسم تبرک هم پنجاه هزار تومانی را در بقچه ی سفرم بپیچم. البته خانواده روحشان هم خبر نداشت من بتوانم هزار دلار پس انداز کنم چرا که اگر متوجه این مسئله می شدند ،ممکن نبود بگذارند به ترکیه بروم. این پول را ذره ذره و با هزار مشقت و رنج کشیدن اندوخته بودم تا بعد از مدت ها آوارگی و در به دری و سردرگمی در تهران اتاقکی با آن اجاره کنم. ولی پیش تر از کسی که در مسیر کار و در داخل تاکسی بااو آشنا شده بودم ، شنیدم او بدون سرمایه و با جیب خالی به ترکیه رفته و بعد از یک سال ماندن و کار کردن در ترکیه توانسته این پژوی شیک ARD را به همراه یک ساختمان چهل و پنج متری در شمال تهران خریداری کند و اکنون با خیالی آسوده در تهران روزگار می گذراند.
با شنیدن صحبت های او هوایی شدم، با خودم فکر می کردم مگر من چه چیزی کم تر از او دارم . من که یک حسابدار بوده و قطعاً حساب و کارم را هم بهتر از او دارم و حتی در ترکیه هم اگر کار خوبی نیابم – طبق شنیده های قبلی ام – می توانم با گذراندن یک دوره ی شش ماهه در امریکا 4000 دلار حداقل حقوق ماهانه داشته و ماهی حدود 2 تا 2500 دلار از آن را می توانم برای بهبود وضع مالی خانواده ام در ایران ارسال کنم. این افکار تمام مخیله ام را تصاحب کرده بود . چون سال قبل مادرم را از دست داده و پدرم هم تقریباً زمین گیر شده بود- اما گه گاهی همچون کارگران از کار افتاده – تبدیل به یک کارگر ناقابل میدان شده بود و از طرفی چون سرپرستی و اداره خواهر کوچکم وبال گردن خواهر بزرگم شده و درآمد من هم آن قدر نبود که بتوانم باری از گرده خانواده بردارم، بنابراین انگیزه خارج رفتن در من دوچندان شده بود.
از اوایل اردیبهشت ماه اقدام به گرفتن پاسپورت کردم. خیلی سریع کلاس های خصوصی ام را تعطیل و تمام خانواده ام را در برابر یک عمل انجام شده قرار دادم. اما قبل از رفتن و ضمن خداحافظی با اقوام و خویشان این شایعه را سر زبان انداختم که برای ادامه ی تحصیل و کار راهی ترکیه شده و از آن جا به آلمان به یک دانشگاه خواهم رفت. در حقیقت مهم ترین دلیل این شایعه دلیلی برای رفتن بود. . از یک طرف هم می خواستم خانواده بعد از رفتن من در بین فامیل و خویشان سربلند مانده و دچار هیچ شرمندگی و سر به زیری نشوند، به ویژه پدرم که بیکاری او را خیلی افسرده کرده و اوضاع او از نظر روحی تعریفی نداشت.
شال و کلاه کرده بودم و کم کم داشتم آماده رفتن می شدم. روز بیست و دوم اردیبهشت فرا رسید. تک تک مسافران وارد اتوبوس می شدند. اتوبوس بسیار شیکی بود و انگار تنها به کار سیاحت و گشت و گذار می خورد. من با آن همه رؤیا و آرزوی تحصیل و در آمد و خلاصه بازگشت پیروزمندانه و سرپرستی خواهر کوچک و پدر عملاً از کار افتاده ، قدم به آن اتوبوس زیبا گذاشتم. هنوز دوساعت از ظهر نگذشته بود که میدان آزادی را پشت سر گذاشتیم و غرق در رؤیا های خودم بودم و امیدوار به آن که یکی دو سال بعد با پول نقد و سرمایه ی کافی سرافرازانه به آغوش خانواده ام که آن ها را ترک می کردم ، برگردم. ان هم برای اولین بار . چون تجربه ی هیچ سفری را نداشتم.
اضطراب عجیبی تمام وجودم را احاطه کرده بود. غمی پنهان درونم را می انباشت . اما اتوبوس چند دقیقه ای بود که به راه افتاده بود ، در حالی که نصف صندلی هایش پر شده بود ، نگاهم ناخود آگاه به مسافران بود. عده ای برای گشت و گذار می رفتند و شاد بو دند. دو بچه نیز سومین سفر خود را به خارج تجربه می کردند . پیرمردی برای دیدن دخترش راهی ترکیه بود . زن و شوهری جوان مهیای گذراندن ماه عسل بودند و ..
و من ....برای چه و به چه امیدی به این سفر امده بودم. شاید کس دیگری چون من در این اتوبوس بود که او نیز خود را با هزار آرزو به سرنوشت سپرده بود. اندیشیدن به فردا و آن چه که ممکن است پیش آید و شاید و اگر و امید و آرزوهای فراوانی که تمام ذهنم را به خود مشغول کرده بود و دستیابی به همه این شایدهای شیرین و .. در طول مدتی که در اتوبوس بودم ، دایم در حال نقشه کشیدن برای آینده بودم و خلاصه هدف و آینده و آن چه که ممکن است پیش بیاید، لحظه لحظه جلوی چشمم رژه می رفت و دلهره ای که مخصوص سفر است خوره ی جانم شده بود. اتوبوس کنار یک مسجد توقف کرد . ان جا نماز خواندم و دعا کردم. شب هم برای شام و نماز در یک قهوه خانه بین راه ایستادیم. من که لحظه به لحظه امیدم بیش تر می شد. بالاخره نزدیک ساعت 6:30 دقیقه بامداد روز سیزدهم می 2001 – بیست و سوم اردیبهشت هشتاد – به گمرک بازرگان رسیدیم . دلال ها و دلار فروش ها در هم می لولیدند.
بعد از بازرسی ساک ها و چمدان های مسافرین، از مرز ایران خارج شدیم و به بخش پلیس ترکیه رفتیم . ان جا هم پر از دلال های دلار بود و کسانی که رابط رشوه گرفتن پلیس ترکیه بودند . صفی طولانی در آن جا تشکیل شده بود غرفه ی اول مهری به پاسپورت من زد و راهی غرفه دوم شدم که باید پلیس مجوز می داد . آن جا هزار دلار را باید نشان می دادم. این کار را کردم و در پاسخ پلیس ترکیه که علت ورودم را به ان جا پرسیده بود ، جواب دادم – برای گردش – ولی پلیس ترک پاسپورت من را مهر نکرد و کنار گذاشت.
بیش از دو ساعت معطل ماندم و پلیس ترک هم حاضر به امضا نمی شد . همچون عابری سرگردان قدم می زدم. تا این که بالاخره یکی از دلال ها علامت داد که 50 دلار بدهم. نزدیکش رفتم و 50 دلار را کف دستش گذاشتم. کم تر از 10 دقیقه پلیس ترک پاسپورت مهر و امضا شده را به من داد و به این ترتیب به راه افتادیم. آفتاب می تابید و ما تازه به منطقه بایزید رسیدیم که یک مکان تفریحی و سیاحتی بود. در بایزید یک سوپرمارکت به سبک امریکایی و یک رستوران زیبا ساخته شده بود.
پس از صرف ناهار و خواندن نماز و گشتی در سوپرمارکت و باغ کوچک اما قشنگ کنار آن ، سوار اتوبوس شدیم. همه سوار شده بودند و در حالی که نم نم باران می بارید به راه افتادیم.
روز چهاردهم می بود که به آنکارا رسیدیم. ترمینال سه طبقه آنکارا چشم را خیره می کرد . آنکارا واقعاً دیدنی بود و پایتختی با هوای بسیار خوب و پاکیزه که نمونه ان را تنها در بعضی شهرستان های خودمان می توان دید و اصلاً از نظر پاکیزگی یا آلودگی با تهران قبال مقایسه نبود . یک نفس عمیق کشیدم و برای یک لحظه انگار به تمام آرزوهایم رسیده بودم . لختی درنگ کردم و بعد به طرف تاکسی ها رفتم. تاکسی ها بیش ترشان مارک رنو و اغلب دارای تاکسی متر بودند . یک تاکسی گرفتم و شروع به گشتن و جست وجوی یک هتل یا مسافرخانه ارزان قیمت نمودم تا این که در خیابانی با سینه کش های خسته کننده و شیب های مشابه خیابان های نیاوران ولی زیباتر و پاکیزه تر از آن، یک هتل ارزان به نام آتراک گرفتم که فقط شبی 10 دلار می گرفت.
جستجو
چند ساعتی بعد از گرفتن اتاق در هتل اتراک از شدت خستگی راه خوابم گرفت. چشم که از خواب گشودم و سر و صورتی که تازه کردم به گشت و گذاری کوتاه در شهر آنکارا پرداختم.
خیابان ها بسیار شیک و مرتب و هوا بوی نمناکی قبل از یک باران آرام را می داد. ساعت 4:30 بعد از ظهر ناهار خوردم و به این ترتیب روز اول من به استراحت و تماشا گذشت . روز دوم از اقامتم در آنکارا به شناسایی مراکز تجاری و پیدا کردن کار در آنکارا پرداخته و به مال تپه و مرکز شهر کی زی لای رفتم.
در اوقاتی که در هتل بودم و تلویزیون را روشن می کردم متوجه شدم تبلیغات در تلوزیون ایران به مراتب کم تر از آگهی های بازرگانی کانال های ترکیه است.
ابتدا فقط جویای کارهای مالی و حسابداری را بودم ولی من یک مشکل اساسی داشتم ، آن هم ندانستن زبان ترکی بود که مرا عملاً تبدیل به یک بیسواد در ان محیط کرده بود . زبان انگلیسی ام هم کاربردی نداشت چرا که ترک های آنکارا اغلب انگلیسی نمی دانند. ابتدا فقط به شرکت ها سر می زدم ، ا ما بعد درجست وجوی کار به سوپرمارکت ها نیز سر زدم.
صبح شانزدهمین روز ماه می ساک و چمدانم را بسته و به طرف استانبول به راه افتادم. هفدهم و هجدهم این ماه را هم در آن جا سپری کردم.
من خود را به تاریخ های میلادی عادت داده بو دم تا بتوانم راحت تر با دیار غربی کنار بیایم.
در تقلای پیدا کردن کار به محله ی ایرانی های استانبول رفتم. تاکسی مرا به محله ای به نام " آکسارا" برد. آکسارا منطقه ای است که آدم را به یاد تهران می اندازد. با دو بخش مرکزی و جنوبی اش که پر از تابلوهای فارسی نویس است. تابلوهایی با مضامینی چون ، خورش ایرانی ، چلوکباب و آبگوشت بزباش و ... فضایی کاملاً ایرانی که برای لحظاتی احساس کردم در تهرانم.
ابتدا در آکسارا دنبال کار بودم . خوب هر چه باشد اغلب آن ها ایرانی بودند و آدم بین هم وطنانش احساس راحتی می کند و حداقل نمی گذارد غروب های غمبار غربت را حس کند.
به دنبال کار بودم . ابتدا توقع پیدا کردن کار پردرآمد و در شأن خودم داشتم. در کافه های ایرانی دلال ها و واسطه های کار پرسه می زدند. به خصوص اگر ته مانده ای هم در جیبتان باشد. خلاصه با تله هایی که معمولاً تعبیه می کنند آدم را در دام های خود گرفتار می کنند. اما غالب کارهایی که پیشنهاد می کردند نوعی طفیلی و چیزی در حدود شرکت در قمار ، پرسه دور میزهای قمار و قماربازها به صورت گارسن و یا بازیچه هایی که فقط به در علامت دادن به طرف مقابل می خورد ، بود یا واسطه گری در دلالی های غیرمجاز همچون دلالی قاچاقچیان زن و دختر و مشروبات الکلی و .. البته کارهای شرافتمندانه اما دون شأن آدمی و با حقوق بخور و نمیر غربت همچون ظرفشویی و کف شویی هتل و یا جلوی هتل ایستادن و ادا و اطوار درآوردن همچون دلقکان روی پیش خوان ها و کنار میزها برای سرگرم کردن مشتری ها و پادویی و از این قبیل هم وجود داشت . معمولاً ایرانی هایی که با هزار انگیزه به آن جا می آیند ، بعد از مدتی تاب نمی آورند و به کارهایی از این نوع رو آورند و دیری نمی گذرد که تن به هر نکبتی می دهند. مردان غیرت و غرور مردانگی شان و زنان حیا و شرم و نجابت شرقی شان را پامال هزار کثافت و نکبت می کنند. ابتذال در بین این جماعت تبدیل به یک امر عادی می شود و چون انجام دادن این امور زشت در بین ایرانیان و این محله ها عمومیت پیدا می کند ،خود به خود زشتی خود را هم از دست داده و در نهایت تبدیل به امور عادی و روزمره می شود. روزاول اقامتم در استانبول میان این دلال ها و واسطه ها همچون پاندول ساعتی سرگردان ، در آمد و شد بودم و برای کار دلخواهم با جواب های سربالایشان روبرو شدم.
روز دوم اقامتم در استانبول به میدان " تقسیم " رفتم، صوفیه ،به بندر ، به عثمان پاشا و کمال، درآمد و شد این محله ها بی آن که کار ی هم پیدا کنم سامسونتم نیز به سرقت رفت. البته محتویاتش چیزهای به درد بخور و قابلی نبود. نزدیک 200 دلار پول بود و شلوار لی نویی که تازه خریده بودم و یک دیکشنری فارسی – انگلیسی و مقداری خرت و پرت بی ارزش و همین. اما در همان ابتدای جست وجوی کار تجربه ی تلخی بود.
بعد از چند روز که به بیهودگی گذشت ، بدون آن که کاری پیدا کنم دست از پا درازتر استانبول را رها کرده و به طرف آنکارا راه افتادم. ماندن در استانبول پرهزینه بود و علی رغم زیبایی ظاهرش بسیار هم شلوغ بود . شهری پر از ولگرد و هرزه و بیکاره.
روز نوزدهم را در انکارا به جست وجویی عبث گذراندم. . شب در هتل آتراک خیال رفتن به امریکا در ذهنم جرقه زد. با خودم فکر کر دم که بهتر است فردا صبح به سفارت امریکا بروم ، احتمال دارد ویزا به من داده شود و من بتوانم بخت و اقبالم را در آن کشور محک بزنم.
صبح روز بیستم من تصمیم را گرفته و به سفارت امریکا در خیابان پاریس آنکارا رفتم. ساعت 8:30 به محل سفارت امریکا رسیدم . سفارت تقریباً شلوغ بود و از چندین ملیت از جمله ترک و افغان و ایرانی و بعضاً اروپایی در آن جا دیده می شدند. هر کسی کاری داشت . برخی برگه ها و فرم های تقاضای اخذ ویزا در دستشان بود . عده ای برای دادن مقداری بسته آمده بودند . و پاره ای نیز دلال ها و واسطه های ویزا بودند.
روز بیستم می ، روزی که من تصور می کردم دیگر طلسم بدبختی ها و بداقبالی هایم در سفارت امریکا به پایان خواهد رسید ! اما این گونه نشد. وقتی نوبت به من رسید که به روبروی باجه بروم و درخواست خود را برای دریافت برگه ی تقاضای سفارت ارائه دهم ، اتفاق عجیب و غیر منتظره ای برایم پیش آمد. مأمور سفارت به انگلیسی پرسید :" قصدت از گرفتن ویزای امریکا چیست؟" و من هم خیلی راحت پاسخ دادم :" برای کار ، ادامه تحصیل و شاید اقامت " و مأمور با خونسردی گفت:" بنابراین، برگردید چون ویزا داده نمی شود." نقشه ی من برای رفتن به امریکا با مشکل مواجه شد . شرایط ویزای امریکا خیلی مشکل بود . حداقل موجودی برای رفتن به این کشور هم نباید کم تر از 10000 دلار می شد. فلذا من شرط مالی ویزا را هم نداشتم.
از روز بیستم به بعد هر روز صبح از اول وقت یک ساعت را با ناراحتی مقابل سفارت امریکا می رفتم تا دلالی ، دلسوزی یا کسی را برای درست کردن کار یا ویزایم پیدا کنم. بعدش هم به نقاط مختلف آنکارا می رفتم به امید این که کاری بیابم. اما کاری در زمینه حسابداری که هیچ بلکه در رابطه با حداقل کاری هم که احتمال پیدا شدنش می رفت و شرط اول آن دانستن زبان ترکی یا داشتن یک فن یدی بود ، نومید می شدم. حالا داشتم به این نتیجه می رسیدم که آدم حداقل وقتی قصد دارد به جایی سفر کند ، به ویژه اگر می خواهد به خارج برود ، باید نخست زبان آن کشور یامنطقه را بیاموزد. از طرفی پس از فراگیری زبان آن جا باید یک کار مطمئن نیز پیدا کند و بعد مهیای سفر شود تا برگشت تأسف باری نداشته باشد.
ادامه دارد...
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 15 ژانويه 2013, 11:00

_________________________________________________________
_________________________________________________________
-
-
نمونه گیری آماری مربوط به مسیر خروج پناهجویان ایرانی تا ورود آنان به آلمان


اداره فدرال آلمان در امور پناهندگی و مهاجرت (Das Bundesamt für Migration und Flüchtlinge) در گزارشی در ماه اکتبر 2009 که در سایت اینترنتی این اداره منتشر شده، نتایج یک نمونه گیری آماری مربوط به مسیر پناهجویان ایرانی را منتشر کرده است. این بررسی محدوده زمانی اول ژانویه 2008 تا پایان آوریل 2009 را در بر می گیرد. در این بررسی که از سوی نماینده ویژه ای از سوی این اداره به عمل آمده است، 203 نفر پناهجوی ایرانی (تقریبا 19% کل پناهجویان در همین محدوده زمانی) مورد سوال قرار گرفته اند.

منطقه اصلی محل زندگی در ایران
144 نفر (71%) از پرسش شوندگان قبل از خروج از ایران ساکن تهران بوده اند. بقیه ساکن 17 استان دیگر بوده اند از جمله: استان مرکزی، زنجان، گیلان، کردستان و ...

خروج از ایران
162نفر ( 80%) پرسش شوندگان بصورت غیر قانونی و 41% قانونی ایران را ترک کرده اند. 145 نفر از آنانی که غیرقانونی ایران را ترک کرده اند، با کمک قاچاقچی موفق به خروج از ایران شده اند. مهم ترین وسیله نقلیه برای خروج از ایران هواپیما بوده است. (133 نفر). دیگر وسایل نقلیه به ترتیب عبارتند از: اتوبوس 9 ، کامیون 6 مورد. اصلی ترین شرکت هواپیمائی که برای خروج از ایران مورد استفاده قرار گرفته به ترتیب عبارتند از: ایران ایر، اوستریان ایر، لوفت هانزا، ماهان ایر و تُرکیش ایر.
فرودگا اصلی در ایران برای خروج، فرودگاه خمینی در تهران بوده است. بندر عباس و ارومیه دو شهر دیگر برای خروج از ایران بوده اند.

کشورهای ترانزیت
کشورهای ترانزیت به ترتیب عبارتند از:
- ترکیه> آلمان
- ترکیه> یونان> آلمان
- ترکیه> بلغارستان> مجارستان> اطریش> آلمان
- ترکیه> بلغارستان> رومانی> فرانسه> آلمان
- ترکیه> اطریش> آلمان
- امارات متحده عربی> ترکیه> آلمان

وسایل نقلیه مورد استفاده قرار گرفته پس از خروج از ایران
اصلی ترین وسایل نقلیه مورد استفاده قرار گرفته پس از خروج از کشور تا مقصد آلمان عبارتند از:
- از ترکیه: هواپیما، سواری، کامیون، اتوبوس
- از یونان: هواپیما، کامیون، کشتی
- از اطریش: قطار، هواپیما
- از فرانسه: هواپیما

محل های توقف در کشورهای ترانزیت
محل های توقف در کشورهای ترانزیت تا تکمیل مقدمات سفر به طرف آلمان عبارتند از:
- ترکیه: استانبول، وان، آنکارا، مرسین، ازمیر
- اطریش: وین، ترانزیت فرودگاه وین
- فرانسه: پاریس

ورورد به آلمان
نزدیک نیمی از پرسش شوندگان ( 101نفر) گفته اند که با پرواز مستقیم وارد آلمان شده اند. در مجموع 146 نفر ( 72%) از هواپیما برای ورود به آلمان استفاده کرده اند. 30 نفر ( 15%) با کامیون با قطار و سواری هر کدام 11 نفر (5%) وارد آلمان شده اند. ورود غیر قانونی 161 نفر (79%) که از این بین 77% با کمک قاچاقچی وارد آلمان شده اند. ورود هوائی به آلمان اکثرا از طریق شرکتهای هواپیمائی ایران ایر، لوفت هانزا و تورکیش ایر و به مقصد فرودگا های فرانکفورت (63 نفر)، هامبورگ (46 نفر) بوده است و دیگر فرودگاه های مقصد عبارت بوده اند از کلن- بن، دوسلدورف و موینخ. در مورد پاس اکثرا اعلام کرده اند که پاس آنها ایرانی و جعلی بوده است.

قاچاقچی و هزینه های آن
پرداخت به قاچاقچی ها عموما در ایران یا ترکیه انجام شده است. در ایران، تهران محل اصلی پیدا کردن قاچاقچی و بعد از آن شهرهای تبریز، ارومیه و بندر عباس قرار دارند. در ترکیه محل اصلی استانبول بوده است. ملاقات با قاچاچقی در تهران و استانبول اغلب در محل های عمومی نظیر رستوران یا فرودگاه بوده و در استانبول علاوه بر آن، ملاقات در محل های ناشناس (خانه و آپارتمان) نیز انجام شده است. در موارد کمی قاچاقچی دیگری نفر را در فرودگاهی در آلمان تحویل و از آنجا به مقصد دیگری برده است. هزینه قاچاقچی بین 10.000 تا 20.000 دلار آمریکائی متغییر بوده است و اغلب در ایران پیش پرداخت شده اند.

محل معرفی خود در آلمان
42 نفر از پناهجویان ایرانی مورد پرسش قرار گرفته خود را در شهر گیسن، 36 نفر در دورتموند، 32 نفر در هامبورگ، 17 نفر در تریر و 12 نفر نیز خود را در شهر لوبک به مرکز پذیرش اولیه پناهجویان معرفی کرده بوده اند.

سایت انتگراسیون- ترجمه و تنظیم: حنیف حیدرنژاد، مددکار اجتماعی و مشاور در امور پناهندگی و مهاجرین
منبع: انتگراسیون
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 15 ژانويه 2013, 21:09

_____________________________________________________
_____________________________________________________
-
-
رادیو فردا: زنان پناه‌جوي ايراني در تركيه
آيدا سعادت، فعال مسائل زنان كه مدت هاست در شهر نيده تركيه در انتظار تعيين سرنوشت خود است، مي گويد: زنان كه با دشواري راه آشنايي ندارند پس از عبور و رسيدن به تركيه روحيه اي بسيار ويران و متزلزلي پيدا مي كنند. به گفته او اندك شماري از زنان نيز از پيش مي دانند چه وضعيتي در پيش رو دارند.

اميد به آينده؟

مريم صبري، دختر جواني كه مي گويد در بازداشتگاهي در تهران مورد تجاوز قرار گرفته است سخن از وضعيت دشوار خود در تركيه مي راند: «به محض اينكه به تركيه رسيدم، فرداي همان روز، رفتم سازمان ملل و برگه دادم و يك پيش مصاحبه گرفتم. بعد از يك ماه تا چهل روز بعد هم مصاحبه اصلي من انجام شد.»

من اين را شنيده ام كه گويا درخواست پناهندگي‌ات رد شده بود و سازمان ملل مداركي را كه داده بودي، نپذيرفته بود.


اعلام كردند كه يك سري سند از ايران در مورد من آمده، حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ صفحه. سند سازي براي من از ايران آمده بود. سازمان ملل با پرونده من مخالفت كرد. بعد سفارت آمريكا پيگير قضيه شد و به خاطر فشارهايي كه آوردند، پرونده مرا دوباره بررسي كردند.

اين ۴۰۰ تا ۵۰۰ صفحه را چه كسي براي آنها فرستاده بود؟

از ايران آمده بود.

آيا پرونده قضايي در ايران داشتي؟

پرونده قضايي نداشتم. ولي در رابطه با پرونده سياسي زمان دانشجويي ام بله. چون اخراجي دانشگاه بودم، روي برگه من مهر سياسي خورده بود.

مريم صبري سپس شرح مي دهد كه چگونه در تركيه مورد حمله دو تن ناشناس قرار گرفته و آنها تلفن همراه و مدارك او را با خود برده اند. او سپس در پاسخ به اين پرسش كه آينده را چگونه تصور مي كند، مي گويد: «زياد اميدوار به آينده نيستم. نصف عمر آدم كه دارد اينجا هدر مي شود بعد مي رسي به كشور سوم. زبان بلد نيستي. تازه مي خواهي عين يك بچه نوزاد كه توي يك پارك ولش مي كنند مي گويند پاشو راه برو، حرف بزن و كارهايت را خودت بكن، شروع كني. مطمئناً خيلي سخت است.»

پرونده‌هاي اجتماعي

تنها زنان سياسي و زندان رفته نيستند كه به كشورهايي چون تركيه پناهنده مي شوند. زناني كه پرونده هاي اجتماعي دارند نيز ماه ها است در پيچ و خم اداري دفتر امور پناهندگان سازمان ملل در تركيه گرفتار شده اند. هنگامه و رودابه دو زن دگرباش اند كه در يكي از شهرهاي تركيه پاي صحبت آنها نشستيم.

چند وقت است اينجايي؟

نزديك به ۱۱ ماه.

چرا از ايران آمدي بيرون؟

به خاطر هوموسكسوئل بودن، مجبور شدم از ايران بيايم بيرون.

چه مشكلي پيش آمد. چطوري فهميدند؟

كلاسي كه مي رفتم دو تا بازرس آمده بود روز امتحان، مرا با دوست دخترم گرفتند و ديدند و شكايت رسمي كردند و خودشان امضا كردند و مجبور شدم بزنم بيرون. چون شاكي خصوصي داشت، كار به جاهاي باريك داشت مي كشيد.

فكر مي كني اگر آنجا مي ماندي و حكم برايت مي بريدند، چقدر زنداني مي شدي؟

قضيه من چيزي فراتر از زنداني شدن بود. چون هم شاهد داشتم و هم اينكه دو بازرسي كه آنجا بودند و مدير آنجا كساني بودند كه تاييد كرده بودند. زماني كه شاهد داري بيش از دو تا، ۹۹ درصد براي امثال ماها حكم اعدام است.

تا به حال كسي را در ايران به اين جرم اعدام كرده اند؟

چند سال پيش دو تا دختر را چون صاحبخانه شان بود و در جريان بود هر دوشان را اعدام كردند.

الان وضعيتت چطور است؟

الان منتظر جواب هستم و مصاحبه شده ام ولي متاسفانه جواب ها را يك مقدار دير مي دهند. اين بلاتكليفي و نگراني آدم را خيلي اذيت مي كند. به اضافه اينكه ثانيه هايي كه از دست مي رود عمر آدم است.

رودابه نيز پس از توضيح اينكه دو سالي است در تركيه به سر مي برد، مي گويد در جريان رسيدگي به پرونده اش توسط سازمان ملل رد شده است: «اينجا هم فرقي با ايران ندارد. فقط روسري سرت نمي كني. ولي فرهنگ همان فرهنگ است، همه چيز همان است. هيچ فرقي نمي كند. مردم اينجا هم ما را نمي پذيرند. اينجا هم اگر بخواهي با دختري بروي تماس برقرار كني، همان آش و همان كاسه كه توي ايران بود. فرقي نمي كند.»

رودابه سپس با اشاره به وضع دگرباشان در ايران و وضع دشوار زنان دگرباش در ايران كه در زندان مورد تجاوز مردان قرار گرفته اند، مي گويد اغلب آنها پس از رهايي از زندان دست به خودكشي زده اند.

ستيز براي بقا

آيدا سعادت، فعال اجتماعي با اشاره به سختي هاي زندگي پناهجويان به صورت عام مي گويد:‌ «اما زندگي پناهجويان زن به مراتب سخت تر است. جامعه تركيه يك جامعه سنتي محسوب مي شود. با همان محدوديت ها، همان نگرش هايي كه جوامع جهان سوم نسبت به وضعيت زنان دارند و زنان همچنان به عنوان جنس دوم تلقي مي شوند. هر چند كه ظاهر اين ماجرا يك رنگ و لعاب مدرن تري ممكن است به خودش بگيرد، اما خشونت هاي پنهان در جوامع سنتي مثل تركيه وجود دارد. براي يك پناهجو به شكل كلان مشكل كار، تامين هزينه، پيدا كردن سقفي براي زندگي، بحران بزرگي است. اما اين بحران براي زنان در جايي شكل جدي تر به خود مي گيرد كه خشونت هاي پنهان در آن جامعه كه زنان با فرهنگ و زبانش هم آشنا نيستند، مزيد بر علت مي شود. فشارهاي رواني ناشي از ترك وطن و عدم امنيت مزيد بر علت است بر مجموع فشارهايي كه زنان در دوران پناهجويي تحمل مي كنند.»

خانم سعادت سپس ضمن بررسي وضعيت زنان پناهجوي ايران در تركيه مي افزايد: «پيدا كردن كار براي زنان سخت تر است. چون در تركيه پناهجويان اجازه كار رسمي ندارند، مجبورند به بازار كار سياه پناه ببرند. در مواردي خشونت هاي جنسي از سوي كارفرما مشاهده شده. يك مورد خاص را سراغ دارم. دختر ۱۵ ساله اي در يكي از شهرهاي كوچك تركيه مشغول به كار در يك رستوران و كافي شاپ به عنوان گارسن بود براي تامين هزينه هاي زندگي و كمك به مادر و پدر بيمارش. به خاطر تهديد جنسي كه از طرف كارفرما مواجه شد، كارش را از دست داد. زن پناهجويي كه يكي دو ماه پيش به تركيه آمده بود، در بدو ورود به تركيه با دو نفر آشنا مي شود و آنها پيشنهاد مي كنند كه به شكل موقت برود با آنها زندگي كند. اما پس از چند روز با خشونت هاي جدي از طرف ميزبانانش مواجه مي شود و تهديدها و ضرب و شتم ها تا جايي ادامه پيدا مي كند كه اين زن مجبور مي شود از اين ميزبانان به ظاهر مهربان كه خودشان هم پناهجو بودند، به پليس تركيه شكايت كند. در اين ميان مبلغ زيادي پول هم از اين زن به عنوان هزينه هاي زندگي اخاذي مي شود. اينها نمونه هايي ازوضعيت زنان پناهجو در تركيه است.»

خانم سعادت با اشاره به وضعيت «ستيز براي بقا» در ميان پناهجويان و اينكه به واسطه موقعيت هاي برتري كه مردها در جامعه سنتي دارند زنان فرصت هاي كمتري دارند، نتيجه مي گيرد كه زنان براي به دست آوردن فرصت ها و امنيت بيشتر مجبورند چالش هاي بسياري را تحمل كنند.
________________________________________________________________________________

روایتی تکان دهنده از وضعیت پناهجویان دگرباش ایرانی در ترکیه
برخی شهروندان ترک به زنهای دوجنسگونه، مردان و زنان همجنسگرا در خیابان حمله میکنند و به شدت مضروبشان میکنند. دگرباشان را از وسط خیابان به زور سوار ماشین می کنند و به بیابانهای اطراف میبرند، تجاوز میکنند و به شدت و به قصد کشت مضروب میکنند. در وسط خیابان و جلو چشم عابران، دگرباشان را به شدت مضروب میکنند


سایت خودنویس: نداشتن امنیت اجتماعی چه از سوی خانواده و چه از سوی اشخاص داخل اجتماع ، نداشتن امنیت جانی از سوی افراد حاضر در دستگاه قضایی و نهادهای امنیتی همواره بزرگترین مشکل «دگرباشان جنسی» در ایران است که بسیار تلخ زندهگی کردن آنان در ایران را دچار مشکلات عدیده میکند.

جمهوری اسلامی نمیخواهد اینان در اجتماع باشند، آنها را یا مجبور به خانهنشینی میکند و یا در زندانها نگاه میدارد. زندانی بودن دگرباشان جنسی خود قصهی تلختری است؛ چرا که فرستادن آنها به بندهای عمومی ممکن نیست و آنها تمام مدت در سلولهای انفرادی نگهداری میشوند، امری که ممکن است ماهها به طول بیانجامد، هر چند که در سلول انفرادی نیز از سوی زندانبانان مورد تعرض و تهدید قرار میگیرند. همهی اینها و بیشتر از اینها باعث میشود که بسیاری از آنان کشور را برای داشتن زندهگی آسودهتر ترک کنند.

همجنسگرایان و دوجنس گونهگان ایرانی از اولین سالهای بعد از انقلاب شروع به خروج از ایران کردند و یکی از راهها، سفر به ترکیه از راه کوه یا با پاسپورت بود.

ساقی قهرمان دبیر سازمان ایرکو (سازمان دگرباشان جنسی ایران) در این مورد میگوید: «به دلیل خطر مسلم رژیم برای دگرباشان کمیساریای عالی پناهندگی سازمان ملل پروندهی دگرباشان جنسی پناهجو را با ضرورت فوری بررسی میکرد. تا سه سال پیش مدت اقامت موقت دگرباشان جنسی در ترکیه تا پیش از بازاسکان در کشور سوم، دو سال بود. دو سه سال گذشته این مدت به خاطر حجم کار سازمان ملل و بک لاگ در سفارت سه کشور پناهنده پذیر به سال هم رسیده است.»

بعد از انتخابات ایران تعداد پناهندهگان ایران که به کشور ترکیه رفته و به سازمان ملل اعلام پناهندهگی کردند به هزاران نفر رسید. بر اساس آخرین آمار در حال حاضر نزدیک به ۵ هزار پناهجوی ایرانی در ترکیه در انتظار انتقال به کشور سوم به سر میبرد. اما مساله دگرباشان جنسی انتخابات یا مسائل سیاسی نبوده است، آنها در بیشتر مواقع به خاطر حفظ جان خود کشور را ترک میکنند. ساقی قهرمان در مورد آخرین آمار پناهجویان دگرباش میگوید: «در حال حاضر در لیست سازمان ایرکو (سازمان دگرباشان جنسی ایرانی) نود پناهندهی همجنسگرا و دوجنسگونه وجود دارد. خارج از لیست سازمان احتمالن حدود بیست تا سی نفر دیگر هم باشند که یا دلیل پناهندگی خود را دگرباشی عنوان نکردهاند و یا با سازمان هلسینکی کار میکنند و به ما مراجعه نکردهاند.»
قوانین ایران در مورد دگرباشان جنسی سخت و بسیار خشن است. قانونی هست که به پدر و برادر و جد پدری اجاره میدهد فرزند خود را برای مجازات یا برای جلوگیری از آبروریزی بکشند. دو سال پیش در تهران پدری پسر دوجنسگونهاش را کشت و چون شاکی خصوصی فقط مادر این پسر بود در دادگاه تبرئه شد و به خانه برگشت. معمولن دگرباشان وقتی با این خطرها روبهرو میشوند، صبر نمیکنند که بمیرند، از ایران فرار می کنند.

قهرمان در مورد دلائل خروج آنها توضیح بیشتری میدهد: «آزار و تعقیب رسمی و غیررسمی ماموران دولتی، اخراج از محل کار، خشونت و تهدید به مرگ از طرف خانواده از عمدهتر ترین دلائل است. در چند مورد افرادی که در شرکتهای خصوصی کار کردهاند از طرف همکارانشان کشف شدهاند و لو رفتهاند. معمولن این موارد زیاد طول نمیکشد، و این افراد به سرعت از ایران خارج میشوند. در چند مورد ماموران افراد دگرباش را شناسایی کردهاند و بعد با تهدید سعی در گرفتن خدمتهای جنسی اجباری داشتهاند، و برای همین تهدید به دستگیری و افشا کردهاند. در چند مورد خانوادهی افراد گرایش جنسی فرد را کشف کردهاند و با تهدید به قتل یا آزارهای دیگر محیطی ایجاد کردهاند که فرد دگرباش مجبور به فرار شده است. زنهای لزبین در چند مورد از شوهر فعلی یا شوهر سابقشان فرار کردهاند.»

نداشتن امنیت اجتماعی و سو استفاده از دگرباشان ایرانی در ترکیه هم ادامه داشته و آنان کمابیش با وضعیت مشابهی چون زندهگیشان در ایران مواجه هستند. قهرمان میگوید: «وضعیت فعلی پناهندگان دگرباش جنسی به خاطر فشارهای هموفوبیک ایرانیهای غیردگرباش و برخی شهروندان ترکیه، نداشتن اجازهی کار و تبعیض در اجارهی خانه و تردد در شهر بد و خطرناک است.»

