خاطرات و اخبار مهاجرت و پناهندگی کانادا، آمریکا، اروپا.....

خاطرات تلخ و شیرین مهاجرت و پناهندگی

پستتوسط pagan » 28 ژانويه 2013, 11:16

_______________________________________________________
_______________________________________________________
-
-
پناهندگی در اتریش

اگر شما برای پناهندگی در اتریش درخواست میکنید می توانید آن را در یکی از س"Erstaufnahmestelle" ("شرق" ، اولین مراکز پذیرش) انجام دهید : اول تنها برای افرادی که وارد شده توسط هواپیما در فرودگاه در وین / Schwechat. دوم این است که در Traiskirchen در منطقه بادن ، که به وین واقع است ، سوم در Thalham ، اتریش
سالزبورگ ، Wels ، لینز). اگر پلیس شما را پیش از رسیدن به این مراکز باز داشت کرد اینکه شما همچنین می توانید برای پناهندگی در ایستگاه پلیس درخواست نماید . اگر افسر پلیس شما را به پلیس دگر تحویل میداد برای آنها بگوید کی شما میخواهید تقاضای پناهندگی پناهندگی (ICH möchte Asyl ") و این کلمه را تکرار کنید

در صورت وارد شدن به ایستگاه پلیس همه اموال شما برسی میشود
(به دلایل امنیتی ، بلکه برای پیدا کردن اسناد و شواهد در مورد شما که از چه راهی وارد اتریش شدید) مراحل اول . آنها نام شما را میپرسند ، تاریخ تولد ، تابعیت و زبان ، و اثر انگشت شما گرفته خواهد شد. آنها می پرسند که چرا شما کشور خود را ترک کردید ، که در آن شما را از سفر و چگونه شمابه اتریش آمدید همه اینها از شما سوال میشود .

پس از این "ثبت نام" ، پناهندگان باید به " Erstaufnahmestelle" است ، که یک اردوگاه در Traiskirchen یا Thalham گرفته میشود .

1) "روند پذیرش" : اگر شما برای پناهندگی تقاضا میکنید اولین چیزی که اتفاق می افتد این است که آن بررسی می شود که آیا شما از یک کشور دیگری اتحادیه اروپا گذشتید. بنابراین بسیار بسیار مهم است که شما هیچ مدرکی مثلآ (بلیط قطار ، پول ، و غیره) نشان ندهید که شمادر یکیو از دیگر کشورهای اتحادیه اروپا بوده اید پس بهتر است که شما نزد خود هیچ نوع ثبوت نداشته باشید . و هیچ گاه نگوید که شما از یکی کشور های اتحادیه اروپا به اتریش سفر کردید
اگر انها ثبوت دریافت کردن که شما قبل در یکی از کشور های اتهادیه اروپا بودید پس انها حتمآ اثر انگشت شما را در می اورند و به کوشش این می باشند تا قانون دوبلین 2 را اجرا کنند .
مشکل نیست این وظیفه شان است
( پس توجه کنید راه قانونی هم وجود دارد.
2 گام دوم.
یک بار روشن شود که قانون دوباین 2 بالای شما اجرا نمی شود ، که شما در روش دوبلین دوم
نیستد
(پایین را ببینید) -- یک مصاحبه طولانی (تا 4 ساعت) که در آن شما می توانید دلیل خود را برای درخواست پناهندگی خود را توضیح دهید (موارد زیر را نگاه کنید "مصاحبه اول ")

شما نیاز دارید که در چهارچوب زمانی که دولت اتریش راه اندازی می کند . اما پس از چند هفته شما اولین تصمیم گیری در مورد درخواست پناهندگی خود را دریافت میکنید (این تصمیم اول را می توان توسط هر یک از سازمان های ذکر شده در بالا تقاضای کمک کرد . از هیچ نامه رسمی مطمئن هرگز چشم پوشی نکنید و سعی کنید یک وکیل یا یکی از سازمان های غیر دولتی برای رسیدن به رودن پناهندگی خود تلاش ورزید )
برای سطح دوم از صلاحیت این دادگاه ها شما باید سعی کنید یک وکیل یا مشاور حقوقی داشته باشید. در یکی دیگر از مصاحبه های شما و تصمیم گیری ممکن است چند ماه به طول انجامد.
اگر این غیر ممکن است برای شما تا به کشور خود برگردید -- تصمیم پناهندگی شما ممکن است یک ویزای یک ساله بدهند . به خصوص برای افرادی که از افغانستان و سومالی می باشند داده می شود و در سال 2011 "subsidiärer شوتز" نامیده می شود. شما اجازه خواهید داشت تا کار کنید و دسترسی به مراقبت های اجتماعی داشته باشید.
توصیه های عمومی

شما حق دارید به یک فرد قابل اعتماد همراهی شما ، هنگامی که شما به مصاحبه و غیره --

بنابراین اگر شما دارای شانس پیدا کردید ، با یکی از سازمان های که در بالا ذکر شد قبل از اینکه شما درخواست پناهندگی کنید در ارتباط شوید بهتر است.
همیشه نیاز وجود دارد به (مترجم) با شما در هر زمان که شما مورد بازجوئی قرار میکیرید.

آنها همیشه شما را به امضاء رونوشت / پروتکل از مصاحبه های مختلفی که بخواهید. این رونوشت در آلمانی نوشته شده و خواهد شد و برای شما توسط مترجم ترجمه میشود.

مهم : اگر شما هر گونه شک و تردید که آیا رونویسی یا ترجمه شده مختلف است آنچه که شما گفتید ا ، امضا نکند. شما ا حق رد آنها و / فقط به صفحات خاصی که شما می خواهید امضاکنید شما نیز می توانید انتخاب کنید.
همیشه کاغذ کپی -- در هر وضعیت با مقامات (به عنوان مثال رونویسی از مصاحبه شما، چک سن ، چک پزشکی و غیره تقاضا کنید)
سعی کنید به بلند کردن اسناد که در حال از طریق پست برای شما فرستاده می شود در اسرع
وقت و با یکی از سازمان های فهرست شده بخاطر حمایت قانونی به تماس شوید
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 28 ژانويه 2013, 11:18

_______________________________________________________________
_______________________________________________________________
-
-
بررسی اجمالی در اتریش
Overview on Austria


احتمال گرفتن پناهندگی در اتریش زیاد بستگی دارد به تاریخ مهاجرت و آماده سازی درخواست پناهندگی شما. اتریش در حال حاضر اجرای دوبلین 2 و دیپورت به یونان را اجرا می کند . مردم هنوز هم به یونان دیپورت می شوند اما فرصت برای جلوگیری از اخراج با توسط درخواست به دادگاه حقوق بشر اروپا (مراجعه کنید : اطلاعات دوبلین 2 هم وجود دارد. کنترل پلیس در قطار ها ، در مکان های عمومی (خیابانها ، و همچنین در نقاط مهم ترافیک مانند ایستگاه های قطارصورت میگیرد . اگرچه کنترل سخت وجود دارد، باز هم برخی از مردم می توانند از طریق اتریش عبور به یک کشور دیگر اتحادیه اروپا سفر کنند.

از 1 July2011، هنگامی که تقاضای پناهندگی
شما باید در دو مرکز / پذیرش اولین اردوگاه که برای 5-7 روز اول. این را در ذهن خود داشته باشید تا تماس با وکیل و یا دوستان قبل از درخواست شما، ممکن است در داخل کمپ مشکلی بزرگی باشد پس پیش از تقاضا اطلاع برای دوستان ویا وکیل بهتر است.

روند پناهندگی می تواند برای مدت طولانی (از چند ماه تا بیش از یک یا دو سال) بسته به نوع در تاریخ شخصی شما و چگونه مقامات به تقاضای شما رسیدگی میکنند . این مهم است برای آماده سازی مصاحبه ها و برای جمع آوری مواد داستان خود را به حمایت کنید . در سال 2010، جدا از دیگران، به ویژه مردم از افغانستان، سومالی، ایران و فدراسیون روسیه قادر به گرفتن افراد تحت حمایتهای ویژه و یا حتی تقاضای پناهندگی بودند. برخی از سازمان های غیر دولتی مستقل ارائه کمک های حقوقی وجود دارد. توجه داشته باشید که "Verein Menschenrechte" است که مشغول به کار در اردوگاه های دارای رابط نزدیک به دولت دارد و هیچ علاقه ای کمک به شما درروند پناهندگی ندراد ! بهتر است با یکی از سازمان های غیر دولتی ذکر شده تماس بگیرید.
برخی از گروه های زاد نژادپرستی و افرادی که سعی می کنید برای حمایت از مهاجران کمک کنند . اما منابع آنها محدود است وجود دارد. در شهرهای بزرگ مانند وین، جوامع مختلف مهاجرین از کشورهای مختلف وجود دارد .
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 29 ژانويه 2013, 10:21

______________________________________________________________
______________________________________________________________
-
-
مشکلات پناهجویان دراتریش

کشور اتریش دومین کشوری است که به زبان آلمانی صحبت میکند.
شرایط زندگی در این کشور در برخی موارد بسیار بدتر از کشور آلمان میباشد.
پناه جویانی که وارد این کشور میشوند در ابتدا توسط پلیس مصاحبه شده و سپس به کمپ فرستاده میشوند و بعد از آن به پانسیون ها فرستاده میشوند.
شرایط زندگی در پانسیون های اتریش بسیار وخیم تر از آلمان می باشد، به دلیل اینکه رسیدگی خاصی به این پانسیون ها نمیشود و در خیلی از موارد بسیاری از پانسیون ها حتی برای زندگی معمولی یک انسان در کمتر از یک ماه مناسب نمیباشد.
بدلیل نبود سازمان و ارگان خاصی که به این موارد رسیدگی کند اعتراض های مهاجران کاملا بی نتیجه و بی ثمر می ماند.
در این کشور هم شما هم با نداشتن اقامت یا اجازه کار حق کار کردن را نخواهید داشت و شرایط زندگی در این کشوربرای بسیاری از پناه جویان بسیار مشکل است.
این کشور هم به صورت فدرالی اداره میشود و هر استان تقریبا شرایط و نگاه مجزایی برای پناه جویان دارد.این کشور بدلیل کوچک بودن وجمعیت کم خاستگاه تعداد زیادی از پناه جویان نمی باشد.
. البته در بعضی از شهرهای این کشور پناه جویان بسیاری زندگی می کنند ولی تعداد پناه جویان ایرانی بسیار کمتر از پناه جویان کشورهای دیگر میباشد.
البته این ربطی به برخورد دولت ندارد.نوع شرایط زندگی در این کشور به گونه ای است که برای ایرانیان مناسب نمی باشد و اکثر مهاجران حتی غیر ایرانی ها از شرایط زندگی در این کشور بدلیل برخورد بد پلیس و مردم بسیار ناراضی هستند.
شرایط تحصیل در این کشور برای پناه جویان بسیار نامناسب است که با تحصیل آنها در دانشگاه ها و... مخالفت میشود.
این یک قانون نانوشته است که از هر 100 نفر مهاجر،2 یا 3 نفر حق تحصیل دارند، اما در مواردی دیگر میتوان به شرایط دیگر این کشور اشاره کرد،
مثلا: بسیاری از مهاجران به بیماری روحی دچار میشوند و در برخی موارد مهاجران توسط گروه های نازی و فاشیست مورد ضرب و شتم قرار میگیرند ولی اکثرا به خاطر اینکه بعدها دچار مشکل نشوند از شکایت و پیگیری این موارد خودداری میکنند.
زندگی و شرایط کاری در این کشور مناسب نمی باشد.شرایط زندگی در این کشوربسیار سخت تر از آلمان است به دلیل بالاتر بودن قیمت ها از آلمان.
بعد از گرفتن اقامت دولت اتریش هم، چون دولتی سوسیالیستی است به مهاجران برای مدت بسیار محدود و کوتاهی کمک میکند.
شرایط کاری در این کشور بسیار بد است
.در بسیاری موارد مهاجران توسط گروه های فاشیستی مورد ضرب وشتم قرار گرفته اند، ولی به دلیل اینکه در این کشور سیستم قضایی وجود دارد بعضی موارد به دادگاه کشیده میشود اما شرایط قضایی به نفع اتریشیان است تا مهاجران
مقدار اجاره بهای خانه در این کشورها بسیار بالا میباشد به گونه ای که مهاجران اکثرا تن به کار و شغل های پست می دهند تا درآمدی داشته باشند.
به دلیل کوچک بودن کشور و جمعیت کم این کشورو اینکه این کشور تمایلی به داشتن خارجی های غیر اروپایی، تعداد خارجیان در این کشور کمتر از سایر کشورهاست.
برخورد پلیس و مردم در این کشور با خارجی ها بسیار بد میباشد.
هم چنین برخورد مردم این کشور بسیار نژاد پرستانه است
نوع برخورد مردم هر شهر متغیر میباشد. در بعضی موارد بسیار خشن میباشند. در خیلی از موارد هم،پلیس هیچ ترسی از زدن خارجی ها ندارددر کل رفتار مردم کشورهای آلمانی زبان با دیگران بسیار خشن و سرد میباشد.اکثر افرادی که در چنین کشورهایی به خصوص اتریش هستند دچار بیماری روحی و روانی میشوند، که دلیلش رفتار بد و تبعیض آمیز دولت با آنها میباشد.
شرایط تحصیل در این کشور به گونه ای دیگر است. به گونه ای بسیار سختگیرانه تر، به طوریکه در این کشور 2 گونه آموزش وجود دارد:
1- دوره های "لره" یا همان آموزش کلاسیک مانند ایران
2- دوره های "آس بیل دونگ" یا همان دوره های فنی و حرفه ای
دوره های تحصیلی نرمال تا سن 25 سالگی به یک پناه جو داده میشود و اگر پناه جو بیش از 25 سال داشته باشد این دوره به او تعلق نمیگیرد و به وی دوره های آس بی لدونگ یا همان فنی و حرفه ای میدهند که آن هم ملزم شرایط خاص میباشد که معمولا پناه جو یا شخصی که درخواست این دوره ها را دارد از ان محروم میباشد به دلایل زیر
1- عدم موافقت دولت با ادامه تحصیل به خاطر هزینه ها
2- اشباع بودن دوره ها و اینکه قانون نانوشته ای وجود دارد که از دادن دوره های آموزشی به خارجی ها جلوگیری میشود
البته این مطالب گفته شده جدا از آموزش زبان است، که در بعضی آموزشگاه ها بدون دریافت پول و در برخی با دریافت پول انجام میگیرد
در صورت نداشتن دوره های آموزشی پیدا کردن شغل در این کشورها بسیار سخت میباشد و طبق تخصص شما کار داده نمیشود، بنابراین شما مجبور هستید که به کارهای پایین تر تن بدهید.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 29 ژانويه 2013, 10:30

____________________________________________________________
____________________________________________________________
-
-
مسایل حقوقی و امور پناهندگی و مهاجرت)....

گفتگو با آقای اسماعیل یاری (کارشناس مسایل حقوقی و امور پناهندگی و مهاجرت)
پناهجویان بسیاری با انجمن حمایت از پناهجویان ارتباط برقرار کرده و سوالات بسیاری از نحوه وکالت وکیل کمیساریای عالی، ردی پرونده، دیپورت شدن، بسته شدن پرونده و... مطرح کردند... شورای نمایندگان این سوالات را دسته بندی و تا آنجایی که در توان دارد، سعی بر آن است با ارتباطات مستمر و پیوسته با وکلای حقوق بشری که در امور پناهندگی فعال هستند، داشته و پاسخ سوالات همراهان همیشگی انجمن حمایت از پناهجویان را از وکلای محترم پاسخگو باشد... در این شماره با آقای اسماعیل یاری کارشناس مهاجرت و پناهندگی در هلند گفتگویی چند ساعته داشتیم...امید که به عمده سوالات شما عزیزان پناهجو پرداخته شده باشد. لطفا دیگر سوالات خود را در زیر نوشته بیان تا با آقای اسماعیل یاری و یا دیگر وکلا حقوق بشری در میان بگذاریم... با سپاس از شما...
روابط عمومی انجمن حمایت از پناهجویان ایرانی_ترکیه(نوشهیر)

آقای اسماعیل یاری عزیز، برای آشنایی بیشتر پناهجویان، لطفا شمه ای از بیوگرافی خود را بیان کنید؟من اسماعیل یاری، کارشناس مهاجرت و پناهندگی و دارای مدرک کارشناسی ارشد در این رشته هستم. موسس سازمان اروپایی پناهندگان ایرانی هستم که چندی است این سازمان در اروپا به ثبت رسیده و تلاش بر آن داریم با همکاری دیگر دوستان و وکلایی که با هم کار می کنیم، گره ای از مشکلات پناهجویان را حل و فصل کنیم. بیش از ده سال سابقه و کار در امور پناهندگی دارم.
از نگاه یک کارشناس مسایل حقوقی، پناهنده به چه کسی گفته می شود؟ و چرا تمامی پناهجویان ایرانی انتظار دارند که پرونده آنها بایست به عنوان پناهنده پذیرفته شود؟اساسا پناهنده و پناهندگی یک مسئله بسیار پیچیده حقوقی و سیاسی است و مرتبط به اقتصاد کشورهاست. اگر مشخصا بحث به پناهجویان و پناهندگان ایرانی در ترکیه باشد...بر اساس کنوانسیون ژنو، پناهنده به کسی گفته می شود که به دلایل:1- نژاد 2- مذهب 3- ملیت 4- جنسیت ... عضو و فعال بودن در گروههای اجتماعی و نظارت سیاسی جانش در خطر باشد. هنوز بحث های بسیار پیچیده حقوقی و تفسیری بر سر این تعریف پناهنده و ترس هست. حاکمیت جمهوری اسلامی کاری کرده که مردم به خودشان این حق را بدهند که همه اتوماتیک وار خود را شامل حقوق پناهندگی بدانند، این دلیل سیاسی، اجتماعی، اطلاعات غلط، تفسیر غلط و انتظارهای غلط ایرانیان است از پناهندگی. از طرف دیگر نبود آزادی(منظور آزادی هست که درغرب تعریف و اجرا می شود)، برابری اجتماعی و یکسانی زن و مرد و حقوق بنیادین در ایران امروزی طوری شده که یکی از کشورهای بدنام در سطج جهانی باشد. بحث در زمینه تبعیض، نابرابری، ظلم و زور و جنایت و سرکوب مردم و همچنین اولین کشور نسبت به سرانه جمعیت در دنیا در زمینه اعدام می باشد.
اکثر پناهجویان شاکی هستند از نحوه مصاحبه خود با وکیلی که از طرف کمیساریای عالی برای آنها در نظر گرفته شده است. به نظر شما این ضعف از کجا نشآت می گیرد؟ پناهجویان جملگی بر این واژه متفق القول هستند که نحوه مصاحبه با وکیل شباهت بسیاری با بازجوهای جمهوری اسلامی دارد...آیا چنین وکالتی درست هست؟وکلای کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در ترکیه اکثرا غیر اروپایی هستند و مسلما این بحث می شود که در کارشان تبعیض قائل شوند. بعضی ها تخصص و دوره های ویژه نگذراندند. بعضی ها حسادت می کنند، بعضی ها گرایش به دین اسلام و به جمهوری اسلامی دارند. با این موارد می بینید که وکلا دارای یک فرهنگ باز به معنی تعریف شده در اروپا ندارند. این ضعف ناشی از بی اهمیتی کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل هست و چه در ترکیه چه در تمام نقطه جهان که دفاتر کمیساریای عالی بنا نهاده شده است. اساسا و بر مبنای معاهده کمیساریای عالی پناهندگان نه وکیلی و نه رییس و نه هیچ کسی دیگری، حق برخورد تبعیض آمیز، بی احترامی و بازجویی را ندارد، در صورتی که پناهجویان جرات داشته باشند می تواند به کمیساریای عالی پناهندگان آنکارا و یا ژنو شکایت کنند.
از طرفی پناهجو از ترجمه سلیقه ای مترجم نیز شاکی است و اکثرا اذهان دارند که مترجم برداشت خود را از حرفهای آنها دارد و نه آن چه که بیان کرده اند؟بله...متاسفانه این مشکل در اروپا هم وجود دارد. مترجم باید دارای تحصیلات کامل(ترجیحا مدارک آکادمیک و مترجمی ) باشد و نه به این صورت که کسی فکر می کند که شاید زبانی یا چند زبانی رو خوب حرف می زند می تواند مترجم باشد... مترجمی یک شغل هست و باید مترجم اطلاعات کافی، از نحوه برخورد، کار مترجمی و اصل بی طرفی را رعایت کند و از تفسیر حرف خود داری کند. این امکان هست که پناهجویی مترجمی از دیگر سازمان های که کمیساریای عالی پناهندگان آن سازمان را قبول دارد را در روز مصاحبه به همراه خود ببرد. ولی باید از قبل تقاضا کرد و مترجم معرفی شده بایست کار و سازمانش از طرف کمیساریای عالی به رسمیت شناخته شده باشد.
چرا روند رسیدگی به پرونده پناهجویان، مدت های مدیدی طول می کشد؟ این امر ناشی از چیست؟این امر در اصل ناشی از سیاست کاری کمیساریای عالی پناهندگان است. کمیساریای عالی همیشه جوابهای از قبیل مراجعه کننده بسیار زیاد است، کمی کارمندان و... را دارد. ولی اینها بهانه است. و اساسا سیاست کمیساریای عالی پناهندگان این است که متقاضیان فکر نکنند که هر پناهجویی می تواند به مدت سه تا شش ماه به کشور سوم انتقال داده می شود و با سیاست طولانی کردن پروسه رسیدگی به پرونده ها عملاً متقاضیان را کم می کند. کمیساریای عالی پناهندگان بالاترین هزینه را در جهان دارد که از همه کشورها بیشتر است، ولی کندترین پروسه را دنبال می کند. الان سیستم هایی هست که در اروپا تنها در طی هفت روز به متقاضی جواب مثبت یا منفی را می دهند، منظورم این است که این کار عملی هست اگر اراده سیاسی باشد. من در اول بحثم اشاره داشتم که پناهندگی و به تبع مهاجرت یک پدیده حقوقی،سیاسی و اقتصادی است که پروسه ها را پیچیده می کند و قبل از این که چیزی به اسم حقوق بشر باشد منفعت هر کشوری در اولویت قرار دارد. نبایست فراموش کرد که کمیساریای عالی پناهندگان نماینده دولت هاست نه پناهجوها و پناهنده ها...
بسیاری از پناهجوها پس از سالها انتظار با ردی پرونده و پس از آن پرونده بسته مواجه می شوند؟ این پناهجوها بایست چه کار کنند؟زمانی که پناهجویی خود را به کمیساریای عالی معرفی می کند، عملا خود را به وزرات کشور ترکیه معرفی می کند. کمیساریای عالی بسته شدن پرونده پناهجو را به دولت اطلاع می دهد و این دولت ترکیه هست که تصمیم می گیرد. در بعضی موارد دولت واکنشی نشان نمی دهد اما در بسیاری از موارد پناهجو را دیپورت می کنند و بسیاری هم غیرقانونی به زندگی خودشان ادامه می دهند. به فرض اگر دیپورت اول یا دوم و یا سوم در جریان بود، ابتدا باید به دادگاه اداری آنکارا شکایت کنند و اعتراض کنند به حکم دیپورت که اقامتشان را به شکلی بگیرند یا حداقل حکم دیپورت الحاق شود. بعد از آن باید از طریق اشخاصی که کارشناس و وکیل و یا سازمان معتبری هستند و در امور پناهندگان فعالیت می کنند مراجعه کنند. دوباره حق دارند تقاضای پناهندگی کنند که ظاهر قضیه این است که کمیساریای عالی زیر بار این کار قرار نگیرد. امکان باز شدن پرونده در اکثر حالات وجود دارد.
به چه شکل می توان پرونده ای که بسته اعلام شده را به جریان انداخت؟باید ابتدا مسئله اقامت را حل کرد، چون همزمان نمی توان هم به جنگ کمیساریای عالی رفت و هم دولت و یا این که غیرقانونی زندگی کنند. اما امکان دارد که اشخاص از طریق وکیلی که برای خود انتخاب می کنند دوباره تقاضای باز شدند پرونده را درخواست دهند. باید پرونده بر اساس ماده های کمیساریای عالی پناهندگان بررسی شود و هفتاد درصد حق همیشه با پناهجو است. اما مواردی از پرونده ها وجود دارند که قابل باز شدن نیستند و یا این که در چارچوب کنوانسیون ژنو قرار نمی گیرند. سازمان ما قادر است پرونده هایی را به جریان بیاندازد، ولی ما اول کل پرونده را بایست مطالعه کنیم، کلیه جزییات را...این امکان بوده و هست... امکان دیگر این که پرونده هایی که بسته شده اند را به سفارت کشورهای دیگر معرفی کرد. مثلن کانادا یا چند کشور اروپایی دیگر... اگر کسانی از کانادا و اروپا پیگیر باشند این امکان هست که به آنها حداقل ویزای ورود و یا پناهندگی یا حتی اقامت دایم بدهند.
بیشتر پناهجویانی که ردی پرونده آنها اعلام می شود، به سازمانی به نام هلسینکی مراجعه می کنند که بیشتر وکلای این سازمان حقوق بشری عمل می کنند. به گفته بسیاری از پناهجویان این سازمان هیچ گونه کمکی به آنها نکرده و در پی طولانی بودن رسیدگی به پرونده ها هستند... نظر شما درباره این سازمان چیست و این وکلا چه وظیفه ای دارند؟سازمان هلسینکی اساسا یک سازمانی هست که برای حقوق بشر، آزادی، صلح و دموکراسی کار می کند. غیردولتی بوده و به صورت ان جی او هست. یک قسمت کوچک آن برای پناهنده ها فعالیت می کند. اگر به دفتر هلسینکی در ترکیه اشاره کنیم، همراه منافع دولت و کمیساریای عالی حرکت می کند. وکلای این دفتر اطلاعات کافی درباره پروسه پناهندگی در ایران نداشته و ندارند. تا سال گذشته قسمت کمک به پناهندگان آن از سوی وزارت امور خارجه هلند تامین می شد. البته در کل این سازمان هزینه هنگفتی از اتحادیه اروپا می گیرد ولی کمترین هزینه را خرج پناهجوها می کند و فعالیت آن روی پروژه هایی است که دولت ترکیه دوست دارد. به طور مثال در کل سالهای فعالیت این دفتر در ترکیه یک بار بیان نکردند که اگر بحث حقوق بشر است باید از مسایل غیربشری که در ترکیه هم رخ می دهد دفاع کنند. از کردها، ارمنی ها، خارجیان،غیرقانونی ها و... وکلای هلسینکی همان وکلای ترک هستند که اتفاقا مجانی هم کار نمی کنند. پول کارهایشان را دریافت می کنند ولی کاری هم یا بلد نیستند یا نمی خواهند انجام دهند. نمی توانم بگویم که یک سازمان سالم هستند یا خیر...ولی تاثیری تا حالا روی وضعیت پرونده پناهجوها من ندیده ام که داشته باشند.
پناهجویانی که دیپورت می شوند بایست چه کار کنند؟پناهجویی که دیپورت می شود کار خاصی نمی توان برایش انجام داد. چون بعضا با پرونده اش دیپورت می شود. منظورم همان پرونده ای است که با پلیس مصاحبه کرده نه پرونده ای که به کمیساریای عالی داده است. ولی اگر منظور از سوال این است که اگر پناهجویی برگه دیپورتی دریافت کرد چه باید بکند، باید بگوییم از طریق وکیلی باید تلاش کند که حکم صادره از وضعیت کشور ترکیه باطل شود و هم از راه شکایت به حکم وزرات کشور در دادگاه ردی ترکیه هست. اگر بتوانند با سازمان ما مرتبط شوند، می توانیم برایشان از طریق دادگاه اروپایی حقوق بشر که ترکیه هم کنوانسیون آن را پذیرفته است، کاری برای دیپورتش انجام داده و لغو دیپورت کنیم. بازم هم تاکید می کنم بایستی در جریان ریز پرونده ایشان قرار بگیریم. چون بعضا دادگاه اروپا هم بعضی پرونده ها را موجه نمی داند و معتقدند که در صورت برگشت مشکلی برای این شخص رخ نمی دهد. شماره تلفن سازمان ما هست(0031685818111)(آنتی-دیپورت لاین)
چرا بعضی از پرونده ها بدون آن که برای مصاحبه مجدد پناهجو را خبر کنند، بعد از استیناف، پرونده آنها بسته می شود؟ آیا وکیل چنین حقی دارد؟بله... بعد از مصاحبه اصلی یک سر وکیل و مسوول کلی پروسه پناهندگی نظر نهایی را می دهد.امکان دارد بر اساس محتویات یک پرونده، مصاحبه، مدارک و...در کل پرونده کاملا بسته شود.چرا که چهارچوب ضعیف است و یا خارج از قوانینی هست که کمیساریای عالی با آن کار می کند.
پرونده های مذهبی همچون زرتشتی، الحق، یارسان و... رسیدگی به آنها بسیار طول می کشد اما مذهب دیگری چون بهایی این گونه نیست... به طور نمونه پرونده ساسان مهری که زرتشتی هست، پس از سه سال انتظار بسته اعلام می شود. دلیل این تفاوت چه می تواند باشد؟دلیل اصلی آن، تفاوت نگرش و سیاست کمیساریای عالی پناهندگان و دولت هاست. بهایی ها، شناخته شده هستند به این خاطر که دولت امریکا از آنها پشتیبانی می کند. در ژنو نماینده دارند و از لحاظ مالی توانایی بسیار دارند... زرتشتیان و الحق و یارسان و...ظاهرا ناشناخته هستند برای کمیساریای عالی پناهندگان. البته سیاستی هم پشت قضیه هست که نمی خواهند این ادیان و مذاهب شناخته شده باشند، چرا که کار سختی برای شناخت این گونه موارد نیست و تاریخچه و گذشته اینها بسیار طولانی تر از آیین بهاییت است. دلیل دیگر نبود اطلاعات جامع در این موارد هست. و بایستی تلاش کنند خود را به سازمان های جهانی بشناسانند و مشکلاتشان را رسانه ای کنند و فعالیت های مستمر داشته باشند در شناساندن دین و مذهب خود... و این که چرا، چگونه، از کی، با عکس، لیست اسامی، و تمامی جزییاتی که در دست هست و تحقیق کرده و جمع آوری شده نشان دهند که در اقلیت هستند، سیستم ایران آنها را قانونی ندانسته، محروم از امتیازات مدنی هستند و حتی در مواردی به خاطر اعتقاد به این دین یا مذهب افرادی بوده اند که مجرم شناخته شده و حتی اعدام شده اند....زندانی شده اند، دستگیر شده اند و... به چنین مواردی پرونده های تخصصی گفته می شود، این پناهجوها می توانند با سازمان ما ارتباط برقرار کرده که کمکشان کنیم از طرق مختلف تا بتوانند کمیساریای عالی پناهندگان را متقاعد سازند..

قدری درباره سازمان خودتان توضیح دهید؟ و چگونه یک پناهجویی که پرونده بسته هست یا دیپورتی و...شما می توانید مورد حمایت قرار دهید؟ یا دیگر پناهجویانی که مشکلات متفاوت تری دارند...سازمان ما، سازمان اروپایی پناهندگان ایرانی هست که بیش از یک سال است که تاسیس شده است. برای کل اروپای غربی(بلژیک، هلند، آلمان و اسکاندیناوی)+ ترکیه، عراق، پاکستان، قبرس، آذربایجان،مالزی کار می کند. و برای هر کشور، جداگانه یک دیسک دارد، اما فعالیت های بسیار گسترده در دستور کار داریم و اهداف طولانی مدت تعقیب می کنیم. من به طور تخصصی در کل پروسه پناهجویی سهیم هستم با پناهجویان و پناهندگان. یعنی قبل از معرفی به کمیساریای عالی پناهندگان در هر کشوری، کار روی پرونده ها، کار روی تعیین کشور، و حتی بعضا هم برای اینتگریشن در کشور جدید. پناهجویانی که پرونده بسته یا این که در مرز خطر دیپورت هستند، می توانند با ما تماس بگیرند، از طریق تلفن، فاکس، ایمیل و فیس بوک و ...تا روی پرونده آنها کار کنیم. فقط باید این نکته را بگوییم که ما سازمانی کاملن تخصصی هستیم و کارها، خدمات و فعالیتهای ما مجانی نیست.
بسیاری از پناهجویان بیان می کنند که وکلای کمیساریای عالی اطلاعاتی درباره وضعیت حقوقی و شرایط اجتماعی ایران ندارند، به نظر شما وکلا کمیساریای عالی اطلاعات خود را از کجا بدست می آورند؟این طور هم بیان می کنند، نیست. اگر پناهجویی این احساس را دارد به ما اطلاع داده تا بر اساسا پرونده او، ما اطلاعات لازم را به کمیساریای عالی پناهندگان اطلاع دهیم. وکلا اطلاعاتشون را اساسا از دیگر سازمان ها می گیرند. کمیساریای عالی پناهندگان بزرگترین سازمان اطلاعاتی هم هست که از سال 1951 کار می کند، سازمان هایی هستند که اساس کارشان تهیه اطلاعات است و در اختیار کمیساریای عالی پناهندگان قرار می دهند. دولت ها و سازمان های حقوق بشری...اما گزارش چند کشور مهمتر از بقیه است. اول سازمان آمینستی، سازمان ملل کنوانسیون حقوق بشر، بعد چندین سازمان اروپایی که بیشتر انگلیس این کار رو انجام می دهد، وزارت خارجه امریکا، گزارش های حتی سازمان سیا نه آن اطلاعاتی که در وب سایتشان هست. در کل فرض کنید که 26 کشور اروپایی سفارت آنها در ایران دایر است، همه اینها هم زمان به جمع آوری اطلاعات در حمایت سازمان ها هستند و کمیسایای عالی پناهندگان به اکثر این اطلاعات دسترسی دارد.
پرونده پناهجویی به نام آرش شریفی موجود است که تمامی گفته های وی را قبول داشته اند به غیر از این که حکم جلبی که برای وی صادر شده و آن را نپذیرفته اند... بیان داشته اند که چرا بایستی از طرف دادگاه جزایی چنین حکمی صادر شود؟ برای چنین پرونده ای بایستی چه کار کرد؟این برمی گردد به پیچیده بودن سیستم حقوقی و قضایی در ایران. ایران یک سری تعاریف حقوقی دارد که بیان داشته اما در عمل آن گونه نیست. این مثال همینه که شخصی در ایران لیسانس الهیات دارد و می تواند مدیر حسابداری باشد. در ایران هیچ چیزی سرجای خودش نیست. استاندارد جهانی ندارد. شما می بیند پاسدار دارید، بسیجی دارید، جندالله دارید، ثارالله دارید، حزب الهی دارید و...چهل مدل نیرو مشغول سرکوب مردم هستند. برای چنین پرونده ای می توان از طرف یک وکیل یا مثلن سازمان ما به کمیساریای عالی مشخصا در مورد این پرونده یک نامه نوشته شود و در آن توضیح داده شود که سیاست حقوقی ایران، کارکرد ارگانی و احکامی چند گونه ای دارد. موارد زیادی هست از این قبیل در گذشته که مثلن تنها بر اساس حکم خمینی چندین هزار نفر زندانی سیاسی کشته شدن. که بعضا دادگاه ایران حکم مثلن ده سال زندان را داده است. کافی است در این زمینه به آمار پناه برد.
وکیلی به نام مهدی ... که پرونده اش ده سال پیش قبول شده و اینک پرونده اش پس از سالها بلاتکلیف است. پرونده وی به عنوان پناهنده در دولت کانادا پذیرفته شده است. اما سالهاست به خاطر این که قبلن دیپورت شده و در پرونده اش بیان نکرده و بعدها به خاطر اقرار خود شخص توسط پلیس ترکیه مطلع شده است، اینک سرگردان هست... وکیل وی آقای آکف هست که تا به امروز بیش از بیست بار طی این مدت ده سال مصاحبه کرده وی را سرگردان ساخته است، چرا بایستی چنین پرونده ای این چنین گرفتار شود؟ببینید کمیساریای عالی پناهندگان، پناهجویی که قبول می کند بعد به دولت ها می فرستد، دولت ها هم مسئله امنیت برایشان بسیار مهم است. کسی که یک مسئله مهمی را از دولت پنهان کند، شاید خود شخص فکر کند که یک مسئله ساده است و کوچک است ولی دولت ها این گونه تصور نمی کنند. جوابش ساده است، چون این شخص به یک سیستم به نام کمیساریای عالی پناهندگان و دولتی به نام کانادا دروغ گفته راه علاجی نیست. می بایست ایشان از همان اول یا الان غیر ترکیه و کمیساریای عالی پناهندگان و کانادا را بزنند و به اروپا بیایند...
اطلاعات شما درباره وکیل امنیتی به نام آکف چی هست؟ و وکلای امنیتی که پرونده پناهجویان به آنجا ارجاع می شود، چه وکلایی هستند؟آقای آکف آتلی سالهاست که به عنوان وکیل امنیتی کار می کند، همه سازمان ها افرادی همچون ایشان را دارند... و کمیساریای عالی پناهندگان به افرادی همچون ایشان نیاز دارند. چون کسانی هم ممکنه از طرف خود رژیم ایران در بین پروسه پناهجویان باشند و باید اشخاصی باشد که تشخیص دهد. فراموش نکنید که کمیساریای عالی پناهندگان با داشتن قرارداد با دولت ترکیه در آن کشور فعالیت می کند و از همکاری و پشتیبانی دولت ترکیه هم برخوردار است.
بسیاری از پناهجویان عضو حزب دمکرات یا مجاهدین خلق، سالهاست که به عنوان پناهنده پذیرفته شده اند، اما پس از چهار الی پنج سال هنوز به کشور ثالث ارجاع داده نشده اند، این پناهندگان بایستی چه کار کنند و به کجا مراجعه کنند؟این افراد ممکنه که به عنوان پناهنده پذیرفته شده باشند، ولی به عنوان کسی که زیر پوشش کمیساریای عالی پناهندگان قرار می گیرند و نه به عنوان پناهنده ...متاسفانه اعضاء حزب مجاهدین که از (آرتیکل اف یک) یعنی کسانی که به عنوان جنایتکار جنگی یا جنایت علیه بشریت اسم می برند. اساسا خود کمیساریای عالی پناهندگان به هیچ سفارتی پرونده های آنها را ارسال نمی کند و اگر هم معرفی کند به عنوان پناهجو یک اف هست. مشخصا مجاهدین در لیست ترویست امریکا و اروپا قرار دارند که الان از لیست اروپا خارج شدند اما باز هم کشورهای اروپایی حق دارند که پناهجویی یک اف را نپذیرند. حزب دمکرات جداست. از دو سال گذشته و تنها سفارت کانادا ردی نامه هایی به اسم کا دی پی ای را یک گروه ترویست نامید و هیچ کشور اروپایی و امریکا این نظر را ندارند. افراد عضو حزب دمکرات و کومله و گروههای دیگر، بهتره که بگویند که ما هوادار(سمپات) بودیم و نه عضو(ممبر). دلیلی هم که سفارت کانادا یا وزارت کشور کانادا داره بیشتر همان چیزی هست که ایران بر ضد این حزب بیان کرده و یک عده از این افراد در کانادا بعد از گرفتن سیتی زن شیپ به ایران رفت و آمد داشتند و نفوذ ایران هست در کانادا.
پناهجوی خبرنگاری به نام سیروان عنایتی که تمامی مدارکش موجود هست و ایشان عضو حزب دمکرات در بخش فرهنگی بودند. اما پرونده وی ردی گرفته است. ایشان بخشی از گفته های خود را که عضو حزب دمکرات بوده، بیان نکرده از ترس این که مبادا از طرف دولت ترکیه دیپورت شود و مشکلی برای وی به وجود آید، وی بایستی چه کار کند و چگونه این گفته های ناتمام خود را به گوش وکیلش برساند؟این برمی گرده به اشخاص و نداشتن اطلاعات کافی. شما می توانید هر آن چه به عنوان فعالیت و مشکلات بوده را به کمیساریای عالی بگویید ولی دولت ترکیه روی احزاب ایرانی اطلاعات کافی دارد و اطلاع دارد که چه حزبی چه فعالیت هایی می کند.ظرفیت کار احزاب، حتی سیستم آنها و...خیلی اطلاعات ریزتر...چون سازمانی به نام میت ترکیه دارد و هم مشکلی با ملیتی به نام کُرد دارد و برایش اینگونه اطلاعات جنبه حیاتی دارد. پس لزومی ندارد که کسی فکر کند که دولت ترکیه مخصوصا به دنبال وی هست چرا که مابین ایران و ترکیه قراردادهای امنیتی هست و اگر کسی از نظر امنیتی مهم باشد، بعضا خود دولت ایران درخواست می کند تا آن فرد را به ایران تحویل دهند.
سپاس از راهنمایی شما و وقتی که گذاشتید...اگر حرف خاصی در پایان هست و پناهجویان بایستی بدانند و من اشاره نکردم، لطفا بیان کنید...هر چند حرفهای زیادی هست...امیدوارم بتوانم از طریق رسانه های مختلف به گوش همان کسانی که الان در کشورهای همجوار ایران هستند برسانیم و هم اطلاعات کافی و لازم به دست افرادی که نیاز به راهنمایی کمک دارند، گذاشته شود.... چه افرادی که هنوز از ایران خارج نشده و و چه کسانی که الان پناهجو هستند...با داشتن آگاهی و اطلاعات کافی بهتر می توانند تصمیم بگیرند. دانستن اطلاعات و سردرآوردن از سیستم که آدم ازش حقی را می خواهد، بسیار سخت و پیچیده است. تجربه شخصی خودم از پناهندگی اینه که حق پناهندگی گرفتنی است و نه دادنی. سازمان و همکاران ما در این زمینه دارای سالها تجربه و اطلاعات کافی هستند و امیدوارم که بتوانیم در این زمینه کمک کننده باشیم.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 30 ژانويه 2013, 21:43

_________________________________________________________________
_________________________________________________________________
-
-

داریوش ایرونی، از دوران بعد دپورت خود سخن می گوید

http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=6yBOYfx_owU
داریوش بحیرائی معروف به داریوش ایرونی در فیس بوک بعد از حکم دپورت از دو کشور نروژ و آلمان برهه جدیدی از زندگی اش را بصورت نیمه مخفی در کشور آلمان تجربه می کند که در این کلیپ او از این دوران برای ما حرف می زند
فیلم و تهیه کلیپ از حمید صادقی
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 31 ژانويه 2013, 16:02

_____________________________________________________________________
_____________________________________________________________________
-
-
قهرمان جودو ایران به آلمان پناهنده شد

تصوير
دویچه وله : محسن غفار ملی‌پوش سه رشته ورزشی جودو، کوراش و جوجیتسو و عضو تیم ملی جودوی ایران در بازی‌های آسیایی۲۰۱۰ گوانگجو، به تازگی از کشور آلمان درخواست پناهندگی کرده است.

غفار از رده سنی نوجوانان عضو تیم ملی جودو بوده است. او سال گذشته در مسابقات جهانی جوجیتسو در کلمبیا مدال برنز وزن ۷۰ کیلوگرم را برای ایران کسب کرد.
پیش از او، وحيد سرلک نفر پنجم سال ۲۰۰۹ جهان در رشته ورزشی جودو نیز از آلمان درخواست پناهندگی کرده بود و هم اکنون در این کشور ضمن حضور در مسابقات، مشغول مربیگری است.
محسن غفار در مسابقات مختلف جام جهانی، جهانی و قاره‌ای در تیم‌های ملی جودوی ایران عضویت داشته و در سال‌های اخیر همواره در رنکینگ جهانی این رشته نیز قرار داشته است.
ورزش‌های رزمی در ایران بیشترین آمار را در تعداد ورزشکاران پناهنده دارند. در این بین، آمار جودوکاران سرشناسی که از کشورهای اروپایی درخواست پناهندگی کرده‌اند نیز جالب توجه است.

واکنش به پناهندگی محسن غفار

پس از حضور غفار در آلمان در حالی که هنوز ابهاماتی پیرامون احتمال بازنگشتن وی وجود داشت، گفت: «وقتی حقم در ایران ضایع می‌شد و جوایز متعددی که برای مدال‌آوری می‌گرفتم را نمی‌دادند، هیچ‌کس به دنبال غفار نبود ولی وقتی از ایران خارج شدم همه دنبال این هستند که ببینند من پناهنده شدم یا خیر.»
همزمان، خبرگزاری مهر نوشته بود محسن غفار برای مدت سه ماه به آلمان آمده و در حال تمرین در یک تیم آلمانی است و پس از پایان مسابقات بوندس لیگا و رقابت‌های جایزه بزرگ دوسلدورف به ایران باز خواهد گشت.
مطالبی از این دست، معمولاً هربار که یکی از ورزشکاران به کشورهای اروپایی پناهنده می‌شود، در رسانه‌های رسمی ایران به چاپ می‌رسد. اما چند روز بعد مشخص می‌شود که آن ورزشکار، رسماً درخواست پناهندگی کرده و بازگشتی در کار نخواهد بود.

محسن غفار نیز اینک در یکی از کمپ‌های مخصوص پناهندگان در هامبورگ به سر می‌برد و در انتظار طی شدن فرایند قانونی برای رسیدگی به وضعیت پرونده‌اش است.
آمار پناهندگی در ورزش ایران به قدری بالاست که با اعزام هر تیم ورزشی از ایران به اروپا، حتی اگر کسی از کاروان اعزامی پناهنده هم نشود، با وجود این شایعه پناهنده شدن یک یا چند نفر از ورزشکاران و همراهان مطرح می‌شود. دو ماه قبل، زمانی که تیم ملی جوجیتسو راهی رقابت‌های جهانی در اتریش شد نیز خبر بازنگشتن یکی از اعضای تیم منتشر و سپس تکذیب شد.
محمدحسن رستمیان مسئول جوجیتسوی ایران، مسئولیت این انجمن در خروج غفار را تکذیب کرد و در این مورد به مهر نیوز گفت: «نام محسن غفار ده روز قبل از اعزام تیم به اتریش از لیست نفرات اعزامی خارج شد و او تیم ملی را در سفر به اتریش همراهی نکرد.»

ورزشکار همیشه منتقد

محسن غفار از جمله ورزشکاران همواره منتقد به برخی سیاست‌های مدیران ورزش در سال‌های اخیر بوده است. زمانی از توجه برخی مسئولین بلندپایه جمهوری اسلامی ایران به رقیبش، آرش میراسماعیلی گله‌مند بود و عقیده داشت فدراسیون جودو باید شرایط برابری برای اعزام او و میراسماعیلی به رقابت‌های انتخابی المپیک ایجاد کند تا هر کسی شایسته‌تر است، سهمیه المپیک را بگیرد.
غفار در مصاحبه‌هایش تاکید می‌کرد در فدراسیون جودو به جای شایسته‌سالاری، معیارهای دیگری حاکم شده است. غفار پیشتر در این‌باره گفته بود: «دو سال است عضو تیم ملی هستم و در تمامی انتخابی‌ها و اردوها شرکت داشتم. نفر فیکس تیم ملی شدم، ولی زمان اعزام‌های برون مرزی آرش میراسماعیلی جایگزینم می‌شود.»
میراسماعیلی پرچمدار کاروان ورزش ایران در کاروان المپیک ۲۰۰۴ آتن بود که به خاطر عدم مبارزه با ورزشکار اسرائیلی، با تجلیل ویژه آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران روبرو شد.
محسن غفار که رقیب میراسماعیلی بود و در تمام مسابقات داخلی به قهرمانی رسیده بود، در مصاحبه‌ای به ایسنا گفت: «متاسفانه مسئولان به راحتی من را نادیده می‌گیرند و از توانایی‌هایم چشم پوشی می‌کنند. دارم زحمت می‌کشم. با بی‌پولی‌ها ساختم اما به جای من میراسماعیلی به چهار مسابقه پیاپی اعزام می‌شود و مدال نمی‌گیرد، حالا آیا او در المپیک شانس بیشتری برای کسب مدال دارد؟»
غفار مدام از وضعیت معیشتی نامناسب ورزشکاران نیز انتقاد می‌کرد. انتقاداتی که سرانجام راه فعالیت او در جودو را محدود کرد و باعث شد سر از رشته جوجیتسو در بیاورد. گرچه در این رشته نیز دوام نیاورد و حالا گذار این قهرمان ملی به اروپا و کمپ پناهندگان افتاده است.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 01 فبريه 2013, 16:59

_____________________________________________________________
_____________________________________________________________
-
-
راهنمای مسائل پناهندگی


آیا سفارت همه کشورها برای صدور ویزا اثر انگشت می گیرند؟
خیر، در حال حاضر تنها تعدادی از سفارت ها در ایران برای صدور ویزا از متقاضیان اثر انگشت می گیرند

آیا کسی که با ویزای شنگن قانونی به اروپا آمده باشد میتواند درخواست پناهندگی کند؟
بله میتواند، اما باید دلایل کافی ارائه دهد، توجه داشته باشید که ورود غیرقانونی به اروپا تضمین قبولی پناهندگی نیست و ورود قانونی به اروپا دلیلی بر رد شدن پرونده پناهندگی نخواهد بود، پناهجویان از طریق اثر انگشت ردیابی میشوند و نه از طریق ویزا، ویزای هر کدام از کشورهای حوزه شنگن تنها زمانی قابل ردیابی است که ادارات امور پناهندگی مشکوک شوند که مثلا شما از طریق ویزای شنگن صادر شده از سفارت آلمان به بلژیک آمده اید در این صورت مشخصات شما را به آلمان میدهند و متوجه موضوع می شوند، در غیر اینصورت آنها باید برای ردیابی این مورد از تک تک کشورهای شنگن بپرسند و این عملا امکان پذیر نیست، مثالی برای روشن شدن بیشتر موضوع میزنم، فرض کنیم یکی از بستگان نزدیک شما در دانمارک زندگی میکند و برای شما دعوتنامه دانمارک میفرستد و شما ویزا میگیرید ولی به آلمان میروید و در آنجا تقاضای پناهندگی میکنید، در مصاحبه از شما میپرسند آیا بستگانی در اروپا دارید؟ شما هم در پاسخ میگویید: بله، برادرم در دانمارک زندگی میکند، آنها مشخصات برادر شما را میپرسند و از این طریق بررسی میکنند و میفهمند که شما از طریق دعوتنامه برادرتان ویزا گرفته اید و به آلمان آمده اید و بعد شما را به کشور دانمارک که صادر کننده ویزای شما بوده میفرستند، الان این موضوع باید برای شما روشن شده باشد، ولی شما چنانچه با ویزای صادره از سفارت دانمارک وارد دانمارک شوید و بخواهید در همان دانمارک اعلام پناهندگی کنید باید با همان پاسپورت که دارنده ویزای دانمارک است خود را معرفی کنید زیرا با توجه به صدور ویزا در سفارت دانمارک در ایران، مشخصات شما در اداره مهاجرت دانمارک ثبت شده و به محض معرفی مشخص میشود که شما با ویزا آمده اید، به همین دلیل بهتر است چنانچه شما با ویزای قانونی وارد اروپا میشوید و قصد دارید در همان کشور صادر کننده ویزا اعلام پناهندگی کنید، با ویزا و پاسپورت خود را معرفی کنید، ولی باید کیس بسیار قوی برای اعلام پناهندگی داشته باشید. البته باز هم راههای بسیاری برای این موارد وجود دارد، از جمله تغییر مشخصات به شرط عدم وجود اثر انگشت، که هر کدام جنبه های مثبت و منفی دارد


مصاحبه پناهندگی چگونه است؟
هنوز بسیاری از متقاضیان پناهندگی، درک درستی از قوانین پناهندگی و جنبه های حقوقی آن ندارند، در حالی که کارمندان دولتی در ادارات مربوط به امور پناهندگی با جزئیات در مورد هر کدام از کیس ها بطور مشخص پرسشهایی را مطرح میکنند و پاسخ مشخص میخواهند، در واقع آنها کاری به این موضوع ندارند که در جوامعی مثل ایران سرکوب و اختناق حاکم است، آنها قاضی هستند و قضاوت و داوری خود را بر دلایل شخصی شخص پناهجو متکی می کنند بنابراین مستقل از اینکه هر میزان ناامنی در ایران وجود داشته باشد یا نه، شخص پناهجو باید اثبات کند که تحت پیگرد قانونی یا خطر شکنجه و مرگ بوده است و اساسا اینکه کدام کیس بهتر است و کدام یک نیست جواب مسئله نیست، مهم برای حقوق دانان دولتی در امور پناهندگان این است که دلایل پناهجو چیست و چگونه بیان می شودعضویت در گروههای سیاسی، مذهبی، جنسی و گرایشات جنسی و نظایر آنها همه و همه شاخصهای پذیرش پناهندگی هستند، ولی باید توجه داشته باشید که افراد دولتی برای بررسی هر کدام از کیس ها به اشکال مختلف تحقیق می کنند و پناهجو باید با اطلاعات کافی و جزئیات کامل دلایل پناهندگی خود را توضیح دهدمسئولین امور مهاجرت و مصاحبه کنندگان در تمام کشورها و در کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد در حوزه کاری خود دارای تحصیلات حقوقی و روانشناسی و هم دارای تجارب بسیار زیادی هستند، بنابراین پناهجو قبل از تسلیم تقاضای خود لازم است که تحقیق به عمل آورد تا در جزئیات بیشتر با معیارهای پذیرش پناهندگی و جنبه های مهم قانونی و حقوقی آن آشنا شود، به علاوه در بیشتر اوقات کارمندان دولتی مراکز پناهندگی از قوانین و نحوه داوری و قضاوت و صدور احکام شرعی و غیرشرعی و سیستم محاکمات کشور پناهجویان بسیار بیشتر از خود آنها آشنایی دارند

چطور میتوان تغییر دین داد و پس از آن چگونه میتوان اعلام پناهندگی کرد؟
به دلیل اینکه تغییر دین دادن در ایران کاری بسیار پرخطر میباشد افراد مجبور هستند خود را به کشورهای دیگر از جمله ترکیه برسانند و تغییر دین دهند، تا اینجا مشکل خاصی نیست، اما برای گرفتن پناهندگی فرد باید به کشورش بازگردد و مدتی را در همان جا زندگی کند و بعد از پیدا کردن مشکل خطر جانی (یا حداقل کاملا وانمود کند که جانش به خطر افتاده) از کشورش فرار کرده و خود را به اولین کشور امن رسانده و اعلام پناهندگی کند، البته این نکته را گوشزد کنم که کارمندان مصاحبه کننده بسیار حرفه ای بوده و خیلی دقیقتر از یک بازجوی اداره آگاهی شما را بازجویی میکنند، بله دقیقا شما را بازجویی میکنند و نه مصاحبه، در حدی که شما بعد از به اصطلاح مصاحبه شوکه میشوید که البته این یک امر طبیعی و منطقی می باشد

آیا داشتن کیس مذهبی به تنهایی باعث گرفتن پناهندگی میشود؟
خیر، زیرا شرط اصلی داشتن خطر جانی برای پناهجو می باشد یا به عبارت ساده تر کسی یک پناهنده به شمار می آید که در کشور خود با خطر شکنجه یا کشته شدن به دلیل اعتقادات مذهبی یا سیاسی مواجه باشد و برای نجات جان اقدام به ترک کشور خود نموده است و نه به خاطر مشکلات اجتماعی، فرهنگی یا اقتصادی به این نکته توجه بفرمایید که در هنگام مصاحبه باید اثبات کنید که جانتان در خطر بوده و برای همین کشور خود را ترک کرده و درخواست پناهندگی داده اید، این مطلب شرط لازم برای کیسهای مذهبی می باشد

اگر در کشوری توسط پلیس دستگیر شوم آیا میتوانم بگویم که میخواهم در کشور دیگری اعلام پناهندگی کنم؟
خیر نمی توانید، با توجه به قوانین خاص پناهندگی این امکان وجود ندارد و اگر شما در هر نقطه ای دستگیر شوید در همانجا بازجوئی میشوید و وقتی میگوئید پناهنده هستید همه کارهایتان برای دریافت اقامت پناهندگی را در همانجا انجام میدهند و اگر عنوان کنید که مقصد دیگری داشتید این کلام شما موضوع پناهندگی شما را به شدت زیر سوال میبرد و امکان قبولی شما کم میشود


چه کیسی بهتر پاسخ میگیرد؟
پرسیدن چنین پرسشهایی به این شکل، پاسخ بسیار طولانیتری از ما میطلبد، چون در یک کلام گفتن اینکه کیس سیاسی بهتر است یا کیس اجتماعی، کیس مذهبی بهتر است یا همجنس گرایی، پاسخ ما به تمام اینها مثبت است اما کافی نیست، به دلیل اینکه تمام آنها از شاخصهای پذیرش پناهندگی بر اساس مفاد کنوانسیون ژنو هستند ولی اگر به این اکتفا کنیم پاسخ درستی به پرسش نداده ایم مگر اینکه معنی عملی هر کدام از کیس های فوق را در یک صفحه توضیح دهیم تا حداقل برای خودمان روشن باشد که شخص پناهجو را متوجه اهمیت هر کدام از کیس ها در جزئیات کرده ایم.بنابراین پرسش ها به هر اندازه مشخص باشند پاسخ های ما هم به همان اندازه میتواند برای پناهجویان روشن و دقیق باشد

فاصله زمانی بین ورود به اروپا و معرفی خود برای پناهندگی چقدر باید باشد؟
بر اساس احکام دادگاههای اروپا باید درخواست پناهندگی بلافاصله پس از آمدن به اروپا ارائه گردد. منظور این است که در فاصله دو هفته پس از ورود به اروپا درخواست پناهندگی باید ارائه شود. در صورتیکه در این کار تأخیر صورت گیرد، باید دلیل قانع کننده ای برای آن ارائه گردد. البته اداره پناهندگی خیلی به ندرت درخواست کسی را به خاطر تأخیر در ارائه آن رد نموده است

درخواست پناهندگی مجدد،معنی، مفهوم، شرایط و مهلت آن؟
درخواست مجدد پناهندگی، بازگشایی دادرسی و پرونده بسته شده پناهندگی می باشد، آن هم به دلیل حقایق یا مدارک اثباتی جدیدی که در جریان اولیه پناهندگی موجود نبوده اند، در مورد آنها اطلاعاتی در دست نبوده و یا قابل دسترسی نبوده اند. قانون مهاجرت، تا کنون مقررات لازم جهت مجاز بودن درخواست مجدد پناهندگی را تغییر نداده است، اما در برخی از موارد در مورد این موضوع می توان فکر کرد که آیا پذیرش تعقیب ویژه جنسی و غیردولتی بعنوان دلیل پناهندگی به عنوان حقایق جدید به رسمیت شناخته می شوند یا نه، (چرا که قانون از این لحاظ فرقهایی با قبل کرده است). مهلت برای ارائه درخواست مجدد پناهندگی حداکثر سه ماه پس از کسب اطلاع از دلیلی که برای بازگشایی پرونده و جریان پناهندگی ارائه می گردد، می باشد.