شهره یکی از دگرباشان جنسی سومین ماه حضور خود در ترکیه را میگذارند. او در این مدت بارها تهدید به تجاوز جنسی شده است: «همان بدو ورودم از طرف یک مغازهدار ترک چنین تهدید شدم، هر بار که مرا میدید این مساله را مطرح میکرد. مجبور شدم به پلیس ترکیه بگویم، آنها گفتند که شکایت کنم، اما میترسم که این کار را انجام دهم.»

دبیر سازمان دگرباشان جنسی در این مورد اضافه میکند: «در ترکیه از طرف بقیهی پناهندههای ایرانی و از طرف برخی شهروندان ترک در خطر ضرب و شتم، تجاوز و تهدید به مرگ هستند. ما در هر سال دست کم بیست گزارش از ضرب و شتم پناهندهگان دگرباش دریافت میکنیم که در تمام موارد پلیس گزارش این حمله را میگیرد و به بیمارستان هم برای مداوا مراجعه میشود. سال گذشته چند گزارش داشتیم از پناهندههای دگرباش، که یکی را تعدادی از ایرانیان غیردگرباش برای شام دعوت کرده بودند و بعد به قصد کشت زده بودند و تا حد بیهوشی گلویش را فشرده بودند؛ به این جرم که با همجنسگرا بودن آبروی ایرانی ها را میبرد. در مورد نفر دوم، به در خانهاش رفته بودند و و با چاقو به او حمله کرده بودند تا دست از همجنسگرا بودن بردارد! در مورد سوم یک همجنسگرای مرد را به جرم «تجاوز» یا «قصد تجاوز» به یک زن جوان متهم کردند. پنج ماه و نیم در زندان بود تا توانستیم اثبات کنیم به دلیل همجنسگرا بودن این شخص ادعای آن خانم واهی است. به یک دختر جوان لزبین از طرف یک ایرانی غیردگرباش که خودش را عکاس روزنامه نگار معرفی میکند در موقعی که با هم همخانه بودند، اقدام به تعرض جنسی شد، با این که این شخص کاملن خبر داشت که همخانهاش لزبین است و حتی پیشنهاد ارتباط جنسی هم بی مورد است.»

برخی شهروندان ترک به زنهای دوجنسگونه، مردان و زنان همجنسگرا در خیابان حمله میکنند و به شدت مضروبشان میکنند. دگرباشان را از وسط خیابان به زور سوار ماشین می کنند و به بیابانهای اطراف میبرند، تجاوز میکنند و به شدت و به قصد کشت مضروب میکنند. در وسط خیابان و جلو چشم عابران، دگرباشان را به شدت مضروب می کنند. عکس و گزارش این وقایع به پلیس و دفتر پناهندگی سازمان ملل همیشه فرستاده میشود، اما همواره این مسائل وجود دارد.

مشکلات تنها به ضرب و جرح و تجاوز در مورد دگرباشان حتم نمیشود، مشکلات مالی و مسائل دیگر نیز این افراد را با زندهگی سختی مواجه میکند. صاحبخانهها اگر متوجه بشوند که مستاجرشان دگرباش جنسی است، خانه را پس میگیرند. معمولن پولی که بابد اجارهی سالانه یک جا دریافت کردهاند را هم پس نمی دهند. شهره در این مورد میگوید: «مجبور شدم، اجارهی ۹ ماه را پیشاپیش پرداخت کنم تا خانه را به من بدهند، از این هم میترسم که یک موقع مرا از خانه بیرون کنند. این پول را هم در حالی پرداخت کردم که از نظر وضعیت مالی به شدت در فشار هستم.»

ساقی قهرمان دربارهی این نوع از مشکلات دگرباشان موارد دیگری را مثال میزند: «در محل کار، معمولن اگر بدانند کارگری که استخدام شده همجنسگرا است بلافاصله و با توهین، اخراجش می کنند. در خیلی از شهرهای پناهنده پذیر مغازهدارها از تماس با دست دگرباشان موقع دادن جنس و گرفتن پول خودداری میکنند. کلیساها و سازمانهای خیریه که غذای مجانی توزیع میکنند به دگرباشان جنسی سرویس نمیدهند، یعنی از دادن غذا خودداری میکنند.»

سازمانها و نهادهای حقوق بشر کمترین کمکها را به این پناهنده میکنند، در اکثریت این موارد موضوع کمک در مورد این پناهندهگان محلی از اعراب ندارد. ساقی قهرمان میگوید: «این سازمان ها قدرت اجرایی ندارند، اما هم برای تسریع کار پناهجویان و پناهندگان دگرباش جنسی در برخی موارد به سازمان ملل توصیه و پیشنهاد میکنند و هم اگر موردی خاص باشد نامههای تاییدیه مینویسند. کمک مالی نمیکنند. کمکهای حقوقی هم تاثیر خاصی به جز در اولویت نگه داشتن پروندهی دگرباشان نداشته است.»

به طور میانگین دگرباشان جنسی ایران دو تا سه سال در ترکیه در انتظار کشور سوم میمانند، دورهیی طولانی با سختیهای بسیار. شهره در مورد وضعیت خود به خودنویس میگوید: «به شدت از نظر روحی دچار مشکل هستم. عدم احساس امنیت و به خصوص وضعیت بد مالی مرا از آینده به شدت میترساند. با سازمان ملل مصاحبه کردهام و منتظر جواب هستم، نمیدانم این مساله چه مدت زمانی طول میکشد، اما من به آنها گفتهام که ظرف دو سه ماه آینده من هیچ پولی برای ادامهی زندهگی در اینجا ندارم.»

قهرمان دبیر ایرکو می گوید: « کمیسارای عالی پناهجویان سازمان ملل در آنکارا به پروندهی پناهنجویان ترکیه که پناهجویان دگرباش را هم شامل می شود، رسیدهگی میکند. در جریان تمام پروندههایی که سازمان ایرکو پیگیری کرده، دفتر پناهندهگی سازمان ملل در آنکارا به پروندهها خیلی سریع رسیدگی کرده و همیشه به مسایل مربوط به بیماری، ناامنی و تعیین موقعیت پناهندهگی به سرعت رسیدهگی کرده است، اما چون قدرت اجرایی این مرکز برای دادن کمکهای اجتماعی خیلی کم است و در واقع دولت ترکیه مسوولیت و قدرت اجرایی دارد، در خیلی از موارد بیشترین کاری که این دفتر میتواند بکند بررسی پرونده و تشخیص پناهنده بودن یک پناهجو است، که در مورد دگرباش های جنسی نود و نه درصد پروندهها قبولی دارند و تعداد خیلی کمی که در مرحلهی اول رد میشوند و در مرحلهی دوم قبول میشوند. با وجود این، این دفتر در تمام مواردی که پناهندهگان دگرباش گزارش نگرانی یا ناامنی دادهاند، دخالت مثبت داشته است.»

وی در مورد وضعیت مالی پناهجویان دگرباش نیز اضافه میکند: «وضعیت دگرباشان جنسی در ترکیه به شدت خراب است. دگرباشان جنسی معمولن از خانوادههاشان کمک مالی دریافت نمیکنند و معمولن در ایران ذخیرهی مالی و یا شغل با پشتوانهیی نداشتهاند. تعداد کسانی که در ایران شاغل بودهاند به نسبت کسانی که هیچ شغلی نداشتهاند به شدت کم است. تقریبن از هیچ جایی کمک مداوم و کافی به دگرباشان نمیشود و آن چیزی که فرستاده میشود به نسبت هزینهها و تعداد دگرباشان به شدت ناچیز است. در فاصله ی سالهای ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۰ سازمان ایرکو ۸۰۰۰ دلار کمک مالی در مواقع ضروری و در ۱۵۰ تا ۲۰۰ دلار در هر مورد معین به دست پناهجو رسانده است. با احتساب اجارهی ماهانه و مخارج خوراک و رفت و آمد و تلفن، این مبلغ خیلی پایین است.»

برای رسیدهگی به وضعیت پناهندهگان دگرباش، هیچ حمایتی از طرف خانواده و انجمنهای معمول که دیگر پناهندهها عضو آن هستند وجود ندارد. با توجه به نیاز موجه به مخفی ماندن، بیچهره و بینام حرکت کردن دگرباشان پناهنده در ترکیه، در فاصلهی بسیار نزدیک با ایران هستند؛ فرهنگسازی و تغییر نگاه دیگران، از طرف سازمانهای حقوق بشری ایرانی، روزنامه نگاران و فعالان مدنی ایرانی یک ضرورت است.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 14:57 توسط عضو کمیته دفاع از حقوق زندانیان سیاسی | آرشیو نظرات
پناهنده اید ؟ یا پناهجو ؟ درد مشترکمان را فرباد کن!!!!!!!!!!!
اگر در ترکیه به عنوان پناهجو یا پناهنده ساکن هستید مشکلات خود یا انهایی را که میشناسید بنویسید !!!
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 16 ژانويه 2013, 11:02

______________________________________________________
______________________________________________________
-
-

گزارشي از قاچاق انسان در اروپا : جنايات پنهان
تصوير
اگر قاچاق و تجارت انسان تاكنون در كشورهاي فقير جهان رواج داشت، امروزه در اروپا نيز هزاران زن و مرد و كودك به دام قاچاقچيان و تاجران انسان افتاده و قرباني اين جنايت مي شوند. پس از قاچاق اسلحه و مواد مخدر، قاچاق انسان يكي از پرسودترين تجارت هاي غيرقانوني جهان است. كارگران لهستاني در جنوب ايتاليا به بردگي كشيده مي شوند، دختران جوان مولداوي، بلاروس، اوكراين و بلغارستان به شبكه هاي غيرقانوني در چهارگوشه اروپا فروخته مي شوند، كودكان آلبانيايي تبار در زيرزمين هاي متروك در يونان محبوسند و فقط براي گدايي در خيابان ها اجازه خروج دارند و از همه غم انگيزتر، شبكه هاي قاچاق عضوهاي پيكر كودكان است كه اكثراً از كشورهاي بالكان مي آيند. در چنين شرايطي اين جنايات عليه بشريت اغلب توسط مسوولان كشوري به صورت اسرار، پنهان مي مانند. هر ساله در جهان چنين تجاوزاتي به حقوق انساني، بين 700 هزار تا دو ميليون تن را قرباني مي كند و براي سوداگران چنين جناياتي بيش از 9 ميليارد يورو سود دارد. در اتحاديه اروپا كه قبلاً با چنين جناياتي تقريباً بيگانه بود، امروز بين 200 تا 500 هزار قرباني قاچاق انسان وجود دارد. در ميان كشورهاي اتحاديه اروپا، يونان در همسايگي آلباني، بلغارستان، جمهوري مقدونيه و تركيه بيش از ديگر كشورها ميدان قاچاق انسان محسوب مي شود.

ده ها هزار مهاجر آفريقايي، آسيايي و خاورميانه يي هر ساله سعي مي كنند با قايق خود را به خاك يونان برسانند. دلايل اصلي مهاجرت به اروپا معمولاً دلايل سياسي و بحران هاي اجتماعي، اقتصادي، جنگ داخلي، درگيري هاي مذهبي و قومي و برخي جذابيت هاي زندگي غربي است. اما بسياري از آنها در نهايت در كمپ هاي استقرار مهاجران غيرقانوني ساكن مي شوند. گروه هاي فعال در زمينه حقوق بشر وضعيت ساكنان اين كمپ ها را بسيار وخيم و اسفبار ارزيابي مي كنند. در حال حاضر يونان دروازه اصلي ورود مهاجران غيرقانوني به قاره اروپاست. اكثر اين مهاجران مي خواهند خود را به ساير كشورهاي عضو اتحاديه اروپا برسانند. بسياري از اين مهاجران در خيابان هاي شهرهاي بزرگ يونان زندگي مي كنند و اميدوارند روزي از بندر پتراس راهي خاك ايتاليا شوند. برخي ديگر هم در خانه هاي بسيار كوچك به طور فشرده زندگي مي كنند و در جست وجوي كار هستند. با توجه به وخامت اوضاع اقتصادي يونان در نتيجه بحران اقتصاد جهاني، امكان بروز يك بحران شديد در آينده نزديك در اين كشور وجود دارد.

يانيس سورورس شهردار آتن مي گويد: «پايتخت يونان به مركز قاچاق انسان بدل شده است. ما در اين شهر ديگر جايي براي مهاجران غيرقانوني جديد نداريم.» اگرچه مقامات دولتي دستور تخريب زاغه هاي مهاجرنشين در حومه چند شهر بزرگ اين كشور را صادر كردند و برخي از خانه هاي مشترك آتن تخليه و ساكنان آنها به كمپ ها فرستاده شدند اما ناكامي دولت در حل اين معضل باعث شده برخي گروه هاي تندرو حملاتي را عليه مهاجران انجام دهند. برخي از احزاب سياسي يونان هم خواستار وضع قانوني براي اخراج با توسل به زور اين مهاجران شده اند. در ماه مه پليس مجبور به مداخله در جريان تظاهرات اعضاي احزاب تندرو راست شد. برخي اعضاي افراطي به ساختمان هاي قديم كه به محل اسكان مهاجران آفريقايي بدل شده بود، حمله كرده بودند و پليس براي متفرق كردن اين افراد مجبور به استفاده از گاز اشك آور و پمپ هاي آب شد.

گزارشات پليس يونان حاكي از اين است كه در محله هاي مهاجرنشين ميزان قاچاق مواد مخدر، دزدي، تيراندازي و روسپيگري بسيار بيشتر از ساير مناطق شهري است. اين گزارش ها خشم مسوولان احزاب مخالف دولت و بسياري از شهروندان عادي يونان را برانگيخته است. در ماه جولاي مقامات دولتي دستور تخريب يك محله تشكيل شده از زاغه هاي مهاجران در نزديكي بندر پتراس را دادند. حمله بولدوزرها به اين منطقه كه اكثر ساكنان آن افغان بودند و تخريب زاغه ها و حتي مسجدي كه در دل محله ساخته شده بود، اعتراض شديد فعالان حقوق بشر را در پي داشت. اكثر مهاجران از طريق تركيه و فاصله چند مايلي دريايي جزيره هاي دو كشور وارد يونان مي شوند. بر اساس اعلام رسمي دولت يونان، در سال 2008 حدود 146 هزار مهاجر غيرقانوني به اين كشور وارد شدند كه اين ميزان 30 درصد بيشتر از آمار سال 2007 و 54 درصد بيشتر از آمار سال 2006 بود. حالااين كشور بيشترين ورود مهاجران را در ميان كشورهاي اتحاديه اروپا دارد و ايتاليا و فرانسه بعد از آن جاي گرفته اند. نيروهاي ساحلي يونان براي ممانعت از قاچاق انسان از رادار، سيستم هدايت ماهواره يي و تجهيزات ديد در شب استفاده مي كنند. قايق هاي نيروي دريايي يونان هم در اين راه به آنها كمك مي كنند، اما مساله اين است كه مهاجران غيرقانوني حداكثر به چند ماه زندان محكوم مي شوند و سپس در يونان باقي مي مانند. در عين حال مقامات پليس دريايي و نيروهاي ساحلي يونان هم مي گويند با حدود 16هزار مايل ساحل دريايي كنترل ورود مهاجران غيرقانوني به اين كشور بسيار مشكل است. دورا باكويانيس وزير امور خارجه يونان در هشداري به اين موضوع گفت: «فشاري كه مهاجران غيرقانوني به اجتماع و اقتصاد ما وارد مي كنند، غيرقابل تحمل است. ما با يك چالش بزرگ و يك بحران جدي روبه رو هستيم.» عاملان قاچاق انسان تنها در ميان شبكه هاي مافيايي نيستند و پدران و مادران بي بضاعت، فرزندان نوزاد خود را در ازاي مبالغ ناچيزي به زوج هايي كه توان بچه دارشدن ندارند مي فروشند. گذشته از زنان و مرداني كه يكي از كليه هاي خود را در ازاي چندهزار يورو به فروش مي رسانند، در آلباني، كودكان بي سرپرست «با سنگدلي روي تخت جراحي به قتل مي رسند و اعضاي بدن شان به فروش مي رسد.» دكتر «اتيچيوس وريدوس» متخصص قلب به روزنامه فيگارو گفته است: «عاملان اين گونه قاچاق شبكه هاي مافيا و جراحان نيستند بلكه اين نوع تجارت نتيجه معادله يي است بين بيماران نيازمند عضو سالم و دهندگان چنين عضوهايي. در واقع بازار عرضه و تقاضا است.» تحقيقات اخير كميسيون اروپا نشان مي دهد هنوز آمار قابل اعتمادي در مورد قاچاق انسان در دست نيست و اين به رغم فعاليت هاي سازمان هاي گوناگون غيردولتي، ارگان هاي قضايي، سرويس هاي مهاجرتي و ديگر تشكل هاي دولتي، منطقه يي و بين المللي در اين زمينه است. «پركوپيس پاولوپولوس» وزير كشور يونان نيز گفته است: «بايد يك جنگ واقعي برضد عاملان قاچاق انسان به راه انداخت.»

منبع: تايمز
روزنامه اعتماد، شماره 2065 به تاريخ 8/7/88، صفحه 8 (برش هاي كوتاه)
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 16 ژانويه 2013, 11:17

_____________________________________________________
_____________________________________________________
-
-

کاوه بنایی

این نوشته را تقدیم می دارم به همه ی عزیزانی که از موج بر خاسته از خرداد ۸۸ جلای وطن کردند و در باتلاق کشور ترکیه دست و پا می زنند , همچنین در دیگر کشورهای اروپائی با مشکلات بیشمار, دست به گریبان هستند و تا مرز خودکشی پیش رفته اند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه ۲۷ آذر ۱٣۹۱ - ۱۷ دسامبر ۲۰۱۲

برای بار دوم مورد بازجوئی محترمانه !! قرار گرفته ام. به آنها گفته ام می نویسم. این برایم میدانی است که چهره واقعی نیروهای ضد پناهجوها افشا گردند. در مقاله "چگونه میتوان یک پناهنده را کشت" توضیح مفصل داده ام ازهم کیشی راسیست ها و باندهائی که در تصاحب حقوق پناهنده ها چگونه عمل می کنند.
هم ازطرف کشور متبوع وهم هموطنان مهاجر, ما پناهجوها, موجودات غیرمتعارفی هستیم. ابتدا تو را دریک قرنطینه مخصوص که زندگی "غار"مانندات از آنجا شکل می گیرد قرار می دهند. در بین این بر خوردها و فضای عمومی که با هموطنان ات تماس می گیری, به درکی لازم, راهنمائی ات می کنند. نمی توانی وارد دنیای آنها شوی, چرا که تازه آمده ای و زبان نمی دانی, از فرهنگ سرزمینی که پایت باز شده بی خبری و همه آن قوانین پناهنده و حقوق بشری که باید از آن برخوردار شوی, با تفسیر و تاویل های متفاوت به خوردات می دهند و به مسیری هدایت ات می کنند که سالیان سال, بر شانه های امثال تو روزیشان فراهم گشته است. وای به حالت اگر در این بین گرفتار اعضای یک جریان سیاسی شده باشی, آنچنان تو را از خودت بیزار می کنند که همه هویت سپری شده در میهن, را باید در دامن شان بگذارید و زندگی را با آهنگ تنظیم شده شان آغاز کنید.
از یک استبداد و ولایت فقیه گریخته اید, گرفتار استبدادی عریان تر و ولی فقیه هائی بمراتب شرورتر می شوی که, مثال "مارغاشیه" را تداعی می کنند.
سال ۲۰۰۷ به شکل غیر قانونی وارد خاک ایتالیا شدم. بنا به برنامه ای که برایم چیده شده بود در جنوبی ترین نقطه ایتالیا, شهر "کروتونه" خود را تحویل پلیس دادم! سرگردان رفتار پلیس, چرا که نمی پذیرفت و اصرار داشت به "رم" بروم. با سماجت و مراجعات مکرر که دو روز را در پارک شهر"کروتونه" سپری کردم به کمپ, کمپ که نه, اردوگاه اسرای جنگی منتقل شدم. در همین تاریخ, هم دوره ای های من از کشورهای افغانستان و کُوردهای ترکیه که در یونان جهت خروج تلاش می نمودیم, با آمدن به ایتالیا, در وضعیت بهتری در شهرهای بلونیا, ونیز, رم, میلان خود را جابجا کرده بودند و از امکانات خوب برخوردار گشتند.
کمپ "کروتونه", جزو بزرگترین کمپ های ایتالیاست. همه آنهائی که در دریاها هنگام ورود دستگیر می شوند, چه از آفریقا, چه از آسیا, به این کمپ وارد می کنند. آفریقائی ها در این بین, دست بالا را دارند. در بدو ورود انگشت نگاری انجام می گیرد و در کانکس ها, چه در تابستان, چه در زمستان, مدتها باید منتظر مصاحبه و سپس, جلسه کمیسیون بررسی وضعیت ات که با ٣ نفر قاضی و مترجم وبا حضور وکیل پرونده ات انجام می گیرد, باشید. پس از ۹۰ روز انتظار و بارها مصاحبه پلیس, در ٨ آگوست ۲۰۰۷ جلسه کمیسیون انجام پذیرفت. ابتدا از قاضی و حاضرین بخاطر ورود غیرقانونی به کشورشان عذر خواهی نمودم, از وضعیت ام, کوتاه حرف زدم, چرا که از قبل, با گزارشی که پلیس تنظیم می نماید, قاضی با اطلاع است. خود را یک شهروند ایرانی بدون وابستگی سیاسی به احزاب اپوزیسیون ایرانی معرفی نمودم, اما متذکر شدم که از چپ ها دفاع می کنم و سوسیالیسم را داروی دردهای انسان می دانم. با سئوالات متعدد, قاضی به نتیجه ای که باید برسد, مصاحبه را پیش می برد. باید با زبان خودت ثابت کنی که, علت خروج از کشور, بخطر افتادن جان و ترس از ادامه اقامت در میهن بوده است. پس از پایان جلسه دادگاه, با هدایت به بیرون سالن, اظهار داشتند منتظر بمانم, پس از نیم ساعت مجددا احضار شدم, ضمن اعلام قبولی بعنوان پناهنده سیاسی, قاضی به شوخی گفت: "در ایتالیا اگر پرچم سرخ مشاهده کردی, عجله نکن, دقت کن, به کارخانه اتومبیل "فراری" تعلق دارد. اینجا مدتهاست داس و چکش روی خاک افتاده است."
پس از مدت کوتاهی که هر پناهجو از قبل نام نویسی کرده به شهرهائی که برایشان در نظر گرفته اند با امکاناتی که می توانند و مدت زمان مشخصی تعیین می کنند منتقل میشوید. تا شهر "رم" را کسانی که به اختیار خود می خواهند جابجا شوند بلیط قطار در نظر می گیرند و الباقی, به پناهجوو دوائر متنوع سازمانها و انجمن ها و نهاد های دمکراتیک و چپ و میسیون های مذهبی مسیحی که فعال هستند پیش برده می شود. با در دست داشتن اقامت موقت دوساله, که در زمان تمدید, با هزینه ی مختص بخود که, پلیس و اداره پست ایتالیا در سرکیسه کردن پناهجو, باهم همدم گردیده اند, در ایتالیا می توانید, زندگی کنید. از این لحظه فروش ام آغاز شد. برای بار دوم به فروش رفتم.
بار اول در زمستان سال ۱٣۶۵ به نوادگان حاج میرزاء آغاسی در میهن فروخته شدم. پس از چند سال, مغشوش و معیوب در جامعه رها گشتم. بار دوم سال ۲۰۰۷ که ۱۵ ماه طول کشید, در ایتالیا با ۲۰۰,۰۰۰ هزار یورو فاکتور در خیابان رها گشتم.(این قسمت را مفصل خواهم نوشت). چه گرگ هائی نقاب بر چهره زده اند و از خلاء ناشی از روابط غیرقابل کنترل در تشکل های سیاسی خارج از کشور, توانسته اند مدتهای مدید به نقشه های شوم شان جامه عمل بپوشانند. البته فقط این اعمال ناشی از روابط غیرمتعارف یک جریان سیاسی خارج از کشوری نیست, وجود آن فضائی ست که گواهی هر عملی را می دهد. اینجاست که فریاد از نهاد امثال من بر می خیزد, همان "محمود احمدی نژاد" هم برای این دسته از ایرانی نماها اضافه است. مسلما جاخوش نمودن این گروه بیشمار در خارج از کشور, وضعیت اپوزیسیون مترقی و دمکراتیک را دچارمشکل می نماید. آنها با مخفی شدن پشت نام ها و نشان ها, هم به نوائی از نظر مالی می رسند هم چراغ های مختلف را برای زمانهای طولانی روشن نگه میدارند. با فراهم نمودن امکاناتی که سرویس دهی به کانون های وابسته سازمانی شان را میسر می کند, می توانند عمری طولانی تری داشته باشند. یک روز چپ می شوند, روزی دیگر رادیکال, و جالب اینکه با رویش موج سبز در میهن, یکباره سبز شدند.
با کمک ایرانی های متعهد و دلسوز و با راهنمائی آنها, توانستم ازغلطیدن بیشتر در باتلاقی که برایم فراهم شده بود, موقتا خلاصی یابم.
در تماسی که با کنفدراسیون کارگران ایتالیائی (چی.جی.ال) حاصل شد, توانستم به حقوق پناهجوئی خود پی ببرم. با کمک آنها توانستم دریچه های متنوع و متفاوتی را برای خود و دیگر پناهجوها بگشایم. همین جا اضافه می کنم, (اولا هرگز به ایتالیا نیائید. اگر بر حسب اتفاق یا اجبارا گذرتان به ایتالیا افتاد, قبل از انگشت نگاری خود را تا می توانید به شمال اروپا برسانید. بدترین حالت کشورهای اروپای شمالی, از بهترین حالت کشور ایتالیا مناسب تر است). این زمان مقارن فراشُد جنبش سبز در ایران بود. در "کمیته هماهنگی ایرانیان بلونیا" با همیاری دیگر دوستان فعالیت مان را سازمان دادیم. سرنوشت این تشکل هم با اُفت و خیزهای حرکت پدیدارگشته داخل پیوند خورد و با دوسال فعالیت, خود بخود مانند همه ی تشکل های خود جوش, از تلاطم افتاد. این زمان بنا به زبان آمارها ۲۰۰۰۰ هزار درخواست پناهندگی در سرتاسر اروپا به ثبت رسید. ایتالیا هم از گذر این التهاب سهم خود را دریافت کرد.
شهر "رم" بیشترین پذیرش را از این لحاظ دارا شد. پناهجو تمایل دارد در یک فضای وسیع تری نسبت به پیگیری حقوق خود تلاش کند. ضمن اینکه جستجوی کار خود معضل پیچیده ای است که همیشه گریبان پناهجو را در اختیار خود می گیرد. امکانات سوشیال در شهرهای بزرگ قدری بیشتر احساس می شود.
جستجوی کار, جدا از برخورداری از تامین یک زندگی حداقل را میسر می کند, خود یک فعالیت مدنی در ایتالیا است. با تشکل هائی آشنا می شوی که در میهن خود محال است ۱۰۰ سال دیگر هم چنین نهاد هائی برقرار گردد. با تفسیم بندی های انجام گرفته در ایتالیا, دفاتر سازمان ملل ( یوـ ان), (چی.آی.ار) و کاریتاس با شعبات متعدد فعال هستند. در کنار این مجموعه, انواع و اقسام نهادهای دولتی, تشکل های دمکراتیک و حقوق بشری و انجمن های متنوع مختلط ایتالیائی ـ مهاجر فعال هستند. در تمام این دوائر, مترجمین هر ملیتی یافت می شوند.
آنهابه تو کمک می کنند و دنیائی را پیش رویت می گشایند که تاکنون برایت غریبه بوده است. با مراجعه به هر تشکلی, به تشکل های موازی هدایت می شوید. بوروکراسی و کاغذ بازی, شیوه ای کاملا ایتالیائی را با گوشت و پوستت لمس می کنی. پس از مدتی تبدیل به ساعات متنوع "قرار ملاقات" و "فتوکپی" از اسناد و مدارکی که همراه دارید, می شوید. روزانه در سرتاسر مراکز اداری شهر رم, مردان و زنانی را مشاهده می کنید که با البسه مارک دار دست دوم که, یا کاریتاس و دیگر نهادهای دمکراتیک از طرف ایتالیائی های خیّر, اهدا گردیده یا از یکشنبه بازار دست دوم "پورتا پورتز" با قیمت ناچیزی خریداری شده به اتوبوس ها سوار و پیاده می شوند تا ذره ذره حقوق خود را که از جانب نهادهای بین المللی یا اتحادیه اروپا به خیل عظیم رانده شدگان تعلق گرفته را, به چنگ بیاورند. ساعات استراحت اداری, این جماعت جستجو گر, در انواع سالن های غذاخوری کاریتاس در صف های طولانی که با کارت های اعتباری یک ماهه و سه ماهه و قابل تمدید مشاهده می کنید. از ابتدای سال ۲۰۱۱ در صف های منتظر غذا, ایتالیائی های تهیدست هم در کنار مهاجرین کم کم چهره نموده اند.
ایتالیا با دارا بودن بیش از ۴ میلیون پناهنده و مهاجر کار, از کشورهای قاره آفریقا, آسیا, آمریکای لاتین و اروپا که کشور رومانی, بالاترین آمار را تا مرز دو میلیون نفر بالغ می شوند, با مشکلات بیشمار غیرقابل حلّی که سال میلادی پایان نپذیرفته عمر دولت ها یکی پس از دیگری به خاموشی می گراید, دست به گریبان است. این بی ثباتی ایتالیا را رنج می دهد. ضعیف ترین حلقه در این کشاکش دولت ـ ملت, خارجی ها, علی الخصوص, پناهنده ها هستند. جنگی پنهان و واقعی در جریان است. نان, بستری برای تجاوز به نهانی ترین حقوق خارجی ها شده است. کئوپراتیوها, که سازماندهی کمپ ها را جهت اسکان و اقامت این خیل عظیم در برنامه هایشان دارند, با شباهت به بازداشتگاه ها, بفکر دوختن جیب خود از پوست سر پناهنده ها, برنامه کارشان را پیش می برند. مدت ۲ سال است در کمپ "خانه نور" با ظرفیت غیرمتعارف ۲۰۰ نفر بسر می برم. دو نوع صدای آژیر در کمپ ما مدام شنیده می شود. یا آمبولانس می آید تا بیماری را به اورژانس ببرد یا پلیس می آید تا پناهجوئی را به بیرون از کمپ پرتاب کند. این صدا را سرتاسر ایتالیا در فضای عمومی هم احساس می کنید. پناهجو جهت ایجاد چتر حفاظت برای خود, به انواع تشکل های دمکراتیک و سیاسی یا صنفی نزدیک می شود. احزاب چپ با هویتی که از خود در جامعه نشان داده اند, اعضایش بیشترین نیروی فعال تشکیل دهنده در تشکل های دمکراتیک را به خود اختصاص داده اند. آنها صمیمانه تلاش می کنند, ساعات متمادی که بخشی از آن حق الزحمه ای هم دریافت نمی دارند در کنار پناهجوها صدای قلب شان شنیده می شود. خود از زخم خوردگان جامعه پرالتهاب ایتالیا هستند. علیرغم تلاش های انساندوستانه شان, سدی مقابل پیشرفت کارها ایجاد گردیده است که نبود قانون مشخص پناهنده, یاس را در چهره آنان هم میتوان مشاهده کرد. این نهادهای دمکراتیک فاقد قدرت تصمیم گیری هستند. در این بین, رشد رادیکالیسمی از تهاجم به لایه های پنهان سرمایه که, فعالیت گروه های "اکشن" را میسر می کند, با حداکثر پذیرش پناهجوها, برنامه هایشان را سازمان می دهند. در این تشکل ها, جای پای پلیس هم احساس می شود. در تظاهرات های اعتراضی تشکل های کارگری و احزاب چپ و مترقی, وابسته گان این تشکل های رادیکال, با دست زدن به اعمال کورکورانه خشونت, دست پلیس را در تهاجم وسیع باز می نمایند و دررسانه های مشخص که مدیریتش برای ایتالیائی ها ناشناس نیست, حمله به اعتراض واقعی کارگران و زحمتکشان را تبلیغ می نمایند, تصاویر را نشان می دهند و می گویند, آنچه در خیابانها می گذرد این است.
ایتالیا, با دارا بودن قلبی زخمی از تهاجم سرمایه مالی که آن را ضعیف ترین حلقه در زنجیرسرمایه مالی عنوان می کنند, قلب های بیشمار درد آلودی از نتیجه اقتصادی جهانی سازی نولیبرالی را به دامن خود پذیرفته است. رنج های بیشماری که بر کارگران و زحمتکشان ایتالیائی, قشرهای متوسط بی چیز شده, گروه ها و موسسات کوچک, تولیدکنندگان خرد, اکثریت صاحبان پیشه بدون شغل, بازنشستگان, کادرهای فرودست ارتش, زنان, جوانان, را بهم متصل کرده است. در این حلقه, پناهنده ها و مهاجران با پیوستن به این نیروها, نیروهائی که امروز برای متوقف نمودن پیشرفت تهاجم سرمایه مالی مقاومت می کنند, فضائی پدید آورده اند که امید فراوان به ایتالیائی دیگر را دارند.
قلب ها در ایتالیا مضطرب است. امّا آن انرژئی که تشکل ها در پیوند باهم, بهم می دهند, نیروی پایداری را به پویندگان حقوق تاراج شده می بخشد. آن عظمت اخلاقی ــ سیاسی که در نهاد ایتالیائی های متعهد وجود دارد این پایداری را حیات می بخشد.