آیا دلایل پس از فرار از کشور و یا فعالیتهای خارج از کشوری به عنوان دلیل پناهندگی برسمیت شناخته میشوند؟
فعالیتهای خارج از کشوری اساسا تنها در جریان دادرسی و پرونده پناهندگی مجدد به عنوان دلیل پناهندگی منتفی شده است. اما این فعالیتها در چهارچوب بررسی وجود موانع بازگرداندن پناهجو به کشورش درنظر گرفته خواهد شد

آیا امکان حمایت و قبولی خانواده به عنوان پناهنده تنها با مصاحبه و کیس یک نفر از اعضا خانواده امکانپذیر است؟
بله، در اکثر موارد دولت ها به اصل وحدت خانواده ها احترام میگذارند، به طوری که یک خانواده یک مصاحبه و یک تصمیم گیری داشته باشد.

آیا از زمان درخواست پناهندگی اجازه کار دارم؟
در تعدادی از کشورهای پناهنده پذیر مثل کانادا بله ولی در اکثر کشورها به طور قانونی خیر، مگر در شرایط خاصی و با تشخیص سازمان رسیدگی کننده به پرونده پناهندگی.

آیا امکان تحصیل فرزندانم از شروع درخواست پناهندگی وجود دارد؟
بله، قطعا و به طور رایگان

آیا از شروع درخواست پناهندگی از خدمات پزشکی برخوردار هستم؟
در موارد اورژانسی بله و در بعضی موارد خاص به طور رایگان.

آیا پس از پناهندگی، میتوانم به کشورم برگردم، کشوری که ادعا کردم مورد آزار و در خطر هستم؟
بله، اما با این حال اگر پناهندگی شما پذیرفته شده است در این صورت ممکن است کمک های مالی به شما قطع شود و به دلیل اینکه مشخص می شود که شما به طور داوطلبانه پاسپورت کشور خود را دریافت نموده اید و به کشور خود مسافرت کرده اید به دلیل تغییر در شرایط دیگر واجد شرایط پناهندگی نخواهید بود و ممکن است وضعیت پناهندگی شما فسخ شود و تشخیص داده شود که شما پناهنده بودید ولی در واقع دیگر نیستید. بنابراین در صورت نیاز به مسافرت به کشوری که مورد آزار و در خطر بودید، قبل از سفر خود، حتما با یک وکیل مجرب مشورت کنید، تا از راهنمایی های حقوقی لازم بهره مند گردید.

آیا از شروع درخواست پناهندگی، از حمایت مالی، سرپناه، پوشاک و خوراک برخوردار هستم؟
بله، مگر در صورت تشخیص سازمان مربوطه که شما در اولین فرصتی که می توانستید تقاضای پناهندگی نکرده اید و یا بر این باور باشند که پولی دارید یا از جایی پولی دریافت می کنید، که البته در این صورت می توانید شکایت و تقاضای پژوهش کنید.

چه کسانی مشمول حق پناهندگی نمی شوند؟
افراد معینی مشمول حق پناهندگی نمی شوند، این افراد شامل کسانی می شوند که مرتکب اعمال جنایی جدی شده اند و یا مسئول نقض حقوق بشر هستند.همینطور در کنوانسیون "شروط فسخ کننده"ای وجود دارد که می گویند یک فرد می تواند موقعیت پناهندگی اش را بعنوان مثال به این علل از دست بدهد: در زمانی که تقاضای او در حال بررسی است شرایط در کشورش بطور محسوسی بهبود یافته است؛ یا او بعد از اینکه پناهنده شده به کشورش برگشته است. اگر چنین چیزی رخ دهد شما دیگر پناهنده نخواهید بود ولی این لزوما به این معنا نیست که کشور را باید ترک کنید.

بازگشت داوطلبانه چیست؟
اگر وضعیت در کشورتان رو به بهبودی گذاشته است ممکن است بتوانید برای بازگشت به کشورتان کمک مالی دریافت کنید. برخی از افراد برای اسکان مجدد در کشورشان وجه نقد هم دریافت می کنند. تنظیمات مختلفی در این باره وجود دارد که بسته به این دارد که از کدام کشور آمده اید و در کجا تقاضای کمک کرده اید. شما باید از مشاور حقوقی در این باره اطلاعات بیشتری بگیرید.

به چه اطلاعاتی نیاز دارم تا تقاضای پناهندگی ام موفقیت آمیز شود؟
لازم است تا یک اظهاریه مفصل درباره اینکه چرا نگران هستید که ممکن است به طور شخصی تحت اذیت و آزار قرار بگیرید، عرضه کنید. همینطور باید جزییات هر گونه اذیت و آزاری که در گذشته متحمل شده اید را بیان کنید. اگر در گذشته تحت اذیت و آزار نبودید باید توضیح بدهید که چرا اکنون معتقدید که در آینده ممکن است تحت اذیت و آزار قرار گیرید. باید در موقعیتی باشید که با استناد به اطلاعات مستند از طرف سازمانهای مدافع حقوق بشر و یا مطبوعات و یا منابع دیگر بتوانید نشان بدهید که آن نوع اذیت و آزاری را که توصیف می کنید در حقیقت در کشورتان رخ می دهد. اگر شما وکیل دارید او می تواند به چنین اطلاعاتی دسترسی داشته باشد.اداره مهاجرت به اطلاعات مربوط به اینکه در همه کشورهای جهان چه اتفاقاتی رخ می دهد دسترسی دارد. از اینرو به اعتبار خودش تصمیم می گیرد که آیا خطر جدی می تواند متوجه کسی باشد یا نه. با این وجود این به تقاضای شما کمک می کند اگر که بتوانید به همراه با تقاضای تان شواهدی را هم عرضه کنید که نشان بدهند که خطر تحت اذیت و آزار قرار گرفتن یک خطر واقعی است و مردان و زنان همجنسگرایی که قبلا در موقعیت شما قرار داشنه اند مورد آزار قرار گرفته اند.

اگر تقاضای پناهندگی ام موفقیت آمیز باشد چه رخ می دهد؟
به شما برای پنج سال حق اقامت داده می شود. شما از حق تقاضا برای دریافت گذرنامه پناهندگی سازمان ملل (UN refugee travel document) برخوردار می شوید و می توانید مانند هر شهروند اروپایی کار و یا تحصیل کنید و یا تقاضای دریافت بیمه های اجتماعی بکنید. شما می توانید در صورتی که پس از اتمام پنج سال از حق اقامت دائم برخوردار شوید، برای دریافت تابعیت هم اقدام کنید. حق اقامت دائمی در صورتی به شما داده می شود که دلایل قبولی پرونده پناهندگی تان کماکان برایتان وجود داشته باشد.

چه افکاری برای موفقیت در پرونده پناهندگی معمولا اشتباه است؟
همیشه به حرف دوستان خوش نیت تان گوش نکنید مواظب دوستانی باشید که به شما پیشنهاد می کنند بخشی از داستان تان را ببافید؛ این اغلب به مشکل منجر خواهد شد و یا با این کار شما (و دوستان تان) ممکن است مرتکب یک جرم جنایی شده باشید و راهنمایی های اشتباه گاه منجر به موارد غیرقابل جبرانی می شود. فکر نکنید که هر کس از شما پول خواست کلاهبردار است این همیشه صدق نمی کند. وکلاء و مشاورین خوبی هم هستند که از «امداد حقوقی» کار قبول نمی کنند. از اینرو عادی است که آنها بابت کارشان حق الزحمه بگیرند.
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط pagan در 01 فبريه 2013, 17:15 .
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 01 فبريه 2013, 17:01

_____________________________________________________________
_____________________________________________________________
-
-
خاطراتی از کوره راه های مهاجرت

قسمت اول

یک متل قدیمی هاست که میگویند؛ آدمیزاد از سنگ سخت تر و از گل نازک تر است. امروزیکسال و دوازده روز میشود که به عزم مهاجرت از افغانستان بیرون شدیم. وقتی این مدت را بیاد میاورم با خودم میگویم واقعا از سنگ خیلی سختتر بودیم. ولی هرگز به نازک بودن مان از گل باور ندارم. چون اگر حتی بوی از گل میداشتم پژمرده و نابود شده بودیم و حد اقل نامی و نشانی از ما در جهان نبود.

روز گرم و آفتابی بهار بود.موتر پک اپ تویوتای که ما را به سمت ایران انتقال میبرد، پر بود از اموال قاچاقی، کسی نمیدانست چه چیزهای است. بوری های روی هم انباشته پشت موتر را پرکرده بود و حتی درون موتر که به خیلی زحمت جای هشت نفر را داشت، بعضی بسته های کوچک را جایسازی کرده بودند. قاچاقبر ما جوان بیست و یا بیست دو ساله ای بود که ریش کوتاه داشت و کلاه سفیدی به سر گذاشته بود. چشم های کلان و سرخی داشت که به صورت کوچک اش، او را مثل یک دلقک نمایش میداد. او را یکی از دوستانم برایم معرفی کرده بود.

وقتی با دوستان و همسایه ها خداحافظی کردیم او برایم گفت:

ــ اگر طالبان پرسیدند این بسته ها از کیست تو بگو مال من است. اگر جریمه و یا ضبط کردند من تاوان میدهم. بجوابش گفتم باید بدانم که این مالهایت شامل چه چیزهای است و او با تندی جواب داد. تکه است همه اش تکه و تو میدانی که مال غیر مجاز از طریق جاده عمومی وگمرک نمیرود.

اما چنین کاری هرگز اتفاق نیفتاد و ما پس از طی فاصلۀ صد وبیست کیلومتر سرک مخروبه به سرحد ایران و مرز دوغارون رسیدیم.

در هرات قونسولگری ایران مرکز قاچاقبران انسان بسوی ایران است. آنان به هر فامیل ازسه الی هشت نفری به دو و یا جهار نفر حد اکثر ویزا میدهند. آن هم توسط رابط های خود از طریق ریاست ارتباط خارجۀ طالبان و یا رابطه های از میان اهل تشیع هرات. من قبلا برای گرفتن ویزه برای پنج نفر سیصد دالر امریکایی توسط یکنفر که خیاط بود به مامورین قونسلگری ایران پرداخته بودم و چون تعداد ما هشت نفر بود سه نفر ما که اطفال بودند ویزا نداشتند و مسوولیت آن هم بدوش همین قاچاقبر بود. در مرز دوغارون در مقابل هر طفل که غیر قانونی داخل ایران میشود پنجاه دالر امریکایی و در مقابل کلان سالان صد دالر امریکایی رشوه اخذ میکنند که آنرا هم در ختم سفر یعنی در مشهد به قاچاقبر پرداخت کردم. از گمرک دوغارون تا مشهد بهمین ترتیب در هر پاسگاه از پارچه و از نفر پول میگرفتند ولی با خوشرویی و مزاح.

ساعت ده شب به مشهد رسیدیم. قاچاقبر ما را یکراست به یک هوتلی برد که در میان پسکوچه های نزدیک به حرم امام هشتم شیعان امام رضا بود. و از ما خدا حافظی کرد. بعدا دانستم که در مقابل مسافرینی که او به این هوتل میاورد حق داشت مجانی در آنجا حمام بگیرد و یا گاهی با روسپی در آنجا بخوابد.

آن شب از خستگی زیاد بعد از خوردن چای و غذای مختصر به خواب رفتیم.

در ایران تعداد مهاجرین افغان به پیمانۀ زیاد است که در هر گوشه مشهد به یک افغان برخورد میکنی، دوکاندار، روزمزدها، نمکی ها(نان خشک بخر ها) تاجران و بلاخره قاچاقبران، همگی یک نام دارند که « افغانی» است. در روز های بعد بعضی از آنان را ملاقات کردم.

سه روز بعد از رسیدن به مشهد مرکز استان خراسان ایران به یک رابط قاچاقبر انسان برخوردم و او به من وعده داد که ما را از طریق روسیه به اروپا بفرستد. البته در مقابل هر نفر (هر دو طفل پاینتر از سن هشت سال) یکنفرحساب میشد. و من باید در مقابل هر نفر شش هزار دالر امریکایی پرداخت میکردم.

فردای آنروز من در حیابان خرامشهر به ملاقات مردی رفتم که بی شباهت به دزدان سر گردنه نبود موتر پیکان سفیدی داشت و در گوشۀ خیابان پارک اش کرده بود: چهرۀ سیاه چرده، بروت های پرپشت و موی های مجعدی داشت، قد کوتاه و با زبان نرمی، خیلی شمرده و احترامانه صحبت میکرد:

ــ نام خدا هشت نفر، فرقی نمیکند من در یک پارتی شصت و سه نفر را بدون کدام خطر به المان فرستادم که دو ماه وقت را در بر گرفت. بعد از آنکه نام و نشانم را پرسید چنان وانمود کرد که گویا پانزده سال پیشتر، در سرک مخابرات شهر هرات زنده گی میکرده و با پدرم آشنایی و در همان منطقه دوکان سمنت فروشی داشته. او در همان نیم ساعت ملاقات از سن و سال اطفال ام و همچنان از کار و بارم در هرات خود را واقف ساخته برایم دستور داد که فردا به کنسولگری افغانستان در مشهد رفته و گذرنامۀ جدیدی بگیرم. این بخاطری که سه نفر از اطفال ام درگذرنامه که از هرات گرفته بودم ویزه نداشتند و چنین فیصله نمود که باید در مدت یکهفته مبلغ سه هزار دالر امریکایی را پیش پرداخت نمایم.

فردای آنروز بنا بر وصیت یکی از افغان های دیگر به ملاقات قاچاقبر دیگری رفتم او در یکی از از اپارتمان های منطقۀ شمال مشهد با خانواده اش زنده گی میکرد. اطاق مراجعین اش با قالی فرش بود دستکاه تیلفون و فکس با یک پایه تیلویزیون بزرگ تزیین شده بود .در مدت یکساعتی که با او بودم چندیت تیلفون از اوکراین، روسیه و المان داشت و به هر یک دستور میداد وچنین وانمود میکرد که با همه قاچاقبران در دنیا ارتباط داشته و سر دستۀ همگی است. بهر صورت او هم از یک نفر میلغ شش هزار دالر امریکایی طلب کرده و چنین میگفت که همه قاچاقبر های افغان لزوما دروغ میگویند ولی من ازین کار بد میبرم و کار من بدون دروغ و درد سر است.

فردا به کونسلگری افغانستان در شهر مشهد مراجعه کردم. در آنجا شخصی که دستیار کنسوول بود مرا گوشه کرد و گفت:

ــ میدانم میخواهی خود را از شر طالبان خلاص کنی. کار خوبی میکنی ما به مبلغ یکصد و چهار دالر امریکایی برایت پاسپورت میدهیم. در غیر آن شماره تیلفون و نام شخصی را برایم داد که در مورد رفتن به خارج مرا کمک کند. بعد از آنکه فهمیدم کنسوول افغانستان در مشهد یکی از همدوره های دانشگاهی ام بود نفس راحتی کشیده و از او وعدۀ ملاقات خواستم.

کنسوول همان کسی بود که من شنیده بودم . ابتدا مرا نشناخت. پس از رد و بدل چند خاطره مرا شناخت و وعده ای همکاری داد. آنروز آخرین روزی بود که او را دیدم زیرا در روز های دیگر یا خودش را مشغول ویا غایب وانمود میکرد و خلاصه که بدردم نخورد. او یکی از محصلین سال های ۱۳۴۹ ــ ۱۳۵۳ دانشکده انجینری کابل و یکی از اعضای جمیعت اسلامی بود.

با تسلیم نمودن پاسپورت جدید و پیش پرداخت سه هزار دالر امریکایی به قاچاقبر وابستگی ام به اوتا اندازۀ شد که تمام امید های من و فامیل ام به او خلاصه میشد. هر روز برایش تیلفون میزدم و او هر روز عذری را پیش میاورد.

اما در مورد شهر و مردم مشهد:

شش ماه در مشهد بودیم. شهر مشهد بدون مبالغه یکی از شهر های پاک و مدرن ایران است که در وسط آن مرقد امام رضا، امام هشتم شیعان جهان قرار دارد. این شهر دروسط بیابان خشک و کویری بنا یافته که مردم آن کمی مذهبی و دارای فرهنگ آسیایی اند. شهر تمیز است و روزانه اطراف حرم امام رضا از زایرانی که از چهار گوشۀ ایران، پاکستان، افغانستان و جمهوریت های آسیای میانه میآیند پر است. بدون شک مجتمع حرم که سابقۀ خیلی تاریخی دارد از بنا های زیبا و قدیمی این شهر است. تازه از قسمت زیر بعضی از ساختمان ها سرک های موتر رو برای جلوگیری از ازدحام ترافیک ساخته شده است. زیارت امام هشتم نسبت ازدحام هزاران زایر در روز و شب تقریبا غیر قابل دسترسی است. درگوشۀ شمالی آن زیارتگاه مردم زیادی که دارای امراض گوناگون اند دست و یا پای خود را با ریسمان به پنجره های حرم بسته و از او استدعای شفا میکنند. در همین مرتبه سقاخانۀ حرم قرار دارد که روزانه به مسافرین غذای مجانی عرضه مینماید. در حال حاضر باید از طرف دفتر سقاخانه بلیط های ورود به آنجا را داشته باشی و در ختم غذا خوردن در بیرون عدۀ ایستاده اند تا اگر کسی از آن غذای پسمانده با خودش داشته باشد را گرفته و بحیث داروی شفا دهنده استعمال نمایند درین شهر تعداد زیادی از فال بین ها در بعضی از اماکن تفریحی نشسته اند و با پیشبینی های عجیب و غریب راجع به آینده ات بحث میکنند. بعد از مدتی اقامت ما در مشهد و نشنیدن جواب از طرف قاچاقبر و با توصیۀ یکی از دوستان یکروز در کوه سنگی ( منطقه ای در مرکز مشهد برای تفریح و خوشگذرانی) با یکزن حدود سی الی سی وپنج ساله آینده ام را دیدم او گفت راهی که میروی دراز و پر خطر است اما فرقی نمیکند تو بدون خطر به مقصد میرسی و ضمن آن از زمان حرکت و تعداد فامیل ام به درستی چیز های گفت که مرا شگفت زده ساخت درست بخاطر ندارم که در مقابل این پیشگویی اش چند تومان دادم اما او میگفت در وقت حرکت باید برایم بیاوری. در اینگونه مکان ها ها تعداد زیادی ازین اشخاص نشسته و با این کار ها روزگار خود را میچلانند.

در سمت غرب دره های زیبا و خوش آب وهوای طرقبه و شالدیز قرار دارد که اکثرا مردم سرمایه دار مشهد در آنجا ها باغ و یا ویلا دارند و در فصل گرم تابستان آنجا برای خوشگذرانی میروند.

مردم مشهد شاید از همه زیادتر به مسلمانی و اسلامیت تظاهر میکنند در یکی از جاده ها شخصی که فکر میکنم سودایی بود مرا توقف داده پرسید چرا سگرت دود میکنم اول فکر کردم پولیس مذهبی است اما بعدا او زبان به نصیحت گشوده گفت:

ــ مگر نشنیدی آغا ( یکی از مراجع تقلید) گفته دود کردن سیگار حرام است. زیرا ما داریم هم خود و هم اقتصاد خود را تباه میکنیم. اما چهره خودش زرد ضعیف مثل تریاکی ها بود.

هر چند در خانۀ کرایی که ما از یکی مشهدی گرفته بودم، در یخچال آن بوتل مشروب ودکا ساخت ترکمنستان را جا گذاشته بود و تا آخرین روز های بودباش ما یکشب آنرا سراغ گرفته و برد. بعضی از مغازه داران و مردم عوام آن از سنی مذهب ها بد بر هستند. یک روز سراغ خانۀ کرایی رفتم صاحب خانه که زن جوانی و در حدود سی پنج تا چهل سال داشت از من پرسید شیعه یا سنی ام وقتی فهمید سنی ام معزرت خواسته و خانۀ ای دیگری را در همان کوچه برایم نشان داد در یکی از مغازه ها که جهت خریدن شکر رفته بودم میگفت به «عمری» یعنی سنی معامله روانیست. شاید چنین اندیشه های از جانب آخند های متعصب و بی فرهنگ به خورد مردم عوام داده شده باشد اما از قرار معلوم رویه مقامات ایرانی که خود را حتی رهبر مسلمان جهان معرفی میکنند در مقابل مذاهب و ملیت های دیگر هر چند مسلمان هم باشند، دور از انصاف و فایشستی است. نان، میوه جات و لبنیات تقریبا ارزان و از کیفیت خوبی یرخوردار است. کرایه، اتوبوس، تکسی، برق و گاز ارزان و ناچیزاست. شهر مشهد دارای سیستم منظم ترانسپورت شهری، شبکه برق رسانی، آب رسانی و کانالیزیسیون است.

یکماه در همان هوتل زنده گی کردیم اما با آمدن زایرین هوتلدار به بهانۀ ایکه من هوتل ام را برای دوماه اجاره داده ام . ما را جواب داد. و ما در یک خانه اجاره کردیم. دو ماهی که قاچاقبربرای فرستادن ما به خارج وعده داده بود تمام شد ولی او هر بار عذر و بهانه میاورد و چنین وانمود میکرد که کسی را برای گرفتن ویزا به قرقیزستان فرستاده و بزودی خواهد آمد. در جریان چهارماه بعد از آن حوادث دیگری بوقوع پیوست از جمله در نهم ماه سپتمبراحمدشاه مسعود قومندان درۀ پنجشیر توسط ظاهرا دو مرد عرب ترور شد. در مشهد در مسجد هراتی ها که در فلکۀ برق قراردارد محفل فاتحه خوانی برای او برگذار شد.درین محفل از زن و مرد و از سرتاسر استان خراسان اشتراک نموده و اشعاری هم در وصف او خوانده شد. متعاقبا در یازدهم سپتمبر ۲۰۰۱مرکز جهانی تجارت در نیویورک مورد هجوم دو فروند هواپیمای مسافربری قرار گرفت و به تل خاک مبدل شد. از همان لحظۀ برخورد هواپیما ها به مرکز تجارت جهانی صدا و سیمای جمهوری اسلامی تصاویر زندۀ آنرا پخش مینمود.

جریان حمله به مراکز تجارت ساختمان وزارت دفاع امریکا بزودی وضیعت و سیاست های جدیدی را پیشروی امریکا و ممالک غرب قرار داد. در انگلیس، آلمان، فرانسه و اسپانیا قوانین سختگیرانه ای مقابل مهاجرین وضع گردید و امریکا اسامه بن لادن ترورست مشهور عرب را که در پهلوی طالبان در افغانستان قرار داشت به دست داشتن درین حمله متهم کرد و به طالبان اخطار داد که یا او را زنده به امریکا تسلیم کنند و یا منتظر عواقب آن باشند. درین حمله سه هزار نفر جان خود را از دست داده بودند.

در ماه پنجم و وقایع نو قاچاقبر با ورخطایی برای ما ویزای قرقیزستان گرفت و بلاخره در همان روز ها جهت تثبیت خروجی از ایران دست بکار شدم. درین کاریکی از دستیار های قاچاقبر که جوانی بود از اهالی هرات و قرار گفته خودش در ایران دانشکدۀ حقوق را خلاص کرده بود، مرا یاری میرساند. او کله کوچک و قد درازی داشت چشم های ریزه ای با ابروهای پیوسته وموی های درازوشانه زده اش بیشتر او را به یک شاگرد نانوایی مشابهت میداد ولی خودش میگفت کارآزاد میکند و زنده گی اش خیلی هم خوب است. روز اول کار ما از اتباع خارجی شروع شد. وقتی مرا از موتر پیکان اش روبروی اتباع خارجی پیاده کرد دستور داد که در غرفۀ آخر سمت چپ رفته و آقای شوشتری را بپرسم البته خودش آنجا نرفت و قرار گفته او همان شخص بزودی گذرنامه ام را گرفته و با خوشروی تمام سه نامه یکی به محکمه یکی به ادارۀ کار و دیگرش را به نماینده گی وزارت خارجه در تهران داد. این مراحلی بود که برای خروج ما از ایران به سمت بشکک پای تحت قیرقیزستان باید طی میشد. وقتی مکتوب هارا گرفته از اتباع بیگانه بیرون شدم دستیار قاچاقبر منتظرم بود و مرا یسوی محکمه برد قرار فیصله اتباع خارجی چون من از مرز رسمی به داخل مشهد شده بودم و سه ماه از وقت ویزه ام گذشته بود باید سیصد هزار تومان جریمه میپرداختم. او مکتوب محکمه را برداشت و از داخل دوسیۀ شخصی اش کاپی سپیدی از همان مکتوب را در آورده و آنرا طوری باز نویسی کرد که گویا من طور قاچاق از مرز غیر قانونی داخل ایران شده ام و زیر آنرا امضاء جعلی نمود و همچنان در میان راه با تیلفون موبایل اش راپور جبهات امیر اسماعیل خان در هرات را به کسی راپور داد. در همین روز ها مبارزه ای سختی میان طالبان و اسماعیل خان در نزدیکی های هرات جریان داشت و برایم گفت:

ــ برای امنیت خود از جریان مکتوب و صحبت تیلفونی ام به کسی چیزی نگویم. در محکمه هم کارم عوض سیصد هزار تومان جریمه به سه هزار تومان جریمه خلاص شد. باید فردا با هواپیما به تهران سفر میکردم. فرداصبح وقت او با یک شناسنامۀ جعلی که فوتو ام در آن با مهر وزارت داخله ایران تعبیه شده بود، مرا به میدان هوایی مشهد برد و من با هواپیما به تهران رفتم.در تهران در فرودگاه مهرآباد با دستیاردیگر قاچاقبر معرفی شدم. او طوری که خودش میگفت از اهالی مزارشریف و تاجر قالین بود. اما فهمیدم دروغ میگوید.زیرا حد اقل یکبار وظیفه اش را رهنمای گروهی از قاچاقبران معرفی کرد که در تهران و در دوایر دولتی شناسایی کامل داشت فکر کردم او هم رویهمرفته با اطلاعاتی ها ایران کار میکرد. از فرودگاه تا سفارت افغانستان را به یک تاکسی رفتم راننده این تاکسی از آخند های ایران خیلی شکایت میکرد وقتی فهمید ما افغان هستیم با حسرت میگفت کاشکی امریکا اول افغانستان را از دست طالبلن و بعدا ایران را از شر آخند ها نجات دهند. قسمتی از شهر تهران یعنی از فرودگاه الی سفارت افغانستان و وزارت خارجۀ ایران را به مدت دو الی سه ساعت پیمودیم زیرا خیابان های تهران نسبت شلوغی ترافیک سنگینی دارد.

از سفارت افغانستان در بدل پول نامه ای شناسایی اخذ نموده و همچنان از وزارت خارجه ایران نامه ای خروجی ایران را بدست آوردم.وهمان روز عصر با قطار به سمت مشهد حرکت کردم. در کوپۀ که من بودم پنج نفر ایرانی هم عازم مشهد بودند. یکی کسبه کار یکی تجار و دو تای شان دانش آموز بودند اول حرفی میان من و ایشان رد وبدل نشد بعد از طی مسافتی هرکدام شروع کردند به بد و رد گفتن از حکومت ایران. وقتی فهمیدند من افغان و جهت کار های خروجی ام به تهران آمده بودم خودمانی شده و همگی شان از وضیعت در ایران شکایت داشتند و خاصتا از جریانات داخل افغانستان اطلاع داشته و امریکا را بخاطر حمله به طالبان حق به جانب میدانستند. در. فاصله مشهد تهران با هواپیما یکساعت و پانرده دقیقه با قطار سیزده ساعت را در بر گرفت و صبح وقت روز بعد دوباره به مشهد آمدم دو باره به محکمه مراجعه نموده و مقدار جریمۀ معمول را پرداخت نمودم. بگفته ای قاچاقبر کار هایم همه ردیف شده بود و قرار شد دو روز بعد با هواپیما به شهر بشکک پرواز نماییم.

ساعت هفت شب به فرودگاه مشهد رفتیم. در سالون ترانزیت فرودگاه تعداد زیادی روس ها منتظر پرواز بودند ومن در آنجا با فامیل سه نفری افغان های دیگری برخورد کردم که به سوی بشکک میرفتند. آنها را هم همین قاچاقبر انتقال میداد. دو پسر جوان و یک پیر زن بودند. ساعت هفت شام دروازه باز شد و ما به سمت هواپیما رفتیم. در بالاشدن به هواپیما روس ها بی نوبتی مینمودند. هواپیما هشتاد الی صد نفر مسافرداشت. همان شب بعد از دو ساعت و نیم به فرودگاه بشکک پیاده شدیم.

در سالون ترانزیت فرودگاه مسافرین در صف طویل برای گرفتن دخولی ایستادند و گروپ ما افغان ها هم در اخیر صف ایستاده بودیم، بعد از آنکه نیمی از مسافرین باقی مانده بود دو نفر پولیس نزدیک ما آمده و جویای گذرنامه های ما شدند. پس از آنکه گذرنامه های ما را گرفتند در میان صف مسافرین غایب شدند. ساعتی بعد غیر از ما کسی به سالون فرودگاه باقی نماند. وقتی از سرنوشت گذرنامه های خود پرسیدیم، چند نفر پولیس ما را به منزل دوم سالون ترانزیت رهنمایی نموده و با زبان روسی گفتتند تا فردا که رییس ژاندارم و پولیس میآید باید انتظار بکشیم. در سالون فرودگاه برق نبود و صندلی های فلزی که قطار های منظم چیده شده بود نسبت برودت هوا سرد بود. تنها روشنایی که از بدرون سالون میآمد از پروژکتور های قوی داخل فرودگاه بود. هرچند لحظه ای پولیسی بما سرمیزد و از ما تقاضای سیگار میکرد. درین جا در حدود پنج جوان پاکستانی هم بودند که هر کدام با خود پتوی داشتند و آرام خوابیده بودند آنان میگفتند از مدت پانزده روز است که در اینجا بند مانده اند و میگفـتند ما هرکدام سه سال در بشکک طبابت خوانده ایم اما حالا به خاطر حادثه یازده سپتمبر ما را اجازه دخول به بشکک نمی دهند و از هر کدام ما یکهزار دالر امریکایی طلب میکنند

تا صبح نخوابیدیم تنهی اطفال چند ساعتی بخواب رفتند.صبح هم رییس فرودگاه نیامد و آهسته آهسته مایوس میشدیم. ساعت سه بعد از ظهر رییس ژندارم فرودگاه آمد، آدم خیلی چاق و چلۀ بود از من پرسید چرا به قرقیزستان آمده ام. جواب دادم برای سیاحت، پرسید بکجا زنده گی خواهم کرد. گفتم به یک هوتل. سوالات بی مورد دیگری هم کرد که من تا جاییکه معلومات داشتم جواب دادم، در بشکک شناس داری؟ تا حال چند دفعه اینجا آمده بودی؟ کار وبارت در افغانستان چه بود؟چرا با فامیل ات آمده ای؟ و ازین قبیل سوال ها. پس از ختم مصاحبه امر خروج ما را داد اما نه از در ورودی فرودگاه بلکه از داخل خود فرودگاه با یک اتوبوس به خارج فرودگاه رفتیم. دربیرون یک مرد افغان که کرتی چرمی پوشیده و بروت های پر پشتی داشت و با فارسی شکسته صحبت میکرد انتظار ما را میکشید. ما را به داخل دو تاکسی رهنمایی کرد. از گذرنامه هایم پرسیدم او با خشم گفت مسوول همگی من هستم من گذرنامه هایت را میآورم. سرک فرودگاه بسوی شهر تقریبا خالی بود و تکسی ها با سرعت سرسام آوری میرفتند بعد طی مسافتی شاید نیم ساعت به درب اپارتمانی ایستاد و ما را پیاده کرده و بدرون رهنمایی کرد. خودش خود را اینطور معرفی کرد: اسم من حاجی خالد است من درینجا برای شما غذا و دیگر ضروریات شما را میرسانم شما حق خارج شدن از حانه را ندارید و بدانید که اگر خارج شدید و بلای سر شما آمد من هیچگونه مسوول نیستم وقتی من میآیم سه مرتبه کلید زنک را فشار میدهم لطفا درب را غیر من به هیچکس باز نکنید حق ندارید بلند صحبت کنید. پرده های روی کلکین را باز نکنید از تلفون به خاج حق زنگ زدن ندارید. شب ها از ساعت ده زیادتر بیدار نباشید. درین اپارتمان سه نفرجوان دیگر هم قبلا بودند که بعدا ما با آنان معرفی شدیم آنشب آنان قورمۀ کچالو و گوشت گاو پختند و از ما پذیرایی کردند. این اپارتمان سه اطاق داشت یک آشپزخانه و تشناب در یک خانه خانم ها واطفال و در دو اطاق دیگر مرد ها میخوابیدند.

از امشب ما معنی سفر و خاطره را فهمیدیم. ما می آموختیم که چگونه احتیاط به خرچ دهیم. چطور پول خود را مصرف کنیم و چه خطراتی ما را تهدید میکند. کار ما روز و شب بازی با کارت ، دیدن تیلویزیون، و گفتن سرگذشت بود از دیدن شهـر و مردم محروم شده بودیم . حق نداشتیم مـطابق به میل خویش غذا خریداری کنیم. غذای که زن قرقیزی حاجی خالد میآورد ناکافی بود او همیشه گوشت گاو نان خشک کچالو و پیاز میآورد. قرار گفته ای هم اتاقی های ما این زن را صرف برای کار های ارتباطی با روس ها و رفع جنسی کرفته بود و زن و اولاد اش به ماسکو زنده گی میکردند... از سه نفری که آنجا بودند یکی از ولایت پروان انجینیر ساختمانی فارغ دانشکدۀ انجینری کابل و دو نفر دیگر از اعضای تنظیم های جهادی بودند. پس از یک شب آنقدر باهم دوست شدیم که خیال میکردی عمری همدیگر را دیده بودیم. یکی که انجینیر ساختمانی بود میگفت از پاکستان سه ماه پیشتر با هواپیما به اینجا آمده و تا حال قاچاقبر طرف پاکستان به طرف بشکک پول نفرستاده. او قصه میکرد که در پاکستان به یکی از موسسات خیریۀ خارجی کار میکرده و حالا میخواهد نزد برادرش به لندن برود.

او از زنده گی گذشته اش از فشار های که در زمان خلقی پرچمی ها در افغانستان کشیده بود و از سه سال قیدی که در زندان پلچرخی کابل کشیده بود قصه میکرد. او در دوران جهاد یکی از برادران خود را در جنگ های بین تنظیم ها از دست داده بود و از تمام جهادی ها هم بد میگفت طوریکه مـیگفت باید با هواپیما از بشکک به کیف مرکز اوکراین پرواز کند. یک جوان دیگر که پسر یکی از جنرال های دوران نجیب بود از اهالی جنوب کشور جوان مقبولی بود قـد رسا ابرو های بهم پیوسته داشت در میان هر دو ابروی او شیار عمیقی بوجود آمده بود که ناشی از تصادم مونر حامل او در جمهوری قزاقستان بود. او از مردم قزاقستان بخاطر تداوی و غمخواری که بعد از تصادم نسبت به او بخرچ داده بودند حیلی خوش بود و تعریف میکرد.

جوان دیگر که قـد کوتا و چهره گندمی داشت، تا میتوانست لطیفه میگفت و همه را میخنداند. به اصطلاح رنج خود را گل میکرد. میگفت تا صنف دوازده درس خوانده ام و چون پدرم اهل جبهه بود مرا تشویق کرد که از تحصیل دست بردارم و با او به کابل بروم. پس از فـتح کابل به یکی از گارنیزیون های کابل وظیفه انجام دادم. او تعریف کرد که در جنگ مسعود با ازبک ها در کابل پدرش کشته شد و من دوباره به پروان آمدم و چون برادر بزرگم به تاجیکستان بود من سرپرستی خانواده را بعهــده گرفـتم. چندی بعد به حیث مسنطق به پنجشیر وظیفه دارشدم و تا پارسال یعنی ۱۳۷۹ در آنجا بوظیفه ام ادامه میدادم. آنشب اواز گذشته اش با ندامت زیاد یاد کرده گفـت:

ــ ما خود را مسلمان میدانیم، ببینید کافر ها ازما خیلی با رحمتر و دلسوز تر اند. و با اشاره به زخم رفیق اش میگفت اگر او به افغانستان زخمی میشد کسی به دادش نمی رسید ولی او را مجانی تداوی کردند و تقریبا زخم نا علاجش را علاج کردند.

با خنده گفتم:

ــ آخر تو یک مجاهد هستی چرا چنین قضاوت میکنی؟ او در حالیکه آه سردی کشید این داستان را کفت:

ــ من به چشم دیدم که مردم بیگناه را کشتند. بلی من دیدم که چطور چور و چپاول کردند. اما سوگند میخورم که من کار بدی نکردم. چیزی های دیدم که به زبان آورده نمی توانم... یکی از قضیه های که من بررسی کردم موضوع پسر جوانی بود.در سن هفده سالگی، زیبا و نازنین بود. او در محبس رخه ای پنجشیر بود. برای وعده دادم که هرکاری از دستم پوره باشد برایت انجام میدهم. و او سرنوشت اش را چنین تعریف کرد...« یک و نیم سال پیشتر با مادر کلان ام از راه بامیان و کوتل حاجیگک جهت دیدار از اقوام به پلخمری میرفتم. در کابل با وجود اصرار پدرم از خطرات راه باز هم حرکت کردیم. وقتی به اولین پستۀ پلخمری رسیدیم ، یکی از مجاهد ها خود را دوست پدرم معرفی نموده و چون موتر ما خراب شده بود و رفتن هم امکان نداشت من و مادرکلانم را به خانۀ خود دعوت کرد و آنشب ما به خانۀ او رفتیم. شب بعد از خوردن غذا جنگ سختی در گرفت خانۀ که ما در آن بودیم با راکت مورد هجوم مخالفین قرار گرفت و ما مجبور شدیم خانه را ترک کنیم. هنوز فاصله ای نپیموده بودیم که دو نفر مسلح ما را دستگیرکردند. از آنشب لعنتی روزگار سیاهم آغاز شد. مرا از مادر کلانم جدا نموده و با خود بردند. پنج ساعت راه به سمت غوربند رفتیم و مرا نزد قومندان... بردند. این عاشق اسلام و مسلمانی شب ها مرا با خودش میخواباند. وروز ها دو نفر مسلح از من نگهبانی میکردند. سه ماه بعد قومندان به جبهۀ به سمت خوست فرنگ رفت و مرا هم باخودش برد. از آن جا برای مقابله با یکی از قومندان های حزب اسلامی به ولسوالی امام صاحب قندوز رهسپار شدیم. سه ماه هم آنجا بودم. قومندان حزب اسلامی عقب نشینی کرد. اما یکی دیگر از قوماندان های جمیعت بخاطر من جنگ کرد. این جنگ باعث شد تا من فرار کنم. اما کجا هر طرف قومندان بود و من بدست یک بی رحم دیگر افتادم او با من نمی خوابید اما اکثرا شب ها مرا مجبور به رقصیدن میکرد. اینبار هم جنگ میان قومندان ها در گرفت که من توانستم فرار و تا درۀ صوف توسط یک خیرخواه برسم. من در آنجا به نفرات مسعود شکایت کردم . قومندان های که بر من ظلم کرده بودند را معرفی کردم. اما عوض بازخواست، نفرات مسعود بخاطر اهانتی که من به قومندان ها کرده بودم مرا به محبس آورده اند و اینک سه ماه است که بندی ام.»

من دوسیه اعترافات او را به قاضی.القضات دولت اسلامی فرستادم ولی او به خاطر حساسیت موضوع امر به حفظ آن داد.

این قصۀ غم انگیز او مرا بیاد چشم دید خودم از حادثۀ ایکه در خیرخانه حصه دوم قلعۀ نجاران کابل اتفاق افتاده بود انداخت و گفتم:

ــ وقتی کابل بدست نیرو های مسعود افتاد در قلعۀ نجاران دو خانه را دو برادر پنجشیری خریدند. یکی از آنان قومندان عظیم بود در روبروی خانه ای قومندان عظیم یک تجار با پسران اش زنده گی میکرد. قومندان عظیم مردان مسلحی داشت که امنیت او را تامین میکردند. یکشب سر و صدا بلند شد وقتی به کوچه رفتیم مردم زیادی به اطراف خانه ای تجار جمع شده بودند. ومیگفتند درون خانه دزدان مسلح است. نفرات قومندان عظیم در چهار گوشه خانه سنگر گرفته و به دزدان اخطار میدادند که خود را تسلیم نمایند. دزدان از درون خانه برای متفرق نمودن مردم نارنجکی را به کوچه پرتاب کردند که در اثر آن یک جوان در حال هلاک و چند نفر دیگر زخمی شدند. مردان مسلح قومندان عظیم آنان را دستگیر و در گوشه دیوار شانده و سلاح آنان را ضبط نموده بودند. آنشب از گارنیزیون یک هییت آمده و دزدان را باخود بردند. اما بخاطر حساسیت موضوع سه روز بعد دزدان رها شده و بوظیفۀ خود در ماموریت یازده خیرخانه ادامه میداند. آنان از نفرات انور دنگر بودند و مسعود نمی خواست پشتیبانی او را در آن روز و روزگار از دست بدهد.

جوان از بس احساساتی شده بود در حالیکه گفته هایم تایید میکرد چند بد ورد به اسلام داده و گفت:

ــ یکباره دلم از هر چیز سیاه شد و از طریق شیرخان بندر به دوشنبه آمدم. در دوشنبه با کار شاق یکسال ادامه دام و بعدا به بشکک آمدم وشش ماه هم میشود که درین شهر سرگردان ام. نزد برادر قانونی رفتم که سفیر افغانستان است او حتی یک پاسپورت و یا شناسنامه برایم نداد.

شهر بشکک که یادگاری از زمان اتحاد شوروی است. شهر نسبتا قشنگ و مدرن است با وجود مسلمان بودن مردم آن آزادی کامل برای نوشیدن مشروبات میسر است. در تیلویزیون دولتی آن فیلم های نیمه برهنه به نمایش گذاشته میشود.بعد از هفته ای با یکی از همین جوان توانستم قسمتی از شهر را با تکسی بگردم. این شهر دارای کلپ های رقص، مشروب فروشی، قمارخانه، فروشگاه های دوره ای و تعدادی انگشت شمار مسجد است. طوریکه از زبان اهالی شنیده میشد در چند سال اخیر آثار خشکسالی در آن مشاهده شده. شهر دارای شبکه های برق، آبرسانی، کانالیزیسیون، خدمات منظم ترانسپورتی است. پولیس آن قرار گفتۀ مردم دزد و بی رحم است. هرگاه خارجی به چنگ افتاد از ده الی بیست دالر امریکایی او را میتواند از چنگش رنا کند. درین شهر افغان های زیادی زنده گی میکنند. من از جمله با رییس فدریشن صلیب سرخ که سابق یکی از استادان پیداگوژی هرات بود و رییس انجمن افغانهای پناهنده ملاقات کردم. رییس فدریشن صلیب سرخ برایم وعده ای هرنوع همکاری را داد در صورتیکه من از رفتن بطرف غرب خود داری نموده و در بشکک مسکن گزین شوم. البته در میان افغان ها یگانه کسی که دیدار او برایم خاطره انگیز بود شخصی از اهالی ولایت فراه بود که در وقت کمونیست ها در اطلاعات نظامی کار میکرد. او دست نوشته ای را برایم نشان داد که در حدود دوصد صفحه از خاطرات اش رااز دوران جنگ های افغانستان وخاطرات سفر بسوی غرب نوشته بود. او در دو روز غزلیات اش را برایم خواند غزلیات اش دست کم از وزن و قافیه برخوردار بود . او مسعود را جاسوس کی گی بی قلمداد میکرد و طالبان را یگانه الترنیتیف برای بوجود آوردن افغانستان یکپارچه مستقل و آرام میدانست. میگفت اگر افغانستان بدست مسعود می افتاد سرنوشتی نظیر آسیای میانه داشت. او بحیث یک ایجنت ارتباطی با نیرو های حکمتیار از طرف نجیب الله با اکثر کدر های حزب اسلامی تماس و یا ملاقات کرده بود او هم در اثر تصادم موترش در قزاقستان زخمی و توان راه رفتن نداشت. بشکک بلای خانمانسوز نفاق میات افغان ها را به خوبی مشاهده میکردم. در صحبت های تیلفونی که با بعضی از افغان هاداشتم شکایت شان ازضدیت پشتون ها با تاجیک ها حکایت میکرد.

یکماه در بشکک با شرایط سختی تیرکردیم. درین وقت حملات امریکا علیه طالبان شروع شده بود و طالبان در حال گریز به قندهار رسیده بودند.

من به قاچاقبر ام در ایران فشار آوردم که با رسیدن زمستان سخت رفتن ما با اطفال کوچک به سمت اروپا دشوار میشود وبر علاوه در صورت شکست طالبان بهتر میدانم دوباره به سمت آفغانستان بازگشت نمایم. چیزی ازین موضوع نگذشته بود که حرکت ما به سوی روسیه شروع شد.



بلاخره یکشب قاچاقبر به سراغ ما آمد. باید در مدت یکساعت همه چیز خود را آماده میکردیم. حرکت بود. در بیرون از عصر برف میبارید و هوا سرد بود. با عجله ای تمام خود را آماده کردیم لباس های گرم خود را پوشیده و لوازم سفر خود را جمع کردیم. قاچاقبر گفت:

ــ امشب شما را به خارج شهر انقال میدهم. فردا شب شما به سمت قزاقستان حرکت خواهید کرد. ساعت ده شب یک موتر سواری آمد و ما یازده نفر خود را در میان آن جای دادیم و موتر رفت تا بعد از یک و یا چیزی کمتر از ساعت توقف نمود و ما را به داخل یک خانه راهنمایی کرد. اولین کسی که از ما پذیرایی کرد یک سگ بزرگ قهویی رنگ بود البته با آرامی و در حالیکه به کلمات روسی که میان او وصاحبش ردبدل میشد گوش داده و هرکدام ما را بوی کرده و از ما پذیرایی میکرد. صاحب خانه یک روس اهل اوکراین بود. دو پسر جوان، یک عروس و یک طفل کوچک با خانم اش در آن خانه زنده گی میکردند. قبلا فامیل افغان دیگری را هم در آن خانه آورده بود که با خانم اش یک طفل کوچک و یک دختر جوان داشت. سرنوشت ما از دست قاچاقبر افغان بدست قاچاقبر روس افتاد. بخاری های چوبی در گوشۀ اتاق روشن بود و گرمی زیادی تولید میکرد. خانم مرد اکراینی، عروس و پسران اش یکبار آمده و ما را دیدند. مردم خوش برخوردی بودند و از کودکان دلجویی میکردند. فردا صبح مقداری نان خشک مربا و شیر آوردند. برای غذای چاشت ما را تشویق نمودند که آنچه دوست داریم برای خود بپزیم. به اینترتیب تا ساعت های ده شب آنجا بودم. شام مرد اوکراینی آمده و گفت:

ــ برای خریداری پطرول باید هر فامیل پنج دالر بپردازید و ما جمعا از سه فامیل پانزده دالر امریکای برایش پرداختیم ساعت ده شب با دو موتر سواری شانزده نفر حرکت کردیم. بعد از دو ساعت مسافه موتر ها ایستاده و ما را پیاده کرده و در یک گوشه ای نشاند. زیر پای ما در حدود ده سانتی متر برف بود اما برف نمیبارید. دورتر از ما چراغ های برق شاید ازیک فابریکه و یا یک موسسه ای نور کمرنگی بصورت های ما می انداخت. قاچاقبر دورتر منتظر کسی بود. سردی بیداد میکرد. یک ساعت و یا شاید کمتر ما را به پیاده رفتن به سمت نامعلومی دستور داد. بعد از نیم ساعت پیاده رفتن در مسیر یک راه خام وپر برف دو نفر اسپ سوار پیدا شده و با ما آهسته آهسته با زبان روسی سر صحبت را باز نمودند. ما به دنبال اسپ های شان روان بودیم. چون اطفال از راه رفتن خسته شده بودند پیشنهاد کردند تا آنان را پشت سر خودبا اسپ انتقال دهند. اما از بس اطفال ترسیده بودند ترجیع دادند پیاده بروند. دو ساعت پیاده رفتیم. پیاده رفتن باعث میشد که گرم باشیم. بلاخره به دریایی رسیدیم. آنجا توقف نموده و دو دو نفر در پشت اسپ عرض دریا را طی نمودیم . دریا خروشان بود و تا شکم اسپ ها آب بلند میشد طوریکه قسمتی از زیر پوش هاو کفش های ما تر شده بود. به اینترتیب همه ما از دریا گذشتیم و آنطرف دریا دو موتر سواری ایستاده بود. اطفال با زنان در یک موتر و مرد ها در یک موتر تقسیم شدیم و به راه افتادیم. بعد از پیمودن یکساعت را موتر مرد ها ایتاده ما را پیاده کرده و گفت شما یکساعت باید انتظار بکشید تا ما بر گردیم. دورتر از سرک درختان و بوته های بود و ما در تاریک آنجا ایستادیم. هوا خیلی سرد بود و برف هم تازه شروع به باریدن کرده بود. حرکت از بشکک در حقیقت آغاز مصیبت و زحمت بود. ما درین یک ماه داستان های از راه و بیراه ها، تصادم ومرگ و میر، گرفتاری بدست پولیس بیرحم قزاقستان و پیاده روی های درازمدت شنیده بودیم. یکساعت بعد در حالیکه از سردی مثل کنده های چوب شده بودیم موتر آمد و مارا برداشت. موتر باسرعت صد الی صدو بیست کیلومتر سرعت میگرفت و بعد از ساعتی به شهر الماتا پایتخت قزاقستان رسیدم موتر همچنان به حرکت اش ادامه داده و از شهر یکساعت دیگر فاصله گرفت و در منطقۀ دور از شهر ما با اطفال و زنان خود یکجا شدیم از آن بعد فامیل ها باهم به سفر ادامه دادیم. ساعت سه شب در منطقۀ ایستادیم این منطقه شبۀ یک بندر و یا یا یک ایستگاه قطار بود در هر گوشۀ آن موتر های بار بری رستوران و دکه های بود. قاچاقبر ما مرد ها را دورتر در پشت یک تعمیر برده و گفت وقت حرکت من شما را صدا میزنم و شما حق ندارید از این جا دور بروید. بار هم سردی بیداد میکرد پا های ما میان بیست سانتی متر برف خشک میسوخت و همینکه اطفال درون یک موتر بودند وسردی را کمتر حس میکردند خوش بودیم.

ساعتی بعد قاچاقبر اوکراینی آمد و ما را به دوموتر سواری تقسیم کرد. موتر ها از نوع آیودی ساخت آلمان بود بخاری داشت و دارایی سیت های راحت. اما دریور های آن هر دو قزاق بودند وپیوسته سگرت دود میکردند. گپ نمیزدند و با سرعت زیاد به راه افتادیم.