کاوه بنائی ــ رم
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 16 ژانويه 2013, 11:29

________________________________________________________________
_______________________________________________________________
-
-
دانستنی های ضروری برای متقاضیان پناهندگی

***
پس از این که متقاضی در اروپا، خودش را به پلیس یا مراجع امور پناهندگان معرفی کرد و پرونده تشکیل شد، انگشت نگاری می شود و تاریخی را مقرر می کنند تا در آن روز، به تشریح وضعیت خود در کشورش بپردازد و اگر اسنادی درباره به خطر افتادن جانش دارد ارائه کند.
پناهنده در طول مدت زمانی که به پرونده اش رسیدگی می شود، باید مدتی را در کمپ موقت و سپس کمپ یا آپارتمان دائم یا سالن عمومی یا حتی کانکس سپری کند.
کمپ نشین ها متعلق به هیچ کجا نیستند. گذرنامه ایرانی شان ضبط شده یا آن را در فرودگاه محو کرده اند. نه رسمیت دارند و نه رسانه. فلاکتی که در آن گرفتار شده اند را کسی نمی بیند.
ترکیه اولین ایستگاه پناهجویان ایرانی است. جایی که ده ها هزار نفر با تشکیل پرونده در کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل، منتظر دریافت پاسخ مثبت و اعزام به یک کشور آزاد هستند. این مدت ممکن است سال ها طول بکشد.
هزاران نفر هم به جای امید بستن به سازمان ملل، به قاچاقچیان اعتماد می کنند و با پیش پرداخت های میلیونی، منتظر روز موعود و پرواز به اروپا می مانند.
خیلی ها می آیند و خیلی ها جا می مانند. بعضی می گویند قاچاقچی من مرد بود و هرچه گفت انجام داد. بعضی هم می گویند قاچاقچی من نامرد بود و پولم را خورد.
راه سومی هم هست. سفر به یونان با قایق در خفا و دل تاریکی. وسیله ای نامطمئن و مرگبار که صدها ایرانی را طی سال های گذشته با تمام حسرت ها و آرزوهایشان به اعماق آب فرستاده.
اگر زنده و سالم به یونان برسند، به احتمال فراوان گرفتار گارد ساحلی می شوند. پلیس یونان در این زمینه برخوردهای متناقضی دارد. اما عمدتاً پس از بازداشت و انگشت نگاری مهاجرین غیر قانونی، نسبت به دیپورت آن ها به کشور مبدا اقدام می کند.
پناهجویانی که در یونان انگشت نگاری می شوند، تقریباً باید قید اقامت در اروپا را بزنند. زیرا مطابق قوانینی که به کنوانسیون دوبلین مشهور است، پناهجویانی که در یک کشور انگشت نگاری شده اند، در همان کشور نیز باید به وضعیتشان رسیدگی شود.
این قانون سختگیرانه یک تبصره بیشتر ندارد و آن هم این است که شما پیش از انگشت نگاری، از یک کشور امن دیگر عبور کرده باشید.
لب دوختن های اخیر در یونان و سیل گزارش های منفی درباره بدرفتاری یونان با پناهندگان، باعث شده سوئد از بازگرداندن پناهجویانی که خودشان را به این کشور رسانده اند اما اثر انگشتی هم در یونان داشته اند، صرف نظر کند.
گرچه این تصمیم سوئد الزاماً به معنای اعطای تابعیت نیست.
یونان نسبت به ترکیه، به هیچ وجه جای بهتری برای پناهجویان ایرانی نبوده. زندانی شدن پناهجویان با توهین آمیز ترین وضعیت، بیکاری، بی پولی و مصائبی از این دست، وضعیت رقت بار اکثر پناهندگان ایرانی در یونان است. برای آن ها که گیر افتاده و انگشت نگاری شده اند، اوضاع به مراتب بدتر است.
چه بسیار ایرانیان نگونبختی که سال هاست از این کشور به آن کشور، از این کمپ به آن کمپ می روند و همواره با پاسخ منفی مواجه می شوند. زیرا اثر انگشت آن ها در یونان ثبت شده است و سایر کشورها موظف به رسیدگی به پرونده او نیستند!
یونان به تعهداتش در قبال پناهجویان عمل نمی کند و آمار قبولی در این کشور، چیزی نزدیک به هیچ است. کتک زدن پناهجو نیز امری غیرعادی نیست برای پلیس این کشور.
در یونان مثل ترکیه، قاچاقچیان انسان جولان می دهند. هزاران ایرانی نیز در حال رایزنی با قاچاقچیان و منتظر پرواز به اروپا هستند. بالاکشیدن پول پناهجویان، امری رایج در یونان و ترکیه است. قاچاقچیانی به مراتب بدتر هم وجود دارند.
شیادانی که پس از گرفتن پول از پناهجویان، به جای گسیل کردن آن ها به یک کشور اروپایی، محل اختفای آن ها را به پلیس لو می دهند!
اغلب قاچاقچی های زمینی، یک مقصد بیشتر ندارند. مثلاً اتریش. اما هرکجا که متقاضی بگوید آن ها می پذیرند! پول را هم جلوتر می گیرند. بعد کسی که پول داده برای انگلستان، ناخواسته سر از اتریش در می آورد. اما چون کاچی به از هیچی، مجبور است بپذیرد. دستش هم که به جایی بند نیست.
تعداد قاچاقچیان انسان روز به روز در ترکیه و یونان افزایش می یابد. زیرا متاسفانه قوانین اتحادیه اروپا برای جذب پناهجویان، به طرز حیرت آوری "قاچاقچی پرور" است. زیرا اگر شما با ویزا وارد یک کشور اروپایی شوید و درخواست پناهندگی کنید، احتمال پذیرش تان بسیار ناچیز است. از نظر این اتحادیه، کسانی که به صورت قانونی وارد یک کشور اروپایی می شوند، به این معناست که ممنوع الخروج نبوده و لاجرم جانشان هم در خطر نبوده است.

نکات دیگری که قبل از پناهندگی باید بدانید
توضیح غیر ضروری: فهرست ذیل را می شود تا چند صفحه دیگر هم ادامه داد.

*زندگی برای پناهجویان، تا قبل از اخذ قبولی، بسیار عذاب آور است. مجموعه ای از ممنوعیت ها از جمله تحصیل و اشتغال، پیش روی شماست. گویی در پادگان به سر می برید. پادگانی در خاک بیگانه.
*هنگامی که وارد یک کمپ پناهندگی می شوید، با افرادی از برخی کشورها "هم اتاق" خواهید شد که حداقل مسائل بهداشتی را هم رعایت نمی کنند. این وضعیت ممکن است چند ماه و چه بسا چند سال طول بکشد.
* نارضایتی ساکنین خیابان های اطراف کمپ را به وضوح در چهره هایشان خواهید دید. بد بینی به خارجیان مقیم کمپ، می تواند ریشه در رفتارهای ناپسند پیشینیان شما در آن کمپ داشته باشد.
*دوچرخه دزدی از رایج ترین خلاف کاری های پناهجویان غیرایرانی است که از ساختمان ها و محله های اطراف، اقدام به ربودن آن می کنند. جالب این جاست که برخی از این دزدها و خلاف کارها، موفق به اخذ پناهندگی سیاسی هم می شوند!
*سابقه فعالیت سیاسی یا فرهنگی، منجر به برخورداری از شرایطی متفاوت نسبت به سایر پناهجویان نخواهد شد. همگی در زیر یک سقف هستید.
کنارتان عده ای بدمستی خواهند کرد! نصف شب در رفت و آمد و آوازخوانی خواهند بود. قمار بازی هایشان تا ساعت 4 صبح ادامه خواهد داشت و از آن لحظه به بعد، با خشونت و ایجاد درگیری از طرف افرادی که باخته اند، به اوج خود خواهد رسید.
این وضعیت تا قبل از گرفتن قبولی، ادامه خواهد داشت.
*افسردگی حاد، حواس پرتی و مشکلات عصبی از امراض جور واجوری است که در کمپ ها، گریبان پناهجویان را می گیرد.
*شایعه پراکنی، مسائل خاله زنکی و عمو مردکی، مفقود شدن ناگهانی پول و اشیای قیمتی، اعتیاد و در پاره ای موارد نیز فساد، از جمله اتفاقاتی است که در کمپ، با نمونه هایی از آن برخورد خواهید کرد و شاید رفته رفته برایتان تبدیل به عادت شود.
*بدترین بخش شایعه پردازی های داخل کمپ، خبرهایی درباره توقف روند پذیرش پناهجو و بازگرداندن پناهنده ها به ایران است که مصرف الکل و سیگار و قرص های آرامبخش را بین پناهجویان افزایش می دهد. گرچه هستند بسیاری که هیچ گرایشی به الکل و سیگار و دارو ندارند.
*از سازمان های ایرانی حمایت از حقوق پناهندگان، انجمن های حقوق بشری، فدراسیون پناهندگان ایرانی در بروکسل، سازمان تبعیدیان مقیم بارسلونا و عناوینی از این دست، چندان متوقع نباشید. کمکی به شما نمی کنند. نمی توانند که بکنند.
*اگر با افرادی مواجه شدید که گفتند روابطی دارند و در ازای پول می توانند برای پرونده شما مثبت بگیرند، شک نکنید که کلاهبردار هستند. اتحادیه اروپا؛ اداره های دولتی ایران نیست که بشود با رشوه یا پول چایی به نتیجه رسید.
*اگر قصد خروج از ایران و پناهندگی به یک کشور اروپایی را دارید، در نظر داشته باشید که صدها ایرانی، بیش از 10 سال است که در کمپ های مختلف اروپایی، زندگی مصیبت باری دارند و هنوز پاسخ قبولی نگرفته اند.
پیش از آن که ایران را ترک کنید، به احتمال پشیمانی تان در کوتاه مدت نیز فکر کنید.
*در برخی کشورهای اروپایی، سخت گیری های وحشتناکی نسبت به پناهنده ها وجود دارد. به طور مثال در آلمان که به کمپ می گویند "هایم"، شما حق خروج از شعاع 30 کیلومتری "هایم" خودتان را ندارید! چیزی شبیه زندان. در این وضعیت اگر گرفتار پلیس بشوید که حتماً می شوید، مشمول جریمه خواهید شد و در صورت تکرار، به دادگاه فراخوانده می شوید.
*بارها با پناهجویانی مواجه شدم که اگرچه تابعیت گرفته اند اما فشار روانی وحشتناکی که در دوران کمپ متحمل شده بودند، عوارض غیر قابل درمانی روی جسم و روح آن ها به جا گذاشته بود.
پناهجویانی را دیدم که مدت هاست قبولی گرفته اند اما دیگر تمایلی به خروج از کمپ ندارند!
*لب دوزی، اعتصاب غذا، خود زنی، آتش زدن کمپ، و ... در یونان و ایتالیا و آلمان بارها رخ داده. هر لحظه ممکن است مقابل دیدگان شما این اتفاق رخ بدهد.
*درگیری فیزیکی برخی ملیت ها با یکدیگر در داخل کمپ هم کاملاً عادی است.
این بسته به شانس تان است که در کمپ شما، تنوع ملیت ها چگونه باشد و برتری عددی پناهجویان، به سود کدام کشور رقم بخورد!
*چندی قبل، وزیر امور خارجه آلمان گفت درهای کشور ما به روی پناهجویان ایرانی باز است. رامین مهمان پرست سخنگوی وزارت امورخارجه هم با ذکر ادله، این اظهارات را محکوم کرد. هر دو طرف ماجرا دروغ می گفتند. مراقب باشید که فریب چک و چانه های سیاسی را نخورید و مبنای تصمیم گیری تان این قبیل اظهار نظرهای دیپلماتیک نباشد.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 17 ژانويه 2013, 12:27

____________________________________________________________
____________________________________________________________
-
-
تنها و سرگردان در فرودگاه مسكو
"بچه هايم اينجا در فرودگاه مسكو ١٨ ماه است خورشيد را نديده اند!"

تصوير
فرشاد حسينى
زهرا كمال فر يك پناهجوى ايرانى است كه به اتفاق پسر ١٢ ساله اش داود و دختر ١٧ ساله اش آنا مدت ١٨ ماه است كه درزندان و فرودگاه روسيه گرفتار آمده است. خبر را ابتدا از طريق فهيمه صادقى دبير فدراسيون در ونكور كانادا دريافت كرديم. سپس تماس ما با برادر زهراو وكيل وى در كانادا برقرار شد. با زهرا تلفنى صحبت كرده و ماجراى زندگيش بعد از فرار از ايران را جويا شدم. آنچه ميخوانيد بر اساس گفتگوي تلفنى من با زهرا در سالن ترانزيت فرودگاه مسكو تنظيم شده است.
زهرا (مهتاب) كمال فر با صداى گرفته و غم آلود ماجراى خود را چنين شرح ميدهد. الان درست ١٨ ماه است كه از ايران خارج شديم. ابتدا از ايران به قرقيزستان رفته و از طريق ترانزيت مسكو راهى فرنكفورت آلمان شديم. قرار بود پس از ورود در آلمان به مقصد كانادا پرواز كنم. در فرودگاه فرانكفورت ما را دستگير كردند. با ٣ بردين كارت و پاس هاى بلغارى. ما را دستگير كردند. و گفتند آيا ميخواهيد درخواست پناهندگى دهيد يا نه. در اين فاصله من به دوستم در فرانكفورت تماس گرفتم و از او راهنمايي خواستم. او گفت شما قرار نيست دائم اينجا بمانيد بنابراين لازم نيست تمام حقايق فرار و زندگى خود را بگوييد. من اطلاعاتى نداشتم از طرف ديگر بشدت از ديپورت به ايران وحشت داشتم. بعد از ٢-٣ روز مصاحبه شدم. طبق رهنمود دوستم چيزي راجع به مشكلات واقعى ام نگفتم و يك ماجراي دروغى براى آنها تعريف كردم.
حدود ١٥- ١٦ روز در فرنكفورت بوديم. بعد مامورين پليس آلمان آمدند و گفتند وسايل تان را جمع كنيد. ما فكر كرديم ميخواهند ما را به كمپ ديگرى انتقال دهند. اما با ماشين ما را به فرودگاه برده و سوار هواپيما كردند. گفتند شما را به همان ترانزيتى كه در مسكو داشتيد بر ميگردانيم.
تصوير
شب ساعت حدود ١٠-١٢ وارد مسكو شديم. ابتدا به محل دفتر هواپيمايي ايرفورت رفته و اعلام كرديم كه ميخواهيم اينجا درخواست پناهندگى كنيم. يكي از مامورين گفت روسيه به كسى پناهندگي نميدهد و ما شما را زنداني ميكنيم. جواب دادم زندان روسيه براي من بهتر از زندان جمهورى اسلامي است ترجيح ميدهم در زندان شما باشم تا در زندان جمهورى اسلامي. بعد از اينكه اصرار من را ديدند گفتند فردا به كارتان رسيدگى ميكنيم. شب تا صبح را در فرودگاه گذرانديم. فردا ما را به يك هتل قديمى كه مخصوص ديپورت پناهجويان است بردند و گفتند شما بايد با سفارت ايران تماس گرفته تا به ايران برگرديد. بعد از مدتى از سفارت ايران آقايي به نام احمدى يا اوحدى با من تماس گرفت و گفت شما مشكلى در ايران نداريد و ميتوانيد به ايران برگرديد. من در جواب گفتم ممنون از راهنمايي شما من نياز به كمك شما ندارم و تلفن را قطع كردم. بعد از مدتى خانمي به نام "ماريا آندرين" كه مسئول اينفورميشن ايرفورت بود شروع كرد به فشار آوردن به ما كه شما هيچ مشكلى در ايران نداريد. بايد با سفارت ايران صحبت كنيد و به كشور خودتان بازگرديد. گفتم من مشكل دارم و اينجا درخواست كمك دارم. بگذاريد توضيح دهم مشكلات من چيست و چرا نميخواهم به ايران برگردم. به حرفهايم توجهى نكردند. بعد مدتى و با اصرار شديد من از كميسارياي پناهندگان سازمان ملل درخواست رسيدگى به پرونده مرا كردند و نامه ام را برايشان فاكس كردند. بعد از يك ماه از طرف كميسارياي پناهندگان سازمان ملل يك كارمند به همراه يك مترجم افغانى براي مصاحبه پيش من آمدند. مترجم به زبان فارسي تسلط و آشنايي كامل نداشت. در موارد زيادى متوجه حرفهاى من نميشد. غير از مامور كميسارياي پناهندگان سازمان ملل خانم "ماريو آندرين" و ٢ پليس ديگر در جريان مصاحبه ما حضور داشتند. پس از مصاحبه آزار و اذيت هاي روحى و جسمى خانم ماريو شروع شد. به اشكال مختلف ما را تحت فشار قرار ميدادند. چندين بار توسط خود اين خانم مورد ضرب و شتم و كتك كارى قرار گرفتيم. زندگى فوق العاده سخت و پر از اظطراب و دلهره داشتيم. بيماري من تشديد پيدا كرده بود. درخواست دكتر و دارو كردم. اما در اين مدت تنها يك بار دكتر براى معاينه من به فرودگاه آمد و ٢-٣ بار هم دارو دادند. كميسارياي پناهندگان سازمان ملل به ما اعلام كرد كه شما بايد ابتدا رسما از دولت روسيه درخواست پناهندگى كنيد و اگر دولت درخواست شما را نپذيرفت آنگاه ما ميتوانيم كيس شما را بررسى كنيم. از دولت روسيه درخواست پناهندگى كرديم اما درخواست ما را رد كردند و گفتند روسيه تنها درخواستهايي را مورد پذيرش و بررسي قرار ميدهد كه ٢٤ ساعت پس از ورودشان به روسيه درخواست پناهندگى اعلام كرده باشند و چون شما بيش از اين مدت در خاك روسيه بوديد بنابراين شما مشمول بررسي يا پناهندگي در روسيه نميشويد. در اعتراض به اين تصميم نامه اي نوشته و توضيح دادم من از همان لحظه اول ورودم به فرودگاه مسكو درخواست پناهندگى داده بودم اما كسى به درخواست و صحبت من توجهى نكرد. مجددا وزارت مهاجرت روسيه با همان دلايل اعتراض من را رد كرد. كميسارياي پناهندگان اعلام داشت كه برايم وكيل گرفته و موضوع را در دادگاه پيگيري ميكنند. اما در دادگاه نيز همان پاسخ را دادند. كميسارياي پناهندگان سازمان ملل قرار شد خودش موضوع را پيگيري كند. بعد از مدتى اين سازمان نيز به درخواست پناهندگى من جواب منفى داد. در توضيح علت رد درخواست پناهندگى ام عنوان شده بود كه چون اظهارات شما در اينجا با اظهارات تان در آلمان متفاوت است بنابراين از نظر ما شما مشمول پناهندگى نميشويد.
تصوير
در كنار اين پروسه بشدت كند و ناعادلانه و غير انسانى يك زندگى غيرقابل تصورى را در سالن فرودگاه ترانزيت مسكو داشتيم. ابتدا براى مدت ١٣ ماه در اتاق هاي كهنه و قديمى شركت هواپيمايي ايرفورت بوديم. اين شركت ١١ اتاق در اختيار داشت كه ما را در يكى از اين اتاق ها در ترانزيت فرودگاه مسكو اسكان داده بودند. آنجا هيچ امكاناتي نداشتيم. نه امكانات سرگمي مانند راديو و تلويزيون و نه حتي حمام و توالت. اين اتاق ها درست مانند زندان بودند. حدود ٥ ماه پيش قرار داد شركت ايرفورت با فرودگاه مسكو به اتمام رسيد. آنها ديگر كلا از ما سلب مسئوليت كرده و ما را در سالن فرودگاه رها كردند. الان ٥ ماه است كه در سالن فرودگاه زندگى ميكنيم. يك بار خانم ماريا دخترم آنا را چنان مورد ضرب و شتم قرار داد كه دهان دخترم خون آلود شد. در ترانزيت نيز هر بار با آزار و اذيت هاى پليس مواجه ايم. يك بار پليس فرودگاه آمد و به ما اخطار داد وسايل تان را جمع كنيد و به جاي ديگري برويد. ما در حالي كه مشغول جمع آوري اثاثيه امان بوديم پليس كليه وسايل ما را به وسط سالن پرتاب كرد. وقتي خواستم اعتراض كنم چرا اين كار را با ما ميكنند من را هل دادند و من با سر به زمين خوردم و دماغ و صورتم بشدت زخمى و خونى شد. الان در سالن فرودگاه نه جاي خواب داريم نه حمام . معمولا مجبوريم در توالت با يك دبه آب حمام كنيم. سالن فرودگاه مسكو خيلى قديمى است و سيستم تهويه حرارتي ندارد. هوا الان بسيار سرد است به ويژه ٢ هفته ديگر زمستان مشهور روسيه آغاز ميشود و من بشدت نگران هستم.
زهرا كمى مكث كرد بغض اش تركيد و با گريه و بريده و بريده ادامه داد: كمك مان كنيد. اينجا واقعا وحشتناك است. ترانزيت جاى عبور است جاى ماندن و زندگى كردن نيست. بچه هايم ١٨ ماه است خورشيد را نديدند. اين را به كى بگويم. اينجا مسكو است. چيزي كه اصلا معنى ندارد حقوق بشر است. من را نجات بديد هر كارى كه از دست تان بر ميايد برايمان انجام دهيد. نگذاريد بچه هايم تلف شوند.
با شنيدن حرفهاي زهرا ابتدا لحظاتى گيج و مبهوت شده بودم. به او دلداري دادم. گفتم ما دير فهميدم اما سريع ميجنبيم. تمام روسيه را تكان خواهيم داد...
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 17 ژانويه 2013, 12:49

______________________________________________________
______________________________________________________
-
-
مسافران آبراهه هاي ترکيه به يونان/ يک کاروان کوچک مهاجر

حميدرضا ابراهيم زاده:همه جا آسمان همين رنگ است فقط زمين هايش فرق مي کند. همه جا آبي دريا نزديکي هاي غروب رنگ خون مي گيرد و سوسوي خورشيد لحظه هاي سياه شب را نويد مي دهد. همه جا دريا بوي ماهي مي دهد اما گاهي موج دريا و سکوت شب وقتي يک قايق شش نفره ساکت و رهوار مسافران ترسيده از تير نگهبان شب را جابه جا مي کند معني يک زندگي ديگر را مي دهد.
ساحل شهر کوچک «قوش آداسي» در نزديک ترين قسمت خاک ترکيه به يونان قرار دارد. آنقدر نزديک که اگر جرات کني و دو ساعت با يک قايق زهوار در رفته پارو بزني گرگ و ميش صبح روي شن هاي ساحل يونان پياده شده يي. البته اگر صداي پارو زدنت چرت مرزبان يوناني را پاره نکند وگرنه شب ها تيراندازي به هر شيء مشکوکي آزاد است به ويژه اگر اين شيء مشکوک مهاجران غيرقانوني باشند. اگر روي شن هاي گرم ساحل درياي بيگانه يي،همراه صداي مرغ هاي دريايي که حرف همديگر را مي فهمند غريبي تنها نشسته باشد و زير آفتاب گرم تابستاني به بازتاب نور خورشيد روي دريا نگاه کند هيچ صدايي خوشايند تر از صداي آشناي زبان مادري نيست.
بعد از يک هفته انگليسي حرف زدن در ديار غربت شنيدن صداي آشنايي که فارسي صحبت مي کند آنقدر شيرين است که همان دم ياد رنج سي ساله حکيم ايراني مي افتم که براي پايدار نگاه داشتن زبان پارسي تلاش کرده است. سه جوان ايراني که روي شن هاي ساحل لم داده اند و بلند بلند حرف مي زنند و مي خندند مي توانند مطمئن از اين باشند که کسي حرف هايشان را نمي فهمد هر چه دلشان مي خواهد را فرياد بزنند.
بر مي گردم و به چشم هاي درخشاني که برق اميدي ترسناک در آنها لانه کرده نگاه مي کنم. چشم ها به رسم ايرانيان ابتدا کنجکاو و کمي بعد پرخاشجو به چشم هاي من خيره مي شود. سلام من را که مي شنوند مي خندند انگار براي آنها هم شنيدن صداي غريبه يي آشنا در ديار بيگانگان غنيمتي است.
چهره جواني هيچ کدام شان به سي نرسيده است و هنوز مادرهايشان را «ننه» و پدرهايشان را «آقا» صدا مي کنند. «ننم اومدني کلي نصيحتم کرد نيام اما آقام مي گفت برو بلکه به نون و نوايي برسي.»
و همگي با صداي بلند مي خندند. شايد اينها هم به قصد سياحت چند روزي را دل از آب و خاک کنده اند تا منبع درآمد همسايه غربي کشورمان باشند. اما در گفته هاشان خاطرات ايران آنقدر دور است که افعال ماضي به راحتي نمي توانند وظيفه خود را انجام دهند.
همان هايي که آرزوهايشان را با صداي بلند فرياد مي زدند حالاکه در کنار همزبان خود نشسته اند بيشتر احتياط مي کنند. «محسن» از همه جسورتر است و پرده از رازشان بر مي دارد «پس فردا عازميم. يک راست مي ريم يونان. اونجا خوراک مهاجرته.» اما ويزاي يونان به اين راحتي ها به دست نمي آيد. محسن براي اين هم پاسخ روشني دارد «بي خيال ويزا، داريم قاچاقي مي ريم، اينجا بهترين جا براي رفتن به يونانه چون از همه جاي ترکيه به اونجا نزديک تره.
نقشه ترکيه را توي ذهنم مرور مي کنم و هر چه فکر مي کنم نمي توانم بفهمم که آيا واقعاً اينجا نزديک ترين خشکي ترکيه به يونان است؟« چه طوري مي خوايد بريد؟ بلدي يا راهنمايي داريد؟» يخ هاي رابطه شکسته است و همشهريانم به من اعتماد کرده اند چرا که اين بار«علي» جوابم را مي دهد «آره. يه نفر هستش که با ما اومده اينجا. طرف اصلاً کارش اينه. کلي آدمو رد کرده اون طرف.
نگران دوستان تازه ام مي شوم که شايد روزي در خيابان هاي تهران آنها را ديده باشم و به راحتي از کنارشان گذشته باشم. آنهايي که اگر در پياده رو تنه ام به تنه شان مي خورد شايد با خشم همديگر را نگاه مي کرديم و از کنار هم مي گذشتيم. علي دست هاي بزرگش را روي شانه ام مي گذارد و به شوخي مي گويد «پايه يي بيا با هم بريم. دو ساعت پارو مي زنيم و اگر خوش شانس باشيم صبح يونانيم. از اونجا به بعد ديگه با خودمونه که خودمونو به يکي از شهرهاي يونان برسونيم.»
نسيم خنکي مي وزد و سايه درختاني که زير آنها نشسته ايم را با خود مي برد و دوباره روي سرمان مي ريزد. به چشم هاي تودار شهاب نگاه مي کنم که ترديد را در چشم هاي من مي خواند. نمي خواهم در اين چشم هاي اميدوار گرد نااميدي بپاشم اما ناگزير مي پرسم «حتماً شب حرکت مي کنيد ديگه؟ اما چه طور راه رو پيدا مي کنيد؟ اگر مرزبان ها ببيننتون چي ميشه؟»
حرف هاي من را دست مي گيرند براي شوخي و خنده اما زمان زيادي نمي گذرد که رنگ واقعيت روي حرف هايشان مي نشيند« يه بلد داريم که راه رو برامون پيدا مي کنه. اما براي ديده نشدن بايد تو شب بي مهتاب حرکت کنيم وگرنه حسابمون پاکه. چون يونان و ترکيه با هم دعوا دارن مرزبان ها مي تونند تو شب به هر چيز مشکوکي تيراندازي کنن.»
«پاسپورتامونو با خودمون نمي بريم.اگه برسيم اون طرف چون گذرنامه نداريم نمي تونن برمون گردونن و مي فرستنمون به کمپ که بعد از اون هم مي تونيم اقامت بگيريم.» کمپ هايي که آنان از آنها حرف مي زنند در اصل بازداشتگاه هاي مهاجران غيرقانوني هستند که داراي هيچ يک از امکانات استاندارد براي زندگي نيستند. اتاق هايي کوچک با جمعيت بيش از ظرفيت، در دسترس نبودن امکانات بهداشتي و از همه مهمتر نبود امنيت در اين مراکز شرايط زندگي در اين اردوگاه ها را سخت و دشوار کرده است. آمارهاي سازمان هاي بين المللي 18 ميليون پناهنده غيرقانوني را نشان مي دهد که در اردوگاه زندگي مي کنند. حدود دو سوم اين افراد بيشتر از 10 سال است که در اردوگاه ها زندگي مي کنند.
يکي از ايرانياني که تجربه زندگي در اردوگاه هاي مهاجران غيرقانوني را دارد شرايط آنجا را اين طور تشريح مي کند:« در اردوگاه هيچ وقت احساس امنيت نمي کني. آمار دزدي، استفاده از مواد مخدر و ... بيداد مي کند.»
محسن براي دومين بار است که بخت خود را در دريا مي آزمايد چرا که پيش از اين يک بار توسط گارد ساحلي يونان دستگير شده است و به قول خودش« برگشت خورده.» مي پرسم «مگه نمي گي نمي تونن برتون گردونن؟» اما اين راه دشوار تر از اين حرف ها است چرا که محسن مي گويد: «اگه تو خشکي يونان بگيرن برگشت نمي خوريم اما اگه تو آب بگيرن مي تونن برگردونن ترکيه که اونها هم مي فرستنمون ايران.» اين سه نفر تنها نيستند. چند نفر ديگر از دوستانشان در پانسيون خوابند که هزينه سفر خود را همان تهران به« مرد اين کاره» پرداخته اند: «نفري سه تومن داديم که فقط ما رو ببره اون ور آب. بقيه خرج هاي سفر با خودمونه» و اگر نشد« بابا رفيق ما کارش گارانتي داره. اگه نشه با همون پول يه بار ديگه مياد مي برتمون.»
در اين مرز هر روز ملوانان و قاچاقچيان انسان براي رهايي از دست پليس هاي يوناني، مهاجران غيرقانوني را به آب مي اندازند و فرار مي کنند که در اين ميان بسياري از مهاجران کشته مي شوند. اينهايي که اينگونه از سفر خود به شوخي حرف مي زنند بچه هاي بازارند و در کار آهن و شيرآلات. درآمد خوبي داشته اند. ياد شلوغي بازار و خيابان مولوي مي افتم. صداي بوق ماشين ها و موتورهاي خيابان خيام که راسته فروش شيرآلات است را مي شنوم. «بريد اونجا مي خوايد چي کار کنيد؟» شهاب با آرنج به پهلوي علي مي زند و هر سه مي خندند «هر کاري که بشه. ولي بيشتر بچه ها تو رستوران ها کار مي کنن.»
پيش خودم فکر مي کنم چه چيزي باعث مي شود که يک ايراني که در کشور خود داراي درآمد نسبتاً خوبي است و شرايط رفاهي مناسبي دارد عزم خود را جزم کند تا با همه اين مخاطرات و سختي ها جانش را کف دستانش بگذارد و براي گارسون شدن در رستوران هاي يوناني و کانادايي و... اينچنين بي قرار مهاجرت باشد.
آمارهايي که از اينجا و آنجا مي توان شنيد تعجب آور است. بر اساس آمار رسمي که از طرف سازمان ملي جوانان منتشر شده، در يک نظرسنجي 44 درصد جوانان ايراني از فرصت مهاجرت به خارج از ايران استقبال کرده اند. هر سال حدود سيصدهزار نفر به عناوين مختلف از کشور خارج مي شوند و هرگز دوباره به ايران برنمي گردند.
سال 2006 بين همه کشورهاي در حال توسعه ايران با مهاجرت سيصدهزار نفر در رده پانزدهم قرار گرفت که خروج اين افراد از ايران معادل خروج سرمايه يي برابر با يازده ميليارد دلار برآورد شده است.
دائماً مي خندند، انگار نه انگار که در آستانه حرکتي قرار دارند که زندگي شان را تحت تاثير قرار خواهد داد و شايد روزگاري گرد پشيماني بر چهره شان بنشاند. مي پرسم« اگه يه روزي آنقدر دلتنگ بشيد که ديگه نتونيد تحمل کنيد برمي گرديد ايران؟» شهاب بي معطلي جواب مي دهد «هيچ وقت اين اتفاق نمي افته» و بعد از اينکه لحظاتي به سکوت مي گذرد اقرار مي کند «اجازه نمي ديم که اين اتفاق بيفته. اونجا حتماً خيلي خوش مي گذره که ديگه به ياد دلتنگي نيفتيم.»
3 تا 7 ميليون نفر از ايرانيان در خارج از ايران زندگي مي کنند. هميشه آمارهايي از زيان مادي کشور در ازاي مهاجرت نخبه ها و تحصيلکردگان و نيروهاي کار از کشور منتشر مي شود اما کمتر اتفاق افتاده که کسي به آسيب هاي روحي و رواني افرادي که خانواده و کاشانه خود را رها مي کنند و به ديگر کشورها کوچ مي کنند توجه کرده باشد.
آفتاب ترکيه هم ديگر رمقش را از دست داده و دارد زير بار گردي زمين کمر خم مي کند تا فردا باز دوباره توشه نورش را روي زمين بپاشد. بايد رفت تا زندگي شبانه شروع شود تا چراغ هاي رنگارنگ بازارها روشن شوند و موج توريست ها با دعوت فروشندگان خندان و زبان باز ترک به داخل فروشگاه ها دعوت شوند. قرار من با دوستانم مي شود کنار ميدان آتاتورک ساعت 9 تا باز هم با هم گشتي بزنيم. اما ديگر مسافران گريزپاي ديار آشناي خودمان را نمي بينم تا برايشان آرزوي سلامت کنم.
شب بعد هوا آنقدر تاريک بود که چشمان مرزبان يوناني براي ديدن مسافران قايق کوچک ايراني ها به زحمت بيفتد. ماه از آسمان قهر کرده بود و ستاره قطبي در آسمان يکه تازي مي کرد تا جهت را به قايق هاي مهاجر نشان دهد. روز بعد که زمين به خورشيد سلام کرد ندانستم که آيا خاک يونان به مهاجرانش سلام کرده است يا نه؟

روزنامه اعتماد، شماره 1589 به تاريخ 23/10/86، صفحه 12 (گزارش اجتماعي )
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 17 ژانويه 2013, 12:54

___________________________________________________________
___________________________________________________________
-
-
فريب‌خورده و رها شده

ندا گنجي
«با يه پرواز قانوني رفت دبي. يه آدم پرون اومد دنبالش 10ميليون گرفت، بايه ويزاي شينگن قلابي يكراست بردش ناف لندن.»