مافیای قاچاق انسان از آدم های مرموز، بیرحم از تعدای پولیس و مقامات دولتی تشکیل گردیده که به زنده گی انسان هیچگونه ارزشی قایل نبوده وفکروذکر شان پول است. وقتی ما از مقابل پسته های پولیس راه میگذشتیم دریور با فشار دادن هارن موتر به پولیس قبلا اعلان میکرد که او دارد رد میشود و باید پولیس مزاحمت خلق نکند. هوا آنقدر سرد بود که شیشه های موتر از درون یخ زده بود وبا وجود بخاری ها موتر و نفس های ده نفر سرنشین خنک میخوردیم. همچنان میرفتیم و میرفتیم بدون توقف و خوردن و نوشیدن صبح وقت به شهر قره کنده رسیدیم. ازین شهر هم رد شده و در بیابان های قزاقستان نه کوهی دیده میشد و نه آبادی تا میدیدی سفیدی بود و سردی و تا چشم کار میکرد بیابان.شب دوم دریور از خسته گی زیاد خواست بیکی از قریه های که رسیده بودیم ساعتی بخوابد. وقتی به آن قریه رسیدیم خبر شد که قبل از او پولیس به آنجا آمده است بنابرآن به زودی به عقب اش برگشته و براه خود ادامه داد. بلاخره ساعت های نیم شب در میان بیابان موتر ها ایستادند و در حالیکه بخاری های خود را روشن نگهداشته و موتر روشن بود به خواب رفتند. ساعتی نگذشت که اشاره آب موتر سرخ شد. هوای موتر هم سرد شد وقتی پس از دو ساعت دریور بیدار شد پایپ های بخاری و ردیات موتر را یخ زده بود. واو با موتر دیگر برای خریداری پیپ چدید رفت ما را در درون موتر تنها گذاشت. پس از یک ساعت موتر به پارچۀ یخ تبدیل شد.ما به صبح چشم داشتیم و به آفتابی که اگر بتواند حد اقل درون موتر را گرم کند. با وصف آنکه آفتاب برآمد ولی گویا نورش هم سردی میاورد ذرۀ موتر را گرم نمیکرد. اطفال را با ملافه های که باخودآورده بودیم پیچیده و مقداری غذای که با خود داشتیم به آنان دادیم تا از نفس خود گرم شوند. هر قدر از روز میگذشت مایوسیت ما زیاد میشد از محلی که ما قرار داشتیم هرگز موتری رد نمیشد. ساعت دوازده، یک، دو وسه میشد ولی از دریور خبری نبود. با خود میگفتم شاید آخرین روز زنده گی ماست و اینجا باید منجمد شویم ساعت پنج عصر سرو کلۀ موتر پیدا شد. ما همه از شوق گریه کردیم بعد از یکساعت زحمتکشی موتر دوبار درست شد و ما به راه افتادیم. شب دیگر به آستانه مرکز جدید قزاقستان رسیدیم . در شهر آستانه در جادۀ کنار جادۀ که بعدا گفتند این جاده کاخ ریاست جمهوری است ما را به درون یک کانتینر فلزی انداختند روی این کانتینر نوشته بود رستوران تاجیکی، صاحب اش جوان بیست پنج و یا سی ساله ای بود خیلی مهربان و چون ماه رمضان بود. میگفت روزه دارد روز ها صبح وقت میآمد و غذا میآورد. درون این کانتینر یک بخاری آتشی دو تختخواب و چند میز با مقداری ضروف غذاخوری موجود بود. چون با آتش کردن دایمی بخاری هوای آن گرم و غذای کافی میخوردیم خوشحال بودیم. صاحب کانتینر میگفت در جریان جنگ های داخلی تاجکستان از آنجا فرار نموده و به قزاقستان آمده و زن قزاق گرفته و حالا صاحب دو اولاد است. ما برای رفع حاجت از کناراب های که در بیرون ساخته شده بود صبح خیلی وقت و شام تاریک استفاده میکردیم برای اطفال در درون کانتینر ظرفی گذاشته بودیم. صاحب کانتینر میگفت در مقابل هر نفر روزانه یک دالر از قاچاقبر میگیرد ولی خیلی به سختی و از زنده گی اش در قزاقستان شکایت داشت. او میگفت در مقابل او قزاق ها تعصب نشان میدهند از افغان ها کسی را که میشناخت احمدظاهر آواز خوان افغانستانی بود.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 01 فبريه 2013, 17:02

___________________________________________________________________
___________________________________________________________________
-
-
خاطراتی از کوره راه های مهاجرت

قسمت دوم

روز اول مرد تاجیک با ما خیلی خوش برخورد کرد اما دو روز بعد نسبت عدم توجه قاچاقبر افغان نسبت به او صبح نیامد و عصر هم که آمد تنها مقداری نان خشک باخود آورد. من علت را از او پرسیدم. او گفت قاچاقبر جواب ده نان نشده و شما باید بمن پرداخت کنید اگر غذای کافی میخواهید، ضمنا شما باید یک عدد چراغ برق زیادتر روشن نکنید. از سر وصدا هم پرهیز کنید زیرا اکثرا در اطراف این کانتینر پولیس میگردد. شب سوم مرد چاق و سفید چهره ای که گمان میکنم از مزارشریف بود نزد ما آمد. آدم بذله گوی و خنده روی بود که کلاه پیک چرمی سیاه پوشیده بود. پیشنهاد کرد که از جملۀ شما باید دو نفر همین امشب به سمت پطروپاولسکی شهر مرزی قزاقستان حرکت کند. بعد از جار و جنجال فراوان چنین مانمود ساخت که او قاچاقبر نیست و قاچاقبرها مردم دروغگوی و خدا نا ترس اند. او گفت این کار رابرای خدا و بخاطری انجام میدهد که وقتی فردا ما حرکت کنیم در دو موتر آسوده باشیم و جای ما وسیعتر باشد. همان شب دو نفر با این مرد حرکت نمودند. فردا صبح وقت قرار وعده دو موتر آماده بود و ما هم حرکت کردیم. برف در روی جاده ها مثل صابون لغزنده بود و ما با مشکل حرکت میکردیم. دریور های ما دو روس میان سال بودند و موتر های شان از نوع مسکوویچ. در موتری که من بودم دریوراش خیلی خسته بنظر میامد و در جریان راه دو سه مرتبه نزدیک بود مسیر موتر تغییر خورده از جاده بیرون رود. بعد از شکایت من به دریور دیگر بزودی این دریور عوض شد. پس از ده ساعت راه شهر آستانه را پشت سر گذاشته و به پطروپاولوسکی نزدیک شدیم. شاید ده الی پانزده کیلومتر راه باقی بود که موتر ها در یک سرک فرعی و در زیر درختان دایم سبز که شاخه های شان زیر برف خشک و سنگین خم شده بود ایستادند و بعد از اینکه چند مرتبه از طریق تیلفون موباییل دریور ها گفت و شنود کردند. سرو کله یک امبلانس که روی آن نشان صلیب سرخ رسم شده بود پیدا گردید. دریور آن یونیفورم نظامی بتن داشت و ما را مثل خشت پهلوی هم چیده و حرکت کرد. ساعتی بعد ما را درون خانۀ بردند که دو نفر از همسفران ما هم آنجا بودند. هوای این منطقه سی الی سی و پنج درجه زیر صفر بود درون خانه که شدیم با وصف فرش ملافه و پرده مثل یخچال مینمود قاچاقبر ما را اجازه داد که هرقدر میخواهیم از چوب های شکستۀ آنجا در اجاقی که سیستم مرکزگرمی خانه را فعال میساخت بسوزانیم.البته ما تمام شب را اتش کردیم ولی یخ نل های فلزی که درروی دیوار های هر خانه نصب بود باز نشد. باز هم اطفال را در ملافه ها پیچیده و از خنکی به زحمت زیاد خوابیدیم

این یک خانۀ بزرگی بود دریک سمت آن متصل به اتاق ما اتاق دراز و بزرگی بود و حدودا هشت جوان افغان از قبل در آنجا بودند و منتظر حرکت به سمت ماسکو. تقریبا تمام روز و شب جرو بحث ها، دشنام دادن ها بهمدیگر ادامه داشت. گاهی حتی گپ به لت و کوب میکشید. یکروز که وضیعت زیاد از حد خراب شد، من مداخله نموده و گفتم:

ــ شما از فامیل، وطن و از مردم تان چدا شده و اینجا مسافروبی کس افتاده اید. بگوید حالا غیر از خود شما، کی زیادتر به درد شما میخورد؟ مسلما که نه رهبران جهادی و نه رهبران قومی میتوانند به شما کمک کنند.بهتر است از بحث های بیهودۀ قومی و تنظیمی صرف نموده و به فکر آیندهای نامعلوم تان باشید. در افغانستان همه اقوام ملیت ها حزبی ها تنظیمی ها و خلاصه همه در خرابی وطن یکسان حصه گرفتند هیچ کس سرخ روی نیست. نیت خود را صاف داشته باشید و از خداوند بترسید بهتر است. خلاصه دانستم که نصیحت های من هم کارگر نیافتاد پیر زن همسفر ما صدایش را بلند نمود و اخطار داد که از آنان شکایت خواهد کرد. بعدا آرام گرفتند.مدت یکهفته در آن خانه بودیم و من این جوان ها را نصیحت میکردم ولی گفتی جنگ بیست ساله معنویات شان را نابود کرده بود. آنان در حالیکه بار ها به زندان های قزاقستان رفته بودند، از طرف پولیس آنجا لت و کوب شده بودند. باز هم قدر همدیگر را نمی دانستند. در میان آنان دو برادر از گردیز بودند و پشتون. اما شش نفر دیگر از پروان، مزار، کابل، و فیض آباد بودند آنها هم گاهی بجان هم می افتادند و تا میتوانستند بهمدیگر بد ورد میگفتند. بعد از یک شبانروز آتش کردن متوالی هوای خانه گرم شد. در مدت یکهفته به نوبت هرکس آتش میکرد. یکشب ساعت ده شب قاچاقبر با همان امبولانسی که نشان صلیب سرخ روی آن بود و دریورش یک نظامی بود، ما را حرکت داد. شاید نیم ساعت راه کردیم بعد از آن در گوشه ای موتر امبولانس ایستاد و ما باید آرام میبودیم. در کنار امبولانس صدای سربازان را میشنیدیم که با قاچاقبر میگفتند و میخندیدند. بعد از ساعتی در حالیکه سردی ما را کرخت ساخته بود درب امبولانس باز شد و قومانده ای حرکت داده شد. در آن دم اضافه از بیست نفر از امبولا نس به بیرون پریده و در حالیکه مسیر ما را سربازان مسلح تعین میکردند بطرف قطار حرکت کردیم. من طفل کوچک ام را بغل کرده بودم و از میان سنگ ریزه ها بسمت قطار دویدم اولین قطار روی خط ایستاده بود و من آنجا ایستادم. سرباز با صدای آهسته مرا بدنبال خود کشاند، از زیر قطار اول رد شدم قطار دیگری به آرامی در حال حرکت بود و سرباز دیگری دست اش را دراز کرد و مرا در بالا شدن به قطار کمک کرد و به این ترتیب همه ما داخل قطار شدیم. داخل قطار گرم بود. سرباز همه ما را به یک کابین انداخت و به زبان روسی گفت باید بکلی خاموش باشیم. درین کابین دو تخت خواب قرار داشت و روی یک میز چند بوتل آب و نوشابه و روی دیوار های آن چند دستبند پولیس آویزان بود.

سرعت قطار برای مدت کوتاهی زیاد شد اما یکباره برای مدت نیم ساعتی توقف کرد و اینجا گذرگاه مرزی میان روسیه و قزاقستان بود. از بیرون صدای سربازان و پولیس سرحدی میامد. وقتی قطار دوباره حرکت کرد یک دختر جوان که یونیفورم پولیس پوشیده بود و یک نفرمرد مسن که او هم پولیس بود درب کابین را باز نموند و مارا به سرعت از آنجا بیرون و به دو کابین دیگر بردند. حالا دیگر جای ما فراختر و راحتر شدیم، اطفال را روی تخت ها انداخته و بخواب رفتند بزرگتر ها هم نشسته نیمی بخواب و نیم دیگر بیدار بودند. از پطروپاولسکی الی مسکو سی و شش ساعت با قطار راه است. همین که صبح شد یکی از جوان ها را که روسی ای شکسته میفهمید پولیس ها با خود بردند و بعد از مدتی او آمد و گفت پولیس ها از هر نفر پنج دالر امریکایی میخواهند. همه باین نتیجه رسیدیم که بهتر است بگویم ما پول نداریم در غیر آن پولیس روسیه آدم را پست میکند و دار و نادار ما را چپاول مینماید. و ما گفتیم هیچگونه پولی با خود نداریم.

ساعتی بعد مرد و زن آمدند مرد ها را به کابین خود بردند و زن پولیس با زن ها باقی ماند. ما را تلاشی کردند و به این وسیله مبلغ دو هزار دالررا از میان کلای اطفال و زنان که با خود میبردند را یافتند وبرای خود گرفتند. وقتی زنان مقاومت کردند با میلۀ تفنگچه آنان را تهدید نموده و آنان را ترسانده بودند بر علاوه به ارزش یکهزار دالر جواهرات زنان را هم گرفتند. از مردان جز چند عدد ساعت بند دستی چیزی دستگیر شان نشد. بعد از این عمل خود ما را دوباره به کابین های ما برگرداندند. زنان شیون براه انداخته بودند که بزودی مورد اخطار پولیس ها قرار گرفتند و بر علاوه جوانان هم که بار ها به دست پولیس گرفتار و مدت ها محبس را پشت سر کرده بودند. عذر و زاری میکردند که در مقابل این عمل انجام شده آرامش خود را حفظ کنیم. وقتی ما در درون کابین ها خود غم میخوردم از کابین پهلوی ما که پولییس ها جای داشتند صدای موسیقی بلند و خنده های مستانه این مرد و زن پولیس شنیده میشد. نمی دانم چگونه فاصلۀ پطروپاولسکی تا مسکو را طی کردیم نه دریتیی والگایی دیدیم و نه هم گو های اورال را که در کتاب های جغرافیه دوران مکتب خوانده بودم.

ایستگاه عمومی قطار مسکو پر بود ازبرف ومردمی که یا برای استقبال از مسافرین آمده بودند ویا بسوی روان بودند. وقتی قطار ایستاد ما پنجره های قطار را باز کردیم تا طرف خود را پیدا کنیم. مرد قد بلندی نام های ما را گرفت و ما بطرف او رفتیم دهن این مرد بوی الکهل میداد و نیشه بود. اولین شکایت ما چپاول پول های ما بود. او ابتدا غور لند کرد اما بعدا با یک پولیسی که واکی تاکی همراهش بود و میگفت این پولیس امنیتی روسه است گپ زد و یکجا رفتند اطاق پولیس ها در زدند. اما گفتند آنان یک شهرک پایینتر از ماسکو پیاده شده اند. او گفت متاسفانه باید پول های خود را فراموش کنید. ما هشت نفر را به یک تاکسی نشانده و حرکت کردیم. شهر مسکو با برج و بارو های بلندش را سردی هوا زیر تاثیر گرفته بود. در وقت رفتن به محل قاچاقبر در دو منطقه پولیس از ما بازجویی کرد که هر دو دفعه قاچاقبر بادادن رشوه مارا رها نموده و بالاخره ما را به یک اپارتمان بلند منزل برد و آنجا ما توانستیم بعد از مدت بیست روز حمام گرفته و غذای گرم که برنج وگوشت بود بخوریم. قاچاقبر بخاطر اینکه پول های ما را پولیس روسیه دزدیده بود مبلغ دوصد دالر امریکایی جهت مخارج بعدی بما داده و اعلان کرد که چهار ساعت بعد با بس به سوی منسکی مرکز روسیه سفید حرکت خواهید کرد. در ایستگاه بس ساعت هفت شب رسیدیم و سوار آن شدیم. دستیار قاچاقبر همان مردی که ما را از ایستگاه قطار آورده بود بیست دالر امریکایی از ما گرفت تا بما مقدار خوردنی بیاورد و او در مقابل دو پاکت بیسکویت و دو بوتل نوشابه آورد. بس تا ساعت شش صبح میرفت در میان بس روس ها بودند وما نمی توانستیم با آنان صحبت کنیم. زن جوانی که دست کم مست مینمود گاه گاهی آواز میخواند و در میان سیت های بس اینطرف و آنطرف میرفت. گاهی میشد کسی با او دست اندازی میکرد و او با خندۀ مستانه دست متعرض را از خود دور مینمود. تا ما به منسکی رسیدیم. در ترمینال عمومی شهر برف زیادی روی جاده را پر کرده بود و زنان پیری مصروف پاک کاری پیاده رو ها بودند ما در میان برف ها این طرف و آن طرف تا یکساعت سرگردان بودیم چون هما خیلی سرد بود اطفال را با ملافه های که با خود آورده بودیم پیچانده و بالای چوکی ها خواباندیم. و بلاخره مردی نام قاچاقبرماسکو را نشانی داد وقتی یقین حاصل کرد که ما هستیم اسم خود را ساشه معرفی نموده، ما را به یک تاکسی سوار کرده و خودش با موتر شخصی اش جلو میرفت. به اپارتمانی که ما را رهنمایی کرد یک زن مسن با پسر جوانش زنده گی میکرد و ما در یک اطاقش آرام گرفتیم یکهفته با این فامیل روس زنده گی کردیم، هردو مادر و پسرش روز ها میرفتند و میگفتند ما کار میکنیم. شب ها که میامدند با ما از هر طرف بحث میکردند. زن از دوران کمونست ها و عضو حزب کمونست بود و از نظام جدید خیلی بد میگفت و عقیده داشت که زنده گی در نظام جدید مثل جهنم سوزان است. از فقر از فساد اداری و از بی قانونی یاد آوری میکرد. از جمله میگفت در زمان کمونیست ها مغازه ها پر بود از مواد خوراکه و کالا و کسی بیکار و بار دوش دیگران نبود اما حالا به زحمت جنس دلخواه خود را بدست میاورند و کار هم نیست و بیکاری دامنگیر اکثریت مردم است. سه روز بعد عید روزه بود زن روس صبح وقت مقدار تخمۀ کدو شیرینی برای ما آورده و به اینترتیب عید ما را تبریک گفت. یکهفته هم در اپارتمان بودیم و یکشب همان قاچاقبر آمده و ما را به یک موتر کلان سوار کرد درین موتر قبلا ده نفر دیگر هم جای داشتند که از جملۀ آنان یکی همان انجینیر پروانی بود که در بشکک با ما یکجا بود و میگفت قرار است من با هواپیما به اوکراین بروم. وقتی از او پرسیدم سرش را به علامت تعجب شور داده گفت، لعنت به هر چه قاچاقبر است همه دروغ میگویند ومن هم همین راهی را که شما آماده اید طی کرده ام. درموتر جای برای دراز کردن پای نبود و ما بزحمت خود را حرکت میدادیم. بعد از طی هفت ساعت را به یک منطقه توقف نموده و همگی ما را داخل یک کانتینر برد در تاریکی مطلق ساعتی آنجا ایستاده بودیم بعد ازین مدت ما را به گروپ های چهار نفری و درمیان برف ها پیاده بسویی برد .تنها اطفال را توسط یک تاکسی انقال داد و ما در صبحدم همان روز به منطقۀ از یک جنگل به خانۀ برد. درین خانه چند مرد روس بود که تقریبا همیشه مست بودند. در یک خانه مقدار زیادی خیال شور و وکا ذخیره داشتند و زن پیری هم گوشت های خوک را با کچالو پخته کرده و به مسافرین هم میداد. دو شب هم انجا بودیم میگفتند این یک منطقۀ مرزی روسیه سفید با اوکرایین است. دو شب بعد ساعت ده شب ما را حرکت داد. این مردان روس رهنمای ما بودند و میگفتند ما یکساعت پیاده روی داریم و شروع به حرکت کردیم. برف مثل صابون لغزنده بود. ابتدا اراضی هموار و بدون درد سر بود اما یکساعت در تاریکی شب راه ما در میان جنگل شروع شد، جنگلی که برف سنگین روی بته های خشکیده تمبار شده بود و هیچ کس نمی توانست پستی بلندی زمین را درک کند. دختر کوچکم روی شانه هایم بود و وقتی از زیر درختان عبور میکردم سرش به شاخه های پایین درخت اصابت میکرد و فریادش بلند میشد. رهنما های روس هر یکساعت ده دقیقه امر توقف میدادند و پس از نوشیدن ودکا با چراغ های دستی که داشتند مسیر حرکت ما را تعین میکردند. گاهی میشد که پایم تا نیم متر میان برف فرو میرفت. گاهی سرم دور میخورد و تعادل ام را از دست میدادم و هر دم در آرزوی لخظۀ بودم که این جنگل لعنتی ختم شود اما این آرزوی من با رسیدن انبوه درختان دیگری بر باد میشد. چهار ساعت با همین وضع در میان جنگل راهپیمایی کردیم. بعد از طی مسافتی با بلندی ها و پستی های زیاد به نقطۀ رسیدیم که خلیج سرحد میان بلروس (روسیه سفید) و اوکراین شروع میشد. این خلیج از برکت زمستان یخ زده بود و ما از روی آب های یخ زده بسوی اوکراین باید تلاش میکردیم. انرژی بدن ام درین نقطه خلاص بود، به خانم ام پیشنهاد کردم که من توان رفتن روی یخ و رسیدن به اوکراین را ندارم. خواهش میکنم بگذارید در همین سرحد بمیرم و شما بروید تا بجایی برسید که در امنیت زنده گی کنید. اما افغان های مهربان و غیور مرا دلداری داده و بازوی من شدند و من بعد از آن یکساعت راهپیمایی کردیم تا داخل اوکراین شدیم. جریان این یکساعت تا لحظه ایکه زنده ام در خاطرم باقی است ولی بیان آن برایم مشکل است.

از خلیخ یخ زده رد شدیم و به نخستین قریه های سرحدی اوکراین رسیدیم. هوا خیلی سرد بود و شاید ساعت پنج شب بود رهنما ها ناگهان گم شدند و ما ماندیم تنها، در آن نقطه غیر از ما که در حدود چهل کس بودیم، کسی دیده نمی شد خانه های این طرف و آنطرف دیده میشد ولی میگفتی زنده جانی در آنها نشیمن ندارند. در یکی از خانه برای گرفتن کمک داخل شدیم ولی کسی نبود همه تصمیم گرفتیم که از مواد سوخت این خانه استفاده کنیم. چوب های را که صاحب آن خانه جمع آوری کرده بود آتش زدیم ، هر کسی برای گرم کردن خود کوشش میکرد. ساعتی به همین منوال گذشت تا سر و کلۀ قاچاقبر پیدا شد. قاچاقابر ما را به یک خانه ای در همان نزدیکی ها برد و ما تا صبح همان جا ماندیم . درین خانه که خیلی بزرگ بود سه زن و دو مرد روس زنده گی میکردند. پیرمرد روس در آنجا آنقدر مشروب خورده بود که پیوسته سروصدا میکرد اما دیگران او را مانع میشدند که بما نزدیک شوند. هنوزدرست روز نشده بود. قاچاقبر نزدم آمده پیشنهاد کرد که مرا با دو طفل کوچک ام همین حالا به کیف انتقال دهد زیرا در موتری که دیگران را به کیف انتقال خواهد داد جای کم است. من هم قبول کردم و ما از میان برف ها مدتی پیاده روی نموده و داخل یک موتر سواری جای گرفتیم. موتر از نوع ماسکویچ بود که سیت های دنبال آنرا برداشته بود و با دریور خانم او هم جلو نشسته بود. فاصلۀ هشت ساعته را پیمودیم در میان راه جاییکه پوسته های پولیس میامد بر روی ما پتوی قهویی میانداخت تا ما شکل سیت های عقب موتر را بگیریم. هوای موتر آنقدر سرد بود که بعد از مدتی خیال میکریم دیگر پای نداریم. من از دریور پرسیدم که موتر ات بخاری دارد یانه؟ او خندۀ کرده چیزی نگفت. وقتی پوسته ای سرحدی را عبور کرده داخل خاک اوکراین شدیم دریور تاکسی برای یک توقف ما را کنار یک اپارتمان توقف داده و بعد از آنکه جوانب خود را خوب دید ما را به داخل یک خانه برد. خانه گرم بود و چون ما خیلی خنک خورده بودیم ما را به آشپزخانه ای خود برده داش برقی اش را روشن و درب آنرا باز گذاشت تا ما از گرمی داش زودتر گرم آمده و برای هر کدام ما یک یک گیلاس آب لیمو آورد. در گیلاس من و خانم ام ودکا هم علاوه کرده بود. چون ما خیلی خسته بودیم مزه ای اب لیمو را ندانسته و آنرا سر کشیدم .لحظۀ بعد حالت آرامش کامل برای ما دست داده و دو طفل با خانم ام بخواب رفتند. بعد از ساعتی درب خانه دریور به صدا در آمد. مردی که کلاه چرمی سیاه بسر داشت داخل خانه آمده یکراست نزدم آمده و با لسان روسی گفت: می دانم تو غیر قانونی داخل خاک اوکراین شده ای هر گاه مبلغ صد دالر برایم ندهی پولیس را خبر میکنم. من گفتم من دالری ندارم که بتو بدهم و او تیلفون را گرفته و پیش از آنکه به پولیس زنگ بزند با قاچاقبر تماس گرفت. بعد از صحبت چند دقیقه ای گوشی را بمن داد. از آنطرف قاچاقبر اوکراین با زبان فارسی گفت من مسأله را به نحوی حل کردم تو چیزی پرداخت نمیکنی. یکساعت بعد ما حرکت نموده و به شهر کیف رسیدیم . در یکی از منطقه های کیف به سرعت در منزل ششم یک اپارتمان داخل شدیم. درین خانه غیر از ما هشت مرد و زن دیگر هم بودند، همگی افغان و همه گی شان منتظر حرکت بسوی المان و انگیس. از همان لحظۀ که داخل اپارتمان شدیم ما را با گرمی استقبال نموده و چای گرم آوردند نان خوردیم و ضمن قصه وقتی گفتیم چهار نفر از اطفال ما قرار است بعدا بیایند. داستان های عجیب و غریبی شروع شد یکی میگفت کار درستی نکردید که اطفال خود را به دنبال گذاشتید شاید بلایی سر شان بیاید. یکی میگفت در فلان منطقه زن و شوهر از هم جدا شدند و بعد از چهار ماه همیگر را باز یافتند. و یکی میگفت فلان کس تا حالا پسرش را نیافته. روی همین منظور ورخطایی ما صد چند شد. از چرت و سودا آنشب با وصف بیدار خوابی زیاد و خستگی بیش از حد تا ساعت یک شب نخوابیدیم. ساعت یک شب اطفال ما آمدند و ما خیلی خرسند شده و بخواب رفتیم. با آمدن اطفال ما درین اپارتمان دو اطاقه تعداد ما شانزده نفر شد در یک اطاق مردان و دراطاق دیگر زنان میخوابیدند. از فردا صبح فهمیدیم که هر کس مسوول گذاره خویش است باید غذای خود را خود ما تهیه میکردیم. ما حق نداشتیم از اپارتمان بیرون شویم. غذای ما را روزانه یا هفتۀ دو مرتبه پسر جوانی تهیه میکرد که از طرف قاچاقبر مجانی در آن اپارتمان با رفیقه اش که یک دختر اوکراینی بود زنده گی میکرد. این جوان طوریکه خودش میگفت از مدت دو سال به اینطرف در اوکراین و با همین منوال زنده گی میکرد. قاچاقبر از همان آدم های گنده و صاحب آرگاه و بارگاه بود در دوصد متری همین اپارتمان یک بار مشروب فروشی و کلپ بلیاردی داشت که با برادرزاده قاچاقبر افغان مقین ایران که ما را فرستاده بود مشترکا آنرا اداره میکرد. او هم از هرات و پسر یکی از خوانین بود و چنانکه دیگران تعریف میکردند در هر گوشۀ شهر کیف یک زن زیبا روی داشت و میگفتد او خیلی کم و شاید سه ماه یکدفعه به این اپارتمان جهت شنیدن مشکلات مهاجرین اش می آمد. ما بعد از گذشت دو الی سه روز با هم خانه های خود آشنایی حاصل کردیم. مردی با پسر کوچک اش. او را حاجی میگفتند و قرار گفته خودش او در مدت ده سال افسر پولیس یکی از ماموریت های شهر هرات بود. مرد دیگری که شاید پنجاه یا پنجاه پنج ساله بود و خیلی بذله گوی، از ماسکو آمده بود میگفت من پنج سال به ماسکو باخانواده ام زنده گی میکردم زن و اولاد هایم یکسال قبل به اتریش رفته و بحیث پناهنده قبول شده بودند. در صحبت های خصوصی اش با من از مسکو تعریف های زیادی داشت و میگفت وقتی به اطریش نزد اولاد هایم رفته و شانس قبولی ام سر گرفت یکراست به ماسکو می آیم و باقی عمرم را آنجامیگذرانم و میگفت میفهمی با ده دالر زیباترین دختر روس شب ها غلامی ات را میکند. از ایران تعریف میکرد و از عیش و نوشی که با روسپی ها داشت و از زمانیکه یکبار به دام مامورین نهی از منکر افتاده بود و باز با دادن رشوه خودش را خلاص کرده بود. دو پسر جوان که باهمدیگر قومی داشتند و به زحمت تا کیف رسیده بودند. از دوران حبس شان در قزاقستان تعریف میکردند. هردوی آنان روزانه بیکی از بازار های موسوم به (رینک) دستفروشی میکردند و خرچ خود را در میاوردند، اما شب ها با همدیگر بر سر پول مصرف دعوا میکردند و بهم دشنام میدادند. زن و شوهر جوانی از مزار شریف و کار شان روزانه جنگ باهمدیگر بود زن هر روز خودش را آرایش نموده و یا یک دختر جوانی که او هم با مادر و برادش بود بیرون میشد و شاعت ها گم میشدند. شوهرش گرچه جوان بود اما در اثر برخورد پرچۀ بم زمانی که در افغانستان سرباز بود یکی از دست هایش را دقیق حرکت داده نمی توانست و بر علاوه ضعیف مینمود.