تصوير
چقدر راحت مي‌توان از پناهندگي و مهاجرت گفت، حتي ساده‌تر از سر كشيدن يك ليوان آب؛ در شرايطي كه حتي با يك جست‌وجوي ساده در اينترنت دسترسي به صدها سايت فارسي زبان فعال در امر مهاجرت و اقامت- كه در داخل مرزها نفس مي‌كشند- ميسر مي‌شود چه لزومي دارد براي يافتن آدم‌پران‌هاي حرفه‌اي خود را به زحمت بيندازيم؟
ثبت‌نام گرين كارت آمريكا، ويزا و تحصيل در انگلستان، بهترين راه مهاجرت به كانادا، اقامت در دبي و ... كافي است به هر كدام از اين مراكز به وسيله ايميل (پست الكترونيكي) درخواست خود را به همراه مشخصات ارسال كنيد. خواهيد ديد در عرض كمتر از يك ساعت به شما پاسخ داده خواهد شد.
با يك حساب سرانگشتي به شما خواهند گفت براي اقامت در كشوري مانند استراليا 7 تا 10ميليون سرمايه نياز داريد.
جالب است كه فعالان اين حوزه‌ ميان فعاليت خود و خارج كردن غيرقانوني افراد تفاوت قائلند؛ چرا كه معتقدند به اين نوع فعاليت‌ها خروج غيرمعمول گفته مي‌شود.
طبق قانون، افرادي كه قصد سفر به كشورهاي خارجي را دارند ملزم هستند مدارك را در دست بگيرند و به صورت حضوري به سفارتخانه‌ها مراجعه كنند، اما وقتي اين روند توسط اشخاص ديگري انجام شود به آن خروج غيرمعمول اطلاق مي‌شود.
خروج غيرقانوني زماني رخ مي‌دهد كه مهاجران با جعل اسنادي مانند پاسپورت و شناسنامه اقدام به خروج از كشور مي‌كنند كه زحمت اين كار نيز به دوش شخصي است كه در اصطلاح عاميانه آدم پران ناميده مي‌شود، مي‌افتد.
با اين همه بحث «اعتماد كردن»‌ در اين حيطه بسيار پراهميت است. خروج غيرقانوني به مثابه راه رفتن بر روي لبه ديوار است كه شانسي برابر 50درصد براي عبور موفقيت‌آميز باقي مي‌گذارد و 50درصد باقيمانده مساوي با مرگ خواهد بود.
البته در يك - دو سال اخير مقوله مهاجرت از سوي محافل سياسي، اقتصادي و اجتماعي با موضوعيت فرار مغزها مورد توجه قرار گرفته است.
اين در حالي است كه بسياري برگزيدگان علمي يك رقمي و دورقمي به بهانه‌هاي المپيادهاي علمي خارجي از كشور خارج مي‌شوند و از اين افراد تنها تعدادي انگشت شمار به كشور بازمي‌گردند، اما به نظر مي‌رسد هيچ يك از اين افراد به مشكلات پناهنده‌شدن واقف نيستند چرا كه روز به روز به تعداد متقاضياني كه در آرزوي شغلي پردرآمد به كشورهاي توسعه يافته سفر مي‌كنند در حال فزوني است. قاچاقچيان در برخي از اين گونه سفرها به اروپا به مسافران قول مساعد مي‌دهند كه در ازاي دريافت 7 تا 8هزار دلار آن‌ها را از مسيرهاي يونان و يا تركيه به انگلستان برسانند. اين در حالي است كه صدور ويزاي انگلستان به صورت قانوني با پرداخت 6هزار دلار مقدور است. قاچاقچيان، مسافران خود را با كانتينر حمل مي‌كنند كه از ميان هر 10نفر تنها دو نفر موفق به ورود به كشورهاي مورد نظر مي‌شوند و اين دو نفر نيز گرفتار مشكلات ديگري مي‌شوند.
از آنجايي كه قاچاقچيان فاقد هر گونه شخصيت حقيقي و حقوقي هستند، همواره از سوي پليس كشورهاي مختلف نيز تحت تعقيب‌اند و در صورتي كه پناهندگان مورد سوء استفاده قرار بگيرند به هيچ ريسماني براي احقاق حقوق خود نمي‌توانند چنگ بزنند.
كانادا در ميان كشورهاي آمريكاي شمالي با اقبال بسياري از سوي مهاجرين روبه‌رو است. در عين حال قاچاقچيان نيز براي وارد كردن اين پناهندگان به كانادا از كانال فنلاند استفاده مي‌كنند و آنها را به فنلاند مي‌رسانند، در فنلاند، وكيلي با هزينه‌اي بالغ بر 5 تا 10ميليون تومان مشكلات حقوقي اين افراد را برطرف كرده و درخواست ويزاي كانادا را براي موكل خود به اين كشور ارسال مي‌كند. اغلب اين پناه‌جويان در همان فنلاند مورد سوءاستفاده قاچاقچيان قرار مي‌گيرند و به نوعي در اين كشور رها مي‌شوند از همين رو است كه مشكلات بعدي از قبيل ندانستن زبان، درگيري با پليس و اينكه ديگر پولي براي بازگشتن در بساط نخواهند داشت، خود را نشان مي‌دهند.
اما مهاجرين به دليل قوانين نفس‌گير ايالات‌متحده به راحتي نمي‌توانند وارد آمريكا شوند و از هر هزار نفر تنها 4 تا 5نفر مي‌توانند وارد اين كشور شوند و اين در شرايطي است كه اغلب آنها با قصد فعاليت‌هاي اقتصادي درخواست ويزاي تجاري مي‌كنند و در ازاي پرداخت هزينه‌اي بالغ بر 120هزار دلار ويزاي خود را دريافت مي‌كنند.
تا جايي كه اگر پناه‌جويان با سه‌هزار دلار موفق به ورود به اروپا شوند با 20برابر اين مبلغ نيز مجوز ورود به ايالات متحده را نمي‌توانند كسب كنند. در ميان كشورهاي اروپايي نيز قوانين انگلستان تعداد پناهندگان به اين كشور را محدود مي‌كند به طوري كه ويزاي شنگن (ويزايي است كه به وسيله آن ورود به تمام كشورهاي اروپايي ميسر مي‌شود) تنها در اين كشور موضوعيت ندارد.
اما اغلب مهاجرين در ابتدا با پرداخت 5 تا 10ميليون تومان مهاجرت خود را به اروپا آغاز مي‌كنند. از سويي ديگر كشورهايي مانند روسيه و اوكراين كه اغلب مهاجرين به قصد ادامه تحصيل وارد آنها مي‌شود؛ معمولا هزينه‌هاي تحصيلي كمتري را نسبت به كشورهاي اروپايي، براي اين نوع پناهندگان در بر دارد. اما از آنجايي كه بي‌بندوباري در اين كشورها بيداد مي‌كند، شيوع بيماري‌هاي ناشي از بي‌بندوباري در ميان مهاجرين نيز اجتناب‌ناپذير است.
مهاجرت به كشورهاي عربي
كساني كه كشورهاي عربي را براي مهاجرت برمي‌گزينند با ورود به اين كشورها دو راه بيشتر پيش روي خود نخواهند داشت به طوري كه يا بايد سرمايه‌گذاري‌هاي هنگفتي را به خورد اقتصاد اين كشورها دهند و يا اينكه به مسير مشاغل غيراخلاقي و يا قاچاق كشيده شوند.
اما به طور كلي وضعيت مهاجران كه اغلب آنها در دامنه سني 20 تا 31سال هستند - كه افرادي با سنين 24 تا 26سال درصد بالايي از اين گروه را به خود اختصاص ‌داده‌اند – در هيچ كشوري قابل‌قبول نيست تا جايي كه حتي شرايطي كه پناهندگان در كمپين‌ها مي‌گذرانند بسيار نابسامان است كه البته اين شرايط براي زنان و مردان نيز يكسان مي‌نماياند.از آنجايي كه بسياري از ايراني‌هاي مهاجر، پس از گذشت چند سال هنوز مجوز اقامت خود را دريافت نكرده‌اند ازهمين رو براي رعايت قانون كشور مقصد مجبورند هر 6ماه يك بار شهر محل اقامت خود را تغيير دهند و همين عامل زمينه‌ساز بروز ناراحتي‌هاي روحي در ميان اين افراد مي‌شود.
مرزهاي پررفت‌و‌آمد
مرزهاي بسياري براي خروج غيرقانوني در شمال و جنوب و شرق و غرب كشور مورد استفاده قرار مي‌گيرد. در حالي كه بالغ‌بر 60كيلومتر مرز مشترك ميان ايران و تركيه وجود دارد و به نوعي كوتاه‌ترين راه براي رسيدن به اروپا تلقي مي‌شود معمولا از سوي كشور تركيه، كنترل دقيق بر اين مرزها اعمال نمي‌شود. به گونه‌اي كه تردد قاچاقچيان از اين راه قابل‌ تامل است.
قاچاق انسان
چندي پيش اميدوار رضايي، رييس كميسيون بهداشت و درمان مجلس به خبرگزاري فارس گفته بود: هيچ گزارش رسمي و دقيقي از ميزان قاچاق انسان از ايران وجود ندارد، اما برنامه‌هاي حساب‌شده‌اي توسط دشمنان نظام در اين زمينه وجود دارد و نبايد بگذاريم اين خطر، چراغ خاموش وارد كشور شود.رضايي به نكته‌اي اشاره كرده كه در حيطه وظايف او و همكارانش خلاصه مي‌شود: «موضوع قاچاق انسان تاكنون در جلسات رسمي مجلس مورد بحث قرار نگرفته است، اما در جلسات غيررسمي و حاشيه‌اي مجلس، هم درباره قاچاق آگاهانه انسان و هم قاچاق اجباري وغيرآگاهانه انسان بحث شده است.»اين نماينده مجلس گفته است: قاچاق انسان به خصوص به منظور سوءاستفاده جنسي در خيلي از كشورها وجود دارد و در ايران هم گزارش‌هايي هرچند كم، در اين زمينه داشته‌ايم اما آمار رسمي و دقيقي در اين باره در دست نيست كه به چه ميزان است.او يادآور شده: قاچاق انسان يكي از عوامل موثر در گسترش ايدز در كشور است كه در ورود اين بيماري از كشورهاي ديگر نقش دارد.
ضعف آماري
داريوش قنبري، عضو كميسيون امنيت ملي در مجلس شوراي اسلامي ميان قاچاق انسان و پناهندگي تفاوت قائل مي‌شود و مي‌گويد: «پناهنده كسي است كه به صورت اختياري وطن را ترك مي‌كند و در كشور ديگري اقامت مي‌گزيند كه اهداف پناهندگي در دو بخش سياسي و اجتماعي شكل مي‌گيرد. پناهندگي اجتماعي در كشورهايي رخ مي‌دهد كه بحران بيكاري و فقر در آن وجود داشته باشد و پناهنده با مهاجرت شرايط مطلوب‌تري را دنبال مي‌كند؛ اما در پناهندگي سياسي هدف، دستيابي به شرايط باز سياسي است؛ چراكه ممكن است در كشور خود تحت تعقيب بوده باشد وبا مهاجرت‌ مي‌خواهد از تعقيب در امان بماند. در حالي كه در مقوله «قاچاق» مولفه اختيار حذف مي‌شود و فرد قاچاق شده در كشور ميزبان در تعريف جديد به بردگي گمارده مي‌شود و يا مورد سوء ‌استفاده جنسي قرار مي‌گيرد.»
او در ادامه تاكيد مي‌كند: «از ميزان پناهندگي آمار دقيقي در دست نيست اما مي‌توان گفت با توجه به شرايط مناسب سياسي در داخل كشور، پناهنده سياسي وجود نداشته باشد.»
البته اخبار ناگواري درخصوص قاچاق دختران از ايران به كشورهاي حاشيه خليج‌فارس شنيده مي‌شود اما از تعداد اين افراد هم آماري در دسترس نيست. ضعف آمار از مشكلات موجود در ايران است كه متاسفانه همواره به جاي جمع‌آوري اطلاعات دقيق، منكر اين‌گونه اتفاقات مي‌شويم.»

با از بين رفتن نظارت و كنترل بر بسياري از مرزهاي اروپاي شرقي، قاچاق انسان به تجارت راحت و پرسودي در اوكراين تبديل مي‌شود.در 21دسامبر گذشته، كنترل مرزها در بسياري از مرزهاي اروپاي شرقي در حالي از بين رفت كه 9عضو جديد اتحاديه اروپا با معاهده «شينگن» موافقت كردند.هم‌اكنون مرزي 1800مايلي بين لهستان در شمال تا اسلواكي و مجارستان و تا بلغارستان در جنوب همجوار با اوكراين مرز نهايي مهاجران غيرقانوني است.
براي يك قاچاقچي كه ادعا مي‌كند صدها مهاجر غيرقانوني را به اسلواكي فرستاده، برداشته شدن كنترل بر مرزهاي اتحاديه اروپا، ثروتي بادآورده است.مهاجران معمولا 5 تا 10هزار پوند را براي رد شدن از مرزهاي اتحاديه اروپا به قاچاقچيان مي‌دهند و در آينده نيز آنان در حالي اين كار را مي‌كنند كه مي‌دانند بدون بازرسي رسمي مي‌توانند به فرانسه برسند.انگليس نيز كه به «شينگن» پيوسته، نگران اين چالش است كه آنهايي كه به شمال فرانسه مي‌رسد، معمولا در تلاشند خود را به انگليس برسانند.
(به نقل از تايمز)
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 17 ژانويه 2013, 18:04

___________________________________________________________
___________________________________________________________
-
-
ناپدید شدن ۱۱ هزار عاشق ورود غیر قانونی به امریکا در مکزیک

تصوير
سالانه دهها هزار نفر به عشق ورود غیر قانونی به امریکا وارد مکزیک شده و سعی می کنند از مرزها عبور کنند.

سالانه دهها هزار نفر به عشق ورود غیر قانونی به امریکا وارد مکزیک شده و سعی می کنند از مرزها عبور کنند.
این اتفاق برای همه رویا سازان با خوشی به پایان نمی رسد، چرا که مطابق شواهد موجود هزاران نفر بخصوص زنها در این بین ناپدید می شوند.
مردی تصمیم می گیرد برای کار در امریکا به طور قاچاق وارد این کشور شود اما در مسیر مورد نظر ناگهان ربوده می شود و سفرش تبدیل به کابوس مرگ می شود.
فرد قربانی، خطاب به کمیسیون حقوق بشر مکزیک این جملات رامی گوید و تاکید می کند اینکه چه بر سر وی آمده مهم نیست، اما اینکه چه بلایی بر سر زنها آمده است، مهم است!
این مرد برای ۱۷ روز در بازداشت گروگانگیران بوده و میگوید در میان بازداشت شدگان ۱۷ زن وجود داشت که هر شب آنها را در حالی که آسیب دیده و کتک خورده بودند، به بازداشتگاه بر می گرداندند.این مرد قربانی میگوید چنین تصویرهایی را هرگز نمی توان از یاد برد.
به گفته این مرد که برای کمیسیون حقوق بشر مکزیک بعنوان یکی از قربانیان گروگانگیری صحبت می کرد، ظاهرا روزی بین سه تا پنج گروگان وارد بازداشتگاه می شدند و در حالی که شکنجه شده و کتک خورده بودند کنار هم قرار می گرفتند.
افرادی که بعنوان گروگان حاضر به پرداخت پول برای آزادی خود نبودند، کشته می شدند و این موضوع باعث می شد تا گروگانها به پای گروگانگیرها بیفتند.
مسافرت در مکزیک با هدف رسیدن به امریکا خیانت آمیز محسوب شده و گروگانگیران با علم بدین موضوع از مهاجران غیر قانونی سوء استفاده می کنند.
مهاجران به قطار آویزان شده و سعی می کنند غیر قانونی به امریکا بروند، به قاچاقچیان سایه پولهای گزاف می دهند، در حالی که چهره آنها را نمی بینند و بعد متوجه می شوند کلاه سرشان رفته است و رفتنی در کار نیست.
حتی می دانند که ممکن است ربوده شده و مورد تجاوز و شکنجه قرار گیرند اما باز این مشکلات را به جان خریده، سعی می کنند خود را به امریکا برسانند.
هنوز معلوم نیست مرد قربانی چگونه از دست گروگانگیران آزاد شده و یا از دست آنها فرار کرده است.
در گزارشی که این هفته کمیسیون حقوق بشر مکزیک منتشر کرده آورده شده که بیش از ۱۱ هزار نفر در ۶ ماهه اول ۲۰۱۰ در مکزیک ربوده شده ومورد سوء استفاده قرار گرفته اند.
این گزارش نشان از تلاشهای نا موفق دولت مکزیک برای کاهش جمعیت مهاجران غیر قانونی از مکزیک به امریکا دارد.
بر اساس آمار مذکور در ۲۱۴ حادثه جداگانه بیش از ۱۱۳۳۳ نفر ربوده شدند که به طور متوسط در هر مورد گروگانگیری بیش از ۵۲ نفر ربوده شده اند. آمار حکایت از گروگانگیری های بزرگ در مکزیک دارد. تابستان گذشته ۷۲ مهاجر غیر قانونی در ایالت مرزی تامائولیپاس قتل عام شدند.مهاجران از کشورهایی مانند هندوراس، السالوادور،برزیل و اکوادور بودند که قصد داشتند با عبور از مکزیک به امریکا روند.
در حادثه ای جداگانه ۵۰ مهاجر امریکای مرکزی در اواسط دسامبر ۲۰۱۰ ربوده شده که هنوز مفقود بوده و اثری از آنها نیست.
اسقف کاتولیک آلخاندرو سولالینده که مسوول یکی از کمپ های مهاجرین جنوب مکزیک در ایالت اوآکساکا بود، بعنوان یکی از گردانندگان کمپ ها مورد توجه مسوولین قرار گرفت.
گزارش منتشره از سوی کمیته حقوق بشر مکزیک از روی آمار منتشره از سوی ادارات فدرال و حکومت مرکزی اخذ شده است و بیش از ۲۷۰۵ مامور این کمیته با سفر به نقاط مختلف مانند ادارات منطقه ای مهاجرت، خود مهاجران و مکانهایی که حدس زده می شد گروگانگیری در آنجا بیشتر از جاهای دیگر است؛ اخذ شده است.
کمیسیون حقوق بشر در سال ۲۰۱۰ به بیش از ۶۸۰۹۵ مهاجر کمک کرده است. در این سفرها مدارک و مصاحبه هایی از ۱۷۸ قربانی و تصاویر آنها بدست آمد.
در این مدارک امده گروههای سازمان یافته جنایتکار در امریکای مرکزی با برخی گروگانگیران همکاری می کنند. یکی از حدسهایی که در مورد مرگ ۷۲ مهاجر زده می شود اینکه ظاهرا آنها نپذیرفتند که مانند قاچاقچیان مواد مخدر با خود بداخل امریکا ببرند و به همین دلیل قتل عام شدند.
واقعیت این است که اغلب گروگانگیران بعد از بازداشت مهاجران غیر قانونی آنها را مجبور می کنند تا با خود مواد مخدر داخل امریکا ببرند و اگر در برابر این موضوع دست به مقاومت زنند، کشته می شوند.
در همین مورد گفته شده ۷۲ نفری که سال ۲۰۱۰ قتل عام شدند به همین خاطر بوده است. کمپهای موقتی که برای مهاجرین در نظر گرفته می شود اغلب امن نبوده و اغلب مورد حمله گروگانگیران قرار می گیرد.
گروگانها مورد شکنجه قرار گرفته تا آدرس و شماره تلفن اقوام و بستگان خود را در کشور خود یا امریکا دهند و بعد از ایجاد تماس گروگانها تلفنی به آشنایان خود می گویند که گروگانگیران از آنها چه می خواهند و اگر پول در خواست کنند، باید به حساب گروگانگیران ریخته شود و در غیر اینصورت کشته می شوند.
افرادی هم که مسوولیت خدایت مهاجران غیر قانونی را در طول مسیر دارند نیز مورد اذیت و آزار قرار می گیرند.
در برخی مواقع نیروهای مسوول دولتی نیز با گروگانگیرها دستشان در یک کاسه بوده و با هم علیه مهاجران غیر قانونی اعمال زور می کنند.
بدین ترتیب مهاجرانی که از سایر کشورها به مکزیک امده بدین صورت مورد سوء استفاده مقامات محلی نیز قرار گرفته و درآمدهای ناشی از آن بین گروگانگیران و ماموران محلی تقسیم می شود.
از ۱۷۸ قربانی که مورد مصاحبه قرار گرفته اند ودر گزارش کمیسون حقوق بشر آمده، ۴۴ درصد اهل هندوراس، ۱۶ درصد اهل السالوادور، ۱۱ درصد اهل گوآتمالا و ۱۰ درصد نیز مکزیکی بوده اند. مابقی متعلق به کشورهایی مانند کوبا، نیکاراگوئه،کلمبیا و اکوادور بوده اند. ۱۶ درصد از کل مجموعه نیز زنان بودند.
البته این رقم متعلق به مهاجران قربانی زنده مانده هستند، چرا که در مجموع اغلب افرادی که از آنها سوء استفاده می شود، زنان هستند که از سرنوشت آنها اطلاعی در دست نیست.
تنها گفته می شود که از آنها بعنوان فاحشه و ندیمه در کاباره ها و مراکز فساد امریکا استفاده می شود.
دو سوم اتفاقات رخ داده در جنوب شرق مکزیک به وقوع پیوسته است و۳۰ درصد نیز در شمال مکزیک وما بقی نیز در مرکز مکزیک رخ داده است. از هر ۹ گروگان یک نفرشان اعتراف کرده که مقامات محلی با گروگانگیران دستشان در یک کاسه بوده و به هم همکاری کرده اند.

گزارش : خبر آنلاین (www.khabaronline.ir)
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 19 ژانويه 2013, 09:46

______________________________________________________
______________________________________________________
-
-

دستمزد و هزینه های وکیل در دعاوی مربوط به درخواست پناهندگی یا اقامت در آلمان

سایت انتگراسیون (این مقاله برای نخستین بار در سال 2005 در سایت انتگراسیون منتشر شده بوده است): نرخ و دستمزد وکیل در امور پناهندگی و اقامت، پیوسته موضوعی است که بسیاری در مورد آن سؤال دارند. هستند وکلائی که "پول سرسام آور" از موکلین خود طلب کرده و آشکارا رقم های چند هزار یوروئی طلب می کنند. با کمال تأسف باید گفت در عالم واقعیت، درد و رنج و آوارگی بسیاری که ترک وطن کرده و درخواست پناهندگی داده اند، به "بازار و موضوع تجارت و کاسبی کردن" برای عده ای دیگر تبدیل شده است. در این میان کم نیستند وکلائی که موکلین خود را "سرکیسه" کرده و عملا کار زیادی نیز برای آنها انجام نمی دهند. برخی از مردم به غلط فکر می کنند هرچقدر نرخ و دستمزد یک وکیل بالاتر باشد، یا "اسم در کرده باشد" و دفتر و محل کار مجللتر داشته باشد، آن وکیل کارش بهتر است و بُرندگی بیشتری دارد. این تصور غلطی است! در انتخاب وکیل به چه نکاتی باید توجه کرد - در انتخاب وکیل ابتدا باید مطمئن بود که وی رشته تخصصی و صلاحیت موضوع دعوا را داشته باشد. - سپس باید مطمئن بود که در کنار صلاحیت تخصصی در امور پناهندگی و اقامت، یک دیدگاه انسانی را تعقیب کرده و دنبال این نیست که از این راه به "پول و جاه و مقام" برسد. طبیعی است که چنین فردی نیز برای ادامه کار و زندگی اش در مقابل کار پول دریافت کند. اما باید توجه داشت که هزینه کار وکالت که طلب شده است تا کجا منصفانه است.
بسیاری از آنها که کارشان در مراحل پناهندگی ادامه دارد سوال می کنند که: براستی چه معیاری برای نرخ کارمزد وکلاء وجود دارد و چگونه است در آلمان، کشوری که برای هر چیزی قانون وجود دارد، هر وکیل نرخ متفاوتی با دیگری دارد؟
مقاله زیر توسط خانم میشائل تون- وکیل، نوشته و در مجله معتبر "پناهندگی- asyl.net " – سپتامبر 2005 به چاپ رسیده است. این مقاله تلاش دارد تا قانون پایه ای در این مورد را توضیح داده و روشن کند. نکات مهم این مقاله را می توان اینچنین خلاصه کرد:
- نرخ پایه ای کارمزد وکیل در "کتاب قانون هزینه های کارمزد وکیل (ار.فاو.گ.- RVGRechtsanwaltsvergütungsgesetzes -RVG)"مشخص شده است. از جمله ماده 30 نرخ پایه ای در دعاوی مربوط به امور پناهندگی و ماده 49 شرایط برخورداری از کمک هزینه های دولتی را توضیح می دهد.
- از دید بسیاری از وکلاء نرخ پایه ای تعیین شده بسیار پائین تعین شده و در عمل وکلاء نمی توانند با آن، هزینه های خود، کارمندان دفتر و هزینه های اجاره محل کار و نیز هزینه های کتب و مجلات تخصصی ضروری برای کارشان را تأمین نمایند.
- در کنار نرخ پایه ای تعیین شده، این امکان وجود دارد که وکیل با موکل خود بصورت "توافقی" کارمزد را تعیین کنند (مرسوم ترین روش همین روش می باشد). در این حالت وکیل می تواند ابتدا یک پیش پرداخت تعیین کند و صورت حساب نهائی بر اساس یکی از حالتهای زیر تعیین می شود: بر اساس میزان ساعت کار صرف شده و هزینه های جانبی و بسته به موضوع دعوا و میزان ارزش مالی موضوع دعوا (این حالت بیشتر در امور مالی و املاک صدق می کند). هرگاه از پیش بر سر کارمزد، بین وکیل و موکل توافقی حاصل نشده باشد، نرخ پایه ای، مبناء پرداخت کارمزد می باشد.
- برای مثال بر اساس جدول نرخ پایه، میزان کار مزد وکیل در دعاوی امور پناهندگی: برای یک نفر= 327.70 ، برای یک زوج (زن وشوهر)= 490.10 و برای یک زن وشوهر با یک بچه = 625.50 یورو می باشد.
در دعاوی امور پناهندگی و در حالت شکایت به دادگاه نرخ های پایه به ترتیب زیر تعیین شده اند: برای یک نفر= 896.10، برای یک زوج (زن وشوهر)= 1432.60 و برای یک زن و شوهر با یک بچه= 1664.60 یورو می باشد. نرخ فوق در صورتی که دادگاه با تقبل کمک هزینه های دولتی موافقت کرده باشد به میزان قابل توجهی کاهش پیدا می کند: کارمزد وکیل برای یک نفر=658.30، برای یک زوج ( زن و شوهر)=725.30 و برای یک زن وشوهر با یک بچه =768.50 یورو می باشد.
باید توجه داشت که اگر چه به لحاظ قانونی در دعاوی که کار به دادگاه بکشد شاکی می تواند فرم های مخصوص درخواست کمک هزینه های دولتی را از وکیل طلب کرده و آن را پر کند (پروتسس کوستن هیلفه- Prozesskostenhilfe)، اما عملا وکلاء از این کار استقبال نکرده و از آن حرفی به میان نمی آورند. به همین دلیل برخی از وکلا چنین درحواستی را نپذیرفته و در صورت اسرار متقاضی حاضر به پذیرش پرونده نمی باشند.

منبع: پژواک ایران
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 21 ژانويه 2013, 21:25

_____________________________________________________
_____________________________________________________
-
-
قاچاق انسان؛ بازداشت مقام ورزشی در آلمان
تصوير
به گزارش رادیو آلمان، پلیس فرانکفورت یک ایرانی ۴۷ ساله را به اتهام کمک به ورود غیرقانونی ۴ نفر به آلمان بازداشت کرده است. فرد مظنون مدعی بود، همراهانش اعضای یک تیم تکواندوی ایرانی هستند و قصد دیدن مسابقات در ورشو را دارند.
یک ایرانی ۴۷ ساله که خود را رئيس فدراسیون تکواندو ایران می‌نامید، در روز شنبه ۱۹ ژانویه (۳۰ دی) به هنگام کمک به ورود غیرقانونی ۴ ایرانی دیگر به آلمان دستگیر شد.
به گفته پلیس آلمان، فرد بازداشت‌شده ادعا کرده که همراهانش ورزشکارند و قصد دیدن مسابقات تکواندو در ورشو، پایتخت لهستان را داشته‌اند.
ولی این افراد که در سنین ۲۹، ۳۷ و ۳۹ هستند، در جریان بازجویی‌های پلیس گفته‌اند که قصد داشته‌اند از آلمان و لهستان به آمریکا مهاجرت کنند. پلیس آلمان می‌گوید، تحقیقات نشان داد که هیچ‌یک از این افراد با ورزش رزمی آشنایی نداشته‌اند.
ایرانی ۴۷ ساله در اعترافات خود به بازجویان آلمانی گفته است، برای قاچاق هر فرد تا ۱۲ هزار یورو پول گرفته است.
علیه وی حکم بازداشت تحقیقاتی صادر شده است. او در زمان بازداشت هزاران یورو به همراه داشت که توسط پلیس ضبط شد. به گمان مأموران آلمان، او این پول را بابت کمک به ورود غیرقانونی همراهان خود گرفته است.
یکی از همراهان این فرد در آلمان تقاضای پناهندگی کرده است اما سه نفر دیگر باید به تهران بازگردند.
رسانه‌های آلمانی نوشته‌اند، این یکی از مواردی است که نشان‌گر ابعاد تحقیرکننده قاچاق انسان از یکسو و ضرورت پیگیرد حرفه‌ای پلیس آلمان از سوی دیگر است.
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط pagan در 25 ژانويه 2013, 13:51 .
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 23 ژانويه 2013, 20:07

___________________________________________________________
___________________________________________________________
-
-

به بهانه غرق شدن شماری از پناهجویان افغانی در آب های یونان از رویای رسیدن به دنیای سبز تا کابوس مرگ در دشت های سوزان

تصوير
نویسنده: س.محسنی
سرگذشت تلخ مهاجر افغان که به منظور سفر به کشور های غربی خود را به مافیای قاچاق انسان سپرده است.
جنگ های متواتر، بیکاری، نفاق ، سیاست های نابکار سیاستمداران و عدم توجه دولت و دولت مردان کشور به زندگی عامه مردم از جمله عواملی است که بسیاری از هموطنان مان را مجبور به ترک خانه و کاشانه های شان کرده و می کند.
عده یی از مردم که دارای وضعیت مالی نسبتاً بهتر اند برای گریز از وضعیت فعلی کشور و زنده گی در آسایش و آرامش خیالی، بطور قاچاق به کشور های بیگانه پناه میبرند و از پیآمد های ناگوار و خطرات جانی که آن ها را تهدید می کند آگاهی ندارند.
بنده از جمله ژوزنالیستان کشور عزیزم افغانستان، همانند هزار ها و میلیون ها هموطنم که به دنبال خوشبختی و آرامش خیالی روانه کشور های غیر شده اند، مصمم به این شدم که روانه یکی از کشور های اروپایی شوم تا به این ترتیب دیگر شاهد هزار ها قتل، بدبختی و نابسامانی در کشورم نباشم. و اما از جریانات واقعی سفر و خطرات آن که ممکن است منجر به مرگ شود، آگاهی نداشتم و در زمان حال که در یکی از کشور های اروپایی بسر میبرم، میخواهم کلمات چند از واقعیت ها و جریان سفرم نگاشته و به شما عزیزان وطن توصیه کنم که فریب قاچاقچیان انسان را نخورده، و زندگی خود و عزیزان تانرا با خطر مواجه نسازید
قاچاقچیان انسان هیج نوع ترحمی به حال انسان ها نداشته و در صورت ضرورت با سلاح های دست داشته شان آن ها را به قتل رسانیده و در جنگل های انبوه دفن می کنند.
مسافران برای عبور از سرحدات، با رهنمایی تعدادی از قاچاقچیان، از راه تپه های بلند و جنگل ها ساعت ها پای پیاده سفر می کنند و در این جریان ممکن است که قدرت راه رفتن را از دست بدهند که در این حالت یا خود شان می می میرند و یا زمانی که قاچاقچی متوجه شود که مسافر دیگر توان رفتن را از دست داده است او را به قتل میرسانند و در همان جا دفن می کند.
گروهی از مهاجران قاچاقی که من هم جزء آنها بودم زمانی که از سرحد اوکراین به سمت کشور سلواک روان بودیم، مدت سه شبانه روز را در جنگل سپری کرده و تقریباً ۳۵۰ کیلومتر راه را پیمودیم و در این مدت ۲۴ ساعت آن را به شکل متواتر پیاده روی کردیم ، در مسیر راه با اسکلیت انسان ها و چندین قبر روبرو شدیم.
من چیزی را که دیده بودم باور نمی کردم و در مورد از یکی از همسفرانم پرسیدم. وی گفت: (( کسانی که توانایی راه رفتن را از دست می دهند، قاچاقچی از ترس این که مبادا به دست پولیس گرفتار شوند،آن ها را کشته و در همین جا در یک حفره کوچک دفن می کنند)).
و به همین ترتیب در کمپی که ما زندگی می کنیم دو جوان را به اسم های ادنان (پاکستانی) و ولی (افغانی ) نیز آوردند که وضعیت پسر پاکستانی بسیار خراب بوده و از من تقاضا کرد که برایش دارویی بدهم تا از دردش کاسته شود.
پسر افغانی که اسمش ولی است برایم چنین تعریف کرد: - (( ادنان در مسیر راه از پا در آمده بود و قاچاقچی تیغ را در گلویش مانده و می خواست که او را بکشد اما من و دیگر همسفرانم خیلی عذر کرده، نگذاشتیم که او را بکشد و مسوولیت آوردن او را به عهده گرفتیم )).
پسر دیگری به اسم بلال می گفت: (( زمانی که ما جنگل ها را طی می کردیم دو برادر افغانی ما که از یک خانواده بودند، ما را همراهی می کردند که یکی از برادران در مسیر راه جانش را از دست داد و برادر دیگر به کمک دیگر مسافران او را به خاک سپرده و به راه اش ادامه داد)).
من و یک خانم دیگر که از جمله خویشاوندانم می باشد، نیز توانایی راه رفتن را از دست داده بودیم و زمانی که نصفی از شب گذشته بود به بالای یک تپه رسیدیم و از دیگر همسفرانم خواستم که بهتر است با اصرار در همین جا بمانیم و تا فردا به راه خود ادامه ندهیم اما زمانی که خواهش مانرا به قاچاقچیان رسانیدند یکی از آن ها که لباس نظامی به تن داشت به دیگرش به زبان روسی گفت که اگر هر کدام از این ها از راه رفتن خودداری کردند، او را بکشید و ما مجبور شدیم که به راه خود ادامه بدهیم و باید بگویم که ما به کمک خداوند توانا و همسفران مان توانستیم که آن راه را بپیماییم .
بلاخره به یکی از کشور های اروپا رسیدیم و اما وضعیت صحی مان آنقدر وخیم بود که دیگر توانایی بلند شدن از زمین را نداشتیم و چندین روز را در بیمارستان سپری کردیم. و آن خانم تا هنوز نیز از درد پا هایش شکایت دارد و به وضعیت قبلی اش برنگشته است و یک پایش ورم بسیار شدید دارد .
قاچاقچیان بر خلاف وعده های شان غذا و آب در اختیار مسافران قرار نمی دهند و ما چندین روز را با گرسنگی و تشنگی سپری کردیم.
زمانی که ما از کشور روسیه وارد خاک اوکراین شدیم، ما را در یک جنگل جابجا کرده و برایمان گفتند که بعد از یک ساعت موتری برای انتقال شما می آید و تا آنزمان شما باید در اینجا منتظر باشید.
تعداد ما به یازده نفر می رسید و یک خانواده که دو کودک دو ساله و سه ساله داشتند، نیز با ما همراه بودند. ساعت ها گذشت ولی از کسی که دنبال ما بیاید خبری نبود، ما همه که یک شب و روز را در جنگل دیگری سپری کرده بودیم بسیار تشنه و گرسنه بودیم و آب و نانی را که با خود داشتیم در مسیر راه مصرف کرده بودیم. بعد از انتظار زیاد یک جوان با مقداری آب و کلچه وارد جنگل شد و همه به آب و بیسکویت حمله ور شدند و رفع گرسنگی و تشنگی کردند و اما دیگر از آب و نان خبری نبود.
مدت دو روز را در همان جنگل بدون آب و نان سپری کردیم و آن دو کودک از فرط گرسنگی و تشنگی می گریستند و مادر و پدرش به دنبال بوتل های آب که در اطراف جنگل پراگنده شده بود می دویدند تا اگر قطره یی از آب در آن باقی مانده باشد که برای آن دو کودک معصوم بدهند. بلاخره با یکی از بوتل ها که مقداری اب لیمو وجود داشت، برخوردند که یک تعداد زنبور ها نیز در داخل آن دیده می شد. آن ها چند قطره در یک گیلاس ریخته و به آن دو کودک دادند. خواستم مانع آن ها شوم که مبادا کودکان بیمار شوند اما پدر شان گفت بگذار که بیمار شوند و بهتر از این است که بمیرند...
فرادی آنروز که دیگر توان نداشتیم به همراهان خود گفتم که بلند شوید برویم، خودمان را به پولیس تسلیم می کنیم و این بهتر است تا این که در حالت تشنگی و گرسنگی بمیریم و خوراک مورچه ها شویم. اما یکی از قاچاقچیان جوان که در همانجا حضور داشت مانع ما شد و گفت که بعد از چند دقیقه موتر می آید و شما را از اینجا انتقال می دهیم و اگر شما خود تان را به پولیس تسلیم کنید همه شما را به زندان می افگنند و اما دست شان به ما نمیرسد و ما نیز مجبور شدیم که بیخوابی، تشنگی و گرسنگی را تحمل کنیم تا این که بعد از چند ساعت موتری آمده و ما را به یک جنگل دیگر انتقال داد و در آنجا برای ما کمی اب و نان آوردند.
قاچاقچیان انسان که به منظور اندوختن پول، انسان ها را به کام مرگ می رسانند در تمام کشور های مرزی وجود دارند و شماری از آن ها از جمله پولیس های سرحدی می باشند.
زمانی که می خواستیم از سرحد کشور روسیه وارد کشور اوکراین شویم، مدت اضافه از چهار ساعت را با پا پیمودیم و در نزدیک سرحد، با دو فرد که ینفورم پولیس به تن داشتند، برخوردیم. در ابتدا خیلی ترسیده بودم اما بعداً متوجه شدم که قاچاقچی که ما را همراهی می کرد، ما را به آنها سپرده و خودش محل را ترک کرد و بعداً دانستم که پولیس های سرحدی با قاچاقچیان همکاری مستقیم دارند.
در ضمن زمانی که ما می خواستیم از سرحد اوکراین بگذریم مدت ۱۱ روز را در خانه یکی از پولیس های سرحدی سپری کردیم و در این مدت آن مرد برایمان غذا و آب می آورد و بعضاً با لباس نظامی وارد اطاق می شد.
در این خانه مواد غذایی برای مسافران وجود داشت، اما کسی نمی توانست که به اندازه کافی بخورد و یا بنوشد زیرا جایی برای رفع حاجت وجود نداشت و در ۲۴ ساعت فقط یکبار حق بیرون شدن از اتاق را داشتیم و آنهم باید در ساعت ۱۱ شب می بود تا همه همسایه ها به خواب بروند و کسی متوجه بودن ما در آن خانه نشود.
نه تنها پولیس های سرحدی بلکه کارمندان سفارت روسیه نیز با قاچاقچیان همکاری دارند.
قاچاقچیان انتقال اشخاص به کشور روسیه، دعوت نامه های جعلی ترتیب داده و برای اخذ ویزا به کارمندان سفارت رشوه می پردازند. شخصی که ما را برای گرفتن ویزا، تا سفارت همراهی می کرد و خودش را برای ما به اسم سنگر معرفی کرده بود، می گفت: (( در بدل گرفتن ویزا، برای هر یک شما به کارمندان سفارت، ۸۰۰ دالر امریکایی می پردازم)).
بدبختی مهاجران در این جا خاتمه نمی یابد و آن ها با هزار ها مشکل دیگر مواجه اند.
مهاجرانی که در کمپ ها زندگی دارند از حقوق انسانی و واجبی شان برخوردار نیستند، غذای خوب، لباس جدید و مدد معاش مناسب برایشان داده نمی شود .
در کمپی که ما زندگی داریم برای هر یک از افراد فقط ۱۲ یورو ماهانه می پردازد و لباس های را که برای شان می آورند دست دوم می باشد و آن هم قبل از این که به دست مهاجران داده شود، توسط کارمندان کمپ تصفیه می شود و لباس هایی که یک اندازه جدید و یا بهتر باشد برای خودشان نگه میدارند و باقی لباس ها را که کیفیت خوب ندارند و بعضی از آنها کهنه و پاره شده میباشد به مهاجرین میدهند.
بنده یکی از روز ها به درد دندان دچار شده بودم، مسوولان صحی کمپ مرا به یکی از کلینک ها انتقال دادند و داکتر موظف بدون دریافت علت اصلی درد می خواست که دندانم را بکشد، او می گفت که برای تداوی معاینه و تداوی دندان پول لازم است و مسوولان کمپ حاضر نیستند که این پول را بپردازند. پول اکس ری را خودم پرداختم و بعداً معلوم شد که دندانم نه بلکه بیره مشکل دارد درعین زمان یکی از پسر های افغانی نیز با من بود که مشکل دندان دردی داشت و اما پول نداشت که برای تداوی دندان اش بپردازد بناٌ داکتر موظف یکی از دندان های او را کشیده و دندان دیگرش را شکست که بیچاره پسر چند روز از شدت درد می نالید.
هیچ معلوم نیست که بساط این مصایب و بدبختی ها چگونه و چه وقت از کشور برچیده خواهد شد؟ آیا دولتمردان این کشور گاهی به فکر افراد این کشور خواهند شد؟
آیا مردم افغان از آواره گی و بیچاره گی نجات خواهند یافت؟
گذشت زمان به این سوالات جواب خواهد داد و اما به تو خطاب می کنم هموطن عزیز که خوشبختی و آسایش را در ویرانه ای خود تان جستجو کنید و خودتان را به سرنوشت شومی که من وبسیاری ازافغان های خوش باور آنرا تجربه کرده ایم روبرو نسازید...