در آخر هفته ای که آنجا بودیم در شب کریسمس شش نفر دیگر صبح وقت به اپارتمان آمدند. آنان دو جوان از اهالی کابل یگزن با دودختر ویک پسرش بود که اهل ولایت غرنی بودند. آنان یکماه قبل به سمت اتریش فرستاده شده بودند. داستان یکماه سرگردانی آنان یک تراژیدی بود. آنان میگفتند این قاچاقبر بی رحم ما را بدست روس های بیرحم تر از خود داد و او بعد از گذشت یکماه ما را درمیان برف ها در گوشۀ رها نمود و ما با معجزه توانستیم دوباره تا اینجا بیاییم. آنان میگفتند در میان برف یک شبانروز بدون غذا و آب سرگردان بوده اند. فردای آنروز دستیار قاچاقبر که جوان قد بلندی بود آمد و هر چه ازدهنش بر آمد به آنان گفت و ادعا میکرد که آنان ده هزار دالر امریکایی به قاچاقبر نقص رسانده اند. حالا دیگر درین خانه بیست و سه نفر زنده گی میکردیم. در اطاقی که به زحمت هژده متر مربع بود شانرده نفر پهلوی هم دراز میکشیدیم. پسر افغانی که مسوول خرید نان و احتیاجات ما بود هر روز با رفیق دخترش بازار میرفت و ما هرفامیل برایش پول میدادم و او برای ما برنج کچالو روغن و نان خشک میاورد همه میگفتند او از پول ما مقداری را برای خود پس انداز میکرد و شب در آشپزخانه با رفیق دخترش میخوابید. روز ها کار ما کارت بازی بود و گذارشاتی که در طول سفردیده و یا شنیده بودیم. ازین تعداد یک فامیل که از دو دختر و یک پسر و مادر شان تشکیل شده بود مدت شش ماه را در زندانی بنام مگاچف در یکی از ایالات اوکراین گذشتانده بودند. وقتی خاطرات آنان را ازین زندان میشنیدم موی به بدنم ایستاده میشد. آنان از رویه زشت نگهبانان، زندانیان و آمرین این زندان میگفتند. از توطعه های بدی که افغان ها علیه هم میچیدند. آنان میگفتند که مامورین زندان برای بازرسی بخاطر کشف دالر آنان را لخت میکردند و حتی به مقعد آنان انگشت خود را داخل مینمودند که اگر دالری را آنجا پنهان کرده باشند پیدا کنند. یک نفر میگفت وقتی نوبتم رسید که بازرسی شوم من یک نوت صد دالری را میان پلاستیک پیچیده و آنرا قرت کردم. ولی آنان یعنی بازرس های زندان این کار ما را هم میدانستند و وقتی ما به رفع حاجت میرفتیم میگفتند درب دستشویی را باز گذاشته و یک نفر سرباز محافظ را بالای سر ما ایستاده میکردند. زنی که با فرزندانش دوباره بازگشت کرده بود میگفت در سرحد اوکراین و هنگری ما را که سی نفرمرد و زن بودیم به یک اتاق جای داده بودند در گوشۀ این اتاق صندوق چوبی گذاشته و میان آن ظرفی جهت رفع حاجت قرار داده بودند. وقتی کسی جهت رفع حاجت میرفت پارچه ای زروقی با خود داشت و با آن صدای در میاورد تا صدا های دیگری را خاموش کند. بعد از رفع حاجت کاغذ دود میکردیم تا بوی کثافت از میان برود و ما پانزده روز را به همین منوال گذشتاندیم. دیگری میگفت ما را به خانه ای چوبی برده بودند که دو منزل داشت و از منزل دوم هرکس رفع حاجت میکرد بالای سر ما به منزل اول فرود میامد. از اطفال خوردی را که در طول

راه قاچاقبران روس سر به نیست کرده بودند؛ برای آنکه گریه نکنند تا پولیس سرحدی خبر شده و مشکل خاق شود. این ها همه راست بود و باعث غم وغصه ما میشد. ما پنجاه فیصد از مشکلات را گذشتانده بودیم و پنجاه فیصد دیگر در راه بود. قاچاقبر بعد از یکماه توقف ما گفت در همین هفته شمارا به سمت المان حرکت میدهیم و شما باید لباس گرم تهیه کنید. صد دالر باقی مانده خود را به او دادیم واو چند جوره موزه وچند تا جمپر خریده آورد. اما در شب موعود که ما خود را آماده کرده بودیم، آمد و معذرت خواسته وگفت حرکت شما به تعویق افتاده در مدت دو ماهی که آنجا بودیم سه مرتبه بهمین ترتیب ما را بازی داد. بالاخره ما مایوس شدیم .اواخر ماه فبروری یکروز قاچاقبر بزرگ خودش آمد و برای ما گفت فردا حرکت است. وقتی میگفت حرکت است دو احساس ناهگون در هم می آمیخت ترس از راه و شوق رسیدن به منزل موعود یکجا میشد. اولین دفعه بود که او را میدیدیم. مرد جوان و چاقی بود. در یکساعتی که آنجا نشسته بود آنچه بخاطر ما کرده بود منظم تشریح داد. یکبار دستجمعی شمارا پولیس گرفت برای هرکدام شما سی سی دالر رشوه دادم. دستشویی را خراب کردید. من پنجاه دالر ترمیم اش کردم. شش نفر از راه برگشتند و منتظر ی قاچاقبر نشدند، من ده هزار دالر ضرر کردم وخلاصه موارد زیادی را بر شمرد که ما قرضدارش بودیم. او پیوسته سیگار مارلبرو دود میکرد و با فندک اش بازی میکرد. پس از یکساعت رفت و شام همان روز یک مینی بس به درب اپارتمان ایستاد و ما یک یک بدان سوار شدیم. مینی بوس یکساعت راه کرد و در خارج شهر ایستاد. در گوشۀ سرک یک موتر لاری نظامی ایستاده بود. دریور آن دو نظامی بودند و ما یکراست به آن بالا شدیم. اول جای ما برای سی الی سی و پنج نفر کمی مناسب بود. اما بعد از نیم ساعت حدود سی نفر دیگر که لباس های سیاه بتن داشتند آمدند تا در موتر لاری جای بگیرند. دریور بالا شده و ما را دستور داد که طوری بنشینیم تا دیگران هم جای شوند و اینکار غیر ممکن بود زیرا این موتر لاری مدت سی و شش ساعت تا مرز هنگری بدون توقف باید میرفت وبرای ما که با خود کودک داشتیم غیر ممکن بود و بنا بر آن ما از موتر پیاده شده و از رفتن صرف نظر کردیم. با ما حدود ده نفر دیگر هم از رفتن صرف نظر کرد. وبه اینترتیب ما بار دیگر به همان اپارتمان آمدیم. در جریان راه یکبار قاچاقبر روس جلو مینی بوس را گرفته و هر چه بد ورد که به دهنش آمد به ما گفت و ما را تهدید کرد که اگر از تصمیم خود منصرف نشویم ما را به چنگ پولیس میدهد ولی ما قبول نکردیم. فردا صبح قاچاقبر افغان نزد ما آمده و تهدید کرد که سه ماه دیگر هم باید اینجا بمانیم و همان شد که فردا ما بفکر قاچاقبر دیگری شویم. در نزدیکی های همان اپارتمان یک افغان دیگری با فامیل اش زنده گی میکرد که خود را سید و دعا خوان معرفی میکرد پسرش در یک مرکز خرید و فروش کار میکرد ومیگفت از زنده گی اش در اوکراین راضی است. او را ملاقات کردم و او نمرۀ تیلفون یک نفر را در مسکو بمن داد و من با اوبه تماس شدم او وعده داد که ما را با تکسی تا سرحد سلواک رسانده و از آنجا به اتریش و بعدا به المان انتقال دهد مصرف هشت نفر ما را شانزده هزار دالر امریکایی وانمود کرد و من هم قبول دار شدم. من در ماسکو شخصی را معرفی کردم تا پول از او بگیرد. دو شب بعد با تکسی به محل دیگری در شهر کیف رفتیم. با ما ازین اپارتمان دو جوان افغان هم رفتند و باینترتیب با قاچاقبر اولی حساب ما خلاص شد.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 01 فبريه 2013, 17:04

_________________________________________________________________
_________________________________________________________________
-
-
خاطراتی از کوره راه های مهاجرت

قسمت سوم

به خانۀ دومی که رفتیم بزرگتر از خانۀ اولی بود. بر علاوه قاچاقبر درین خانه آشپز داشت و هر شب غذای مکمل پخته میکرد. تعداد ما هم درین خانه سه اطاقه از پانزده نفر تجاوز نمیکرد. مردیکه مسوول نان و به اصطلاح امنیت ما بود مرد قد کوتاهی بود که چهره ای زرد و ضعیفی داشت آرام و با مهربانی با هر کس صحبت میکرد. در میان جوانانی که تازه با آنان میدیدیم جوانی هم بود که با گیتارش آهسته مینواخت و با آواز خوش میخواند. او را جوانی با معلومات یافتم. او آرزو داشت روزی به انگلیس با دختر کاکایش که نامزد اش بود یکجا شود. طوریکه خودش میگفت اقتصاد خوانده بود. ولی در مسایل سیاسی قدرت آنرا داشت که دلیل حمله روس ها برای حمله به افغانستان را حسابی تشریح کند و همچنان مجاهدین را به خاطر آلت دست شدن امریکا و نضامیان پاکستان سرزنش میکرد. او عقیده داشت اگر اسماعیل خان قومندان حوزۀ جنوب غرب ماجراجو نمی بود و خود را در گیر جنگ با ازبک ها و طالبان نمی کرد میتوانست بحیث یک زعیم عرض اندام نموده و افغانستان پکپارچه و متحدی بوجود آورد، از طرز تفکرش معلوم بود که در باره مسایل افغانستان خوانده و زیاد هم شنیده، از او سوال کردم نظرات راجع به طالبان و دولت جدیدی به رهبری امریکا چیست؟ جواب داد: طالبان که مسلما افتضاح و فاجعه بودند. ولی در مورد کرزی و امریکا هنوز پیش از وقت است که راجع به آن نظری داد، اما بهر صورت مسلۀ افغانستان پیچیده تر از آن است که ما فکر میکنیم.

تمام روز ها کمافی السابق کارت بازی میکردیم. چند شب ازآمدن ما نگذشته بود که یکبار صدای زنگ دروازه به صدا در آمد. یکی از جوانان آمد و گفت پولیس است میخواهد اپارتمان را بازدید کند. نفس های همه بند آمد خاصتا زمانیکه شنیدند پولیس پلنگی است. پولیس پلنگی نزد مهاجرین افغان عبارت از پولیسی است که لباس پلنگی (کوماندویی) میپوشد و در مواقع غیر عادی به تفتیش میپردازد. این پولیس خیلی جدی و بی رحم است و رشوت هم از صد دالر امریکایی کمتر قبول نمی کند. هر چه زنگ دروازه را فشار داد ما دروازه را باز نکردیم . ساعت یازده شب موضوع را به قاچاقبر اصلی تیلفونی اطلاع دادیم او در همین نیمۀ شب مینی بسی آورده و ما را به گوشه ای دیگر شهر انتقال داد. درین محل هم جای فراخی داشتیم .چهار روز آنجا ماندیم. کار ما پخت و پز و دیدن تیلویزیون بود. روز پنجم صبح وقت دو عراده موتر صرف جاپانی به درب اپارتمان ایستاده بود و ما یک یک داخل آن جای گرفتیم. دریور اوکراینی آن چند نفری را که چهرۀ کم از کم بور داشت پیش روی شانده و حرکت کرد. از راه و بیراه به سوی سرحد سلواک به راه افتادیم. راه همیشه از بیراهه و گوشه و کنار بود. آنروز تا شام رفتیم و نیم ساعتی هم برای صرف غذا و رفع حاجت در گوشه ای ایستادیم. در ساعت های هفت شام در سرک عمومی ناگهان ایستگاه پولیس جلو ما آمد و ما را توقف داد. چند نفر پولیس یکراست شیشۀ موتر را پایین نموده و از ما اسناد خواستند و وقتی فهمیدند ما اسناد نداریم ما را به سوی شهرک دیگری سوق دادند. از دریور پنجصد دالر خواستند ولی دریور قبول نکرد. یکی از پولیس های پلوی من در موتر خود را جای داد و در بین راه نامم را پرسید من نام غلط خود را به او معرفی کردم . او با زبان انگلیسی شکسته ای درمیان راه با من مصاحبه کرد که البته من با جواب های دروغ و ساختگی به او پاسخ میدادم موتر پولیس پیشروی ما میرفت تا اینکه ما را به شهر لیووف برد. درآنجا در نیمۀ شب کمره های تیلویزیونی حاضر شد و جریان دستگیری ما را فلم برداری کردند. از تک تک ما تا ساعت چهار صبح تحقیقات شد. از کجا آمده ای؟ به کجا عزم سفر داری؟ قاچاقبر ات کیست؟ با خودت چقدر پول داری؟ و خلاصه ساعت های هفت صبح توسط یک بس ما را به زندان مرکزی شهر انتقال داد. مردان را جدا و زن و کودکان را جدا کردند. نسبت گریه ای بیش از حد دو طفل ام و ازینکه ما دو بزرگ و شش نفر طفل بودیم برای مدت دو روز در داخل محکمۀ شهر گذاشتاندیم. بعدا ما را به یک پرورشگاه بردند. روزیکه ما را به سمت پرورشگاه میبردند با اطفال ام به دروارۀ تعمیر نشسته بودم، زن جوانی که فکر میکردم مامور همان جا بود از پهلوی ما در یکه نگاهی به هر کدام انداحت و خندۀ به اطفال نمود ، رد شد. لحظ بعد با یک پاکت بزرگ نزد ما آمده و آن پاکت را پیشروی ما گذاشت و من برایش اسپسیوه(تشکر ) گفتم. داخل آن پاکت چند بوتل نوشابه آب پرتقال بیسکویت و شلات بود. این عمل زن جوان تمام ظلمی را که در روسیه دیده بودییم به فراموشی سپرسد. با خودم گفتم خوب بد هرجایی دنیا زیاد است. این پرورشگاه از اطفال یتیم،بی مادر پدر و اطفال کوچگی نگهداری میکرد که بنا بگفتۀ معاون آن هزینه ای آن از طرف صندوق کودکان ملل متحد تمویل میشد. ما را به اطاق بزرگی بردند که اضافه از بیست بستر داشت همه بستر ها کوچک و برای اطفال بود. دو تخت خواب بزرگ برای من و خانم ام آوردند و ما به زنده گی نامعلوم خود درین پرورشگاه آغاز کردیم. رییس این پرورشگاه زن جوان و مغروری بود که حتی به سلام همکاران اش هم جواب نمی داد. ما برای گشت و گذار در شهر آزادی داشتیم. گاهی به اینطرف و آنطرف شهر سر میزدیم. یک روزبا همان پولیسی که ما را دستگیر کرده بود در یک بازار مواجه شدم. من او را نشناختم او مرا شناخت با همان اسم غلطی که به او داده بودم مرا صدا کرده و گفت، اگر رفتنی جرمنی ام او حاضر است با پول کم مرا و اولاد های مرا بفرستد و من پیشنهادش را رد کردم.

زنده گی درین پرورشگاه رفته رفته خیلی بد و بدتر میشد. رییس پرورشگاه که شاید ما را برای مدت یک هفته و یا کمتر پذیرفته بود میدید که به مهمانان دایمی تبدیل شده ایم. از طرف دیگر غذای را که درین پرورشگاه به اطفال میداند باب دندان ما نبوده و ما نمی خوردیم وخود ما با استفاده از آب جوشی و منقلی که یکی از همین اطفال به دسترس ما گذاشته بود غذای خود را تهیه میکردیم. و بر علاوه رویۀ ما با اطفال چنان دوستانه شده بود که از صبح تا شام اطفال به اطاق ما آمده و با اطفال من بازی میکردند. یکباره رییس بعد از بیست روز با ما در افتاد. اول یکروز چند نفر پولیس آمده و به بهانه ایکه اطفال را پیچکاری ضد امراض واگیر میکنند آنان را بردند. شام شد نیامدند. وقتی ما جویای اطفال خود شدیم رییس بما گفت اطفال شما در یک کودکستان اند و فردا شما را هم به محبس میبریم. ما با او رفتار تندی نموده و گفتیم اگر همین حالا اطفال ما را حاضر نکنید ما اعتصاب غذا نموده و بر علاوه جلو درب پرورشگاه در هوای یخبندان مینشینیم. با این کار معاون پرورشگاه که مردی چاق و قد بلندی بود و با رییس سخت تضاد داشت تشویق کرد. بعد از یکساعت اطفال ما را دو باره آوردند. اما دانستیم که جاده خراب است. فردا از طریق تیلفون با قاچاقبر تماس گرفته گفتم ما آزادیم و می توانیم از هر نقطۀ شهر لیووف که خواسته باشی ما را برداری . یکروز بعد طبق وعده همان موتر سرف جاپانی که ما را تا این شهر آورده بود در یک گوشۀ سرک ایستاده بود و ما هم تک تک از پرورشگاه در حالیکه همه لباس ها و دست داشته های خود را جا گذاشته بودیم بیرون شده و به سمت سرحد سلواک حرکت کردیم. شش ساعت راه پیمودیم ساعت سه بجه عصر به منطقۀ کوهستانی و جنگلی رسیدیم. دریور بما گفت موترش اندک مشکلی برداشته و ما را رهنمایی کرد و درون یک جنگل برده و گفت وقتی دوباره آمدم شما را بر میدارم. درمیان جنگل چوب خشک جمع کرده. آتش کردیم تا گرم آمدیم از دور میان جنگل صدای تبر میامد شاید کسی درختی را قطع میکرد . صدای دیگری شنیده نمیشد. این دفعه در طول سفرم تنها با خانواده ام و هشت نفری بزرگ و کوچک بودم. اطفالم از من میپرسیدند اگر قاچاقبر نیامد چکار کنیم شب میان این جنگل هزاران خطر است و از خنکی خواهیم مرد. در میان بکس ام دیوان حافظ را با خود داشتم و گفتم باشد حافظ چه میگوید. وقتی فال گرفتم این غزل حافظ آمد:

دلا رفیق سفـــر بخت نیکخواهــــت بــس نسیم روضۀ شیـراز پیک راهـــــت بـس

دگـر زمنـــــزل جانان سفـــرمکن درویش که سیر معنــــوی وکنج خانقاهــــت بس

وگر کمیـن بگشایـــد غمـــی زگـــوشـۀ دل حریم درگهه پیــر مغــــان پناهــــت بــس

بصدرمصطبه بنشین و ساغری می نوش که اینقدر زجهان کسب مال و جاهت بس

زیادی مطلـــب کار بر خــــود آسان کــــن صراحی می لعل و بتی چـــو ماهـــت بس



اخلاصی که در طول سفر نسبت به حافظ و تفاعل به دیوانش داشتیم قلب ما را قوی ساخت و بعد از سه ساعت دریور و همراهش پیدا شدند. و ما باز حکرکت کردیم. بعد از ساعتی به شهر اوشهورد شهر هم مرز با سلواکیا رسیدیم. وقتی به این شهر رسیدیم ساعت نه شب بود. از شهر به سمت مرز فاصله گرفته و به قریۀ مرزی بنام اوژگراد در یک خانه ای که مربوط یک زن ومرد مسن بود داخل شدیم.

درین خانه دو اطاق درون به درون خالی بود و بر علاوه برق هم نداشته و تاریک بود برای ما شمعی روشن کردند. و یک تکه فرش کهنه، چند تا بالشت که درون شان کاه پر بود و سه دانه لحاف آوردند که بخوابیم باید یک شبانروز یکبار از تشناب که میان خانه بود استفاده میکردیم و وقتی صبح میشد نمی توانیستیم قد راست میان خانه رفت و آمد کنیم. یکماه درین خانه آموختیم که نشسته راه برویم آهسته صحبت کنیم زیاد بخوابیم. از اینکه تعداد ما همین هشت نفر بود گاهی مورد دلجویی زن و شوهر این خانه قرار میگرفتیم. زن هر روز دو سه بار بما سر میزد. غذای خود را خود ما میپختیم.این زن به دختر کوچکم خیلی محبت میکرد و روز های آخر میگفت من عاشق همین دتر کوچک شماستم چه میشود اگر او را بمن بدهید من همین خانه را بنام او میکنم زن و شوهر هر دو صاحب اولاد نشده بودند. مرد خانه صبح میرفت و عصر میامد و میگفت بعد از تغییر نظام درین ملک همه دزد شده اند و تعریف میکرد در یک شب درب و کلکین فلان مکتب را دزدی کرده اند. زن و شوهر میگفتند ما اصلا از هنگری هستیم و اقوام ما آنطرف سرحد زنده گی میکنند. شب که میشد یمآمد و چراغ های که مرز را روشن میساخت بما نشان میداد. هر چند روزی که میگذشت ذخیرۀ پولی ما خلاص میشد قاچاقبر سر مرز هم هفتۀ یکروز می آمد و مقداری نان مسکه و گوشت گاو می آورد که کفایت سه روزه ما بود. در آواخر مارچ بود که یک شب شانزده مرد وزن با ما یکجا شد. با آمدن مسافرین جدید شانس حرکت ما زیاد شد. با آمدن مسافرین جدید که از گروه وملیتی بودند، باز همان موضوعات تو کی هستی ومن کی هستم شروع شد. در گروپ جدید تعداد زیادتر جوانان ملیت هزاره بودند و مسلما از حزب وحدت یاد بود میکردند که به مزاح چند نفر پشتون قندهاری برابر نبود و آنان بیشتر از طالبان تعریف میکردند. من دیگر به درستی دریافته بودم که وقتی افغان ها بیکار و روزگار باشند ودور هم جمع، روی همین مسایل میپیچند. دو شب و روز در این خانه محشری بپا بود. شب سوم قاچاقبر روس آمد و گفت حرکت میکنیم و همان بود که یازده شب بسوی مرز حرکت کردیم. هرچند مرز نزدیک بود اما بخاطر نقطه ای از مرز را که قاچاقبر خریداری کرده بود تقریبا یکساعت پیاده رفتیم. به دیوار سیمی رسیدیم. پایه های بلندی ایستاده بود وسیم های خار دار ده الی دوازده خط پهلوی هم پایه ها را بهم وصل میکرد.هنوز ده متر به پایه ها مانده بودیم که ما را امر توقف داد. ابتدا خود قاچاقبر بالاپوش اش را در آورده مثل فرشی دراز انداخت و بهمین ترتیب بالاپوش های همه را در آورده و بشکل یک پیاده رو بطرف سیم های خار دار جلو برد. بعدا با پلاس دو لاجۀ سیم را قطع نموده و آنطرف رفت به آنطرف هم بالاپوش هموار کرد و بعد از آن یک یک نفر از روی بالاپوش ها از درون سیم های خاردار، مرز را عبور کردیم نفر آخر همانطوریکه می آمد بالاپوش ها جمع نموده و به اینطرف مرز بما تسلیم میداد. این کار بخاطری انجام میداد تا از مین های که در زمین نصب شده بود به تماس پای قرار نگرفته و سرحدی ها را باخبر نسازد. میگفتند این مین ها خطر جانی ندارد ام مثل یک فشفشه به اسمان بلنده شده و پولیس های مرزی را باخبر میسازد.

اوکراین را هم عبور کردیم ودر تاریکی شب در اراضی ناهموار سلواک به پیاده روی شروع نمودیم. از دور چراغ های ظاهرا یک شهرک بل بل میکرد اما هرقدر راه میرفتیم فاصله ما به آن شهرک کمتر نمی شد آنشب جمعا هفت ساعت پیاده روی بدون وقفه انجام دادیم. از خستگی حتی جوانترین افراد ما بداد آمده بودند. اطفال را هم باید با خود کش میکردیم. بلاخره ساعت های شش صبح آسمان روشن شد و قاچاقبر ما را به درون چند تا خانه برد وقتی خوب متوجه شدیم آن خانه مال یک باشگاه فتبال بود زیرا در یک خانه تعدا توپ فتبال عکس های دستجمعی تیم فتبال و اعلانات به زبان سلواکی روی دیوار ها چسپانده شده بود و پشت تعمیر میدان سبز فوتبال قرار داشت.