تاریخ نشر ( چهار شنبه, ۲۹ جدی ۱۳۸۹ ۱۴:۳۷ )
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 24 ژانويه 2013, 09:08

____________________________________________________________
____________________________________________________________
-
-
درد نامۀ تلخترین شام غریبان : قسمـــت چارم »

تصوير

« قسمـــت چارم »

درد نامۀ تلخترین شام غریبان .
در حقیقت بسیار ترسیده بودم و خود را سریعتربه خانه رسانیدم ، از سیمای حیرت زده ی پدرم معلوم می شد که او نیز قبل از من تهدید بمرگ شده .
پدرم رو بمن کرده گفت: بچیم! بهتر است وظیفه معلمی را کنار بگذاری! و همراه با برادران مجاهد خود راهی پاکستان شوی و سلاح بیاوری، با شنیدن حرفهای پدرم، واقعاً گیج شده بودم، دستان لرزان، چشم های حیرت زده ی پدرم نماینده گی از نا رضایتیش میکرد، اما ناگزیر بود .
جاده ای که به مکتب ما مُنتهی میشد، بسیار نا امن بود، مدتی به بهانۀ مریضی نه مکتب رفتم و نه از خانه بیرون شدم، خبر های تهدید آمیز، از تنظیم های مختلفی برایم مواصلت میکرد، و به غم واندوهم می افزود.
یک شام تیره، که هوا مثل دل من گرفته بود، پیر مردی وارد منزل ما شد، چیز چیزی بگوش پدرم گفت، وبعجله خارج گردید، پدرم سرا سیمه بطرف من آمد، بالحن درد آلودی گفت: امشب ترا می برند !باید چاره ای سنجید، نفس در سینه های مان حبس شد، همه فامیل یک حالت اسفناکی، در حالیکه یکی بطرف دیگری خیره خیره مینگریستیم، وسکوت مطلقی در فضأی خانه حکمفرما شده بود، داشتیم.
ناگزیر با استفاده از تاریکی شب، از دیوار پُشت منزل پریدم، وخود را بمنزل آشنای پدرم رسانیدم، دق الباب کردم، از آوازم شناختند، دل شان نمیخواست در را برویم باز کنند، زیرا حیات آنها با پناه دادن من نیز در خطر میشد، اما از نهایت سخاوت، مردانگی وشجاعت کار گرفتند،و در طویلۀ گوسفندان شان جایی برای مخفی کردن من خالی، وتنهایم گذاشتند،من که مثل یک شاخهء بید بخود میلرزیدم، افکارم مرا به آینده های نا معلومی بخود فرو بُرد.
راپور پیرمرد کاملاً دقیق بود، گروه کوچکی به اصطلاح مجاهدین، آنهاییکه بار ها از طرف من توصیه می شدندتا از اعمال نا شایسته بپرهیزند، وارد منزل ما شده، در جستجوی من، با چند ضربۀ قنداق تفنگ به پدرم وکلمات رکیکی نثار مادرم، مخفیگاه مرا از آنها جویا شده، تمام اسباب واثاثیهء خانه مارا بهم ریخته بودند،و خانمم که اولین بار در مقابل خود مردان مسلح وپشم آلود را می بیند،بیهوش شده ونخستین کودک مانرا سقط می کند.
جریان خبر های تأسف آور وتکان دهنده ء شب گذشته را بمن اطلاع دادند، چیزی نمانده بود که از عُمق دل چنان فریاد برآورم تا زمین وزمان به لرزه بافتد، اما، ترس راه گلویم را بست، وبیا د مُشیری عزیز افتادم که میگوید: قرن ما روز گار مرگ انسانیت است، سینه ی دنیا ز خوبی ها تهیست، صحبت ازآزادگی، پاکی، مُروت ابلهیست .
برای تسکین نمودن عُقده های درونی، سرم را چندین بار بدیوار کوفتم، ودیوار را بجای مجاهدین گرفته گفتم: های مردم! بخدا سوگند که من مسلمانم، نماز میخوانم، پدر ومادرم مسلمانند، از جان من چی میخواهید، چرا به این بدبختی دچارم کردید. اما چنان درمانده وشکسته شده بودم که جز ناخن بر جگر گذاشتن راه بیرون رفتی نداشتم .
پیرمرد فراز ونشیب دیدهء این خانواده که واقعاً مرد دلسوز و مهربانی بود، خدایش بیامرزد، در یکی از جنگ های حزب اسلامی وجمیعت اسلامی شهید شد، برای اینکه تسلییتم داده باشد، به طویله آمد، چراغ کم نورش را کاملاً خاموش ساخت، تا مجاهدین شکمند نشوند، با عالم وحشتی که داشت، سر صحبت را با من آغاز کرده گفت: بچیم! از اینکه ما نتوانستیم مثل یک مهمان عزیز از تو پذیرایی کنیم،ما را ببخش، من بخاطر نجات تو ازین بدبختی، پلانهایی سنجیده ام،اگر مطابق پلان های من موافق باشی، تصمیم خود را بگیر، تا من دست بکار شوم. 1. پیوستن به مجاهدین، فرأ گیری تعلیمات نظامی در پاکستان و دوباره مُسلح وارد کشور شدن .
2. هجرت از وطن.
این بود دو پیشنهاد من، هر کدام را می پذیری، ترا کُمک میکنم. پیوسته به این فکر بودم که کدام یک را قبول کنم، زیرا هر دو پیشنهاد برایم مشکل وطاقت فرسأ بود .
من جهاد را بمعنی جنگ علیه کسانی که ما را اجباراً از خانه و کاشانهء ما بیرون، و بی گناه بقتل برسانند، ویا برای محو دین ما کمر بسته باشند، قبول داشتم، اما عملاً می دیدم که چنین وضعی تا کنون پیش نیامده بود، ضمناً از عوامل زاینده وعواقب سیاسی مسائل جهاد نیز درک عمیقی نداشتم، برعلاوه آنقدر پول گزاف هم در اختیار ما نبود، تا همه فامیل، با هم یکجا راه هجرت را در پیش میگرفتیم، هر گاه تنها خانمم را با خود میگرفتم، پس وضیعت پدر، مادر ،خواهر وبرادرم چی می شد .
وسوسه های فکری مرا در دو راهه های تاریک ونا فرجامی قرار میداد، گرفتن تصمیم برای من کار ساده ی نبود، روی این مشکلات به دوست عزیزم گفتم: تا فردا برایم مُهلت بدهد، که تصمیم بگیرم، پیره مرد از طویله خارج شد، من ماندم بادنیایی از تفکرات گونه گونه .
شب را غرق تخیلات و تصورات مُبهمی به فکر آینده های نا معلوم روز ساختم، درحقیقت پیامد های این دو پیشنهاد را هرگز پیش بینی کرده نمی توانستم، از اینرو غرض مشوره و فیصله نهایی، پدرم را طلب کردم، بعد از گفت وشنود زیاد، پدرم گفت: برای مصارف سفر پول وافر ضرورت است، که نداریم! من ومادرت از مریضی های دوامداررنج میبریم، تحمل رنج ومشقت های سفر را نداریم، بهتر است پیشنهاد اول را بپذیری و همراه با گروپ های مجاهدین عازم پاکستان شوی، علمای پاکستان نیز جهاد را فریضۀ هر مسلمان دانسته، وجهاد را علیه دولت افغانستان اعلان کرده اند، تو فعلاً برو،شاید کمیته های مجاهدین ودولت پاکستان یکمقدار پول کُمکت کنند، وقتیکه باز گشتی، مدتی جهاد کن، و بعداً بدون کدام احساس خطر راه مهاجرت را در پیش میگیریم، قسمیکه من شنیده ام در پاکستان برای مهاجرین «راشن کارت» داده،وکمُک های زیادی میکنند، انشا الله به کمک های پاکستان وکمیته های مجاهدین یک زندگی خوشبختی را آغاز خواهیم کرد.
گر چه چیز نا خوشایندی بردلم سنگینی می کرد، حرف های پدرم را از آغاز الی انجام با دقت شنیدم، در حالیکه قلبم هیچ رأی نمیداد، وضربات قلبم هر ثانیه شدید تر می شد، نا گزیر نظر پدرم را پذیرفتم.
تصمیم را به پیرمرد باز گو، ودر پاسخم گفت: فردا شب با قوماندان ... خان صحبت میکنم، شب بعد در انتظارتلخی، منتظر آمدن پیر مرد بودم، احساس شادمانی، احساس ترس، احساس آزادی از طویله، هر کدام به گونه ای افکارم رامتلاشی وتحت تأثیر قرار داده بود .
آمد آمد ساعتهای دوازده شب بود، که حلقهء در بصدا آمد، با شنیدن صدای حلقه آهنی در، خدا داند در آن لحظه چه حالت وحشتناکی بمن دست داده بود، پسر صاحب خانه در را باز، مجاهدین را به منزل بالا راهنمایی کرد، بعد از لحظاتی مرا نیز از طویله به اتاق نشیمن بردند، از اینکه برای چند لحظه ای از بوی تعفن طویله نجات یافته بودم، احساس لذت میکردم، بهر حال با پا های سُست و لرزان داخل اتاق شدم، دیدم که چار نفر مسلح دارای ریش های انبوه و لنگی های سیاه،که بروی دماغ شان پیچانیده بودند، تا شناخته نشوند، نشسته بودند، وانتظار آمدن مرا می کشیدند، یکی از آنجمله در صدر مجلس نشسته بود، از هیبت، تکبر، ودبدبۀ آن معلوم بود که قوماندان صاحب است، سلام دادم، معصومانه دم در نشستم، آنقدر در خود احساس حقارت میکردم، گویا که: من یکی از وحشی ترین جنایتکاران جنگی باشم، که امشب مرا برای آخرین بار عفو میکنند.
قوماندان صاحب اصلاً بمن التفاتی نکرد، رو بطرف پیره مرد کرده گفت: کاکا! چقدر جای خوشی است که امشب خانهء شما از برکت قدم های پاک مجاهدین پُر برکت می شود، چند شب پیهم است که ما در کمین خلقی ها هستیم، نه غذا خورده ایم و نه خوابیده ایم، این فرشته ها مهمان شما هستند ،غم شکم های ما را بخورید. من خوب میدانستم که درین خانه همانقدر غذا پیدا میشود که بمشکل تکافوی خود شان را میکند ، چه رسد ، به چار نفر گرسنهء چند شبه، مگر پیرمرد مهمان نواز بیدرنگ از جایش بلند شد، دو بال مرغ تخمی شانرا کُشت، به زنش هدایت داد تا غذای برادران !؟را آماده کند، پیرمرد بدون اینکه خمی به ابرو بیاورد، با لبان مُتبسم برگشت واطمینان داد که چند لحظهء دیگر غذا آماده میشود، نا گفته نگذریم، در لحظاتیکه پیرمرد غرض تهیه ء غذا بیرون رفته بود، قوماندان صاحب شف لنگی اش را کنار زده، تحقیر آمیز و با خنده های نیشدار بطرفم رو گشتانده گفت: ... چطور هســــتی معلـــم!؟ قهقه زنان رو بطرف رفقایش کرده گفت: نگفته بودم، که یکروزی بچــه ی«اودُر» از کمونیستی پشیمان میشود.! سر تا پا چشم شدم، قوماندان صاحب را شناختم، بلـــی ... خودش! حدسم درست بود، کسیکه بار بار از طرف من به نماز خواندن نصیحت می شد، از قمار بازی، بودنه بازی او را منع می کردم. هردو جانب چشم بچشم همدیگر دوخته بودیم، گرچه ریش انبوه، ومو های کشالش مانع شناختش می شد، اما من این یار قدیم را شناختم، گلویش را باد کرده، اربابانه صدا زد، معلم چی می بینی! چرا هک وپک شدی، مرا شناختی؟ گفتم: بلی ... ترا کی نمی شناسد؟! المِنته للِه که ترا در لباس مقدس جهاد می بینم، وبسیار خوش هستم، اما با وجود حرفهای مُتملقانهء من، او نه دوستانه ونه دشمنانه بسویم می نگریست .
قوماندان ... خان سر رشتۀ صحبت را بدست گرفته گفت: معلم بیاد داری! برایت میگفتم بیا مکتب را رها کن، که بدردت نمیخورد، دیدی که گپ من شد! سر وچشم خود را پائین انداخته گفتم: بلی درست میفرمائید، مکتب چی بدرد میخورد؟!.
سر انجام قوماندان صاحب مرا عفو نمو د، دلسوزانه چون دایه ی مهربانتر از مادر گفت: بهر صورت، گذشته هارا صلوات، تو سر از امشب به تضمین اینجانب یک «مجاهد» هستی! سر از فردا ریش میگذاری، لُنگی سیاه بسر می کنی، هر جا که رفتم دنبالم می آیی، و ها ،فردا شب در یک عملیات با ما شرکت میکنی، من جُز اظهار اطاعت وتسلیم راه دیگری را نمی دیدم، بپاسخ گفتم: چرا نــه، امر قوماندان صاحب که امر جهاد است،به سرو چشم قبول دارم. همینکه غذا را نوش جان کردند مرا نیز با خود گرفته به منزلم منتقل کردند، قوماندان گفت: برو آرام بخواب، که فردا شب، شب امتحان توست .
ادامه دارد ....

از جناب محترم لطیف کریمی
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 24 ژانويه 2013, 09:14

______________________________________________________________
______________________________________________________________
-
-

« قسمــــت پنجـــم »
« درد نامۀ تخترین شام غریبان »

تقریباً ساعتهای چار صبح بود که دروازهء منزل را تک تک زدم، پدرم هیجان زدۀ از عقب در پُرسید، کی هستی؟ نام خود را گفتم، بعجله در را باز ومرا به آغوش کشید، همه اعضأی فامیل از خواب بیدار شدند، فضأی حویلی ما را دو باره سرور وشادمانی پُر ساخت، تا طلوع آفتاب همه اشک خوشی میریختیم، گرچه خانمم از سقط طفل مان اندوهناک بنظر میرسید،اما بازگشت من بخانه او را تسلی میداد.
دوستان، اقارب، و همسایگان از آمدنم اطلاع یافتند،خانه ما از رفت وآمد پُرو خالی میشد، اما با گذشت هر ساعت وتیره شدن هوا، از عملیات پیشرو غمگین و مُشوش تر میشدم، هر صحبتی که با دوستان میکردم،از اینکه فکرم پریشان بود، در نیمهء صحبت، سخنان اول خود را که روی چه موضوعی بود، فراموش میکردم، بهر حال شب موعود وظلمانی فرأ رسید،ومن خود را آماده حرکت می ساختم .
شِفری را که برایم داده بودند، ساعت دوازده شب از پُشت در شنیدم، دروازه را باز، وبدون سرو صدا از خانه بیرون شدم،صورتم را با شِف لُنگی ام پیچانیدم، وبا آنها براه افتادم، حق سوال کردن را نیز نداشتم ،تا لا اقل بپرسم که ما بکجا میرویم، وچه نوع عملیاتی پیش رو داریم، هی میدان و طی میدان، از بیراهه ها و کوچه باغها نزدیک مکتب رسیدیم، امر توقف و آماده باش داده شد، لحظهء کوتاهی قوماندان ازما دور گردید، و بعجله بر گشت وگفت: تمام مجاهدین رسیده اند، خود را به موضع ها جابجا کنید، اولین فیر، نشانهء شروع عملیات میباشد، پوسته مکتب را شدیداً زیر آتش بگیرید.
آتش سلاح های مختلف النوع بالای پوسته مکتب، جاییکه بیشتر از قلبم دوستش داشتم، آغاز شد، با اصابت هر گلوله ی به در و پنچره ء مکتب، خود را زخمی احساس میکردم، پوسته مکتب که از چند نفر متعلمین، معلمین وافراد داوطلب ویکنفر چپراسی تشکیل گردیده بود ،مقاومت کرده نتوانستند، با بجا گذاشتن چند شهید وزخمی پا بفرار نهادند، مجاهدین آهسته آهسته داخل مکتب شدند.
صدای دلخراش قوماندان را شنیدم که میگفت: معلم! حالا نوبت توست! تو اینجا را خوب بلد هستی، پیش شو، من با اطاعت از امر، پیش شدم، سایرین دنبال من آمدند، ایکاش! زنده نبودم، وآن صحنه ء دردناک را بچشم نمیدیدم، اجساد مُتلاشی شده، زخمیهاییکه از شدت درد بخاطر دفاع از مکتب شان، زوزه میکشیدند، وقلب هر انسان بادرد را دردمند تر میساختند، بنظر میرسید.
«برادران» با وجودیکه زخمی ها را می دیدند، اما متأسفانه کسی به آنها التفاتی نمیکرد، همه بخاطر جمع آوری غنیمت تلاش داشتند، از برکت این شب نحس من هم صاحب یک میل تفنگ (پپشه) شدم .
بعد از جمع آوری غنیمت، قوماندان دو دانه کمپل کهنه ویک گیلنه تیل را برایم داد وگفت: هر چه عاجلتر مکتب را آتش بزن، دستانم میلرزید، در اجرأی امر به کُندی پیش میرفتم. قوماندان که مرا سخت تحت نظر داشت، آمرانه صدا زد وگفت: معلم! دلت هنوز هم به حال مکتب «کمونستان» می سوزد؟ عجله کن!. ایخدای من! آنشب چه کردم، چه دیدم، کاش دست نداشتم، مکتبی که با کوششهای من رونق گرفته بود، کتابخانه ای که با پول معاشات ما وکمک های برخی از کتاب دوستان، آنرا با چند صد جلد کتاب آرایش داده بودیم، امشب بدست خود می سوزانم، چقدر درد آور است، که عاشقی معشوقش را بدست خود آتش می زند.
در ختم عملیات به قوماندان گفتم: اجازه است به زخمیها کُمکی کنم؟ غضب آلود و پرخاشگرانه گفت: کاری نکُن که بتو شک مند شوم، معذرت خواستم وبراه خود ادامه دادم. آنشب تا سپیده دم گریستم، زیرا من هم از جملهء «کتابسوزان» بودم .
یک مسأله برای من خیلی تعجب آور بود که، دین اسلام هیچگاهی خلاف آموختن درس وتعلیم نبوده، چرا اینها مکاتب را می سوزانند؟ روزی قوماندان صاحب درکشیدن چرس افراط کرده بود، با همه شوخی، سرمست وبی پرده سخن میگفت، ازموقع استفاده کرده پرسیدم، قوماندان صاحب! دشمن ما کیست؟ گفت: کمونیستان، گفتم: پس ما چرا مکتب ها را می سوزانیم ! خندیدوگفت: امر بالا جای است!! دانستم که بالا جای کجاست،(سازمان استخبارات پاکستان).
دو سال واندی ازجهاد کردن من گذشت اما قوماندان عمداًمرا بپاکستان اعزام نکرد،نام من سر زبانهای مردم محل باسم «معلم چریک» مشهور شده بود، ازین صفت چسپ خورده بمن، احساس شرمندگی، و واقعاً خجالت می کشیدم، زیرا جبر زمان مُعلمی را چریک نا مُعلمی ساخته بود.
قوماندان در گرفتن عشر، زکات، و یگان دستبرد ها، دست بالایی داشت، برای اینکه رازش افشأ نشود، ما را نیز از یاد نمی بُرد، اختلا فات ذات البینی مجاهدین وجنگ های تنظیمی با گذشت هر روز اوضاع منطقه را نا امن تر و پیچیده تر می ساخت، خانواده ها یکی پی دیگری بخاطر اجر آخرت، تنگدستی، گرسنگی، نبود امنیت، بیکاری، وفریب تبلیغات سوء راه هجرت بپاکستان و ایران رابه پیش میگرفتند، تبلیغات رسانه های استکباری برخی از کشور های جهان، از پذیرش مهاجرین و کُمکهای بیدریغ آنکشور ها چنان بآب وتاب جریان داشت که،مردم فکر میکردند، پاکستان( دشمن دیرینه )ما کعبه آمال تمام مردم افغانستان است، این تبلیغات چنان در روح وروان پدرم اثر گذاشت، که او هم عزم رفتن کرد.
راهایی راکه مهاجرین بصوب پاکستان طی می کردند، سخت صعب العبور، نا امن وخطر ناک بود، هر لمحه امکان بمباردمان هوایی و انفجار ماین های فرش شده متصور بود، با اینهمه پدرم با قبول تمام خطرات جانی ومالی لوازم سفر را آماده ساخت، من از قوماندان به بهانه ء اینکه فامیلم را الی ولایت لوگر همراهی میکنم، اجازه گرفتم، اما قصدم این بود که دوباره بر نمیگردم .براه افتادیم، شام روز پنجشنبه بود که در یکی از قلعه های قدیمی لوگر اتُراق کردیم، پدرم یکنفر راه بلد یا به اصطلاح «قاچاقبر» را پیدا کرد، آغاز آشنایی من با قاچاقبران انسان با آغاز بدبختی هایمان از اینجا شروع میشود.
قاچاقبران افراد واشخاصی اند، که در اول معامله چون «مُوم» و در آخر مُعامله از سنگ سختترو فراموشکار میشوند، اگر حرف «قا» را «قاپیدن» و «چا» را«چاقیدن» «بر » را«بُریدن» بسازیم، چنین نتیجه میگیریم که آنها چیز های چاق را می قاپند ومی بُرند، تا لقمه ء چربی به گلویشان فرو ببرند، اگر درین قاپیدن ها و بُریدن ها، کودکی میمیرد، خانواده ای تباه میشود، اصلاًبه اوشان فرقی نمیکند، من افرادی را می شناسم که از برکت پول قاچاقبری، در حالیکه نان شب و روز را نداشتند، اکنون صاحب جاه وجلال شده اند، وصد ها تن از انسانهای بی گناه، و مظلوم را از بیدانشی، بی تدبیری وسنگدلی بکام مرگ فرو برده اند، این جمیعت که اصلاً نه راه ها را بلد اند، و نه هُنری، یگانه هنر شان، حیله ونیرنگ می باشد، که با زبان چرب مردم را به دام خود می آورند، و جیب هایشان را پُر میسازند.
سر انجام قاچاقبری را پدرم پیدا نمود، با چند مرکب وقاطر حاضر شدتا ما را الی پشاورانتقال دهد، پدرم اول اثاثیهء مرا بار زد قافلهء کوچک ما آماده ءحرکت شد، به پدرم گفتم: پدر باقی اثاثیۀ را چرا بار نمیزنی؟ پدرم گفت: با این اثاثیهء من با مادر وخواهر وبرادرت بکابل میرویم! برای آخرین وداع، مرا در آغوش کشید، در حالیکه قطرات اشک برگونه هایش مرواریدگونه می لغزید، گفت: شما را بخدا می سپارم! من اگر بمیرم، باید در خاک خود بمیرم، من هر گز پاکستان نخواهم رفت، این خاک بالای من حق دارد، این چال را بخاطر نجات تواز چنگال بدبختی ها زدم، تا قوماندانت بُو نبرد.
امر پدر را مقدس دانسته با چند فامیل دیگر بوسیله ء قاطر ها ومرکب ها که جُز کودکان و افراد سالخورده کس دیگری حق سوار شدن را نداشت، بصوب پاکستان حرکت کردیم، از طرف قاچاقبر اکیداً توصیه شد، تا مواظب کودکان خود باشیم، چون در طول راه، پوسته های دولتی وجود دارد، هرگاه سروصدایی را بشنوند، فوراً اقدام به تیر اندازی می کنند، باید کاملاً سکوت حکمفرما باشد، از اینرو در هر صد متری کودکان را با کلمات ترس آور مجبور به سکوت مطلق میکرد، اما گاهی اتفاق می افتاد، پای کودکی به درد می آمد، ویا تشنگی بروی غالب می شد، به گریه می افتیدند، قاچاقبر بمجرد شنیدن گریۀ طفل، سر می رسید، ودهن شانرابا دستمال خود می بست، و نفس را در سینه های شان حبس می ساخت، بعد ها در پاکستان این موضوع شایع شد،که تعداد زیادی ازین کودکان، باثر عوامل گونا گون درین راه های خطیر جانهای شیرین شانرا باخته اند.
مردم ما حتماً بنام های«دوبندی» و«گاوبند» آشنا هستند، گاوبند کوهی است، افسانوی گویند: گاو درین راه صعب العبور بند مانده و جان باخته، چه رسد به انسانهای مظلوم .
مجاهدینی که از پاکستان بداخل افغانستان سلاح انتقال میدادند، زنجیره وار، سلاح بدوش مقابل ما می رسیدند، و از امنیت وغیر امن بودن راه، قاچاقبران را مطلع می ساختند، مگراز شانس بد ما تمام راه ها به نسبت کمین سربازان دولتی قابل عبور نبود، نا گزیر بودیم تا از طریق کوه «گاوبند» به سفر خود ادامه بدهیم .
کسانیکه آن مسیر را دیده اند، شکرانۀ بجا آرند، که زنده اند، کسانیکه ندیده اند، خداوند هرگز نشانشان ندهد، واقعاً انسان گاه گاهی از سنگ صبور و سخت تر می شود، وگرنه راه پیمودن درآن ارتفاعات بلند که هر لحظه امکان سقوط به گودال ها متصور است، از توان انسان ضعیف البُنیه بدور است.
بهر حال بعد از باز رسی های بدنی، تفتیش های بیمورد، وارائه خط راهداری به مجاهدین، به سرحد پاکستان نزدیک شدیم، شب تاریکی بود،از قُلهء کوهی به کاروان کوچک ما حُکم «دریش» یعنی ایست داده شد،کاروان جابجا توقف کرد، آوازی شنیدم که بزبان پشتو پرسید:«سوکی»؟ قاچاقبر ما پاسخ داد: «خپل»، بدون مزاحمت، اجازه یافتیم، سرحد را عبور کنیم .
سر نشیبی این جاده باریک بحدی زیاد بود که، اگر سنگ مدوری را بطرف پائین رها می کردیم، تا آن پائینی ها اثری از آن باقی نمیماند، این باریکراه بیک جاده سنگفرش شده ی میماند، که چارپایان نعل شدۀ بی زبان به بسیار مشکل پائین می رفتند، و گاهی اتفاق می افتید که اسپ ها می لخشیدند، و بسر میخوردند، کاروان ما به بسیا ر دقت و احتیاط جاده را طی، و به شهرک «تِری منگل» قدم گذاشت، پیاله چایی را که در یکی از رستوران پنجشیری ها درین محل صرف کردیم، خیلی لذت بخش بود، همه خستگی راه را فراموش کردم، پیاله دومی را سرنکشیده بودیم، که قاچاقبر میر غضب! زیر لب غُم غُم کنان بسراغ مان آمد وگفت: «پیسی را جمع کی»، گرچه او رسانده ی پیشاور با ما عهدو پیمان بسته بود، اما نا جوانمردانه میخواست زیر قولش زده، صد ها کیلو متر دور از شهر پیشاور ما را درین شهر نا آشنا رها کرده فرار نماید، ما با وی جارو جنجالی براه انداختیم، که هیچ سودی نداشت .!
طوریکه شما بهتر میدانید، مردم ما یک عادت بسیار بدی دارند، و آن اینکه، بدون داشتن حق شرعی وقانونی وارد مسأیل ذات البینی اشخاص دیگری میشوند، که روی موضوعات شخصی بگومگو دارند، و بدون آنکه از موضوع آگاهی داشته باشند، ظالم ومظلوم را تفکیک کرده باشند، بیدرنگ و دلسوزانه، گویا وظیفهء دینی خود را انجام داده اند، با اظهار کلماتی چون، خیر است، چه فرق میکند، برو برادر ازین گپ تیرشو، صلوات بفرستید، و غیره، یک جانب را برائت داده، ولو طرف مقابل مرتکب جنایت شده باشد، همینطور در حالیکه ما همراه قاچاقبر خود راجع به شکستن عهد وپیمانش گفتگو داشتیم، عده ای دور ما جمع شده، بدون آنکه از ما بپرسند چه مشکلی دارید، هر کدام بالنوبه میگفتند:«حّه پروا نلری». این خیر اندیشان نادان، نا خوانده، قاچاقبر را بدون تعمق حق بجانب دانسته، و بما گفتند: اینجا کشور اسلامی است، هیچ مشکلی ندارید، میتوانید در موتر های پاره چنار سوار شوید، پیشاور بروید، حاجت به راه بلد ندارد، گرچه او از ما پول رساندهء پشاور را گرفته بود، هیچ یک به او نه گفت، باقی پول شانرا مُسترد کُن.
سرانجام ما را این جمعیت بیکار راضی ساختند، و طرف، با خنده های شیرینی از ما دور شد.
مشکلاتیکه دامنگیر ما فامیل ها بود، اینطور میتوان خلاصه کرد.
1. طوریکه بما گفته بودند، به مجرد داخل شدن به خاک پاکستان، موسسات خیریه و کمشنری عالی امور مهاجرین شما را از مرز، بسیار شرافتمندانه در کمپها جابجا میسازند، متأسفانه کسی از ما الی شهر پشاور نپرسید که کی هستید؟ و از کجا آمده اید؟
2. زبان پشتوی آنطرف سرحد اصلاً حالی ما نمیشد.
3. گیریم که در پشاور رسیدیم، بعداً کجا برویم، مشکلات سرپناه خود را با کی در میان بگذاریم، روی این دلایل همه بفکر فرو رفته بودیم، ضمناً کودکان در طول سفر به امراض اسهال و سؤتغذی مبتلاء شده بودند، گرمی استخوان سوز نیز از قوت ما کاسته بود، جالبتر از همه مشکل دیگری که به آن دست و گریبان بودیم تجمع اشخاصی بود که میخواستند ما را الی شهر پشاور توسط موتر های قراضهء شان انتقال بدهند، هر یک بالنوبه از یخنهای ما گرفته به طرف خود می کشیدند، تاهمرای او، باید برویم، دایرۀ این جمعیت مسافربران آنقدر وسیع شده بود، مثلیکه ما در وسط آنها (اتن ملی؟!) انداخته باشیم، اثاثیهء ما بدون اجازه در چندین موتر تقسیمات شده بود، و عجیب خود را گم کرده و گیچ شده بودیم، همه در یک چارراه نا معلومی قرار گرفته، و نمیتوانستیم تصمیم بگیریم، تا با کدام یک حرکت کنیم و چه باید کرد؟.
در آخرین دقایقی که دیگر حوصله ام تنگ و به سر رسیده بود، در بین این جمعیت فریاد کشیدم، که به لحاظ خدا ما را آرام بگذارید، ما باخود خیمه آورده ایم همینجا میمانیم و به پشاور نمیرویم، با تضرع هر یک را دست و پا گرفتیم، تا اثاثیۀ ما جمع شد و جمعیت مسافر کشان آهسته آهسته پراگنده شدند، بسیار مظلومانه، گوشه ای را اختیار کردیم، و منتظر ماندیم تا آنها از سر کل ما دست بردارند. وقتیکه مطمئن شدیم که آنها رفته اند، موتری را الی پشاور دربست بکرایه گرفتیم و بصوب آن شهر براه افتادیم.
در طول راه با پوسته ها و یا «پاتک» های گوناگونی مواجه شدیم، هر یک بالنوبه ما را بازرسی میکردند، تعجب آور بود که افراد این پاتک ها یونیفورم بخصوصی که از سایر مردم عادی تفکیک شوند، نداشتند، دزد، عسس، شحنه و شاه، همه با هم به کلاه برداری مشغول بودند.
بعد از ظهر بود که ما داشتیم آهسته آهسته به «نوی هده» یا ایستگاه عمومی بسهای پشاور می رسیدیم، موتر ما تخمیناً یکصدمتر با آخر ایستگاه فاصله داشت، یکبار هجوم جوانانی که میخواستند ذریعۀ ریکشاه و یا گادی های شان ما را به منزل مقصود برسانند شروع شده بود، عیناً مثل هجوم مسافربران «تری منگل»، هر یک می پرسیدند«چیرته حّی»، چون ما نمی دانستیم «چیرته می رویم». پاسخی نداشتیم! وقتیکه آنها از شنیدن پاسخ مثبت محروم می ماندند، زیر لب غُرغُر کُنان و تمسخر آمیز میگفتند «گِلم جمه».
بهر حال بخاطر رفع خستگی در گوشه ای از «هده» گلیمی را پهن،و همه دورهم نشسته و بفکر آیندۀ نا خوشی فرو رفتیم، اما در پنج دقیقه5 نفر از ما پرسان می کردند که: «چیری حّی» بخود گفتم خدایا! اینها چقدر مردمان پر رویی هستند، آخر به شما چه ارتباط دارد که ما کجا می رویم، حتا گدایانی که از ما پول میخواستند، همین سوالی را میکردند. پیرمردی که یک کلدار پاکستانی میخواست، بمجردیکه پول را دریافت کرد پرسید «چیرته حّی» با لحن بسیار تلخی گفتم: جهنم، در جواب گفت: په سلامت؟!
ادامه دارد
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 24 ژانويه 2013, 09:17

_________________________________________________________________
_________________________________________________________________
-
-
« قســمت شــشــم » 6
« درد نامۀ تلخترین شام غریبان »

... خوب شما حتماً سفر هایی داشته اید، بهتر می دانید که یک مسافر پیاده چه وضعیتی می داشته باشد، سرو صورت ما خاک آلود، موها، پریشان، لباس های ما از عرق ریزی زیاد به آن می ماند، گویاکه ما در بیلر گچ تر شده، چندین بار فرو رفته و خشک شده باشیم. از اینرو سرو وضع ما نشان دهنده آن بود که تازه وارد کشور غریبه ای شده،اجنبی هستیم. هواآهسته آهسته تاریک شده میرفت، و ما در میدان پریشان حالی مانده بودیم، رو بطرف خانمم کرده گفتم: چه میشود، خود را به پولیس معرفی کنیم، حرفم تمام نشده بود که دو نفر پولیس در حالیکه تفنگ های درازی در شانه داشتند بطرف ما می آمدند، کمی خوشحال شدیم، خانمم در کنارم نشسته بود، یکی از آنها سوال کرد:«زنانه تا سره دی»؟ چه سوال احمقانه ی بود، او خوب می دید که در کنار خانمم قرار دارم، پاسخ دادم بلی، سوال دوم شان کاپی سوالات رهگذران بود «چیری حّی»؟ با اضافهء «شناختی کارت لری»، در پاسخ سوال اول جُز خاموشی حرفی نداشتم، اما در پاسخ سوال دوم با عجله از جیبم خط راهداری قوماندان صاحب را کشیدم، و برایش تقدیم کردم، چون شناختی کارت نداشتیم، بملاحظه خط راهداری ،که آنهم به زبان فارسی بود و مهر کچالویی در پیشانی داشت، ما را دعوت به «تهانه» کردند، تهانه را نیز نمی شناختم اینطور فکر میکردم که شاید مثل کشور های غربی، نخست باید به پولیس معرفی شویم، و بعداً ادارات دیگری در تأمین معشیت شبا روزی و سرپناه ما اقدام خواهند ورزید، بدون خم ابرو، و با اظهار تشکر ازپولیس گفتم: برویم، و خیلی خوشحال هم بودیم، که به تهانه می رویم! ریکشایی را توقف دادند، اثاثیهء ما را بار زدند، پولیس ها هم بمشکل در پهلوی راننده ریکشاه خود را جابجا کردند، بیشتر از پنجصد متر نرفته بودیم،که ریکشا متوقف شد، و این دونفر پولیس چیز چیزی به گوش رانندۀ گفتند، و از صدای دلخراش ریکشاه من نفهمیدم، رانندۀ ریکشاه سرش را بطرف من گردانیده گفت: او برادر چرا خود را به جنجال می اندازی! یک چیزی برایشان بده، خود را از عذاب خلاص کن!
با حرکات و زبان غریبانه برایش گفتم: برادر چه بدهم! بگذار ما را تهانه ببرد تا کار پناهنده گی ما قانونی باشد، ما جایی نداریم که برویم، راننده در حالیکه معصومیت و بی پناهی ما را کاملاً احساس کرده بود، خندهء نیشداری بر لبانش نقش بست، از خندۀ او پی بردم که نه ...! چیزیکه من فکر میکنم، چنان نیست، راننده با دلسوزی گفت: او برادر دشمن سرت را خدا به تهانه نبرد.
با میانجگری راننده وتادیۀ یکصدکلدار رشوه، خود را از شر این پولیس های نامسلمان نجات دادیم، و به راننده گفتم لطفاً ما را به کدام هوتلی و یا خرابه ای ببرید تا شب را روز کنیم، فردا ببینیم خدا چی میکند.! راننده با تعجب پرسید! وطندار! در پیشور کدام قوم و خویش نداری؟ گفتم نه ،رگ غیرت هموطنی آن به جوش آمد و گفت: امشب مهمان من هستید.
من که از سرآغاز مسافرت، حُقه بازی ها، کُلاه برداری ها، دزدی ها و دروغگویی های عده ای از آدم گونه ها را به گوشت و پوست خود لمس کرده بودم، به دعوت این شخص نیز بدیدهء شک نگریستم، و ترس داشتم که مبادا بلای دیگری به سر ما بیاید، اما من واقعاً که بیچاره شده بودم، هر چه بادا باد، دعوت او را پذیرفتم. ریکشا به حرکت افتاد، جاده های مزدحم پُر از دود و غبار، و انواع عراده جاتیکه در یک مسیردر حرکت بودند، باعث دلتنگی آدمها می شدند، مرا بخود جلب توجه کرده بود، ما در «کچه گهری» یاکچه گلی رسیده بودیم.
در زبان فارسی و پشتو «کچه» یعنی بدشکل، ضد قشنگ، چیز خام، و ناقص را گویند، و گهر در زبان اردو منزل را گویند «کچه گهری» یعنی خانه های بد شکل و خام، واقعاً همچو منازلی روی انتهای مجبوریت، قسم زور آباد ساخته شده بود.
بهر حال رانندۀ ریکشاه با کمال مهمان نوازی مارا به داخل حویلی راهنمایی،و بمجردیکه داخل حویلی شدیم، آنروزهایکه در طویله ءگوسفندان زندانی بودم، بخاطرم آمد، هرچند که حویلی تنگ و غیر صحی بود، اما بشقاب های تربوز و مهمان نوازی صاحب خانه غبار اسفناک زندگی و خستگی راه را از چهره های ما زدود، یاد آن جوانمرد هموطن بخیر باد.
ما آنقدر خسته و کوفته راه بودیم که اگر به گزاف نگفته باشم خواب آنشب من روی چارپایی بدون دوشک بهتر از تمام خوابهای طول زندگی من بود.
صبح صادق دمیده بود، صاحب خانه ما را به نماز بیدار ساخت، با هم به مسجد رفتیم، بعد از ادای نماز،دو باره بخانه آمدیم، در هنگام صرف صبحانه رانندهء ریکشأ بخاطر زندگی آیندهء ما در پاکستان معلومات همه جانبه ای ارائه، و از زندگی مهاجرین در کمپها، قصه های بسیار تلخی را که از شنیدن آن مو بر اندام انسان راست می شد، گفت: در کمپ های مهاجرین انواع نابسامانیها وجود دارد، از آنجمله میتوان اعمال نا مشروع اعراب، فروخته شدن دختران جوان، کشته شدن مهاجرین جدیدالورودی که کسی را نمی شناسند، توسط حزب اسلامی حکمتیار بنام ملحد وکمونیست، چور و چپاول اموال کُمکی کشور های غربی بین چند تنظیم، دستگیری افراد بیگناه لت کوب افغانها توسط پولیس پاکستان، رشوه خواری، و صدها بی بند وباری دیگری که در اعداد واحصأ نمی گنجد،به کار روز مره و معمولی زورمندان تبدیل شده است، سخنان ریکشا والا را سرتاپا گوش دادم، مرا در اضطراب و حیرت فرو بُرد. لال و جامد شده بودم، ناگهان متوجه شدم که وقت کار و کاسبی راننده است، نباید وقت او را ضایع ساخت، از او خواهش نمودم تایک سرپناهی برای ما تدارک ببیند.
رانندهء ریکشأ گفت: والله برادر ! اگر پول داری برو یک خانه کرایی بگیر، اگر پول نداری، در همین بغل دست ما زمین خالی زیاد است، اینجا را زور آباد می گویند، دست بدست هم داده یک کُلبه ای که شب و روز بگذرد، برایتان درست کنید، اینکه چه وقت! این خس پوش ها را بالای سر ما چپه می کنند بخدا معلوم است، احیاناً از عهده این کار اگر برآمده نمی توانی، امروز خود را به کمشنری معرفی کن تا آنها سر نوشت ترا تعیین کنند،. و من نظر دومی را قبول کردم، موصوف با ریکشای خود مرا الی دفتر کمشنری بُرد.
صف طویل مهاجرین، داد و فریاد زنان، اسناد های پاره پاره شده ای که بدست مردم دیدم بی نهایت مأیوس کننده بود، هر کس میخواست به نحوی از انحاء خود را به صف اول برساند، من نیز از غفلت برخی ها استفاده کرده خود را پیشتر می رسانیدم، بی خبر از اینکه این مردم ماهاست که ثبت نام شده، و غرض تکمیل اسناد خود صف بسته اند، هرکس که نزدیک خیمۀ کار مندان می شد اسنادی را نشان می داد، منکه هیچگونه اسنادی نداشتم، کمی بکارم مُتردد شده بودم، از شخصی پرسیدم: من تازه وارد پاکستان شده ام، درینجا چه قسم اسناد میخواهند، حرفهای مرا یک تعداد شنیدند، و خندیدند، و برخی هم تمسخر آمیز می گفتند: ببینید ما شش ماه است که دنبال (راشن کارت) سرگردان هستیم تا کنون رنگش را هم ندیده ایم، این آغا امروز آمده، میخواهد راشن کارت (کارت جیره)را بگیره!.
درماندگی و خشم پنهان افرادیکه در صف ها ایستاده بودند یکایک حکایه از درد و رنج و الم داشت، اشک در چشمانم حلقه زد، قلبم سوخت،و از صف خارج شدم، یک تن از صف ایستادگان که وضعیت تلخ مرا دید، خود را نزدیک من ساخت و گفت: از قیافه ات معلوم است ،که جدیداً وارد پاکستان شده ای، خداوند کمونیستان را خیر ندهد، که ملت مار را به این روز انداخته اند، اگر کُمکی از من ساخته باشد، دریغ نمی کنم، ما که الحمد لله مسلمان هستیم، اگر امروز بدرد یکی دیگر نخوریم، پس چه وقت میخوریم! خندهء تلخی روی لبانم نقش بست، و بخود گفتم: چه آدم عجیبی، خودش در صف، به طلب کُمک آمده، و می خواهد مرا کُمک کند.
داستان بی سرپناهی خود را برایش تعریف کردم، او بمن گفت: من یک حویلی در کمپ شمشتو دارم به کرایه می دهم، اگر موافق باشی بیا باهم برویم خانه را ببین، بدل خود گفتم، خدایا! چه روز گاری آمده، بخاطر گرفتن کارت جیره ساعتها در صف انتظار می کشد، خانهء شخصی هم دارد.
منکه نمی خواستم بیشتر ازین دردسر ریکشاوالا شوم، همراه این شخص روانۀ کمپ شمشتو شدیم، داخل بوس بودیم که صدای غالمغال شخصی با کلینر بلند شد، کلینر اصرار داشت «کرایی راکه» اما شخص مقابل میگفت: برای چه کرایه بدهم، تو به کدام حق از بازوهایم گرفته، بزور داخل بوس انداختی، به دریور بگو توقف کند، که کار عاجلی دارم پائین شوم، همه راکبین می خندیدند، واقعاً کلینر های شهر پشاور کار های عجیب و خنده داری انجام می دهند.
با آرامش فضای بوس، شخص همراهم رو بمن کرده گفت: من سه بار حج رفته ام دلم برای مهاجرین تازه وارد بسیار می سوزد، خوب کردید که از دیار کمونستان هجرت نمودید، این کار شما به ذات خود یک اجر عظیم وجهاد است.
بعد از یک سلسله اظهار لطف و مهربانی، سوالاتی چند از من کرد. در هنگام پاسخ نصیحت های ریکشا والا بخاطرم آمد، او گفته بود: ابداً راز خود را به کسی نباید بگویی، راستی که، بعد ها برایم معلوم شد ،حاجی صاحب یکی از فعالان استخبارات حزب اسلامی «شِفا» می باشد، او می خواست از زبان من چیزی بشنود، و در همان«کمپ شمشتو» سر به نیستم سازد، المنته لِله که او نتوانست چیزی از من حصول کند.
موتر حامل ما درکمپ توقف کرد،حاجی صاحب گفت رسیدیم،بیا پائین شو، چند دقیقه ی پیاده رفتیم، حاجی صاحب منزلی را دق الباب کرد، پیرمردی بیرون آمد، حاجی صاحب با پیشآمد نا خوشایندی بوی گفت: کاکا! خانهء مرا تخلیه کنید، پیرمرد در حالیکه دستانش میلرزید، پُرسید، چرا؟.حاجی جواب داد، برای اینکه شما تا هنوز دو ماه کرایه را نپرداخته اید، من کرایه نشین جدید آورده ام. داشتم از غضب انفجار کنم، وبگویم که، ای خدا نا ترس! این همه راه مرا آوردی، در حالیکه خانه هنوز خالی نیست .
گفتگوی کرایه نشین با صاحب خانه به سر حد جنگ رسید، از سرو صدای اوشان، مردم محل وقاضیان نا خوانده جمع شدند، فیصله چنین شد که، کرایه نشین سابقه، دو اتاق را برای کرایه نشین جدید تخلیه کند، نامبرده هم مجبور شد، با تمام اهل و عیالش در یک اتاق زندگی کند، فیصلهء این مردم نادان، واقعاً ناراحت کننده وغیر عادلانه بود، جانبین از نهایت مجبوریت پذیرفتیم.
حاجی صاحب بمن گفت: سر از همین تاریخ کرایه دو اتاق مبلغ پنجصد کلداربه اضافهء دو هزار کلدار ادوانس (پیش پرداخت)بحساب تو می باشد، میتوانی اثاثیهء خود را بیاوری .
همه تقاضاء های صاحب خانه را روی لاچاری قبول کردم، تا بیشتر از این مزاحم ریکشا والا نشده باشم، برا ی حاجی صاحب گفتم: حالا نا وقت است، فردا موتری را کرائیه میگیرم، فامیل و اثاثیهء خودرا انتقال خواهم داد، حاجی دستی به ریش سفیدش کشید وبا حرکات جوانمردان گفت: پیش کی استی که خوار و زار باشی! خودم موتر «فلاینگ کوچ» دارم، لحظه ای نگذشت، که پسرش را با موتر خود در اختیار من گذاشت، یکی دو کیلو متر پیش نرفته بودیم، که حاجی زاده مبلغ یکصدو بیست کلدار کرایه موتر ش را طلب کرد، این مبلغ را نیز پرداخت کردم، لوازم خود را بموتر بار زده،با اظهار تشکرات بی پا یان، از سخاوت ومردانگی ریکشا والا، خدا حافظی کرده، به کمپ شمشتو مُنتقل شدیم، بنا بر رسم وعنعنات وطنی، همسایۀ ما غذای شب را قبلاً آمادگی گرفته بود، با وجود مشکلی که برای شان ایجاد کرده بودیم، خم به ابرو نیاورده، برسم بزرگمردان آب ونان مان دادند.
هفته ها پیهم سر می شد، پولیکه از وطن با خود آوره بودم، رو به تمامی بود، هیچ اُرگانی که در وطن از آنها با آب وتاب گزارش میدادند، دست کُمکی بطرف ما دراز نکرد، نا گزیر بودم کاری برای خود تدارک ببینم، تا تأمین معشیت شباروزی فامیلم را نمایم، به نسبت نبود سرمایه، از آب فروشی آغاز کردم، به تقلید از آبفروشان حرفوی «تهنده پانی» را بار ها «گنده پانی» صدا زدم، نسبت این نادانیم چند بار سِیلی نصیبم شد، برای اینکه مسلمین را به نوشیدن آب گنده دعوت میکردم، آب فروشی درآمد خوبی نداشت، در پهلوی آب، بولانی پزی را نیز شروع کردم، از صبح تا شام، هر باریکه گزمه ء پولیس های مُفت خور، از آنجا میگذشتند، بنام اینکه «بولانی افغانی بُهت مزه دار هی» چند دانه را«زهر مار» کرده میخوردند، ازین دو کار نیز متضرر شدم، ناگزیر در بنگلهء نو ساختمان «چوهدری» صاحب، مواد تعمیراتی را با کاسه های آهنی، روی سرم گذاشته، تاپشت بام منزل سوم، بالا میکردم، که تا کنون رگ های گردن آسیب دیدهء من درد دارد، اما درد آورترازآن، در ختم کار صرف مبلغ بیست کلدار مستحق می شدم، این کار، کمر دردی وگردن دردی را برایم هدیه داد، دوام داده نتوانستم، بار دیگر کراچیی خریدم، روی آن هم دوغ سرد وهم بولانی با مقداری سگرت، ببازار می بردم، حالا منا طق مزدحم وخوبی را پیدا کرده بودم، درآمد خوبی نسبت بگذشته عایدم میشد، اما همه اینها درد آور،مشقت بار، وغم انگیز بود، نمی خواهم ،اشکهاییکه در زیر آفتاب سوزان شهر پیشاور ریخته ام، یکبار دیگر خاطرات تلخ آنرا بخاطر بیاورم، وقلب شما رانیز غمگین بسازم .
با وجود همۀ درد واندوه، اصل غمنامه از اینجا آغاز می یابد، که اتفاقاً با کاکایم مقابل هوتلی که جشن عروسی پسرش را گرفته بود، آشنا شدم، ومیتوان شروع تمام بدبختیها وسیاه روزی های ابدی من دانست، داستان این ملاقات خیلی جالب است، میخواهم فشرده ی از آنرا باز گو نمایم .
ادامه دارد
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 24 ژانويه 2013, 09:20

________________________________________________________________________
________________________________________________________________________
-
-
قسمت هفتم
« درد نامۀ تلخترین شام غریبان »

برخی از اقارب ودوستان ما در اوایل تحول هفت ثور، خود را به کشور های اروپایی رسانیده بودند، درینجمله کاکایم نیز به آلمان رفته بود، من کاکایم را یکی دو بار در آوان کودکی دیده بودم، به نسبت مسافه ء راه و غیره مشکلاتیکه ما داشتیم، سالها یکدیگر را نمی دیدیم، تا جاییکه فراموش همدیگر شده بودیم .
روزی از روز ها، تا نا وقت های شام در جاده ءارباب رود، در مقاب

ل یکی از هوتل های دوغ سرد وبولانی گرم میفروختم، یکبار متوجه شدم که در پیاده رو جاده، جمیعتی از جوانان با لباس های فیشنی ومُدرن، دور هم به گفتگو و شوخی مشغولند، کراچی را برای جلب توجه شان، با آواز بلند «دوغ سرد و بولانی گرم» نزدیکتر ساختم، داخل سالون هُتل مملو از مهمانانی بود که با موزیک افغانی برقص و پایکوبی مشغول بودند.
شاید شما بهتراز من آگاهی داشته باشید، که اکثر خانواده های مقیم کشور های غربی، بجای اینکه از دختران بزرگ شده ی افغانی آنکشور ها برای پسران شان خواستگاری کنند، روی بعضی از نزاکت ها ومسأیل دیگر!؟ ترجیح میدهند، که از دختران افغانی داخل کشور یامقیم پاکستان خواستگاری نمایند، شاید این موضوع هم علت هایی داشته باشد، که چرا! فامیل ها وحتا جوانان ما به ازدواج دختران هموطن شان در کشور های امریکا واروپا رغبت نشان نمی دهند، این مسأله بجای خودش باشد!، علیرغم همه کاستی ها وکمبودی ها، از خداوند بزرگ التجاء مندم، تا دختران وپسرانیکه در کشور های بیگانه بزرگ میشوند، به صراط المستقیم هدایت نموده، کلتور، فرهنگ وعزت نفس خود را فراموش نکنند، گرچه دنیای امروزه بطرف آزادی های فردی واجتماعی پیش میرود، اما پاره ای ازین آزادی ها، وبی بند و باریها، باعث اختلافات شدید، وبرهم خوردن شیرازهء شیرین خا نواده ها میگردد. برگردیم به اصل غمنامهء من .
در حالیکه دوغ سرد بنوشید، را به آواز بلند سر داده بودم،چند نفر دریشی پوش که از سرو وضع شان معلوم می شد، از خارجه آمده اند،سالون را بقصد دود کردن سیگار در فضای آزاد ترک، ودر پیاده رو جاده سرگرم قصه های شیرینی شدند، برای جلب توجهء آنها یکبار دیگر، دوغ سرد بنوشیــــــد را به آواز بلند اعلان کردم،یکی از آنها گفت: بیر خو گیر نمی آید! بیائید دوغ بنوشیم، دیگری گفت: ای بابا! اگر دوغ بنوشیم، خواب ما می آید، حیف نیست که درین شب خوشی بخواب برویم، بهر حال سه گیلاس دوغ فرمایش دادند، گیلاس های دوغ را سر کشیدند، یکی شان پیش دستی کرده، مبلغ ده دالر برایم داد، حینکه چشمم به دالر افتاد، چند بار آنرا پُشت ورو کردم، گفتم ببخشید!کلدار ندارید؟ برای اینکه تمام فروشات امروز من پول باقیمانده ی شما را پوره نمیکند، همه یکبار خندیدند؟! گفتند: صدقهء سرت وطندار، باقیماندۀ آن بتو بخشش باشد، در ضمن یک تن از آنها که طرز حرکات و گفتارم در نظرش موءدبانه افتاده بود، پرسید: وطندار از کجا هستی؟ من از قریه ی خود شروع، تا کوچه وباغ، نام ملک قریه، همه را برایش تشریح دادم، از من خدا حافظی کرده، داخل سالُن شدند،اما! یک تن ازین جمله بعد از دقایقی چند، دوباره برگشت، و بدون مقدمه مرا در آغوش گرفت، من حیران مانده بودم، که این شخص عالیقدر کی باشد، که مرا در آغوش می کشد.
بلی ... او کاکایم بود .
کاکایم در حالیکه مُضطربانه این طرف وآن طرف خود را نگاه می انداخت، مبلغ یکصد دالر از جیب اش کشید، بدستم داد، گفت: زود از اینجا دورشو، که باعث شرمنده گی ما میشوی، فردا در هوتل «پردیس» البته با سرو وضع درست، بیا با هم می بینیم .
صد دالر را بجیب زده، زنجیرک جیبم را کشیدم، در حالیکه از خوشحالی به پیراهن خود نمی گُنجیدم، سر راست، زمزمه کنان بخانه آمدم، امشب از خستگی، اداء در نمی آوردم، سر حال بودم، خانمم تعجب کرده، علت را پرسید، ومن از سر تا آخر قصه کردم .
فردا به اتفاق خانم واولاد ها به هوتل «پردیس» رفتیم،بعد از گفت وشنود زیاد، از آنها دعوت بعمل آوردیم، تا فردا شب بخانه ما تشریف بیاورند، کاکایم دعوت را پذیرفت.
شب موعود فرأ رسید، مهمانان طبق وعده بخانه ی ما آمدند، ایکاش! که نمی آمدند!؟ زیرا ما نه کوچ داشتیم ونه میز نان خوری، بمشکل روی دوشکهای تکه ای ما نشستند.
کاکایم وضع زنده گی رقتبار مرا دید، دلش بحال ما سوخت، گفت: هر طوریکه شود، شما باید به اروپا بیائید، با شنیدن نام اروپا که دریا های بسیار دارد، بفکر خوشی فرو رفتم، و لمحه ای خود را در کنار بحیره ها و دریا ها یافتم، خوشحالی من نهایتی نداشت، دست و پاچه شده بودم، نمی دانستم در خوابم یا بیداری .
سر انجام به این فیصله رسیدیم، که سر از فردا سررشته ی سفر را بگیریم، والی روز حرکت مابصوب اروپا، کاکایم ماهوار مبلغ دو صد دالر جهت مصارف روزمره ما از آ لمان می فرستد.
کاکایم بعد از صرف غذا، دوباره بطرف هوتل رفت، و پس فردا عازم اروپا شدند، بعد از آنروز، همه خوابها وخیالات مرا فقط اروپا ولب بحر تشکیل میداد .
ارسال کُمک های بیدریغ کاکا و برخی از دوستان دیگر، مارا از کمپ شمشتو بمرکز پاکستان (اسلام آباد) منتقل ساخت، زنده گی سیاه من بعد از سالیانی رونق خوبی بخود گرفت .
کار وبار دوغ فروشی وبولانی را کنار گذاشتم، در جستجوی افراد واشخاصی شدم که انتقال مهاجران را به اروپا وامریکا سرو سامان میدادند، روزی نبود که بیکی از سفارت خانه ها سر نمی زدم، با بسیاری از سفارت خانه ها تماس گرفتن هم، کاری بود بیهوده، اصلاً در پنجاه متری کُنسلگری های خارجی، افغانها را پولیس پاکستان راه نمی داد، اگر اجازه ورود هم میدادند، لا اقل یکصد روپیه پاکستانی بدست شان می دادی .
روزی در یکی از هوتل ها، در منطقهء«پیشاور مول» نهار صرف میکردم، با چند نفری آشنا شدم، و قصد رفتن خود را به اروپا با اوشان در میان گذاشتم، آنها بمن گفتند: جز از طریق قاچاقبران، چاره دیگری نیست، باز هم قاچاقبر!، که از شنیدن نام شان مو بر اندامم راست میشود .
این اشخاص نام چند تن از قاچاقبران را با آدرس شان برایم نوشتند، من هم بلا درنگ دست بکار شده، با تکسی روانهء «تاج کمپنی» شدم، آقای ... خان که در طبقه ء دوم یکی از بلاک های تجارتی تاج کمپنی دفتر بسیار قشنگی داشت، برایم نوید داد، که در ظرف یکی دو هفته کارت را درست میکنم، فکر کن در جرمنی هستی! اما در مورد پول؟، باید گفت: رسانده ی جرمنی از فی نفر آدم کلان 6500 دالر امریکایی، از کودکان نصف قیمت، جمعاً پول شما 19500 دالر میشود.
گوشهایم که برای اولین بار این مبلغ هنگفت را می شنید، داشتم گیچ می شدم، سری به علامت رضایت تکان داده، از دفترش خارج شدم، جریان را به کاکایم تلفونی مخابره وطالب هدایت گردیدم .
عموی عزیزم پاسخ داد، که پول آماده است، بگو که کار های تانرا روبراه سازد، موافقه اوشان بدون جگره وحتا بدون اخذ کدام سند،مرا مُتعجب ساخت، در حالیکه این مبلغ هنگفت میتوانست هزینهء خوبی برای سعادت چند خانواده ء بی بضاعت در داخل کشور شود، من به این فکر افتادم که، اگر این مقدار پول را در اختیار خودم بگذارد، بهترین سرمایهء برای من است، میتوانم کارو کاسبی خوبی را درین شهر براه اندازم، وچند فامیل مهاجر افغان را نیز سهیم ساخته از بدبختی نجات بخشم، روی این هدف نیک، بار دیگر عمو جان را زحمت داده، تیلفون زده گفتم: کاکا جان چی میشود، این مبلغ را در پاکستان بدسترس خودم قرار بدهی؟ تا در اینجا یک کار مناسبی را شروع کنم، در پاسخ گفت: نه، نمیشود، این پول کمی نیست! من پاکستان را به تمام معنی می شناسم،این مبلغ در آنجا برباد خواهد رفت، چیزیکه فیصلهء اول ماست، همانطور عمل کن، به علامت رضایت خاموش ماندم، و از عدم اعتماد کاکایم مشکوک شدم، شک من بعد ها بواقعیت پیوست، زیرا کاکایم دقیقاً محاسبه کرده بود، در صورتیکه ما در آلمان قبول شویم، مبالغی که دولت آلمان بما کُمک خواهد کرد، قرض شان اداء میشود، زیرا این مقدار پول، کُمک بلا عوض نبوده، بلکه قرض واجب الا اداء است .
از تهیهء پول به جناب قاچاقبر اطلا ع دادم، او فوراً خواستار دو دو قطعه عکس رنگه از همه فامیل شد و علاوه نمود که پول را نزد آقای ... در جرمنی طور امانت بگذارید .
طبق هدایت مذکور بعد از تماس تیلفونی، کاکایم اطمینان داد که فردا پول را به شخص مورد نظر تحویل می دهم .
روز بعد اطمینان حاصل شد که پول بطرف رسیده است، آقای قاچاقبر که از رسید پول مطمئن شد؛خیالش راحت، دمش گرم گردید، با لبان پُر از تبسم، وعده دادکه انشأالله بعد از دو هفته همه کار های تان را روبراه می سازم .
شور وشوق رفتن، چنان مرا دست وپاچه ساخته بود که بدون ضیأع وقت دست بکار شده، در فروش تمام لوازم خانه به همسایگان، به قیمت های بسیار نا چیز وحتا رایگان اقدام کردم، تنها برای هر فرد خانواده یک پتو با بالشت و دوشک نگه داشتم .
دو روز قبل از دو هفته، نزد قاچاقبر مراجعه کردم، تا از روز، تاریخ وساعت پرواز مان اطلاع بگیرم، بمجردیکه داخل دفتر او شدم، نامبرده را ناراحت، وخشمگین یافتم، بعد از یک مکث طولانی، جویای کار خود شدم ،قاچاقبر با چهرهء حق بجانب وبیدخل بهانه های زیادی را عنوان کرد، ورضایت مرا حاصل نمود، پرواز ما رانسبت خرابی اوضاع میدان هوایی اسلام آباد، از طریق میدان هوایی کراچی پیشنهاد نمود، من که از هیچکدام آن سر در نمی آوردم، پذیرفتم .
نامبرده یک شمارۀ تلفون را برایم داد،وگفت: فردا بطرف کراچی حرکت کنید، زمانیکه به کراچی رسیدید، به این شماره تماس گرفته، نفر من شما را تحویل میگیرد، واز همان ساعت ببعد تمام مصارف تان بدوش وی میباشد .
سخنان این شخص، اگر بگویم، که بیک جادو گر ماهر میماند، دروغ نگفته ام، زیرا طرز گفتارش، انسان را با همه دروغگویی هایش، چنان آرام میساخت، که گویا پدر دلسوزش باشد .
بهر حال ما بطرف کراچی حرکت کردیم، زمانیکه ما به ایستگاه ریل در کراچی رسیدیم، با وجود اینکه قاچاقبر برایم گفته بود، که قبل از رسیدن تان در ایستگاه، به نفر خود اطلاع میدهم، تا شما را تحویل بگیرد، اما ساعتها گذشت، کسی بسراغ ما نیامد، نا گزیر شده، بطرف تلفون زدم .
هلو ... هلو ...هلو ...
جی جی ...جی
خان صاحب را کار دارم .
بهایی صاحب تم کون هی؟
باز تکرار کردم خان صاحب را کار دارم، طرف که فارسی نمیدانست ومن اردو، اعصابش خراب شد،گوشی را گذاشت، ما در ایستگاه ریل منتظر کسی بودیم، که وجود نداشت، ایستگاه پُر وخالی میشد، وما چشم براه کسی بودیم،که از این ساحهءپُر غُلغُله دلخراش نجاتمان دهد .
دو باره بطرف تیلفون رفتم، به اصل نفری در اسلام آباد زنگ زدم، با عصبانیت جریان را برایش تعریف کردم، درپاسخ گفت: آن شخص آدم معمولی نیست که دنبال هر کس ونا کس برود، شاید ملازمین آن غفلت کرده باشند، امشب را چاره جویی کنید، فردا کاری برای تان خواهم کرد .
از اینجاست که دیگر دروغگویی وپلیدی جناب، بیشتر ظاهر میگردد، من حدس میزدم که او مارا به شخص دومی بفروش رسانیده، که رسانیده بود، وآنهم بیک پاکستانی؟!.شب را بمشکل به ایستگاه قطار روز نمودیم، پولیس ایستگاه چندین بار، دید که ما از جای خود شور نخورده ایم، مشکوک شده، بسوی ما آمد، سوالاتی نمودند، که من سر در نیاوردم، دعوت به تهانه شدیم، دعوتی که در روز اول مواصلت ما بپاکستان شده بودیم، ازطرز حرکات شان معلوم بود که چی میخواهند؟ با تبسم های ملیح و چشم بچشم شدنها یکدیگر خود رادرک کردیم، آنها طلب دوصد کلدار شدند، ومن فوراً تادیه کردم، چون حوصلهءمهمانی شانرا در تهانه نداشتم، بساعت نُه صبح باز بطرف پاکستانی زنگ زدم، مثل روز گذشته بدون افهام وتفهیم گوشی تلفون گذاشته شد .
ادامه دارد
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 24 ژانويه 2013, 09:23

__________________________________________________________________
__________________________________________________________________
-
-
« قسمت هشتم »
« تلخترین شام غریبان »