دو ساعت آنجا بودیم بعد از دو ساعت یک مینی بس را آورد که درون آن سیت نداشت و درین مینی بس اضافه از بیست ودو نفر مثل خشت چیده شد و به سویی برتسلاوا مرکز سلواک به راه افتاد. ما صرف میتوانستیم از کلکین این مینی بس آسمان را به بینیم و بس.عصر همان روز به برتسلاوا رسیدیم و ما را در میان محوطۀ بزرگی پیاده کرد و یکراست درون تعمیر بزرگی داخل شدیم. این تعمیر یک فارم مرغداری بزرگ بود. ما را به یک اطاقی داخل کردند که دو منزل داشت، منزل بالای آن توسط چوب از منزل اول جدا شده بود، در منزل بالا سه جوان پاکستانی خوابیده بودند. در هر منزل ایستاده شدن امکان نداشت باید خود را کاملا خم میکردی تا میشد روی تخت خواب ها دراز بکشی، درین اطاق به هیچ صورت جای خواب برای هشت نفر نبود، ما جراب های خود را که درمیان گل و لای راه تر شده بود و بوت های پرگل و لای خود را در آورده و روی مرکزگرمی های آن انداختیم. درین فارم مرغداری سه نفر موظف بودند، آنان برای ما اخطار کردند که هر وقت از اطاق های خود بیرون میشوید باید اول اجازه بخواهید، اجازۀ رفتن به توالت، اجازۀ خوردن نان و اجازۀ دیدن دوستان تان در اطاق های دیگر. ضمنا آنان بما گفتند ما تخم مرغ فراوان داریم، تخم جوش داده ده دانه یک دالر است ولی نان نداریم. ما از بس خسته بودیم به غذا اشتهایی نبود و مقداری بیسکویت خواستیم و چای، آنان از چای معذرت خواسته و در بدل یک دالر یک قطی بیسکویت ساخت سلواک بما دادند. بعد از یکساعت دریوری که ما را آورده بود امد و خبر داد ظرف یکساعت بعد به سوی اطریش حرکت میکنیم. بعد از یکساعت تکسی ها ایستادند و ایندفعه سه نفر ما در یک تاکسی و پنج نفر دیکر در تاکسی دیگری سوار شده و از میان شهر برتسلاوا به سوی اطریش حرکت کردیم. بعد از یکساعت و یا شاید زیادتر تکسی ایستاد و بما گفت هر چه سریعتر از تاکسی پیاده شویم و ما هم خیلی به عجله از تاکسی پیاده شدیم. از داشته های ما تا این لحظه مقداری کالای زنانه، یک رادیوی ترانستوری کوچک و چند عدد عکس از دوران کودکی اولاد هایم در یک کیف کچک دستی بود که از ورخطایی آنها را هم در تاکسی فراموش کردیم. وقتی از سرک به سمت جنگل داخل شدیم در تاریکی بوته ها و درخت های غلو جلو ما بود که حرکت ما را مانع میشد ولی رهنمایی ما که یک قاچاقبر سلواکی بود با هیبت امر کرد که عجله کنیم و در راهی که به مشکل میتوانستیم عبور نماییم کوشش به خرچ دهیم. از خسته گی که یک شب پیش دامنگیر ما بود رفتن مجال بود. ولی او همچنان چیغ میزد که عجله کنیم. نیم ساعت بعد به محلی رسیدیم که دیگران منتظر ما بودند و با رسیدن ما گروپ تکمیل و قاچاقبر جلو به حرکت ادامه دادیم. دخترم که ده سال اش بود دیگر نمی توانست برود و گریه و فغان میکرد. یکی از قاچاقبر ها آمد و پرسید چرا ما عقب مانده ایم. وقتی فهمید طفلم دیگر توان راه رفتن ندارد. او را پشت کرد. من هم دیگر توان نداشتم اما چه میکردم آخرین نیرویم را مصرف میکردم و میرفتم سه ساعت راه رفتیم به کنار آبی رسیدیم. قاچاقبر ما را توقف داد. از خسته گی در میان گل و لای دراز کشیدیم. شاید نیم ساعت به همین منوال گذشت. قاچاقبر یکنفر را که روسی میدانست طلبیده و راجع به قایق ها سخنرانی کرد که وقتی داخل قایق میشوید اول پای خود را قاد نموده با زانو به سطح قایق قرار دهید، اگر قدم خود را به ضربت به قایق بگذارید قایق سوراخ میشود. اول یک جوان هزاره داخل شد ولی او با قدم محکم به قایق سورا شد و از دو قایق یکی سوراخ و بیکاره شد قاچاقبر با مشت به صورت اش چند ضربه زد و دشنام زیادی داد و کارش را با یک قایق شروع کرد. از دور میدیدم که قاچاقبر ها تعدادی را با یک قایق بادی به آنطرف آب میکشانند. باخودم شیطان را لاحول گفتم. نوبت بما رسید چهار نفر روی هم خود را می انداختیم. قاچاقبر پیشروی قایق با دست هایش پارو میزد و باین ترتیب فاصلۀ پنجاه متری را طی نموده و به آنطرف آب میرسیدیم. وقتی ازین آب دور شدیم صدای شر شر دریایی را شنیدیم. این دریا خیلی بزرگ بود بعدا دانستم که این دریا دریای مشهور دانیوب بود. ما در امتداد آن حرکت کردیم. در فاصله ای که طی کردیم یکدفعه قاچاقبر بهمه صدا زد که بخوابیم و ما همه روی زمین و در میان بوته ها دراز کشیدیم. درین وقت من به چراغ های متوجه بودم که از میان دریا با سرعت گذشتند. بعد از آن قاچاقبر ما را در گوشه ای ایستاده کرده و چهار چهار نفررا باهمان قایق بادی از دریا به آنسوی برد. دریا پهناور و خیلی سریع حرکت میکرد بعدا از زبان مردم شنیدیم که تعدای زیاد از مهاجرین درین دریا غرق شده و کسی اثری از آنان ندیده است. وقتی تعداد چهار نفر را به آنسوی دریا میبرد و بر میگشت فاصله صد الی صد و پنجاه متر را دو نفری قایق را بالای شانه های خود کش میکردند. چون قایق در عرض دریا مسیر مستقیم را نمی توانست طی کند. چهار طفلم را اول به آنسوی دریا برد و بعد نوبت چهار نفر ما رسید و ما آخرین مسافرین بودیم. وقتی ما از کنارۀ دریا به خوشکه بلند شدیم. شنیدم که قاچاقبر بما شسلیوه( خوش بگذرد) گفته و به آنسوی دریا با قایق اش رفت و ما به خاک اطریش داخل شده بودیم.

هوا نه آنقدر سرد و نه گرم بود. لباس های ما در اثر خوابیدن میان قایق بادی تقریبا همه اش تر بود خستگی اضافه از ده ساعت پیاده روی، گرسنگی، بیدار خوابی ما را بی اندازه بیچاره ساخته بود درمیان مسافرین بودند کسانیکه راجع به بعضی چیز ها میدانستند. مثلا به کجا برویم و چه بگوییم ولی ما نمی دانستیم. یکی گفت برادران اکنون ما در کشور اطریش هستیم دیر یا زود پولیس مرزی ما دستگیر مینماید و جای ما محبس و یا جای مشابه به آن است، بهتر است اگر از ما پرسیدند از کجا آمده ایم خود را بی خبر بیدازیم. پول های روسی و سکه های ممالک دیگر را از خود دور کنید ... و چند نصیحت دیگر ... ما همچنان در پستی بلندی های زمین با نا توانایی فراوان حرکت میکردیم و در آرزوی لحظۀ بودیم که پولیس به سراغ ما آید. با کسالت کامل شاید نیم ساعت دیگر راه رفتیم که پولیس اطریش پیدا شده و امر توقف داد. همه آرام ایستادیم و پولیس سرحدی ما تلاشی کرد. بعد از آن به ادارۀ مرکزی اش جهت فرستادن وسیله ای نقلیه مخابره کرد. من که با اطفال بودم به خاطر هوای سرد ما را به غرفۀ نگهبانی که در همان نزدیکی ها بود و بخاری دیزلی داشت رهنمایی کرد . کساعت بعد به ادارۀ مرکزی بخش رسیدیم و ما را به اطاق های بردند که دارای مرکز گرمی شیر آب و تشناب بود. و بااین ترتیب خاطرات ما که از هزارم حصۀ ان یک حصه را توانستم بخاطر آورم در اطریش پایان یافت و ما در آنجا اقامت اختیار نمودیم.

پایان

نعمت الله ترکانی

13 دسمبر 2006
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 03 فبريه 2013, 10:37

_______________________________________________________________
_______________________________________________________________
-
-
سپهر حاجی پور پناهجوی جوان 28 ساله ایرانی در آستانه اخراج از کانادا

تصوير
سپهر که پس از انتخابات غیردمکراتیک سال ۸۸ ایران، مجبور به فرار از وطن شد و به کانادا پناه آورد .
در تاریخ جمعه ۲ فوریه۲۰۱۳ ، پس از ۳ سال زندگی‌ در کانادا درخواست فرجام پناهندگی اش توسط ادارهٔ مهاجرت کانادا رد شد و جمعه آینده ۸ فوریه زمان دیپورت این پناهجو اعلام شده است.
خبراخراج سپهر در حالی‌ اعلام میگردد که نامبرده پس از سر باز زدن از بازگشت به ایران به دلیل خطرات جانی ، توسط مأمور مهاجرت در لیست » اسامی خطربرای پرواز » فلایت ریسک » قرار گرفته است . بلافاصله سپهر در محل بازداشت و سپس به زندان منتقل شد ..اکنون نزدیک به ۲ ماه است که این جوان در زندان شهر تورنتو بسر میبرد..
نکته قابل توجه و تاسف این است که قاضی پرونده با علم به اینکه سپهر در طول اقامتش در کانادا همواره به قانون پایبند بوده است تنها به دلیل داشتن اندام ورزیده سپهر ، دستور داده است که سپهر بجای نگهداری در بازداشت گاه اداره مهاجرت ، در میان زندانیان با جرم های سنگین و خطرناک در زندان نگهداری شود .
د رحالی که سپهر با کاهش وزن ، افسردگی ،بی اشتهایی و عدم امنیت جانی روبر واست ، متاسفانه مقامات مسول زندان از تحویل دادن داروهای وی در طول این مدت دو ماهه تا دیروز ، اول فوریه 2013 ، خودداری کرده بودند. .
سوالی که مقامات دولت کانادا ، باید پاسخگوی ان باشند این است که ایا نباید تفاوتی بین دولت هایی که حقوق بشر را نقض می کنند و دولتهایی که رعایت می کنند ، باشد .؟.
دولت محافظه کار کانادا پس از تعطیلی سفارت خود در تهران و اخراج دیپلمات‌های ایرانی‌ از علام نمود ه بود که ایران جای امنی‌ نیست و بزرگترین کشور ناقض حقوق بشر می‌باشد. د ر حالیکه اخراج پناهجویان ایرانی در دستور کار وزیر مهاجرت می باشد ..
تصوير
روح انگیز نصیرزاده خاله سپهر در گردهمایی میدان مل لستمن
افزون بر این،دولت هارپر هفته گذشته به کانادایی‌های ایرانی‌ تبار نیز هشدار داده که از سفر‌های غیر ضروری بپرهیزند.
ایا اعلامیه های دولت کانادا یک دوگانگی رفتاری در مورد ایران مشاهده نمی شود ؟ . .
برای حمایت از حقوق سپهر برای ماندن در کانادا براساس منشورحقوق بشر سازمان ملل و اصول حقوق بشر کانادا ، گروه‌ حقوق بشری » نه به اخراج- NO Deportations to Iran » و فدراسیون پناهندگان ایرانی‌ شاخه تورنتو اقدام به برگزاری یک سری آکسیون در دفاع از سپهر نموده‌ اند..
یکی‌ از این آکسیون‌ها ،هفته گذشته در تاریخ ۲۵ ژانویه در میدان مثل لستمن تورنتو شکل گرفت تا پیامی را به وزیر مهاجرت کانادا،آقای جیسون کنی بدهد.
تجمع دیگری امروز شنبه دوم فوریه 2013 در یک هوای بشدت سرد ، در برابر زندان محل نگهداری سپهر واقع در شماره 111 خیابان دسکو با شرکت دهها نفر از دوستان سپهر و فعالان حقوق بشری ایرانی و کانادایی از ساعت 1 تا 3 بعدازظهر انجام گرفت . .
این تجمع که با سخنرانی تعدادی از فعالان د رحمایت ازسپهر ، و تاکید بر سنت مردم کانادا در حمایت از پناهندگان از سراسر جهان ، در میان نظارت چندین واحد پلیس با ارامش برگزار شد که در پایان نیز با تشکر مسولان برگزاری از پلیس خاتمه یافت.
در ادامه پیگیری ازادی سپهر و لغو اخراج وی ، قرار است تظاهرات سومی‌ روز سه‌ شنبه پنجم فوریه از ساعت ۱۲:30 تا ۱۴ ، در برابر ساختمان دادگاه اداره مهاجرت در شماره 74 خیابان ویکتوریا ( دان تاون تورنتو ) برگزار شود.
ضمن سپاس از عزیزانی که با ما د راین تجمعات انسانی ،همراه شدند ، تقاضا می کنیم در صورت امکان برای دفاع از حق هموطنان بدون دفاع خود ، در این تجمع شرکت کنند . از شما تقاضا می کنیم ، به هر وسیله ای دراطلاع رسانی به جامعه ایرانی و کانادایی و مقامات مسول و نمایندگان مجلس ، ما در رساندن صدای پناهجویان ، یاری نمایید ..
صرف نظر از باورها و عقاید سیاسی و مذهبی خود ، جامعه ایرانی باید در کنار یکدیگر برای شنیدن صدایش ، کوشا باشد
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

Re: خاطرات و اخبار مهاجرت و پناهندگی کانادا، آمریکا، اروپا..

پستتوسط only_england » 03 فبريه 2013, 13:19

واقعا متاسفم برای مقامات کانادا......
جامعه گوسفندی لایق حکومت گرگان است
نماد کاربر
only_england
 
پست ها : 503
تاريخ عضويت: 26 نوامبر 2012, 20:58

Re: خاطرات و اخبار مهاجرت و پناهندگی کانادا، آمریکا، اروپا..

پستتوسط pagan » 10 مارس 2013, 08:08

_____________________________________________________________
_____________________________________________________________
-
-

تصوير

قوانین ضد بشری دولت آلمان در قبال پناهندگان قربانی دیگری گرفت!

Hamed Sahimi, 28, Iranian refugee committed suicide in Hof Camp in Bavaria, Germany. 06.03.2013

حامد سمیعی 28 سال اهل ایران و ساکن شهر هف در آلمان چهارشنبه شب این هفته با خوردن تعداد زیادی قرص (دارو) در حالی که به دلیل شرایط سخت اقامت در کمپ پناهندگی و بلاتکلیفی اجباری مایوس و نا امید شده بود ،با نهایت تاسف به زندگی خود پایان داد! او مدت 20 ماه بود که وارد کشور آلمان شده بود و از چند ماه قبل با تجویز پزشک داروهای آرامبخش استفاده می کرد. در نهایت، چهارشنبه شب در حالیکه مانند شبهای قبل تنها در اتاقش می خوابید ، تصمیم گرفت برای آرامش ابدی تمام قرصهایش را مصرف کند.


Hamed Sahimi, 28 years old non-citizen, on 06,03,2013 in non-citizen camp of Hof in Bavaria committed suicide. He was in Germany for 20 months and was under cover of medicines because of psychological pressure. On wednesday evening he used all his pills and decided to finish this misarable life which is just a surviving.

He is just one of thousands non-citizens which got killed with the hand of German govenrment, as same as other european governments. A murderer which targets the most oppressed and isolated people and show us that the structure is really willing to do a massacre, as it does for years.

With the mourning, pain and anger of the loss of Hamed, we continue our struggle until fulfiling demands of non-citizens and ask our sisters and borthers in non-citizens camps to break the silent and join the struggle which will suceed just with their join.

Action circle of independ struggle of non-citizens


رادیو آلمان:
به گفته دو پناهجوی ایرانی در کمپ پناهندگی شهر هوف آلمان، حامد سمیعی پناهجوی ۲۸ ساله ایرانی، به دلیل "افسردگی شدید ناشی از بلاتکلیفی" شامگاه پنج‌شنبه ۱۷ اسفند با خوردن بیش از ۷۰ قرص خودکشی کرده است.

به گفته دو پناهجوی ایرانی، حامد سمیعی ۲۸ ساله که از بیست ماه پیش به آلمان آمده و درخواست پناهندگی داده بود، شامگاه پنج‌شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۱ (۷ مارس ۲۰۱۳)، به دلیل "افسردگی ناشی از بلاتکلیفی و فشارهای ناشی از وضعیت پناهندگی"، در کمپ پناهندگی شهر هوف واقع در ایالت بایرن آلمان با خوردن بیش از ۷۰ قرص خودکشی کرده است.

علی سلمانی از دوستان حامد که او هم پناهجوست و در همین کمپ پناهندگی زندگی می‌کند با اعلام این خبر به دویچه وله گفت: «صبح جمعه (۱۸ اسفند) یکی از پناهندگان دید در اتاق حامد باز است و او فوت کرده است. وقتی آمبولانس آمد گفتند ۵ ساعت پیش فوت کرده است.»

به گفته علی سلمانی، حامد سمیعی بیست ماه پیش در آلمان درخواست پناهندگی داده بود، اما در این مدت نه جواب مثبت گرفته بود و نه جواب منفی. به همین خاطر خیلی افسرده و ناراحت بود و اصلا با کسی هم صحبت نمی‌کرد.

آن طور که این پناهجوی ایرانی می‌گوید در کمپ پناهندگی شهر هوف آلمان ۱۵ ایرانی زندگی می‌کنند که برخی از آن‌ها سال‌هاست منتظر جواب پناهندگی خود هستند.

جسد حامد سمیعی در سردخانه

به گفته علی سلمانی، جسد حامد سمیعی هم‌اکنون در سردخانه شهر هوف است. او می‌گوید: «به خانواده حامد سمیعی در ایران خبر خودکشی او را دادیم. خانواده برای انتقال جنازه به ایران پول کافی ندارد. متاسفانه مسئولان تامین اجتماعی شهر هوف و شهرداری هم هزینه انتقال جسد به ایران را تقبل نمی‌کنند.»

علیرضا قلمی از دیگر دوستان حامد سمیعی که او نیز در همین کمپ زندگی می‌کند با تایید "افسردگی شدید" حامد سمیعی به دلیل بلاتکلیفی ناشی از بدون جواب ماندن درخواست پناهندگی، می‌گوید: «سه چهار روز قبل از فوت حامد، من با تعدادی از دوستان پیش او بودیم. حامد گفت خسته است و روحیه‌اش خراب شده است. دوستان به او گفتند که اگر مشکلی داری، برگرد ایران. اما او گفت که من الان بیست ماه است در این‌جا هستم، بعد از بیست ماه کجا بروم. ما نمی‌دانیم که چی شد و چه چیزی در روحیه‌ی این جوان تاثیر گذاشته بود که به چنین نتیجه‌ای رسید.»

به گفته علیرضا قلمی، پس از خودکشی حامد سمیعی ، دیگر پناهجویان ایرانی برای انتقال جسد او به ایران به اداره تامین اجتماعی و شهرداری شهر هوف مراجعه کردند ولی آن‌ها گفتند "به ما ربطی ندارد". علیرضا قلمی می‌گوید: «هزینه‌ انتقال جنازه حداقل بین هشت تا ده‌ هزار یورو خواهد بود. ما هم مستاصل مانده‌ایم که چه‌کار باید بکنیم.»

شرایط بد پناهندگان در ایالت بایرن

پناهندگان در ایالت بایرن آلمان به نسبت دیگر ایالت‌های کشور آلمان شرایط بدی دارند. شرایط بد نگهداری پناهندگان در ایالت بایرن آلمان بعد از خودکشی محمد رهسپار پناهجوی ایرانی در کمپ پناهندگی وورتسبورگ بر سر زبان‌ها افتاد. محمد رهسپار، ۲۹ ساله، حدود یک سال پیش، یکشنبه ۲۹ ژانویه ۲۰۱۲ در کمپ پناهندگی وورتسبورگ واقع در ایالت بایرن آلمان خودکشی کرد. او خود را از پنجره اتاق‌اش حلق‌آویز کرده بود.

در چند ماه گذشته حرکت‌های اعتراضی نسبت به وضعیت پناهجویان در آلمان بالا گرفته است. راهپیمایی بیش از ۵۰ پناهجو از کشورهایی چون ایران، افغانستان و غنا از وورتسبورگ به برلین یکی از آخرین حرکت‌های اعتراضی پناهجویان بود که انعکاس قابل‌توجهی در رسانه‌ها پیدا کرد. این پناهجویان با هدف جلب توجه افکار عمومی و دولت آلمان نسبت به شرایط زندگی پناهجویان، نداشتن حق کار و نداشتن اجازه خروج از محل اقامت خود، از وورتسبورگ تا برلین راهپیمایی اعتراضی برگزار کردند.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

Re: خاطرات و اخبار مهاجرت و پناهندگی کانادا، آمریکا، اروپا..

پستتوسط pagan » 25 مارس 2013, 22:39

__________________________________________________________________
__________________________________________________________________
-
-
پناهندگى ۴۵هزار ایرانی در ۳ سال گذشته

تصوير
حدود ۴۵ هزار ایرانی در ۳ سال به ۴۴ کشور پناهنده شده‌اند. بر پایه‌ی آمار رسمی “اداره‌ی مرکزی ثبت احوال خارجی‌ها”، درخواست پناهندگی بیش از ۳۶ هزار تن از این متقاضیان رد شده است. ایرانی‌ها؛ ردیف دوم جدول پناهندگان به آلمان را به خود اختصاص داده اند.
به گزارش دویچه وله، اداره‌ی مرکزی ثبت احوال خارجی‌ها” در آلمان اعلام کرد که شمار پناهندگان ساکن این کشور تا پایان سال ۲۰۱۲ از مرز ۴۰ هزار تن گذشته است. بیشترین تعداد پناهندگان به آلمان از کشورهای ترکیه، ایران و افغانستان هستند.
دولت آلمان اعلام کرد که تا پایان سال ۲۰۱۲، نام حدود ۴۰ هزار و ۶۹۰ نفر در این کشور به عنوان پناهنده‌ی سیاسی به ثبت رسیده‌است.
بر اساس آمار “اداره‌ی مرکزی ثبت احوال خارجی‌ها”، شهروندان ترکیه که تعداد آنان بالغ بر ۱۵ هزار و ۲۰۲ تن است، در صدر جدول پناهندگان در آلمان قرار دارند. ایران با حدود ۶ هزار پناهنده و افغانستان با ۲ هزار و ۵۸۵ تن، به ترتیب کشورهای ردیف دوم و سوم را تشکیل می‌دهند.
این گزارش مى افزاید: “اداره‌ی مرکزی ثبت احوال خارجی‌ها”، هم‌چنین اعلام کرد که تا پایان سال گذشته، ۷۴ هزار و ۵۷۰ تن به ادارات اقامت خارجیان در سراسر آلمان تقاضای پناهندگی تسلیم کرده‌اند.
در این میان عراق با ۳۳ هزار و ۱۰۷ تن، ایران با ۷ هزار و ۸۷۱ نفر و ترکیه با ۶ هزار و ۷۷۳ متقاضی پناهندگی، به ترتیب مقام‌های اول تا سوم را داشتند. به گفته‌ی کریستوف امیر لینگناو، وکیل آلمانی ایرانی‌تبار، شمار پناهجویان ایرانی در آلمان در سه دهه‌ی اخیر همواره زیاد بوده است، “ولی پس از برگزاری دهمین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری ایران در خرداد ۱۳۸۸ بر شمار این پناهجویان افزوده شده است.”
دو نماینده مجلس در ایالت بایرن آلمان از حزب سبزها با انتقاد شدید از “سیاست غیرانسانی‌ ایالت بایرن در قبال پناهندگان” خواستار انجام تحقیقات وسیع برای روشن شدن دلایل مختلف مرگ پناهجوی ایرانی در شهر هوف آلمان شدند.
حدود ۴۵ هزار ایرانی در ۳ سال به ۴۴ کشور پناهنده شده‌اند. بر پایه‌ی آمار رسمی “اداره‌ی مرکزی ثبت احوال خارجی‌ها”، درخواست پناهندگی بیش از ۳۶ هزار تن از این متقاضیان رد شده است.
این تعداد، با این حال اجازه اقامت موقت در آلمان را کسب کرده‌اند؛ طبق قانون آلمان بازگرداندن افرادی که در زادگاه‌شان خطر مرگ آنان را تهدید می‌کند، مجاز نیست.
شهروندان افغانستان با ۱۰ هزار و ۵۹۴ تن، سوریه با ۵ هزار و ۹۲۹ نفر و کوسوو با هزار و ۷۹۸ تن از جمله‌ی این افراد بودند.
در سال گذشته هم‌چنین شمار کسانی که حضور و اقامتشان در آلمان بر حسب قانون “تحمل ‌شده” (Duldung)، به ۸۵ هزار و ۳۴۴ تن رسیده است. صربستان با ۹ هزار و ۷۸۴ نفر، عراق با ۷ هزار و ۴۷۸ تن در ردیف‌های اول و دوم قرار دارند. زادگاه حدود ۵ هزار و ۷۳۳ تن از این افراد، نامشخص است.
کارشناسان معتقدند که با وجود افزایش شمار تقاضای پناهندگی درآلمان، شرایط و وضعیت پناهجویان در این کشور چندان مساعد نیست.
در سال گذشته، ده‌ها تن از این پناهجویان، در اعتراض به قوانین و شرایط دشوار پناهندگی، از جمله در برلین و ورتسبورگ دست به‌تظاهرات، تحصن و اعتصاب غذا زدند. پناهجویان ایرانی نیز در این حرکت‌های اعتراضی شرکت داشتند.
معترضان از جمله خواستار لغو قانون عدم حق خروج پناهجویان از محل زندگی تعیین شده از سوی دولت، حق کار و حق یادگیری رسمی زبان آلمانی شدند. در این رابطه چند تن از پناهجویان معترض، دستگیر و از جمله به اتهام “خروج غیرقانونی از محل زندگی تعیین شده از سوی مقامات” مورد پیگرد قرار گرفتند.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 مارس 2013, 23:46

_______________________________________________________
______________________________________________
-
-
پیام دولت استرالیا به افرادی که بعد از 12 آگوست 2012 با قایق غیر قانونی به این کشور وارد شده اند

کلیه افرادی که از 13 آگوست 2012 به بعد بدون داشتن ویزای معتبر با قایق وارد استرالیا شده باشند، ممکن است به یک کشور ارزیابی منطقه ای انتقال داده شوند. شما حتی اگر با خانواده آمده باشید، خانواده شما از قبل در استرالیا باشند و یا زیر 18 سال سن داشته باشید باز هم این قانون در مورد شما اجرا خواهد شد.
اگر به دلیل کارهای اجرایی به سرزمین اصلی استرالیا انتقال داده شوید، بازهم سیاست ارزیابی منطقه ای در مورد شما اعمال خواهد شد.
اگر به یک کشور ارزیابی منطقه ای مانند پاپوا گینه نو یا نارو انتقال داده شوید، درخواست شما توسط آن کشور رسیدگی خواهد شد. شما در طول مدتی که آنجا هستید، تابع قوانین آن کشور هستید. این قوانین شامل این موضوع هم هست که چنانچه بعنوان یک پناهنده شناخته نشوید باید آنجا را ترک کنید.
فارغ از کشوری که درخواست تان را مورد رسیدگی قرار می دهد، چون با قایق آمده اید، رسیدگی به درخواست شما برای استقرار مجدد سریعتر از آن افرادی که از آنسوی دریاها تقاضا کرده اند، نخواهد بود.
پیوستن مجدد به خانواده
اگر هم در نهایت ویزای استرالیا به شما اعطا شود، نمی توانید خانواده خود را با استفاده از ظرفیت برنامه انسان دوستانه به استرالیا بیاورید. اگر ویزای دائم دریافت کنید، خانواده شما فقط می توانند برای برنامه مهاجرت استرالیا اقدام کنند که آنهم ظرفیت محدودی دارد.
استقرار مجدد
تصمیمات استقرار مجدد وضعیت فردی شما را در نظر می گیرد. حتی اگر بعنوان یک پناهنده شناخته شوید، گرفتن ویزای دائم احتمالاً سال ها طول خواهد کشید. فقط چند کشور بطور منظم پناهنده می پذیرند. با وجود میلیون ها نفر پناهنده در سرتاسر جهان، تعداد کسانی که می خواهند به این کشورها بروند همیشه بیشتر از ظرفیت موجود است. به همین دلیل این کار مدت زمان زیادی طول می کشد.
اگر بعنوان یک پناهنده شناخته شوید، هیچ تضمینی وجود ندارد که بتوانید بطور دائم در استرالیا سکونت نمائید.