دیگر نمیتوانستم اعصابم را کنترول نمایم، با شماره اسلام آباد در تماس شدم، بدون اینکه با وی سلام وعلیک کنم، گفتم: من بتو چه بدی رسانیده بودم، که مرا بدین روز سیاه وعذاب انداختی! چرا اینقدر دروغ میگویی! ک
جاست آن لعنتی که ما را تحویل بگیرد .
در پاسخم او نیز با عصبانیت گفت: او... هو ... تو چقدر آدم کم حوصله هستی! چقدر عجله داری،(بگیر که نگیرد) اگر از روز اول میفهمیدم، که آدم بی حوصله هستی، هرگز کارت را قبول نمی کردم، برادر!! جرمنی رفتن به این ساده گی که تو فکر میکنی نیست، هر کار از خود طریقی دارد .اشتباه از ما بود که، پول را قبلاً برایش رسانیده بودیم، ورنه به همچو پاسخی روبرو نمی شدیم بهرحال، در آخر کلام خود گفت: اینقدر شله گی نکن! کمی حوصله داشته باش، همین اکنون تکسی بگیر، به هوتل میترو پول بروید، آنجا هوتل با صفایی است، اتاقی را کرایه کن، نمبر اتاق را تلفونی برایم معلومات بده، فردا یا پس فردا، پاسپورت های تانرا تسلیم، وحرکت خواهید کرد.
طبق دستور عمل کردم، به هوتل میترو پول که یکی از گرانترین هوتل های شهر کراچی است رفتم، باید ما طبق قانون هوتلها، پاسپورت یا شناسنامهء خود را به نفر موءظف تحویل می دادیم، تا اتاقی در اختیار ما میگذاشتند، چیزیراکه ما نداشتیم،! چه درد سر شما را بدهم، با تضرع و زاری، مدیر هوتل را راضی ساختم، تا فردا اتاقی را در اختیار ما بگذارد، کرایه خیلی بالا بود، من توان پرداخت آنرا نداشتم، اما طبق وعده قاچاقبر تمام مصارف ما بدوش شخصی میباشد، که تحویل مان میگیرد، اما خدا میداند!؟.
امشب درین هوتل با صفاء برعکس خانهء ریکشا والا، خواب از چشمان ما پریده بود، از یکطرف دلهُره گی، از طرف دیگر، شوق پرواز، خواب شیرین را برما حرام ساخته بود، بعلاوهء شور وشوق پرواز، قلبم سر نوشت های شوم وغم انگیز، وحادثه های بدی را گواهی میداد، اما هرچه بادا، باد! تن را به قضاء وقدر سپاریده بودیم .
شب را با تمام رویاء های تلخ و شیرین صبح ساختیم، ساعتهای ده صبح بود، اتاق ما، دق الباب شد، در را باز کردم، شخصی را در مقابل خود یافتم، مانند شبهه، سوخته و لا غر، تنها پوستش بود، که استخوان هایش را پوشانیده بود، چنین بنظر میرسید، گویا که: از آخرین جهنم فرار کرده، اشتباهاً وارد اتاق ما شده، سلام دادم، تا مُتیقن شوم، که از جنس ماست؟ بلی حدسم درست بود، سلامم را علیک گرفت، داخل آمد، من نه سخنان او را درست میفهمیدم، ونه او سخنان مرا؟! قول شاعر عزیز ما: یار بیگانه شدن نیزعذابیست الیم ـ نه بداندسخنم را نه بدانم سخنش .بعد از کری پری زیاد، از حرکات همدیگر حالی شدیم که، این زخ بلوط چه میگوید: اگر غذا درین جاگران است، شما میتوانید، یگان پکوره، مکوره از بازار بخرید، و کرایه ء هوتل را به وقت و زمانش بپردازید، ما به مدیر هوتل سفارش کرده ایم که، شما نفر ما هستید، بشما کاری ندارند.
این خبر نا خوشایند نه تنها اندامم را لرزاند، بلکه هزار بار ازین تصمیم، بخود نفرین کردم .
آری ... نه از پرواز خبری بود، ونه از پاسپورت وغیره، چارهء دیگری نمیدیدم، جز سوختن وساختن را، من پولی در بساط نداشتم، ناگزیر بودم یکبار دیگر کاکایم را زحمت داده، طالب یکمقدار پول شوم، موضوعرا تلفونی با کاکایم درمیان گذاشتم، او هم مرد سابق نبود، با عصبانیت و کم حوصله گی صحبت میکرد، وبار ملامتی را بگردن من انداخت، بیچاره من، از هر طرف زخم زبان می شنیدم، آخر گناه من چی بود! خودم نیز نمی فهمیدم .
لباسهاییکه برای اروپا ساخته بودیم ،همه کهنه وفرسوده شده بودند، از خرید پکوره مکوره نیز عاجز شده بودم، با اینهمه مشکلات طاقت فرسا، فرداهای بهتر را امید وار بودیم، وهمین امید بود، که من را قوت قلب می بخشید، ورنه به سرحد جنون نزدیک شده بودم .
بعد از گذشت دو هفته، برعکس قاصد روز اول، آدم دیگری که در قیافه اش آثار آدمیت کم کم دیده می شد،به سراغ ما آمد، فارسی را شکسته شکسته صحبت میکرد، با قیافهء حق بجانب، و غمگینانه، و با اظهار خیلی تأسف اوضاع سیاسی، نظامی کشورش را خراب توصیف کرد، پرواز ما را از طریق میدان هوایی کراچی هم برای مدت نامعلومی نا ممکن دانست .
آخ خدای من!! چه می شنوم شنیدن همچو یک خبر درد آور و دور از انتظار، واقعاً دیوانه کننده بود، خود را کنترول کرده نتوانستم، دیوانه وار سرم را بدیوار کوبیدم، با جدیت از او خواهش کردم، تا نفر اصلی را بمن معرفی کند، تا مشکلات گرسنگی، بی پولی، و بی سر نوشتی خویش را با او در میان بگذارم، در پاسخ برایم گفت: او خیلی مصروف است، وبا هرکس ملا قات نمی کند .
آری ...
غمناکترین ودردناکترین روز گاری داشتیم . قاچاقبر پولش را قبلاً به جیب انداخته بود، عمو جانم از فرستادن پول طفره میرفت، تلفون شخص اول در اسلام آباد قطع وجواب نمیداد، تاریخ وروز حرکت ما نا معلوم بود، بد تر از همه مُفلسی سخت مرا رنج میداد، در واقع همه چیز را پاک باخته بودم، و همه در های امید یکی پُشت دیگری بروی ما بسته می شد، وما در بدل پول کرایهء هوتل، در حقیقت قسم گروگان نظر بند بودیم .
چه باید کرد؟ عقلم نیز قد نمیداد .
افکار متلاشی وسکوتم را، اجازهء مرخص گرفتن این آقا از هم گُسست، و از اتاق خارج شد، و مرا با یک عالم سرو سودا، ویک عالم مأیوسی تنها گذاشت .
رنگ وپوست خانمم به زردی گرائیده بود،داشت، آهسته آهسته خون از بدنش کوچ میکرد، مات ومبهوت در کنج اتاق، سرنوشتهای تلخ دیگری را لحظه شماری میکرد، تنها من بودم که ظاهراً با حوصله مندی، در گیر، با نا امیدی ها دست و پنجه نرم میکردم، تا روحیهء زن و فرزندم ضعیف نشود.
شب بسیار تلخی بود، با هم مشوره، وتصمیم گرفتیم که، باید اینجا را ترک، ویک خانه کرایی جستجو کنیم، تا از یکطرف، از پرداخت کرایهء کمر شکن هوتل خلاص شویم، واز طرف دیگر، لا اقل خود ما غذایی بپزیم، ولباسی بشوریم، بدین منظور جواهراتی که از برکت کمکهای دوستان خریداری کرده بودیم، همه را به طلا فروشی بردم، طلا فروشان را که شما خوب می شناسید!، در هنگام خرید طلا، به عنوان طلای شکسته، خدا را کاملاً از یاد می برند، چیزی در ترازو، وچیزی در قیمت، فروشنده را فریب می دهند، مرا نیز فریب دادند، یکمقدار پول ناچیزی دستیابم شد، که خیلیها راضی هم بودم .
فردا به جستجوی خانه برآمدم، خانه ها زیاد گیر می آمد، اما تمام پول نقد من به اصطلاح پاکستانها (ادوانس) یا پیش پرداخت را پوره کرده نمی توانست .
چارۀ دیگری جز برگشت به کمپ شمشتو پیشاور نداشتیم، اما کمپ شمشتو کجا! کراچی کجا! وقاچاقبر کجا! رفتن ما به پیشاور مشکل را دو چندان میساخت .
من به هیچ مرجعی شکایت کرده نمی توانستم، چه دلیل ومدرکی داشتم؟! طرف ما کی بود ؟ و از کدام موضوع قانونی شکایت میکردم! آیا می توانستم شکایت کنم که ما غیر قانونی بطور قاچاق اروپا می رویم؟ آیا می توانستم پیش گرگ رفته، بگویم آقا بیا حق پدرت را بگیر؟! زیرا شکایت کردن در ارگانهای پاکستان به بهای گزافی تمام میشود، وپای خودم نیز در حلقه می افتاد، جُز دندان روی دندان گذاشتن، وخنجر روی جگر نهادن چارهء دیگری نداشتم .
در آخرین دقایق لاچاری وآخرین تحلیل، هرگاه برای بار آخر هم بود ،باید عمو جانم را زحمت میدادم، ناگزیر با دست لرزان، وحواس پریشان، گوشی را گرفته، به عمویم زنگ زدم، از وی خواهش نمودم که، اگر امکان دارد، پول خود را بگیرد، ویا لا اقل بالای طرف فشار وارد نماید که، در کار ما جدیت بخرج بدهد.
عمویم با لحن بسیار خشن برایم گفت: تو احمقی! اینجا پاکستان نیست، اگر بالای آن شخص فشار بیاورم، منکر می شود، من که از او سندی نگرفته ام، اگر به پولیس شکایت کنم، پولیس مرا به محکمه می کشاند، که اینمقدار پول را از کجا بدست آوردی، بهر حال فردا با وی صحبت میکنم، ببینم که به چه نتیجه می رسیم، و از نتیجه برایت اطمینان می دهم .
با تب وتلاش عمویم، تلفونها بهر طرف به صدا درآورده شده بود، در نتیجه امشب، شخص نا شناس دیگری وارد اتاق ما شد، او عمیقاً وضیعت ناگوار مرا زیر نظر داشت، برای دلجویی از من گفت: برادر شما نا راحت نباشید، کار قاچاق را آدمها نمی تواند پیش بینی کند، وگرنه در کار ما هیچ نوع کمی وکاستی وجود نداشت وندارد، طالع شما که خراب است، ما چی کنیم!، اینجا بود که شکرانهء خدارا گفتم، چه خوب شد که من از ملامتی برآمدم، اصلاً طالع ملامت است؟! او ادامه داد: کار هوایی درین روز ها بند است، اگر صبر وحوصله دارید خوب، وگر ندارید، من شما را از طریق زمینی روان میکنم، از وی سوال کردم، آیا از راه زمینی سلامت و بدون کدام مشکل می رسیم؟ در پاسخ گفت: والله برادر تو عجب گپ هایی می زنی! کار، کار خداست،آدمها یکروز بعد خود را نمیدانند که چه میشود، مسافران قبلی ما بسیار خوب وبدون مشکل رسیده اند، وتلفونی از ما خوشی وتشکر کرده اند، شما هم می توانید، مثل مسافران قبلی ما دنیا را سیرو سیاحت کرده، مع الخیر به جرمنی برسید، اگر راضی هستید، یاالله!، از اینکه کاسه صبر من لبریز شده بود، ناگزیر راه زمینی را قبول کردم .
اما از کدام راه؟
او گفت: راه ترکیه خیلی خراب شده است، چند فامیل افغان در دریا غرق، وچند فامیل دیگر باثر شلیک پاسبانان مرزی کشته وزخمی شده اند، یگانه راه بدون مشکل راه شوروی است .
خانمم که در طول این مدت اصلاً حرفی نزده بود، سر حرف آمد وگفت: برادر جان! خودت می بینی که همراه ما اطفال است، از هر راهی که لازم می بینی ما را روان کن، که دیگر در بساط ما چیزی نمانده .
طرف درپاسخ گفت:خواهر جان! به زور خدادر همین چند روز شما را می فرستم ،مطمئن باشید، و از اتاق خارج شد، گرچه باورم نمی شد، اما چه چاره بود ،باید منتظر می ماندیم .
تصمیم مانرا به عمو جانم مخابره کردم، او با بی علاقه گی گفت: از هر گوری که می آئید بیایئد!؟گوشی را با خشونت گذاشت .
این مشغله های المناک زندگی چنان مرا در خود فرو برده بودکه دریا، آب، بحر، وساحل را کُلاً فراموش کرده بودم، گرچه در نهانخانۀ قلبم تصویر دریا نقش بسته بود .
سرانجام ما به شخص سومی فروخته شدیم، ساعت نُه شب بود، شخصی در هوتل بسراغ مان آمد،گرچه او نا شناس بود، اما از تمام جریان کار ما آگاهی داشت، با عجله هدایت دادکه خود را جمع جور کنید، حسابات هوتل را تصفیه، با لوازم خود پائین بیائید، وخودش سراسیمه خارج گردید، تا اینکه ما خود را جمع و جور نمایم، دوباره بازگشت وگفت: موتر آماده است .
خلاصه اینکه، ما را به یکعراده موتر سوزکی ترپال دار سوار وبعد از تقریباً نیم ساعت به ایستگاه ریل پیاده کرد، من از شخص راهنما پرسیدم،از اینجا ریل تا جرمنی میرود؟ او به خنده گفت: مقصد شما جرمنی است، که می رسید، اما ازین ببعد حق سوال کردن را نداری! طبق دستور لبها را بستم، بعد از لحظاتی ریل ما رسید، با یکنفر راهنما بصوب کویته پاکستان بحرکت افتادیم. از اینجا حق سوال کردن و صحبت کردن بزبان شیرین فارسی نیز از ما گرفته شد،و مانند اسیرانی بودیم که بدست سربازان هیتلری بطرف باز داشتگاه برده می شدیم .
کابینی که ما در آن جا سازی شده بودیم، بوی تعفن طویلۀ خوکان را می داد، سخت اذیت کننده بود، با وجودیکه کابین دربست متعلق بما بود، اما در هر ایستگاه دها زن ومرد با بار و بستره بزور وارد کابین ما می شدند، و حتا روی زانو های ما می نشستند، ما حق اعتراض را هم نداشتیم، چون ترانسپورت های مسافربری پاکستان، انسانها را مثل حیوانات، خشت گونه روی هم انبار می کنند، آنچه عذابی که در طول راه کشیدیم، قلم هم از شرح آ ن عاجز است، حالا بهر ترتیبی که بود، به کویته رسیدیم، بعد از لحظه ای توقف، تشنه، گرسنه و خاک آلود مثل مرده هاییکه از قبر بیرون آمده باشند، به بسهاییکه بطرف مرز در حرکت بودند جابجا ساختند، درین بوسها مجبور بودیم تا زانو ها را جمع و به سینه های خود بچسپانیم، چون در زیر چوکیها اموال قاچاق را که به ایران انتقال می دادند، جابجا نموده بودند، میله های آهنی چار طرف چوکیها، استخوان قبرغه های ما را سخت آ زار میداد، راه بی نهایت خسته کننده ،و ما بی نهایت خسته شده بودیم، با این حالت عذابکشی به مرز پاکستان _ ایران رسانیده شدیم .
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 24 ژانويه 2013, 09:26

__________________________________________________________________
__________________________________________________________________
-
-
قسمت نهم و دهم
اینک بقیۀ داستان ...
قرارشد که در یکی از رستوران ها ساعتی رفع خستگی کرده چیزی بنوشیم و بخوریم، راهنمأ، مارا در یکی از حجره های هوتل راهنمایی کرد. آدم خسته از خدا چه میخواهد؟ آرامش، گرچه این حجرهء تنگ ...
وتاریک جای آرامش نبود، اما چه باید کرد، نا گزیر بودیم، همینکه روی گلیم چرکین زانو زدم، بدون توجه بدیوار تکیه دادم، از برخورد شانه هایم، دیوار لرزید، واز سقف آن خاک وخس ریختن گرفت، و سرو صدای مسافرینیکه در حجره دیگری غذا میخوردند بلند گردید.راهنمای ما بعد از صرف غذای فرمایشی در اتاق مخصوصی، دست ورو شُسته وارد حجره گگ ما شد و گفت: خوب گوش کنید! مسوولیت من تمام است، دو جلد پاسپورت پاکستانی از نوع فوتو چینچ را بما نشان داد، و اسم مستعار هر یک را خواند، و ما را متوجه ساخت تا اسم های خود را فراموش نکنیم، ور نه مسوولیت بدوش ما نخواهد بود، ضمناً علاوه نمود که ساعت نُه صبح دروازهء سرحد باز میشود، بدون ترس وهراس، پاسپورتهای تان را نشان داده، از گمرگ بگذرید، آنطرف گمرگ سرویسهای مسافربری زیاد است، بیکی از آن سوار شده، عازم زاهدان شوید، در زاهدان تکت مشهد را خریداری، مشهد بروید، وقتیکه به مشهد رسیدید، به این شماره ... تلفون در تماس شوید، نفر ما می آید وشما را تحویل میگیرد، از مشهد ببعد تمام مسوولیت شما بدوش وی میباشد .
قسمیکه معلوم بود ما به نفر چارمی بفروش رسیده بودیم، بهر حال باید طبق دستور عمل می کردم، یگانه ترس من از ناحیه ء خانمم بود، مبادا، خدای ناکرده در هنگام بازپرسی اسمش را فراموش کند، خانمم نیز این دلهُره گی را داشت، هی قرآن می خواند، و دعا میکرد، اندامش را لرزه فراء گرفته بود، میگفت: خدایا ببرکت آیت الکُرسی شریف چشم مامورین گمرک را کور کنی، تا بخیر تیر شویم، دعا ها مُستجاب شد، بدون مشکلی از مرز گذشتیم، وخود را به شهر زاهدان، وبعداً به مشهد رسانیدیم .
در شهر پُر هیاهوی مشهد، دنبال غرفهء تلفون سکه انداز شدم، تا نفر مطلوب را از رسیدن خود مطلع سازم، ناگهان چشمم به غرفهء تلفون افتاد وبیدرنگ وارد غرفه شدم، شمار ه را گرفتم، وخود را معرفی کردم، جانب مقابل گفت: در ترمینال انتظار بکشید،می رسم، می خواستم بپرسم ترمینال کجاست، اما گوشی را گذاشته بود، همینکه از غرفه برآمدم، شخصی مقابلم آمد، از وی پرسیدم، آقا ترمینال در کجاست؟ او خندیدو گفت: در همینجا که ایستاده ای!؟ مرا نیز خنده گرفت، زیرا افغانستانی ها به ساختمان میدان هوای ترمینال میگویند .
ساعتی نگذشته بود، دیدم که شخصی مستقیماً بطرف ما می آید، او قبلاً تعداد و تمام مشخصات ما را می دانست، بدون کدام اشتباه سر رسید، و سلام کرد، از اسمم پرسید، پاسخم درست بود، بسیار موءدبانه گفت بفرمائید دنبال من بیائید، ما را به سواری موتر پیکانی در جوار زیارت امام رضاء به مهمانخانه ای بُرد،که قبلاً برای ما مدنظر گرفته بود، همینکه در اتاق مهمانخانه جابجا شدیم، از اتاق خارج، وگفت: فردا باهم می بینیم .
امشب بعد از گذشت روز ها خستگی و گرسنگی، غذای مکلفی نوش جان کردیم، و بخواب شیرین و عمیقی فرو رفتیم .
دو هفته را درین مسافر خانه سپری کردیم، روز ها تا شام به زیارت امام هشتم می رفتیم، تا اینکه ویزهء ترکمنستان را برای ما گرفتند، و روانه ء آنکشور شدیم، مرز ایران و ترکمنستان را بدون راهنما ومُشکلی عبور کردیم، در تر کمنستان به نفر پنجمی بفروش رسیدیم، نفر پنجم ما از برادران اهل هزاره بود،او را از حرکت ما اطلاع داده بودند، حین مواصلت ما به ایستگاه سر رسید، بدون اینکه خود را معرفی کنیم، به کُمک شتافت و بکسی را بدست گرفت وبطرف موترش روان شد، میخواستم فریاد زنم که بکس ما را کجا میبرید، او به اشارهء چشم بمن فهماند، که بیگانه نیست، بدنبال او روانه شدیم، مستقیماً ما را به منزلی بُرد که، (مسافر خانهء قاچاقبر) بود . تا این کشور بهر نحوی که بود رسیدیم،اما از اینجا به پیش مشکلات بیشتری وقوانین سختتری وجود داشت ،وویزه گرفتن کشور های پیشرو نیز کار آسانی نبود،باید طور قاچاق به سفر خود ادامه می دادیم .
در مسافر خانه ء برادر افغانی ما در ترکمنستان،داشتیم آهسته آهسته پوسیده می شدیم، زیرا امروز وفردا کرده،هفته ها وماه ها گذشت،هر گاه آقای قاچاقبر سر حال ودلشاد بود،شکم ما هم سیر، هرگاه ناراحت ویا عصبی می بود، شکم های ما نیز از گرسنگی به ناله می آمد .
راستش که من سخت به مرض مُفلسی گرفتار بودم، یک درهم در بساط نداشتم، ارتباط من با عمویم قطع شده بود، و یقین داشتم، اگر بخاطر ارسال پول تلفون هم کنم،یک حبه ودینار برایم نمی فرستد، چون زیاد باعث درد سرش شده بودم، اعصابم نورمال نبود، گاه گاهی آنقدر عصبانی می شدم که قاچاقبر در هراس می افتاد، وبرای دلجویی از من، ناگزیر می شد، مرا در یگان مجلس خاص، ونوشیدن مشروبات الکولی دعوت میکرد، سرو وضع وجیب خالیم ایجاب نمیکرد که در همچو محافلی شرکت کنم، اما دعوتش را بعضی اوقات رد نمیکردم، وهم پیکش می شدم . با وجود همه بد رفتاریهایش، خانه اش آباد، با زرنگی خاصی ما را سوار ریل نمود وگفت: نفر من با شما میباشد، شما او را نمی شناسید، اما او شما را میشناسد، اگر بکدام مشکلی بر خوردید، کُمک تان می کند، هیچ تشویش نداشته باشید .
قطار حرکت کرد، بعد از تقریباً یکساعت، کنترولر یا به گفته روسها (پره ودنیک)سر رسید، وجویای تکت های ما شد، تکتهای را سوراخ کرد، در ضمن گفت: لطفاً پاسپورت های تان را نشان بدهید، گرچه وظیفه ء او نبود، چون میدانست که اکثر خارجی ها بدون پاسپورت درین مسیر می روند، بخاطر مقداری پول از ما، این سوال را کرد ،چون اسناد ما از نوع فوتو چنچ وبدون ویزهء بود، ترس داشتم که مبا دا مشکلی پیش آید، به چار طرف خود نظر انداختم، تا شخص یاری کننده ما برسد، وما را از شر او نجات بخشد، متأسفانه که این وعدهء قاچاقبر هم دروغ بود، راهنمایی نداشتیم، کنترولر تقاضایش را شدت بخشید، من کُلاً گُنگ شده بودم .
سرانجام کنترولر گفت: می دانم که شما(دیکومنت) ندارید،درایستگاه بعدی پائین شوید، خیلی ترسیده بودم،او رفت بعد نیمساعتی برگشت،اما با خوشرویی وتبسم پرسید، دینگی ایست؟ (پول دارید)ما که به اضافۀ دیکومنت، دینگی هم نداشتیم،تمام جیب هایم را نشان دادم، برایش ثابت شد که پول نداریم،ساعت دستی مرا باز نمود ورفت،من هم چیزی نگفتم.
با تپش های پیهم قلب، ترس، ولبان خُشکیده، به ایستگاه ریل کشور قزاقستان رسیدیم، خوشبختانه درین ایستگاه هم به کدام مشکلی بر نخوردیم، همینکه از ریل پیاده شدیم، مثل گُمشد گان، چار اطراف خود را دُزدانه نظر انداختم، تا ببینم کی ما را تحویل میگیرد، لحظهء کوتاهی نگذشته بود، که دو نفر غول پیکر کله تاس روسی و یکنفر قزاق، جلو ما سبز شد ند، با زبان روسی که نمی فهمیدم با من داخل صحبت شدند، با اشاره وانمود ساختند که دنبال شان کنیم، از محوطهء ایستگاه خارج، و به موتر قُراضهء ولگای راف سوار شدیم،و بصوب نامعلومی حرکت کردند ،گرچه قاچاقبر ترکمنستان برای ما گفته بود، که بدون معطلی از همان ایستگاه ریل برای شما تکت ماسکو را میگیرند، و به قطار بعدی عازم ماسکو میشوید، اما قضیه طور دیگری شد .
در حقیقت آنها ماراطورگروگان برد ند، تا اینکه پول شان آزاد نشود، در گروشان خواهیم بود، آنها علیه یکدیگر سوء ظن داشتند، طرف اولی فکر میکرد، اگر پول شانرا بپردازد، شاید در انتقال ماتغافلی کنند، اگر نپردازد، مسافرانش در قید آنها گروگان خواهد ماند، روی این ملحوظات، یکشب ویکروز باهم مجادله تیلفونی داشتند . سرانجام طرفین راضی شدند، تا نصف پول را آزاد ساخته، ونصف دیگر آن بعد از اطمینان دادن من، به طرف تادیه گردد.
روز بعد برای ما تکت های ماسکو را آماده ساختند، برای (پره ودنیک) قطار با تادیهء مقداری پول،سفارش نمودند، تا از ما الی ماسکو مواظبت کند، پره ودنیک یا کنترولر قطار، ما را به کابینی که جای استراحت خودش بود، مخفی وجابجا ساخت، ما مجبور بودیم مثل بوریا خود را بهم بافت بزنیم، آخ که!! چقدر راه دور ودرازی بود، این کابین کوچک از بوی ودکاء وغیره مشروبات الکولی آنقدر مُتعفن بود، که نا گزیر با وجود نبودن هوای آزاد، دماغ های خود را ببندیم، وجداً متوجه باشیم که سرو صدایی بلند نکیم، تا پولیس راه بو نبرد، اگر کدام سخن ضروری می داشتیم در گوشهای یکدیگر به بیسار آهسته گی صحبت میکردیم، برای رفع معذرت، هرموقعیکه کنترولر لازم می دید، به کابین ما سر می زد، همرا با او به توالت می رفتیم، این شب پُر هیجان هم ازلوح خاطراتم محو نا شدنی است، بهر حالت، مع الخیر در(کزانسکی وکزال) ایستگاه اخیر، در شهر ماسکو رسیدیم، وروح در تن جامد مان دمیدن گرفت، ازدحام مردم درین ایستگاه بحدی بود،که ما در بین جمیعت شناسایی نمی شدیم، اما کثرت پولیسها به ترس من می افزود،به لطف خدا هیچ اتفاقی نیافتاد.
نمی دانم مُعجزه ای رخ داده بود، یا کار قاچاقبران هم مُعجزه است، دربین آن همه جمیعت بزرگ، یکنفر روسی دستم را میگیرد،وبزبان پشتوی شکسته می گوید: (ماسره راشه)یعنی همراه من بیا، بدون آنکه از او بپرسم، شما کی هستید،دنبال او به بحرکت افتادیم،مارا بخانه اش بُرد وغذای خوبی تعارف کرد، از قاجاقبر این همه لطف متصور نبود،شب را در آنجا سپری کردیم .
صبح زود ما را از خواب بیدارکردند،این شخص ما رابه نفر دیگری تسلیم کرد،تا ذریعۀ موترش الی سرحد اوکراین برساند، موتر مینی بوسی که برای انتقال ما آماده کرده بودند،تمام در و پنجره اش با آهن چادر پوشیده شده بود، اصلاً چوکی نشیمن نداشت، مثل گوسفندان خود را جابجا ساختیم، موتر حرکت کرد، در هر گولایی که می پیچید، ما هم مثل دانه های تربوز رویهم می افتادیم، بلاخره موتر ما توقف کرد، در را باز کردم دیدم که هوا تاریک شده.
دستور خم خم دویدن داده شد، در حالیکه لازم نبود این دستور را بدهند، چون در داخل بوس طور طبعی خم شده بودیم؛ طبق هدایت، خم خم، دوان دوان وارد منزلی شدیم که می بایست شب را روز کرد،البته بدون رختخواب واستراحت .
ما مضطربانه، خاموشانه وبدون کوچکترین حرکتی شب را صبح نمودیم،آواز مرغان جنگل آغاز صبح صادق را نوید می داد، وشفق خود را نمایان ساخته بود، دروازۀ حویلی باز شد، ما خود را جمع جور کردیم، زن سالخوردیی وارد اتاق ما شد، گفت (دوبره اُتره) من تمام شب را به این فکر روز کردم، که چطور با این لباس های چرکین ونا اطوشده وارد شهری گردیم،بناً چنین حدس زدم که این زن لباس های مارا برای اتُو کشیدن میخواهد، با علامت دست که حرکات اتُو کشیدن را افاده میکرد، پطلون خود را برایش نشان دادم، گویا که این پطلون اتُو میخواهد ،دریشی ای که در پاکستان برای خود درست کرده بودم، خیلی قشنگ بود، اما در طول راه طوری شده بود که از قرن چارم میلادی برایم به ارث رسیده باشد، زیرا انتیک شده بود .
پیره زن بطرفم خندهء شیرینی کرد وگفت: (بیستره بیستره) یعنی زود زود ،لوازم واشیاء خود را بردارید، کیف های دستی خود را برداشتیم،وعقب پیره زن براه افتادیم،این زن سالخورده که بسیار به مشکل راه میرفت، نه ترسی به دل داشت، ونه هراسی در سر،اما من واقعاً وحشت زده شده بودم، مسافهء کمی را پیاده طی کردیم، از روی خط آهن که مرز روسیه واکراین را نشان میداد، رد شدیم، این طرف مرز، خانه هایی از چوب ساخته شدهءشکسته وریخته، که از سرو وضع آنها معلوم میشد،شاید بیشتر از هفتاد الی هشتاد سال عمر داشته باشند،قرار داشت، وچند عراده مینی بوس در کنار این منازل توقف کرده بودند، فاصله ای که ما از خط ریل رد می شدیم الی (وکزال) یعنی ایستگاه راه آهن روسیه بیشتر از پنجصد متر فاصله نداشت، کارمندان راه آهن وپولیس موءظف دیده بانی مارا بسیار خوب می دیدند، خوشبختانه کدام مزاحمتی نبود .
به فاصلهء بیست متری نزدیک مینی بوس ها رسیده بودیم، پیره زن، بطرف راننده ای اشاره کرد، آنشخص خود را به عجله بما رسانید، با گفتن بیستره بیستره، باز هم مثل گلهء گوسفندان به مینی بوسی که کدام تفاوتی با بوس قبلی نداشت، بدون چوکی نشیمن جابجایمان ساختند، وبدون معطلی بحرکت افتادیم، در طول راه موتر ما صرف در یکجا توقف کوتاهی داشت، منکه مُترصد بودم،دیدم که دست راننده از پنجرهء مینی بوس، بطرف چپ دراز شد، همچنان دستی از آنطرف، دست راننده را لمس کرد،حتماًدست پولیس راه بود، و بحرکت عادی خود ادامه داد، درست بیادم نیست که چند ساعت براه بودیم .
روز، روشن شده بود، وما به شهر خارکوف رسیده بودیم،شهر خارکوف را واقعاً زیبا ودلنشین یافتم،اما ترس، لذت بردن را نیز از من گرفته بود، یک نکتهء حیرت آور وتعجب برانگیز اینکه، عمویم پول را در جرمنی تحویل داده بود، وما تا شهر کیف بدون آنکه پولی ردوبدل شود، رسانیده شدیم،قاچاقبرانیکه ما را یکی بدیگری میفروختند،در طول زندگی شان یکی دیگری را ندیده ونمی شناختند، قاچاقبری هم یک هُنر است، هرکس نمیتواند این کار پر مُخاطره را بدوش گرفته، وبا سرنوشت عده ای بازی نماید .
بوس حامل ما در جادۀ خارکوف کیف- پایتخت اُکراین به پیش میرفت، جاده ای که اگر ترس همراه نبود، خاطره انگیز ولذت بخش بود، از پُشت پنجرهء بوس به طبیعت زیبای آنجا عمیقاً چشم دوخته بودم، ناگهان بوس، مسیر حرکت خود را از جاده اصلی منُحرف ووارد جادۀ خاکی مملو از درختان سر بفلک کشیده ای شد، ودر انتهای آن جادهء باریک توقف کرد ،آنعده مسافرینکه نه پاسپورت داشتند ونه اسناد قانونی، همه را از بوس پائین کردند، تعداد کسانیکه از بوس پائین شدند،بیشتر از مسافرین قانونی بود، درجمع ما تاجیکها، ازبیکها، قزاقها، ترکمنها، چیچینیها،وتعدادی از سایر کشور های اتحاد شوروی سابق وجود داشت،آنهاییکه روزگاری نه چندان دور بدون هیچ مشکل وممانعتی، این مسیر ها را با وسایل نقلیهء شخصی ودولتی پُشت سر می گذاشتند، اما متأسفانه امروز آنها مثل بیگانه،این مرز ها را غیر قانونی و قاچاقی عبور میکردند. درترکمنستان یک هموطن ما که چندین بار برگشت خورده بود بمن چنین قصه کرد، قاچاقبران فریبکار، بیست نفر از رونده گان اروپا را که در جمله من هم بودم، به مینی بوس پیچیده ای جهت انتقال به اُکراین، از صبح تا بشام درکوچه وپسکوچه ها اینطرف وآنطرف می بردند، تا اینکه هوا تاریک شد، ودر جنگلی پائین کردند، با انگشت لوحه ای را بما نشان دادند، که درآن بزبان روسی نوشته شده بود، «مرز اُکراین»، ما باچه شادمانی ذایدالوصفی مرز جعلی را عبور کردیم،بشتر از نیم ساعت جنگل را پشت سر گذاشتیم، ناگهان چشم ما به آبادیی خورد، کمی جلوتر رفتیم، دیدیم که شهر آشنا بنظر می رسد، همه با یکصدا گفتند، این شهر همانجایی است که به بوس سوار شده بودیم، آن لوحه ای که مرز اُکراین در آن نوشته شده بود، این فریبکاران خود شان ساخته بودند. بدل گفتم خدایا نشود!که ما را نیز، برادر افغانی ما فریب داده باشد .
همینکه ما پیاده شدیم، بوس به عقب برگشت، ویکنفر پیشاپیش ما شروع به راه پیمودن نمود،وگفت:«سمنوی» یعنی بامن، من از یکتن تاجکستانیها پرسیدم، درین بیراهه ما کجا میرویم؟ او سرش را به گوشم نزدیک ساخت وگفت: آهسته گپ بزن، به اشارهء دست برایم نشان داد، تا آن برجیکه سفید معلوم می شود، پیاده می رویم، چون در وسط جاده «ملیتسه» یعنی پولیس راه باز رسی میکند،اگر ما را ببینند زندانی می کنند، بهتر است پیاده برویم، متوجه باشید سرو صدایی از خود بلند نکنید،من و خانمم بچه ها را به شانه انداخته به عقب راهنما براه افتادیم .
راهی را که ما زیر قدم داشتیم، قسمتهایی ازآن را زمینهای مزروعی تشکیل میداد، که از انواع گیاهان قدو نیم قد مملو بود، باران ها ی موسمی زمین را چنان لشم و نرم ساخته بود، که با گذاشتن دو قدم بجلو نیم قدم به عقب می رفتیم،اگر اشتباه نکرده باشم شاید بیش از پنج کیلو متر در حالیکه تمام لباسها وکفشهای ماتروآلوده به گِل شده بود،بلاخره به آن برج لعنتی رسیدیم .بوس به سر وقت ما رسید، مسافرین همه با کفشهای آلوده به گِل داخل بوس شدند، نگران بوس ازین پیشامد، بی نهایت ناراحت بود .
موهای پریشان وچرکین، لباس وکفشهای آلوده به گِل، چشمهای خسته وقدمهای لرزان هر لحظه مرا پریشان تر می ساخت، زیرا با چنین قیافه ها در شهر کیف نتنها مورد سوء ظن پولیس واقع می شدیم،بلکه مردم از ما فرار میکردند، شاید مارا بجای آدمهای قرون وسطاء برخاسته از آرامگاها می پنداشتند .
با این سرو سودا وتفکرات گونه گونه بودم، متوجه شدم که بوس حامل ما در (هفته وکزال) ایستگاه آخری در شهرکیف توقف کرد،آنانیکه منتظر دوستان شان بودند بطرف بوس می آمدند، در جمله یکنفر که از بروت هایش معلوم بود، افغانیست، به پایدان بوس قدم گذاشت، با آواز بلند گفت: بنام ... جان در موتر کسی است؟ من مثل طلاب مدرسه دستم را بلند کردم، بمجردیکه چشمش بمن افتاد، بیدرنگ گفت، «عجله کنید»!.
واقعاً که مأیوس کننده بود، عده ای بسیار آرام ومتین بطرف تاکسی ودوستان شان می رفتند، برخی مثل ما در هر ایستگاه کلمات جلدی جلدی، تُند تُند، بیستره بیستره، عجله کنید را می شنیدیم .
نکتهء جالب دیگری که مرا در فکرفرو برده بود،این بود، درهر محلیکه ما تحویل داده می شدیم، اسم من پیشتر از من می رسید،اصلاً سر در نمی آوردم که ما کجا می رویم، با کی طرف هستیم، این همه افراد واشخاصیکه ما را تحویل میگیرند،کیها واز کجایند .
ما با آقای بدرقه کنندهء افغانی به موتری سوار، وبعد نیم ساعتی به پای اپارتمان شانزده منزله ای پیاده شدیم، نفر همراه، مارا به مراعات سکوت دستور داد، وقفه دار، یکی بدنبال دیگری، برای اینکه «بابوشکه» ها یعنی زنان سالخورده منطقه، مارا شناسایی نکنند، داخل خانه ای شدیم که در آنجا مثل ما چندین فامیل دیگر، ماهاست منتظر حرکت بسوی جرمنی بودند، آنها با دیدن ما هم خُرسند وهم نا خُرسند شدند، خُرسندی شان از بابت اینکه مسافر جدیدرسید، مسافر سابقه حرکت داده می شود،نا خُرسندی شان به سبب آنکه، در خوراک، جای خواب وحمام شان مشکلاتی ایجاد میکردیم .
با وجود نا خُر سندی باطنی، ظاهراً از ما پذیرایی خوبی کردند، چای وغذای مان دادند، گفتند: امشب را آرام بخوابید، فردا باهم داستانها، سرگذشت هاوافسانه های زندگی مانرا با هم به گفتگو می نشینیم، تخت خواب ما را مرتب ساختند، سه نفر روی تخته خواب یکنفره به خواب عمیقی فرو رفتیم، خواب ما چنان عمیق بود، که فردا ساعت دوازده ظهربیدار شدیم.
بعد از صرف نهار، همه در آشپز خانه دور میزی نشستیم، طبق عادت افغانها، بخاطر شناسایی همدیگر پُرس وپال ها شروع شد، فامیلهای قبلی که درین خانه زندگی میکردند، همه از خصوصیات و کوائیف یکدیگر شان مطلع بودند،تنها ما تازه وارد بودیم که در مقابل سوالات اوشان جواب میدادیم، سوالات تا حدی پیش می رفت، که از مسایل خانوادگی ما نیز خواهان معلومات شدند، خدا یارجان بعضی از اشخاص پُر رو که بخود آنقدر حق می دهند ،تا بدانند در چار چوکات حرم آدم ها چه میگذرد، و انسانهای ساد ه دل هم با لُب ولُعاب تمام راز فامیلی خویش را، بعنوان اینکه طرف دوست صمیمی اش شده، قصه و افشاء می کند، اما این دوستی های زود گذر، به دشمنی ها تبدیل شده، با طعنه ها وتمسخر ها، راز های همدگر را افشاء مینمایند، رهی عزیز چه خوب گفته است: راز دل پیش دوستان مگشای/گر نخواهی که دشمنان داند.
من تمام سوالات را مثل ُمتهمی که پیش قاضی اقرار کند، پاسخ دادم، در آخر نوبت بمن رسید، نخستین سوال من این بود، ما چقدر مدت دیگر اینجا میمانیم؟ تا جرمنی چند روزه راه است ؟ درینجا دریا است؟ .
درگوشۀ اتاق، پیر مردی سخنانم را بدقت گوش میداد، در حالیکه تسبیح اش را دانه دانه میشمرد، در مقابل هرسوالم سرش را به علامت منفی تکان میداد، وخنده های مسخره آمیزی روی لبانش نقش می بست، گفت: اینکه چقدر مدت درینجا میمانیم تنها بخدای عالم معلوم است! اگر خدا و قاچاقبر بخواهد، وپول تان هم به شرکتی تحویل شده باشد، چند ماه ی مثل ما قسم زندانی، که نه از ترس پولیس بیرون رفته میتوانی، ونه از ترس باندیت ها دروازه را باز، و به جیرهء بخور ونمیر گذاره کنی، شایدحرکت تان بدهد، در صورتیکه شانس بشما یار ی کند، از مرز بگذرید !؟اما در مورد دریا! بلی، این شهر دریای قشنگی با ساحل های خیلی زیبا که شهر کیف را بدو قسمت تقسیم میکند، دارد، مگر تو نمیتوانی در کنار آن ساعتی را خوش بگذرانی! چون ویزه نداری، تنها از طرف شبها، آنهم مخفیانه از بالکن میتوانی دریای زیبای (دنیپر) را به تماشا بگیری .
سخنان پیر مرد روح وروانم را سخت متأثر ساخت، در نهایت درماندگی بخود تِسلی داده گفتم، آمده را ردی نیست، پیر مرد باز رشتهء کلام را بدست گرفت وگفت: حالا مقرراتیکه درین خانه حکمفرماست، وبایست موبمو همه را جداً مراعات نمایم ،بشنو! زنها باید به نوبت غذا بپزند، کودکان نباید سرو صدا وجست وخیز کنند، تا همسایهء منزل پائین مزاحمت نشود، با شنیدن زنگ دروازه همه باید مطلقاً خاموش شوند، تنها یکنفر میتواند از سوراخ ذره بینی، دروازه ببیند که، کی است، اگر آشنا بود در را باز کند، اگر احیاناً پولیس یا شخص نا شناسی بود، بدون اینکه شرفۀ پایش شنیده شود، آنجا بنشیند، هیچکس حق ندارد از منزل بیرون رود،هر گاه خود سرانه بیرون رفت، هر بلایی که سرش آمد مسوولیت بدوش خودش میباشد .
روی ملحوظات ذکر شده ما مجبور بودیم،تمام مقررات را مراعت کنیم، زیرا کوچکترین اشتباه ما باعث می شد که بدست پولیس یا«بدماش» ها باُفتیم .
هر پانزده روز یکبار شخصی با مقداری برنج، کچالو، نان وسبزیجات بما سر می زد، ما تاریخ آمدنش را دقیقه شماری میکردیم، وآنرا بنام «روزی رسان» صدا میکردیم، با شنیدن زنگ دروازه، زنان وکودکا ن بطرف در می دویدند، چونکه همه گرسنه بودند، مقدار خوراکه ای که او برای ما می آورد، کافی نبود، زنها مخفیانه از یکدیگر نان خشک را در جاهای مخصوص پنهان میکردند، هنگامیکه همه بخواب میرفتند، ازآن استفاده میکردند، ازکچالو خوردن بقدر کافی خسته شده بودیم وگاه گاهی بین زنان جاروجنجالی پیش می آمد، هر یکی طفل دیگری را مقصر خرابکاری وکثیف ساختن اتاقها معرفی میکرد، با وجود بگو مگو های روزانه فضای دوستانه ای برقرار بود، اما!شبی این همه صمیمیت ها باخوردن غذای «ترکان» دار، یا به اصطلاح مردم ما «مادرکیک» دار بهم خورد .
دوستانیکه به کشور های شوروی سابق سفرکرده اند، اطلاع دارند که بسیاری از منازل رهایشی باثر رطوبت ویا عدم توجه مالکین که قبل از پیدایش، به دفع آن نمی پردازند، حشراتی از قبیل مادر کیکها، اولاً در آشپز خانه و بعداً در اتاق های خواب پیدا می شوند ،بمرور زمان جمیعت آنها آنقدر زیاد میگردد، که بمشکل میتوان آنرا دفع کرد،آنگاهیکه چراغها روش است، اثری از آنها دیده نمی شود، اما با خاموش شدن چراغها تعرض هجومی آنها آغاز می یابد، و دریک حملهء برق آسأ وارد همه اتاقهای خواب شده، خواب را بر استراحت کننده گان حرام میسازند.
آری... شبی از شبها نوبت غذا پُختن خانمم بود، امشب به اتفاق آراء فیصله کردیم، تا شُله غوربندی بپزیم، از قضاء چند بال مادرکیک که بوی شُلۀ غوربندی آنها را بطرف خود کشانیده بود، بدون آنکه از مزهءشُله دمی چاغ کنند، از بخت برگشتهء شان دردیگ ُشله افتاده بودند .
ُسفره پهن شد،غوریهای شُله غوربندی،سلات، ماست و کوفته، سُفره را رنگین ساخته بود، با اشتهای کامل، دور هم مصروف صرف غذا بودیم، ناگهان کودکی از لقمهء خود بال «ترکانی» را بهمه نشان داد،با مشاهدۀ آن، همه یکبار شروع به قی کردن نمودند،فحش ونا سزا گفتن از چار طرف شروع شد، هریکی خانمم را مورد عتاب وملامتی قرار دادند، جنگ آغاز شد، با پُرتاپ کردن نصفی از غوریهای شُله به سروصورت همدیگر، فضأی دوستانه خاتمه پذیرفت،به اصطلاح همه باهم جنگی شدیم،هریک غضب آلود وخشمگین گوشه ای را اختیار کردند.

نوشته :جناب لطیف کریمی استالفی
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 24 ژانويه 2013, 09:34

_____________________________________________________________
_____________________________________________________________
-
-
قسمت آخــری درد نامۀ تلخترین شام غریبان !
.... گذشت ماها بدین منوال، حوصلهء ما را تنگ وتنگتر میساخت، هیچ چاره ای جز صبر وشکیبایی نداشتیم، رابطهء ما با بیرون قطع بود،هر باریکه «روزی رسان» می آمد،هر یک از رفتن خود سوالاتی میکرد، اما او با تُرشرویی جواب میداد، که من هیچ کاره ای بیش نیستم، از من سوال نکنید، وظیفهء من فقط آوردن مواد خوراکه است وبس،
من گاهی باعصبانیت نفر اول را جویا می شدم،در پاسخ میگفت: هرآدم معمولی او را دیده نمیتواند، باور کنید که، گاه گاهی شدت درمانده گی،لاچاری وغضب، هریک مارا به گریه وامیداشت، و میگفتیم خدایا! این چه زندگیست!؟ آهسته آهسته، داریم درین راه پیر می شویم .
قاچاقبر ما حق السکوت پولیس منطقه را به موقع نپرداخته بود، یکشب پولیس منطقه زنگ اپارتمان مارا بصدا در آورد، طبق دستور آرام آرام، از سوراخ ذره بینی در مشاهده کردم که پولیس است، دروازه را باز نکردم، آنها اصرار داشتند، در را باز کنید، وما خود را بخواب زده بودیم،چون از طرف ما جواب نیافتند، با جبلی که در دست داشتند، دررا شکستند، و به اتاقها هجوم آوردند، امر شد تا دستهای مانرا بالا بگیریم، به تلاشی اتاقها، جیبها وحتا کیفهای زنانه پرداختند، خانه مُفلسی آباد!؟ که ازمن یک حبه ودینار نتوانستند حصول کنند، زیرا در زمین گیاه ودرآسمان ستاره نداشتم، اما از فامیل های دیگر هر چه دارو نداری که ذخیره کرده بودند، به یغما بُردند .
کودکان وزنان اجازه یافتند، استراحت کنند، اما مرد ها را با خود به ماموریت پولیس بُردند، من شخصاً ازین عملکرد پولیسها خُرسند بودم،زیرا اجازه یافته بودم، لااقل یکشبی، از زندان خانه که به تنگ آمده بودم در زندان بیرون خانه سپری کنم .
اما جالب قضیهء در کجاست! قاچاقبرا ن هم علم غیب می دانند؟! ساعتی نگذشته بود که نمایندهء شان بماموریت منطقه رسید، با مزاح های غلیظ، خنده و شوخی با کارمندان پولیس ما را از حبس خانهء آهنین، آزاد ساختند، در طول راه تمام تقصیر را بگردن ما بدبختان انداختند، درحالیکه مقصر اصلی خود شان بودند، زیرا حق السکوت آنها را بموقع نپرداخته بودند.
اما یک نکته برای من قابل غور وتعمق بود که، چرا آنها نمی خواستند ماا ز منزل بیرون شویم؟حقیقت راز چنین بود که، اگر ما از منزل بیرون می شدیم،شاید قاچاقچیان دیگری که در کمین بودند، ما را می قاپیدند، یا ما باکس دیگری عهدو پیمان می بستیم، در هر صورت پولیکه از بابت انتقال ما به جیب شان می افتید،از دست آنهابه هدر می رفت .
هجوم پولیس به منزل ما شانس خوبی بود، که من توانستم با برخی از افغانها در زندان آشنا شوم، و اطلاعات خوبی بدست آرم .
یکتن از افغانها که در زندان با او آشنا شدم، تشویش مرا از ناحیهء نداشتن پاسپورت مرفوع ساخت، او برایم گفت: صدها تن از خارجیان مثل شما بدون اسناد در شهرگشت وگذار میکنند، احیاناً، اگر پولیس شما را دستگیر نماید، دو «گریفن» پول رایج اُکراین کافی است که برایشان بدهی، واین اطمینان خاطر برایم جُرأت بخشید.
روزی حوصله ام کافی بسر رسیده بود،صد دل را یکدل کرده،بدون اینکه کسی را خبر کنم ،با نشانیهایکه گرفته بودم، راهی بازار شدم،منزل ما از بازار فاصلهء کمی داشت،در بازار باعده ی زیادی افغانها آشنایی پیدا کردم، در ضمن با دوست عزیزم ... جان که سالها او را ندیده بودم،با راهمنایی وی از بسیاری مسائل آگاهی حاصل کردم، و با چند تن قاچاقبران دست دوم نیز صحبتهایی داشتم، قابل یاددهانی است، هرباریکه از بازار بطرف منزل برمیگشتم ووضیعت مُشقت بار بهترین گنجینه های علم وادب وسیاست، اعم از افسران عالیرتبه، داکتران، انجنیران، پیلوتان ،والیان ورجال برجستهءسیاسی کشورم رامی دیدم، الی منزل میگریستم، آنها در سرمای استخوان سوز زمستان در زیر چادرهای پلاستیکی بدست فروشی مشغول بودند، هیولای جنگ آنها را به این خواری کشانیده بود، ایکاش! پولیکه از مدرک عرق ریزی خویش حاصل میکردند، به جیب خود شان می افتاد، برعکس حاصل همه زحمات شان حیف ومیل «مافیا» می شد .
چه درد آور بود برایم روزیکه شنیدم، یکی از روسأی وزارت معادن وصنایع، مقداری جنس را طور قرضه از شرکتی گرفته بود تا بفروش رسانیده، از مفاد آن کرایهء خانه را بپردازد، صبح زود که هواکمی تاریک بود، به امید کاسبی خوبی عازم بازار شده،اجناس خود را از تحویلخانه تحویل میگیرد، وبیرون ازتحویلخانه میگذارد، چند قدمی از اموال دور تر می شودتا پسرش را به کمک بطلبد،همینکه بر میگردد،در یک لحظهء کوتاهی دزد زرنگی تمام اجناس را به یغما می برد، این شخص محترم با مشاهدهء جای خالی جنسها، مات و مبهوت گردیده، با چشمان اشکبار دست خالی بمنزل برمیگردد .
قاچاقبرانیکه بامن آشنا شده بودند، هریک برای فرستادن ما با چرب زبانیها، پیشنهاداتی ارایه میکردند، مثلاً یکی میگفت: من شما را از یک راه کوتاه، بدون پیاده رویی میفرستم، دیگری میگفت: با ویزهء قانونی از راه سلواک یا پولند، نفر سومی دلسوزانه تر میگفت: من راه اقتصادی تری را سراغ دارم، شما را در ریل سنگ ذُغال از طریق هنگری می فرستم، هم اقتصادی است وهم بی خطر .
من می دانستم که این همه وعده ها دروغ است، چون این قاچاقبران دست دوم، هیچگاهی از پلانهای قاچاقبران دست اول خبر نداشتند، آنها فقط وظیفه میگرفتند تا اشخاص و افراد جدیدالورود را به دام خود باندازند، ودست بدست بفروش برسانند، اینها با وجود نظرات وپیشنهادات متفاوت، در یک مسأله اتحاد نظر داشتند،آن اینکه، پول شان در یکی از شرکت های افغانی مقیم شهر کیف به ضمانت گذاشته شود، زمانیکه از ناحیه رسید پول خاطر اوشان جمع گردد، اینکه چه بلایی به سر هجرت کننده گان می آورند، خدا نشان ندهد .
تا جاییکه با بسیار ی از راه پیمایان غربت آباد، سرو صحبتهایی داشتم، اغلب آنها از سوز دل به قاچاقبران دست دوم افغان دعای بد و نفرین میکردند، درنگاه های غمزده آنها درد، رنج و تلخکامی مُتجلی بود، زیرا این برادران افغانی خود ما، بخاطر یک مشت پول، صد ها تن رابه کسانی فروخته بودند، که اصلاً نه قاچاقبر، بلکه دزد بودند، این هموطنان ما قربانی اعتماد به هموطن خود شده بودند وتمام دارو ندار شانرا پاک باخته بودند،اگر دماغ برخی ازین بخت برگشته گان را میگرفتی، جان از تن شان در می رفت، ومنتظر سرنوشت های غم انگیز دیگری بودند .
اگر بواقعیت بگویم، شنیدن بعضی از قصه های این مهاجران، قلب هر انسان با درک وبا احساس را به تپش می آورد،نا مردانگی قاچاقبران نا جوانمرد، آدم فروشان قرن بیستم را سرخ رو می سازد، چه بسا طفلان معصومی که درین راه های پر مُهلکه جان های شیرین شان را از دست ندادند! چه بسا زنان ودوشیزه های جوانی که درین سفر ها، عفت شانرا یا اجباراً یا روی نهایت مجبوریت نباختند !.
از زبان پدری شنیدم که میگفت: طفل یکماهه من در جنگلی از فرط تشنگی به حالت اغماء رفت، ما فکر کردیم که مُرده است، چون مُرده را نمیتوانستیم با خود حمل کنیم، آنرا بزمین گذاشته مقداری از برگهای درختان را بالای جسدش ریختیم، وبراه خود با چشمهای اشکبار ادامه دادیم، بیش از ده دقیقه راه نرفته بودیم، که عاطفهء مادرش بجوش آمد وگفت، من فرزندم را درین جنگل نمیگذارم که طعمهء حیوانات جنگل شود، خدا یکیست، آنرا با خود میبرم، ممانعت من وسائر همسفران ما جایی را نگرفت، از راه خود برگشت و طفل را باخود برداشت، ساعتی راه رفتیم، راهنمای ما هدایت داد تا لحظه ای رفع خستگی کنیم، در حالیکه اشک می ریختیم، گوشه ای را اختیار، ودستمال روی کودک را برداشتم، دیدم که طفلک انگشت خود را بدهنش گذاشته میمکد، آن کودک حالا نوجوان شده است .
ازین داستانهای غم انگیز آنقدر زیاد است، که این کتاب در خود گنجایش نمی بیند،با شنیدن دردهای هموطنانم، دردهای خود را فراموش کرده، بمنزل برگشتم .
فردا با صرف صبهانه بطرف بازار روانه شدم، چون دیروز به کدام مشکلی مواجه نشده بودم، بدون هراس وبا قدم های متین یکراست وارد بازار شدم، پناه بر خدا! تو نگو، که امروز تمام کوچه وپسکوچه های بازار پُر از پولیسهای رنگارنگ بود، همه خارجیها سراسیمه می گریختند، بمجردیکه اولین قدم را به در ورودی بازار گذاشتم،دو نفر پولیس جلو من سبز شدند، واز من پاسپورت طلب کردند ،چیزیکه نداشتم، فوراً دستبندم زدند، همراه با ده ها تن دیگر از کشور های پاکستان، ایران، بنگله دیش وغیره داخل بوسی انداختند،بوس از خارجیان بدون اسناد ومدارک پُر شد وطرف ماموریت پولیس حرکت کرد، بدون سوال وجوابی مستقیماً به اتاقی که از پنجره ومیله های آهنی ساخته شده بود، زندانی کردند، تا وقتی در آنجا باقی ماندیم که هوا آهسته آهسته تاریک شده میرفت، نماینده گان بازار که از موضوع اطلاع یافته بودند، یکی پی دیگری خود را به ماموریت پولیس رسانیدند، افراد واشخاصی را که روزانه بخاطر چنین روزی پول جمع آوری میکردند، از حبس آزاد ساختند، همینکه نماینده افغانها داخل پنجره شد، آنهایی را که می شناخت بیرون کشید، در همین اثنأ من صدا کردم که او برادر من هم افغانیم، نظری بمن انداخت، پرسید، در کدام «پلاتکه» کار میکنی؟ پلاتکه (چادر های پلاستیکی ای است که بخاطردفع تابش آفتاب وریزش برف وباران بالای میز فروشات می افراشتند) پاسخ دادم، ببخشید من تازه درین شهر آمده ام، تا هنوز کار نمیکنم، با بی رغبتی جواب داد:برادر ما ضامن هر کس شده نمی توانیم، تو تازه آمده ای پولدار هستی، یک چیزی بده آزاد می شوی، هر قدر عذر و زاری کردم ،نشُنید، راهش را گرفت ورفت، بِلا معطلی نمایندهء دیگر کشور ها هم رسیدند وهموطنان شانرا از چنگال پولیس رهانیدند، یگانه کسی که هیچ کس، بجز خدا را نمی شناخت، تنهای تنها با نگاه های حسرت آمیز و ماتمزده داخل پنچره باقی ماندم، مایهء مأیوسی این بود که چرا نمایندۀ افغانها اینقدر نامردانه، بدون پاسخ انسان دوستانه و دلجویی از من رو گرفت .
لحظاتی نگذشته بود که یکنفر پولیس وارد اتاق شد، بزبان روسی چیز چیز هایی گفت که من اصلاً نفهمیدم، جیبهایم را تلاشی کرد چیزی پیدا کرده نتوانست، با هدیهء چند مشت ولگد، در پنچره را باز، با اظهار این جمله(ایدی نه خوی) که هرگز این جمله را فراموش نخواهم کرد، مرا نیز آزاد نمود .
از ماموریت پولیس که خارج شدم، نمی دانستم کجا بروم، راه را بلد نبودم، چند قدمی پیش رفته بدل گفتم، شاید یکی پیدا شود که مرا راهنمایی کند، تخمین پنجصد متر پیش رفته بودم، موتر گزمهء پولیس توقفم داد، باز هم نسبت نداشتن پاسپورت سوار موتر شان کردند، من از زبان روسی یگانه کلمه ای که یاد گرفته بودم، (اسپسیبه) بود،هنگامیکه به چوکی موتر نشستم، گفتم اسپسیبه، یعنی تشکر،آنها خندیدند، وبهمان ماموریت اولی آوردند، همینکه نوکریوال مرا دید گفت: بگذارید برود،چند لحظه قبل او را رها کرده ایم، اما من با جرائت تر از گذشته به آنها بزبان انگلیسی حالی کردم، که راه را بلد نیستم، لطفاً مرا به این آدرس ببرید،خدا خیر شان دهد، تا پشت منزل مرا رسانیدند .در طول مدتی که نبودم، بچه ها وخانمم خیلی ناراحت بودند، همینکه وارد منزل شدم، همه اشک خوشی ریختند، واز رفتن ببازار مطلقاً منع کردند.
آخر تاکی در خانه نشست؟ وچقدر روز های دیگری را انتظار کشید، انتظار کشیدن هم حدی دارد، ویک مرگ تدریجی بحساب می آید، اصلاً سر در نمی آوردم که، چه باید کرد؟ در یک چارراههء نا فرجام گم شده بودم .
بلی، بعد از دو روز انتظاری باز هم روزی رسان رسید،خوراکهء پانزده روزه را نیز با خود آورده بود،آخ خدای من! با مشاهدهء مقدار معین خوراکه پانزده روز دیگر را نیز جمع روز های گذشته باید کرد، واین روز ها را اصلاً بحساب روز های زندگی نمی گرفتیم .
بعد از اینروز من نا فرمان شدم، بالحن قاطع وپرخاشگرانه به روزی رسان گفتم،اگر تا یکی دو روز دیگر ما را بطرف جرمنی حرکت ندهید! من با شخص دیگری قرار بسته ام،با او معامله را انجام خواهم داد،گپ مرد ها یکیست، برای اربابت بگو، کاسهء صبر من لبریز شده .
عصر روز بعد اصل قاچاقبر بمنزل ما آمد، بعد از دلجویی ومعذرت خواهی عوام فریبانه،از مشکلات راه ها وگیرو گرفت ها، سخنانی چند گفت، من تجاربی که در طول راه از همچو افراد واشخاص حاصل کرده بودم، یک حرف او را هم باور نکردم، پافشاری من این بود، که بهر ترتیبی میشود، در یکی دو روز دیگر باید حرکت مان دهند .
در حقیقت، منظور از به تعویق افتادن حرکت ما این بود که، اینها باید یک گروپ بزرگی را منسجم سازند، تا منفعت بیشتر برند، آقای قاچاقبر دید که من با تُندی وعصبانیت زیر بار حرفهایش نمی روم،گفت: بسیار خوب مسألهء پول تانرا یکطرفه کنید، حاضرم ترا به مسوولیت خودت روانه کنم، هر بلایی که سرت آمد خودت جوابگو خواهی بود، اما ما که پول را بحساب قاچاقبر پاکستانی ریخته بودیم، این دلیل قناعت طرف را حاصل نمیکرد، اصرار داشت تا پول در یکی از شرکت های افغانی مقیم شهر کیف تحویل داده شود .
خلاصه اینکه او را راضی ساختم، تا یکمراتبه مرا با عمویم تلفونی در تماس سازد، او پذیرفت، وقُفل تلفون خانه را باز نمود، شمارۀ عمویم را گرفتم، اتفاقاً عمو جان گوشی را برداشت، کمی جریان را برایش توضح داده بودم،که با عصبانیت مرا تهدید کرد وگفت: بار دیگر چنین حرفها را در تلفون با من در میان مگذار!تلفونهای ما کنترول میشود، بهتر است شماره خود را بمن بدهی، بعد یکساعتی خودم در تماس میشوم، شمارۀ خانه را برایش دادم، طبق وعده بعد از یکساعت با قاجاقبر در تماس شد، اینکه آنها با هم چه قرار گذاشتند، نمیدانم، اما بعد از گذشت یک هفته ذریعه پیکی بمن اطلاع داده شد، که بعد دو هفتهء دیگر آمادهء حرکت باشید، با این خبر خوش احساس راحتی کردم، وبه خواب عمیقی فرو رفتم .
روز موعود رسید، شامی بود که هرگز از دفتر چهء خاطراتم محونا شدنی است، ضربات قلبم سریعتر می زد، ماحولم همه بوی حادثه می داد، باوجود همه بدبختی ها، من به آن اقلیم های دور می اندیشیدم،دونفر غرض انتقال ما الی ایستگاه ریل آمدند، ما خود را جمع جور کرده بودیم، همراه آنها به ایستگاه ریل رفتیم،چند دقیقه ای از جابجایی ما در کوپی قطار نگذشته بود، سوت حرکت نواخته شد، چشمهایم کسی را جستجو داشت، که مارا راهنمایی میکرد، من او رانمی شناختم ، شخصی گاه گاه بطرف ما خیره می شد، شاید او بود، شاید هم نه .
در آسمان نیلگون صاف، ستاره گان می درخشید، وزش ملایم نسیم زندگی بخش، ازپنجرهء های ریل نوازشگر بود، رویاء های طلایی مرا در آغوش کشیده بودند، اما نمی دانستم که چرا غمی به سنگینی تمام کوه های عالم بر دلم لنگر می انداخت.
شب بپایان رسید، ترن حامل ما همچنان به حرکتش ادامه میداد،شخصی وارد کوپی ما شد وهدایت داد:به دهلیز نزدیک زینه منتظر توقف ترن باشید،حینیکه ریل توقف کرد بعجله پائین شوید، مگردرین بیابان خدا! چگونه وچطور؟ درین جا که هیچ ایستگاهی دیده نمی شود، درین فکر بودم،که از سرعت ریل کاسته شد، وبحالت اضطراری توقف کرد،کنترولر در را باز، وراهنمای ما سراسیمه و با دست وپاچگی طفلی را در آغوش گرفته پائین پرید، وما را نیز به پریدن روی زمین بیستره بیستره میگفت،چاره ای نبود، مجبور بودیم، هربلایی به سرما می آید، خود را پرت کنیم، زیرا! یکی دو سه ثانیه بیشتر وقت نداشتیم، میگویند: ترس برادر مرگ است، اینکه چطور وبه چه ترتیبی روی زمین پرت شدیم، وکی کی را کُمک کرد ،خدا می داند، برای مسافرینکه داخل ریل بودند،دیدن این منظره خیلی جالب بود .
در اول احساس تنهایی وترس داشتم، اما، نتنها ما، بلکه از کوپیهای دیگر تعداد زیادی از راه پیمایان غربت آباد در بیابان خدا براه افتاده بودند، از دور یکعراده تراکتور (تریلردار) نمایان شد، همه را دعوت نشستن به کجاوهء تراکتور کردند، مثل جوال های کاه سفید رویهم نشستیم، تا اینکه به قریه ای رسیدیم ،که تازه اعمار شده بود، وارد منزل نیمه کاره ای شدیم که هیچ کس حتا پولیس هم بو نمی برد، که این همه جمیعت درینجا جابجا شده باشند.
تاریکی شب برهمه جا مستولی گشت، دلها از ترس می تپید، در تاریکی شب ما را بطرف مرز هنگری حرکت دادند، نزدیکی های مرز از عراده جات پیاده شدیم، راهنمای ما به جلو وما گروپ تخمیناً سی نفری به شکل زنجیره وار محتا طانه دنبال آن بحرکت افتادیم، شاید نیمی از شب گذشته بود، داخل خاک هنگری شده بودیم، اما از بخت بد ما سگهای ردیاب پولیس، افشأی مان ساختند، دستگیر شدیم؛ بعد از باز رسی ها و باز پرسی ها بیست وچار ساعتی را سپری، دو باره دسته جمعی به پولیس اُکراین تحویل داده شدیم .
در سیمای هریک این هجرت کننده گان غم واندوه،ودر چشمان ما اشک ماتم، چیز دیگری دیده نمی شد، پولیس اینطرف مرز، ما را زندانی ساخت، بعد از تحقیقات زیادی، بصوب کیف، بازگشت مان دادند، دروقت آمدن چون دلها مملو از شوق بود، احساس خستگی نمیکردیم، اما در راه بازگشت، آنقدر راه طولانی شد،که اصلاً نمی رسیدیم، وبسیار دلگیر کننده بود.
بلاخره ما دوباره به شهر کیف بر گشتیم، از (وکزال) کیف به قاچاقبر تلفون زدم، که ما برگشتیم! او نیز از شنیدن این خبر بد بسیار غمگین شد وبالکنت زبان گفت همانجا باشید، دور نروید، نفر خود را دنبال شما می فرستم،نفر مذکور بعد از لحطاتی رسید، وما را به همان منزلی که قبلاً اسکان داشتیم بُرد،هم اتاقیها، بانیش زبان از سفر جرمنی خوش آمدید گفتند وخندیدند، خنده های اوشان نمکی بود که بر زخمهای ریش ما پاشیده می شد .
ما را سه بار دیگر بطرف مرز حرکت دادند، اما از بخت بد دستگیر می شدیم، پولیس های مرزی با چهره های مان آشنا شده بودند، روی این آشنایی برخورد شان باما دوستانه شده بود .
بار چارم شانس با ما یاری کرد، ایکاش که یاری نمیکرد!! از مرز بدون مشکل گذشتیم، جنگلات انبوه کشور هنگری را در تاریکی شب، اگر شاخۀ درختی سرو صورت ما رازخمی می ساخت، یا پای ما جایی گیر میکرد ودر جویچه ای به سر میخوردیم، پیش میرفتیم، آخ هم نمیگفتیم، جالبتر از همه، با تمام احتیاطی که بخرچ می دادیم، تا سرو صدایی بلند نشود، اما پای ده ها تن، شاخه های خُشک شده ی روی زمین را می شکست وتِرق تِرق آنها آرامش جنگل وخواب پرنده گان جنگل را مُختل می ساخت .
سرانجام قاچاقبران اینطرف مرز ما را به قاچاقبران آنطرف مرز، مشهور به (کل های هنگری) فروختند،گذراندن شب وروز در منزل این قاچاقبران، بقول معروف از (بد بدترش توبه) کفن کش سابقه را هزار بار خدا بیامرز گفتیم .
حویلی کهنه و فرسوده، که در جنگل دور افتاده ای قرار گرفته بود، شباهت بیک زندان نظامی را بیشتر از یک منزل مسکونی داشت، دارای دو اتاق، یکی برای مردان مجرد،دیگری برای فامیل دار ها اختصاص داده شده بود، بیش از پنجاه نفر زن و مرد وطفل، از کشور های مختلف، برنگهای سیاه وسفیدو زرد، محبوس بودند، وروز خروج شانرا لحظه شماری میکردند، آنانیکه به اصطلاح پول شان زود تر آزاد می شد، بزودی ازین زندان رهایی می یافتند ،آنانیکه دیر تر می جُنبیدند، زیادتر عذاب می کشیدند،همانطوریکه آشپزی به نوبت بود، لت وکوب هم به نوبت، شبی را بخاطر دارم که، یکنفر افغان برتبۀ دگروال و یکنفر پاکستانی را، این خدا نا ترس ها آنقدر لت وکوب کردند، که از خدا گفتن ماندند .
این باز داشتگاه بنام (کل های هنگری) زبانزدمهاجرینکه، از بخت بد گرفتار آنها شده بودند ،معروف بود، شکنجه وعذاب دادن شان، زمان امیرعبدالرحمن خان را در خاطره ها زنده می ساخت ،بنده هم سه بار بخاطر تشناب رفتن ورفع معذرت بدون موقع و اجازۀ آنها، چند سِلی جانانه نصیب شدم،و هم از خوردن غذا محروم، تمام مقررات اینجا حُکم یک لاگر اسیران نظامی را داشت، هریکی به گوشه ای مغموم، پریشان خاطر، چرکین همراه باخود، چُرت می زد ،و در فکرو خیال های گونه گونه به سر می بردند،آنانیکه مُعتاد سگرت بودند، یا از برگ خشک درختان ویا از چای سیاه که به ندرت پیدا می شد، به کاغذ اخبارپیچانیده دود میکردند، سکوت مطلق حکمفرمایی میکرد،سر پیچی از مقررات حُکم مرگ را داشت، اگر (کِلی) در خانه نبود، کم کم سر صحبت های آغاز می یافت، اما سگ شان غُر می زد، بمجردیکه در باز می شد، سکوت مطلق حُکمفرما میگردید، فکر میکردی همه گُنگ اند، کودکان اگر بازی ویا گریه میکردند، مادران شان جریمه می شدند . جریمه عبارت بود از ،پاک کاری، ظروف شُستن وغیره، زنان مسلمان که نمیتوانستند در محضر مردان نا محرم به این کار ها مشغول شوند، ناگزیر بودند در هنگام گریۀکودکان، دستمالی را بدهن اطفال شان محکم می بستند، این بود شمه ای از بیداد گری (کل های هنگری) اگر داخل جزئیات شویم، کتابها لازم است نوشت، خدا را شکرانه گفتیم، که ما بیشتر از یک هفته در آنجا نماندیم، زیرا پول ما آزاد شده بود .
امروز شام آخریست، شام وداع، شام غم و غصه، شامی که تا واپسین ایام حیات از صفحۀ خاطراتم محو نمی شود، داغ نا سور آن هر لمحه بشدت دردم می افزاید، واین زخم التیام نا پذیر با گذشت هر روز نا سور تر شده می رود .
درین شام تلخ دو فامیل مهاجر غیر قانونی بخاطر ادامه حیات، روانۀ جرمنی می شوند، اما !آرامش ابدی می یابند! .
ایکاش!! پول ما آزاد نمی شد، ایکاش!! با تمام نا مُلایمتی کل ها می سوختیم، و می ساختیم، ایکاش!حرکت مان نمی دادند .
سرانجام حرکت مان دادند، مسافه های زیادی را پیاده وبا موتر طی نمودیم، تا کنار دریایی که ساحل آن مملو از جنگلات انبوه بود، رسیدیم، ظلمت شب همه جا را فرأ گرفته بود، شب هول انگیزی بود، نبضم نورمال نمی زد،یک نیروی خارق العاده ی مرا از یک دریای طوفان زا خبر می داد، آنگاهیکه به آسمان می دیدم، ستاره گان هم چشمک نمی زدند، چنان بنظر می رسیدند، گویا که همه مُرده اند،آنطرف، دو نفر مشغول باد زدن دو قایق بادی تابوت مانند برای حمل دو فامیل مهاجر، دو فامیل سرگردان وغریب، که جز از خدا هیچ یار و یاوری ندارند، بودند، اما این دو فامیل؛ به آنطرف دریا، با عالمی از آرزو ها آرمان ها با کودکان شان که عزم اروپا کرده اند، چشم دوخته اند، میخواهند کودکان شان مثل سایر کودکان عالم پُر زرق وبرق اروپا تحصیل کنند، و زنده گی مُرفه داشته باشند .
اما؛ هیهات!! با دردو الم وتأسف فراوان دست توانای تقدیر وسرنوشت، آنها را از رنجهای زندگی وخستگی راه برای همیش می رهاند .
قایق ها آمادۀ حمل ونقل گردیدند، و به آب انداخته شدند، قاچاقبران در آن شب ظلمانی و هیجانی نمی دانستند کی با کی است ،هر که مقابل شان قرار میگرفت،با عجله از بازوان شان گرفته به قایق می انداختند، از قضأ نخستین کسیکه مقابل شان قرار داشت من بودم، از دستم گرفته بزور بطرف خود کشیدند، وداخل قایق انداختند، هر چند دادو فریاد زدم، که با فامیل خود یکجا ودر یک قایق باشیم، ظالمین نشنیدند، کاش با آنها یکجا بودم،من با چند تن در یک قایق، زن وفرزندم باتنی چند در قایق دیگری، به فاصلۀ نه چندان دور روی آب قرار گرفتیم، همدیگر را سایه وار می دیدم، قایق رانان بسیار تُند تُند لاشپیرک می زدند، تا زود تر کنار دریا برسند،از پُشت قایق تماشای آب برایم بسیارلذت بخش ورویأیی بود، اما! آن جلوۀ رویأیی بیک آشفتگی درونی وافسرده حالی مبدل گردید، از دریا، از آب، که به آنها عشق می ورزیدم، دفعتاً مُتنفر شدم .
دریا ظاهراً آرام به نظر می رسید،اما در دل خود مُتلاطم، خروشان ونا فرمان بود، قایق حامل من به ساحل رسید، قایق دومی هنوز در وسط دریا بود، ما منتظر بودیم تا آنها نیز برسند،اما... ،!!دونفر بالاشپرک زدن پیهم تلاش داشتند، تا قایق شان سریعتر به ساحل برسد، با نهایت تأسف، کوششهای شان بی نتیجه بود! قایق مذکور درخود سوراخی داشت، باد از آنجا خارج و قایق سنگینتر می شد، برای سُبک ساختن قایق، بیک های سرشانه ای مسافرین را که مملو از لوازم قیمت بهأ بود، به آب انداختند، تأثیری نکرد،یکتن از قایق رانان خود را به آب انداخت، با یکدست قایق و با دست دیگرش شنا وری میکرد، تا بتواند جان تنی چند را از مُهلکه نجات بخشد ،میخواستم خود را بدریا زنم، درداکه شناوری بلد نبودم،دلم میخواست فریاد زنم،اما! باید خاموش می ماندم،برای اینکه دستگیرنشویم،ناگهان قایق مسیرش را تغیر داد، دو نفر قایق ران که دیگر هیچ کُمکی از توان شان ساخته نبود، خود را بدریا زده، آببازی کنان بما پیوستند،دادوفریاد کُمک کُمک، بِدو بِدو شروع شد، با تأسف فراوان باید گفت: که همه دویدن دویدن ها، دادوفریادها حاصلی جُز «آه» چیز دیگری نداشت، درآن هنگامۀ شُوم ونا بهنگام قاچاقبران از ترس اینکه مبادا پولیس دستگیر شان کند، فرار کردند .
قایق بطرف نشیبی میرفت،هنوز هم با کمی باد غرق نشده بود، من قایق را دنبال کرده ،بطرف پائین دیوانه وار می دویدم،گریه وناله سر داده بودم، پسر بزرگم تا هنوز هم نمی دانست که چه واقعه ای رخ داده،فکر میکرد که ما باهم شوخی میکنیم،دست کوچکش را بطرف من تکان داد وگفت: پدر تو با ما نمی آیی !!!.
من تا جایی لب لب دریا دویدم،که تمام صدا ها، دادو فریاد ها یکباره در عُمق حلقوم خشکیده دریا!؟فرو رفت،وفانوس عمر شان در یک مژه بهم زدنی خاموش شد .
بلی... اشکی که دیگر هرگز خشک نخواهد شد،بخاطر اینست که من به نسل زخم خورده وهجران کشیده ای مربوط می شوم،که از بدو تولدم تاکنون گوشهایم، فقط صدای«آه مُردم»«خدایا کمکم کن» چیز دیگری نشنیده است .
بطور قطع ویقین، زن وفرزند من یکی از هزاران شهدای این عالم پُر آشوب هستند، که در کنار انسانهایی از قاره افریقا، تا سرزمینهای آسیا،بنابر سیاست های هرگز نا بخشودنی جباران زمان، که موجبات دربدری ساکنین سر زمینهای خدا را فراهم ساخته اند، فاجعه می آفرینند ،وبنده گان خدا را ناگزیر می سازند، تا خانه وکاشانه شانرا ترک، وبا قبول هرگونه خطرات، بدون اینکه دشواریها را از ابتدأ مدنظر داشته باشند،دل بدریا زده، راه نا کجا آباد ها را در پیش میگیرند .
نمی دانم! وهرگز نفهمیدم، چه هست درین اقلیم های فریبنده، که آدم ها را بطرف خود می کشاند. آیا ما ها چه کمبود داریم که نمیتوانیم سرزمینها خویش را چون آنها بسازیم، میتوانیم!اما با یک تفکر «عمیق» که ما هرگز آنرافکر نکرده ایم .
سالها ازین حادثۀ المناک میگذرد، ومن در کنج انزوای غُربت آباد،آمیخته با حسرت تلخ ویک عالم اندوه عمیق، کنار دریا منزل گرفته ام، با نفرت به دریا، مینگرم،وهنوز هم منتظرم تا شاید یکبار دیگر این تقاضای پسرم را بشنوم که (پدر تو با ما نمی آیی)!! ومن لبیک گویم .
با چند بیت ازشعر مشیری عزیز این داستان غم انگیزرا خاتمه می دهم .

دلم میخواست:مرگ را،از دامن امید ما، کوتاه میکردند !
درین دنیای بی آغاز وبی پایان
درین صحرا،که جُز گردو غبار از ما نمی ماند
خدا، زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد !
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد!
نمی گویم به هر کس بخت وعمر جاودان می داد؛
نمی گویم به هر کس عیش ونوش رایگان میداد؛
همین ده روزهستی را امان می داد!
دلش را نالۀ تلخ سیه روزان تکان می داد!
نوشته :جناب لطیف کریمی استالفی
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**

پست ها : 298
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 26 ژانويه 2013, 13:47

_______________