منبع : http://www.immi.gov.au/ima/fa/after/
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 31 مارس 2013, 01:39

____________________________________________________________
__________________________________________________________
-
-
خاطره تلخ یک پناهجوی ایرانی از مهاجرت

حرکت از ایران ۱۳/۲/۱۳۸۹----- بعده چند سال کارگری برا خودم تو یکی از شهرک های صنعتی جنوب تهران یه مغازه کوچیکه شیشه بری باز کرده بودم.کارم بد نبود همیشه کارم رو با یکی دوتا کارگر که از دوستان خودم بودن پیش می بردم.مشتریام تقریبا راضی بودن دو سالی اینجوری سر کردم تا بهار امسال﴿۱۳۸۹﴾ به کله ام خورد تا برم اروپا.خلاصه چند روزه طلب کار بده کار کردم و با دو تا از رفیقام که اونام هدف های مشخص استراتزیک واز پیش تعیین شده ای داشتن راه افتادیم﴿جدی نگیرید اونام مثه من اوشکول بودن﴾.ازایران به ترکیه رو با پاسپورت فک فامیل وتیروطایفه رد شدیم تو مرز بازرگان یه خورده بهمون شک کردن اما با هزار بدبختی رد شدیم.سربازای ترکیه فقط پاسو نیگا کردن گفتن برین ولی یه سگه پلیس که دسته یه سربازه ترک بود هی منو بروبر نیگا می کرد ترسیدم گفتم هنوز هیچی نشده مثه اینکه تو مرزه خودمون لو رفتیم خدا رو شکربه خیر گذشت و رد شدم
تصوير
بعد از ۵ ساعت معطلی تو مرز وتفتیشه اتوبوس بالاخره راه افتادیم البته همون جا یه مقدار پول چنج کردیم ولیر گرفتم دیدم همه ایرانیا دارن آبجو می خورن گفتم من چرا نخورم از اون دو رفیقم یکیشون گفت منم می خورم خلاصه به سلامتیه رفقا هرکدوم دوتا رفتیم بالا.به هرحال راه افتادیم.تو راه هر کجا اتوبوس توقف میکرد می پریدیم پایین برا دستشویی.هر بارم دو لیر میگرفتن فکر کنم فقط بیست لیر برای دستشویی دادم.یه وقت شماها راتون افتاد اول کاری آبجو نخورین ﴿نصیحت برادرانه﴾.خلاصه رسیدیم استانبول خیابان آکسارای.اونجا پرازایرانیه هر کجا می رفتیم ایرانی بودن.بعد رفتیم هتل و با قاچاقچی تماس گرفتیم اونم بهمون آدرس داد رفتیم دیدیمش.نتیجه این شد که دو روز دیگه مارو زمینی بفرسته یونان.دو روز گذشت و از قاچاقچی خبری نشد.جواب تلفنم نمی داد چند روز بعد سرو کلش پیدا شد و بهمون گفت یک ساعت دیگه آماده بشین میام دنبالتون.ساعت هفت شب با پنج ساعت تاخیر اومد مارو بردن تو یه خونه کلنگی دربوداغون اونجام چهار ساعت موندیم.چاره ای نبود باید تحمل میکردیم بعد حدود ساعت یک بود که ماشین اومد به ما گفتن زود بپرین تو ماشین به زورسوار شدیم حدوده بیست نفردیگه اون تو بودن. شیش ساعت تحمل آوردیم تا رسیدم لب مرزه یونان تو یه جنگل.اونجام سه شبانه روزبا یه کم بیسکویت و آب که داشتیم سر کردیم.هر بار که سوال می کردیم چقدر دیگه راه مونده جواب سربالا میداد.با هر بدبختی شد ازمرز و دو تا کانال آب گذشتیم
تصوير
ساعت ۴صبح بود ٕوارد خاک یونان شده بودیم یه جاده باریک رو گرفته بودیم داشتیم می رفتیم که سربازای مرزیه یونان با احترام ریختن سرمون﴿چک ولگد﴾. مارو بردن یه بازداشتگاه مرزی البته با احترام .روزی یه وعده غذا میدادن که اونم از فرط گرسنگی می خوردیم ۴روز بعد اثر انگشت گرفتن و آزادمون کردن تو برگه نوشته بودن ۳۰ روز فرصت دارید از این کشور خارج شوید تا نزدیکترین شهر رو با تاکسی رفتیم ﴿الکساندر پولی﴾ از اونجام با قطار رفتیم آتن ﴿یا به قول خودشون اسینا﴾.تو آتن رفتیم هتل ارزونترین هتل شبی ۳۵ یورو می خواست . یه روز استراحت کردیم تا خستگی راه ازتنمون در بره بعد رفتم سراغ قاچاقچی . یه هفته این درو اون در زدیم با هوا پیما بریم نشد آخرش قرار شد مارو با تریلر بفرستن ایتالیا.خلاصه یه روزبه ما آماده باش دادن که امشب حرکت می کنیم.شب یکی اومد دنبالمون کرده عراق بود مارو برد داد دسته دو نفر بلغاری اونام بردنمون تو یه روستای دور افتاده ۲ساعت از آتن دور بود خونه کوچیکی بود ۳نفر مسافر دیگه هم اونجا بودن.با انگلیسی به ما فهموندن شب تو کانتیین تریلر جاسازتون می کنیم.ساعت۱۲شب اولین نفر رو بردن۲۰دقیقه بعد دومی هر ۲۰دقیقه یکی مون رو می بردن منم فکر میکردم حتما طولش میدن دارن بدبخت ها رو جاساز می کنن نگو اینا یکی یکی می بردن با احترام لخت میکردن ﴿کتک مفصل﴾.تا نوبت به اینجانب فلک زده رسید با یه سواری قرمز رنگ منو بردن تو یه جنگل تاریک ۴نفر بودن همین که رسیدیم یه کلت گذاشتن رو کلم هی داد می زدن مانی مانی﴿پول﴾منم مثل آرنولد هیچ غلطی از دستم بر نیومد پولامو با چک و لگد گرفتن و ولم کردن گاز ماشینو گرفتن رفتن.ساعت ۲/۵ شب بود هوا سرد بود و داشت بارون میومد دستم بجز خدا به هیچ جا بند نبود.۱ساعتی دنبال رفیقام گشتم تو اون شب و جنگل تاریک مگه میشد کسی رو پیدا کرد.ناامید شده بودم با خدا نشستم درد دل کردن .به هر حال چاره نبود باید هرچه زودتر خودمو به پلیس می رسوندم ۱ساعت راه رفتم تا رسیدم به یه روستا دره هرخونه ای رو میزدم باز نمیکرد مجبور شدم کنار خیابون یه کم استراحت کنم که از یه خونه ۳تا مرد و یک زن چماق بدست اومدن بیرون و تهدیدم کردن اگه از اونجا نرم منو می زنن منم هرچی داد میزدم بی پدرا به پلیس زنگ بزنید حالی نمی شدن آخرش مجبور شدم خودم راه بیوفتم دنبال پلیس بگردم.گیر کرده بودم تو یه جایی که زبون کسی رو نمی فهمیدم کسی هم منو نمی فهمید پولم نداشتم جایی رو هم بلد نبودم.
تصوير
ازروستا زدم بیرون بعده چند ساعت پیاده روی بالاخره به یک شهرک کوچیک رسیدم به سختی تونستم مرکز پلیس رو پیدا کنم.خودم رو معرفی کردم و با کمی انگلیسی که بلد بودم ماجرای خودم و گم شدن دوستام رو توضیح دادم هیچ کمکی بهم نکردن فقط ۱ ساعت ۲نفر رفتن طبق آدرسی که من دادم دنبال بقیه مسافرها گشتن وبعد دست خالی برگشتن.دیگه صبح شده بود ازشون تلفن خواستم ندادن گفتم حداقل چند یورو به من پول بدید بتونم خودم رو به آتن برسونم به من گفتن هیچ کمکی از دست ما بر نمیاد فقط می تونیم آدرس چرچ ﴿کلیسا﴾رو به تو بدیم اونجا بتونی کمک دریافت کنی.چاره نداشتم باید خودم رو زودتر به آتن می رسوندم.آدرس رو گرفتم و پرسان پرسان خودم رو به کلیسا رسوندم از شانس من اون روز یکشنبه بود.کشیش رو پیدا کردم برا اونم ماجرا رو توضیح دادم اونم گفت من پول ندارم وباید از مردمی که میان عبادت کمک بخوای , باید گدایی میکردم.اونجا به فکر این ضربالمثل افتادم﴿خودم کردم که لعنت برخودم باد﴾دیگه حوصله و توان توضیح دادن ماجرا رو برای مردم نداشتم از فرط گرسنگی وخستگی داشتم می مردم.رفتم یه گوشه کلیسا نشستم.روم نمی شد دستمو مثل گداها بیارم جلو.طی یک ساعتی که تو کلیسا بودم ۸ یورو بهم پول دادن با کلی نخودچی کشمش.از یه پیرزن که دعا می خوند و هر ۲دقیقه یه بار روی سر من چند قطره آب می ریخت در باره آدرس و قیمت تیکت قطار پرسیدم تا بهم گفت ۶یورو و همین نزدیکاست پولا روشمردم و مثل برق گرفته ها از جا پریدم داشتم می رفتم بیرون که صدام کرد فکر کردم می خواد بهم پول بده رفتم جلو باز چند قطره رو سرم آب ریخت ودست رو سرم کشید.با اون همه بدبختیم خندم گرفت همه چی یادم رفت که می خواستم کجا برم.نتونستم جلوخندمو بگیرم با صدای بلند اونقدر خندیدم که اشکام در اومد چند نفر اومدن با تیپا از کلیسا پرتم کردن بیرون.﴿این پست زیادی بلند شد داستانو خلاصه می کنم﴾با قطار خودم رو رسوندم آتن دوستام هم رسیده بودن هتل یکیشون با پولی که ته کفشش گذاشته بود و اون یکی بی تیکت سوارقطار شده بود.اونام مثل من خیلی سختی دیدن.هر سه خدارو شکر کردیم که زنده ایم پول مهم نبود.خلاصه گذشت این ماجرا و چند روز بعد از ایران پول رسید و با یک قاچاقچی دیگه حرف زدیم کارش تضمینی بود.لااقل اینجوری میگفتن و ما رو هم از یونان فرستاد ایتالیا شب مارو سوار یک کانتینر پر از پنبه کردن ۱۲نفر بودیم تقریبا ۱۱ ساعت داخل کشتی بودیم و ۲ ساعت هم تو جاده.داخل کانتینر خیلی گرم بود همه داشتیم خفه می شدیم حق جیک زدن نداشتیم.یه نفر سرفه می کرد لو میرفتیم.خدارو شکر بعد از ۳۴روز تونستیم از یونان لعنتی رد بشیم ظهر بود که ماشین کنار یه تاکستان توقف کرد در رو که باز کرد هوای ملایمی به صورتم خورد همه سریع پریدیم پایین و تو درختای انگورپنهان شدیم.تو خاک ایتالیا بودیم..

از کانتینر که پریدیم پایین هر کسی رفت یه طرف من و دو تا دوستام هم از کنار اتوبان پیاده راه افتادیم تا به یه شهرک رسیدیم از اونجا بدون اینکه کسی شک کنه تیکت کشیدیم برای شهر میلانو که نزدیک به مرز فرانسه بود. پلیس هم تو ایستگاه قطار بود مارو هم میدید با اون سرو وضعی که ما داشتیم همه می فهمیدن که مسافر قاچاق هستیم اما نمی دونم چرا کاریمون نداشتن شنیده بودم ایتالیا و فرانسه به مسافرای قاچاق زیاد گیر نمیده که زودتر از اون کشور برن و مجبور نشه خرجشون رو بده خودم هم این رو دیدم و خوشبختانه نه تو ایتالیا ونه فرانسه پلیس با اینکه می دونستن پناهنده هستیم گیر ندادن. سوار قطار شدیم تقریبا ۷ساعت تا میلانو تو راه بودیم واقعا که ایتالیا زیباست شهرهای قشنگ و تمیز٬ سواحل زیبا، مردم اکثرا قد بلند کله سیاه﴿مو مشکی مثله ایران﴾ من که عاشق ایتالیا شدم حتما اگه عمری بمونه باید تو یه فرصت برم ایتالیا رو کامل ببینم﴿الان که دارم این مطلب رو می نویسم آخرای ماهه آوریله و من هم پول این ماه رو خوردم هیچی بدهکار هم هستم ٕ جیب من مثه قلب شما پاکه دریغ از یک سنت ولی سفر به ایتالیا رو تو خواب که می تونم ببینم تازه هزینه هم نداره﴾.چند روز تو ایتالیا بودیم بعد که مسیر راه رو فهمیدیم رفتیم یه شهر مرزی از اونجا هم با قطار رفتیم کانیس اولین شهر مرزی فرانسه. ﴿آمار رو میشه ازمسافرهای ایرانی ٬افغان و عرب که تو این کشورها موندن و از بی پولی نتونستن به مقصد برسن گرفت که اکثرا هم گوشه خیابونا می خوابن﴾.خلاصه از کانیس هم رفتیم پاریس یه شب تو خیابون خوابیدیم روز بعد ۲تا رفیقام که از ایران تا پاریس رو با هم بودیم رفتن کاله﴿کالاس﴾که از اونجا برن انگلیس ومن ماندم تنهای تنهاااااااا حبیبم سیل قم هااااااا .شانسم خوب بود چون همون روز با یک ایرانیه با معرفت تو پارک آشنا شدم که اگه اون نبود فکر کنم اونجا یا دق می کردم یا دیوانه می شدم.
تصوير
خوب رسیدیم به آخرین بخش از خاطرات راه یک مسافر قاچاق.۱۶ روز رو تو پاریس بدون پول و با کمک کلیسا زنده موندم تا پول رسید بعد با قطار رفتم کلن آلمان .یک شب اونجا بودم راه افتادم تو شهر دنبال رستورانی چیزی که بتونم شکم صاب موندمو سیر کنم که چشمم خورد به یه رستوران بزرگ به اسم استانبول.رفتم داخل و با ترکی دست و پا شکسته تونستم حالیشون کنم چه غذایی می خوام.صاحب رستوران اومد و از من پرسید اهل کجایی تا گفتم ایران به کردی به گارسون گفت هر چی خواست بهش بده پولم نگیر بهش گفتم منم کردم فهمیدم چی گفتی ولی چرا پول نگیره؟گفت من تو ترکیه سیاسی بودم واز طریق کوه به ایران فرار کردم مردم اون منطقه که وضع منو می دونستن خیلی به من کمک کردن حالا منم می خوام یه گوشش رو برا یه ایرانی جبران کنم.گفتم خوب چرا من مطمئنا ایرانی تو این شهر زیاده ، گفت آخه تو زبون اینجا رو بلد نیستی و سر و وضعت داد می زنه امروز رسیدی اینجا منم وقتی ایرانیا به دادم رسیدن حال و روز تو رو داشتم. ما هم خوش خوشانمان شد و به یاد این شعر افتادیم﴿ایرانی نیکی می کن و در دجله انداز / که ایزد در آلمانم دهد باز﴾بعد از بلعیدن مقادیر زیادی غذای مفت﴿نصف رستوران﴾ و چند ساعتی استراحت به ایستگاه قطار رفتم که آخرین تیکت رو برا کپنهاگ دانمارک ﴿مقصد﴾بکشم.از شانس من مستقیم نداشتن وباید اول به هامبورگ﴿شمال آلمان﴾می رفتم و از اونجا می رفتم دانمارک ،چاره ای نداشتم بلیط رو گرفتم و راه افتادم به هامبورگ که رسیدم فورا ۱۴۰ یورو دادم بلیط کپنهاگ رو گرفتم ۳ دقیقه به رسیدن قطار مونده بود که چند تا پلیس اومدن و از من پاسپورت خواستن اینجا هم به فکر این پند زیبا افتادم که می گه﴿از ۲کشور جستی ملخک از ۴کشور جستی ملخک آخرش دستبند به دستی ملخک﴾.تا گفتم پاسپورت ندارم انگار که بن لادن رو گرفتن یکیشون برگشت با انگلیسی بهم گفت اگه تفنگ همراته بدش به من،﴿مملکته داریم تا میگی پناهندم ازت تیر و تفنگ میخوان﴾بهشون گفتم من ایرانیم طالبان که نیستم تفنگ هم ندارم.خلاصه منو بردن ۲ساعت سوال پیچ کردن بعد اونجامم که خودم هم ندیدم گشتن ،داد زدم سرش گفتم هی یابو دنبال چی میگردی ؟مترجمه اومد گفت نترس دنبال مواد و این چیزا می گردن کاریت ندارن اینجا هم جا داره بگیم مملکته داریم! ﴿اینا که گفتم شوخی نیست اگه گذرت به عنوان یک پناهنده قاچاق به این ورا افتاد خودت می فهمی من چی می گم﴾. ۳روز اول رو که بازداشتگاه خوش گذروندم بعد یه پرونده تو اداره پناهندگان برام درست کردن و منو فرستادن یه کمپ موقت﴿البته اگه دستگیر نشی و خودت رو تحویل بدین زندان نمی فرستن﴾.۵ ماه رو تو اون کمپ موقت بودم که عکسش تو همین وبلاگ هست.وسط جنگل ،حق خوردن مشروبات الکلی رو نداشتیم،خودشون بهمون غذا میدادن که صف غذا لااقل ۱ ساعت هر وعده طول میکشید ،حق پخت و پز هم نداشتیم و خیلی بدیهای دیگه.مثلا ایرانیها تعدادشون به۵نفر بعضی اوقاط هم به ۱۲ نفر می رسید تو کمپی که ۲۰۰ نفر افغان،۱۰۰ نفر عرب و بیش از ۱۰۰ نفر آفریقایی ، مقدونیه ای و بقیه ملیت ها بودن.بعده ۵ ماه منو فرستادن به یک کمپ دائم یه اتاق بهم دادن با وسایل مورد نیاز زندگی ماهی ۲۰۰ یورو هم به عنوان مخارج به هر نفر میدن.الان که دارم این مطلب رومی نویسم ۸ماهه که تو کمپ دائم هستم و منتظر پاسپورت ﴿شتر در خواب بیند پنبه دانه﴾البته به معجزه که اعتقاد دارین یهو دیدین معجزه شد و ما هم پاس گرفتیم.خاطرات راه هم که تموم شد

-
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 04 آپريل 2013, 12:55

________________________________________________________________________________
______________________________________________________________________________
-
-
کشورهائی که بدون ویزا می توان با پاسپورت ایرانی به آنها وارد شد رنگ آبی پر رنگ، برای دیدن تصویر کامل روی آن راست کلیک کرده و عکس را در صفحه جدید باز کنید
تصوير

کشورهائی که بدون ویزا می توان با پاسپورت ترکیه به آنها وارد شد
تصوير
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 07 آپريل 2013, 09:05

___________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________
-
-
داستان مارال/ دختری ایرانی که در اروپا کارگر جنسی شده است! (۱۶+)
در : ۳۱ مرداد. ۱۳۹۱
تصوير
خودش میگوید:”ایرانی ام دیگه، پوستم کلفته! هر کی دیگه جای من بود تا حالا صد دفعه مرده بود!”

انعکاس:مارال یکی از هزاران دختران ایرانی است که در خارج از کشور به عنوان کارگر جنسی به کار مشغول هستند. به دلیل بحرانهای مداوم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و خانوادگی هرساله از ایران دختران و زنان بسیاری به خارج فرار میکنند. به این گروه باید تعداد دخترانی که به نام ازدواج، کار یا … توسط خانواده هایشان به فروش میرسند و یا بوسیله باندهای کودک ربا به خارج از کشور آورده میشوند را افزود. بدشانس ترینشان پس از تجاوزهای مکرر، زنده زنده به قاچاقچیان اعضای بدن فروخته میشوند و آنها که زنده میمانند سرنوشت چندان بهتری ندارند.
بسیاری از بازارهای برده فروشی پاکستان و امارات مستقیما به حرمسراها فرستاده میشوند تا به ازدواج با مردانی که جای پدربزرگ آنها را دارند درآیند یا بدست قوادان میافتند و تا زمان زیبایی و جوانی مورد بهره کشی جنسی قرار میگیرند و پس از آن به کلفتی گمارده میشوند.
در این میان آنها که به کشورهای پیشرفته میآیند اگرچه به دلیل رعایت حقوق انسانی از شرایط ظاهرا بهتری برخوردارند ولی به دلیل نداشتن پول، نبود مدارک اقامت، ندانستن زبان و تنهایی سرگردان می مانند تا دست سرنوشت آنها را به کدام سو پرتاب کند.
چه بازارهای برده فروشی پاکستان، افغانستان یا امارات باشد و چه آژانس های مدرن اینترنتی سرویس های سکسی در کشورهای پیشرفته، همه جا جهانی بی تفاوت است که درآن پا اندازان بین المللی، گروههای خلاف کار و افراد بیرحم در سکوتی همدستانه در کمین نشسته اند. حکایت این دختران، داستان آشنایی است که همه کس میداند، با اینحال ناگفته ها بسیار است. با مارال به گفتگو می نشینیم.

مارال دوست داری داستان زندگی ات رو از کجا شروع کنیم؟ از وقتی ایران بودی؟
آره از اون موقع بهتره. مخصوصا که دلم هم خیلی تنگ شده.، این هفته دوبار خواب ایران رو دیدم. زیباترین خاطراتی که از زندگی ام دارم مال موقعی است که اونجا خونه پدرم بودم. از وقتی یادم میاد با بابام بودم. وقتی از مادرم جدا شد دیگه بخاطر من ازدواج نکرد. میترسید دختر عزیز دردونه ش یه وقت اذیت بشه! ولی مادرم به اجبار ازدواج مجدد کرده بود. اونو کم میدیدم. همیشه گرفتار زندگی و بچه هاش بود.
بابام آدم آرومیه. از اونا که از اداره میآد خونه و شام و چایی و تلویزیون! ماهی یه بارهم با دوستاش دور هم جمع میشدند حرف میزدند، تخته بازی میکردند. تنها کار بدی که در زندگیش انجام میداد فقط سیگارش بود!
من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر که شورش رو در بیارم! درسم رو میخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولی بقیه اوقات همه ش با دخترهای فامیل و دوستام بودم. پارتی، مهمانی دخترونه، رقص، موزیک، از درودیوار بالا میرفتیم.
ولی بعد که دیپلمم رو گرفتم خونه نشین شدم. یعنی دانشگاه آزاد قبول شدم ولی نتونستم برم. خرجش زیاد میشد و دیگه سالهای آخرحقوق بابام برای خرج خونه کم می اومد چه برسه شهریه دانشگاه آزاد که هر سال بالاتر میرفت. من شرایط رو درک میکردم. توقع مالی چندانی نداشتم ولی عوضش تشنه آزادی بودم. دوست داشتم هرچی دلم میخواد بخندم! باورتون میشه یه دفعه منو به همین جرم تو خیابون گرفتند!
بعدش بردند منکرات خیابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم کردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام میخواستیم بریم مسافرت، تو خیابون آهنگ گوش بدیم، حرف بزنیم… نمیشد. همه چیز یواشکی بود. خسته شده بودم.

یعنی دلیل خروجت از ایران بخاطر نداشتن آزادیهای اجتماعی بود؟
هم اون هم بیکاری. تا دیپلم گرفتم رفتم دنبال کار ولی کار کجا بود؟ برای تحصیل کرده ها و متخصص هاش هم کار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ریخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!

مثل چی؟ تعریف کن.
اولش که تازه دیپلم گرفته بودم دنبال کار روزنامه ها رو ورق میزدم دیدم یه دکتر آگهی داده برای منشی مطب. مال محل خودمون هم بود. فوری تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردایش رفتم دیدم حدود ۳۰ تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر میکنند!
یکی هم دادند دست من. غیر از سوالات مربوط به سن و تحصیلات و وضعیت خانوادگی بعضی سوالهای دیگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسی میپوشید یا چه هنرهایی دارید! من هم نوشتم فقط یه کمی ملودیکا میزنم! بعد آقای دکتر آمد برگه های همه را گرفت و گفت بروید بعدا به شما خبر میدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش میون اینهمه زنها و دخترها که دیدی من از تو بیشتر از همه خوشم اومده و میخوام استخدامت کنم. فقط شک دارم که بتوانی از پس همه کارها بر بیایی! گفتم من دختر باهوشی هستم.
از ده سالگی دارم خانه مان را اداره میکنم! هر کاری را برایم توضیح دهید میتونم. گفت وظیفه تو اینجا یکی کارهای مطبه به اضافه کارهای شخصی من مثل ماساژ پا و کمر. بعد گفت پاشو وایسا تا نشونت بدم کجاهام بیشتر درد میگیره! منم بلند شدم و گفتم آقا من برای این کارا اینجا نیومدم! عصبانی اومدم خونه ولی ناامید نشدم و به بابام هم هیچی نگفتم. این بار برای کار به دوست و آشناهام سپردم. یکی یه شرکت خصوصی رو معرفی کرد که منشی میخواست.
آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ایندفعه خیالم راحت بود که طرف آشناست و رعایت بعضی مسائل را میکند. در زدم و خود آقای رییس در را باز کرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلانی برای کار آمده ام گفت شما از همین حالا با حداکثر حقوق استخدام هستید!
گفتم میشه لطفا بگین کار من اینجا چی هست؟ گفت هیچی! شما فقط تو این شرکت راه برین یا پشت میز بنشینید و جواب تلفن بدهید. من خودم همه کارها رو میکنم!
نیم ساعت هم نگذشته بود که دستور داد ناهار آوردند. بعد در شرکت را قفل کرد و گفت کار دیگه بسه، الان موقع استراحته! وقتی داشتیم غذا میخوردیم برایم شروع به تعریف کرد که با وجود وضعیت خوب مالی و زن و بچه، زندگی اش غم انگیز و خالی است و او نیاز به دختر جوانی دارد که براش درددل کند. بعد یکدفعه گریه کنان به من حمله کرد و گفت که اگر نذارم سرشو رو سینه من بذاره خودشو میکشه! من هم جیغ زدم و فرار کردم. شب همه رو برای بابام تعریف کردم. گفت دخترم فعلا بشین خونه یه لقمه نون هست با هم میخوریم تا بعد ببینیم چی میشه. یکی دوسال خونه نشین بودم تا برای اولین بار در زندگیم عاشق شدم.
من نوزده سالم بود و اون بیست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نمیخواستند اون بره سربازی. یکبار گفت: مارال میخوان منو بفرستند آلمان پیش خاله ام تو هم با من بیا! بیشتر به خاطر اون بود که از ایران اومدم. اون سردنیا هم میخواست باهاش میرفتم.

پدرت اجازه داد؟
معلومه که نه! بابام خیلی دوستم داشت. همه زندگیش بودم. از صبح که بیدار میشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من میرفت. هر چی شعر بود که توش اسم آهو بود برام میخوند! وقتی گفتم میخوام برم خارج رنگش پرید! گفت نه، اینهمه برات زحمت کشیدم تنها کجا تو رو بفرستم، معلوم نیست چی به سرت بیاد!

سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتیم، نصیحت کرد، دعوا کرد، فامیلها و دوستهامو واسطه کرد ولی من پامو کردم توی یک کفش که اینجا آینده ای نیست و باید برم. میدونستم تحمل اشکهای مرا ندارد هر شب با چشمهای قرمز می نشستم جلوش. آخرش یک شب راضی شد و اجازه داد. یه تیکه زمین داشت که برای پیری کوری اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد که بدم به قاچاق چی که قرار بود من و دوستمو ببره.
شب آخر تا صبح بالای سرم نشست و منو نگاه کرد. هیچوقت مثل موقع خداحافظی نفهمیده بودم چقدر دوستم داره. یک لحظه دست منو ول نمیکرد. داشت می مرد!میگفت دخترم جونم بودی و انگار حالا داری از تنم بیرون میری.
برایت بهترین آرزوها را داشتم ولی زمونه یاری نکرد. از این به بعد هم دیگه من نیستم تو خودت باید مواظب باشی، تو آهوی کوچکم را به خودت و خدا می سپارم. بعد هم که آمدم.

از سفرت بگو.
آخ که چه سفری. من که اولش از خوشحالی هیچی نمی فهمیدم. فکرش رو بکن برای اولین بار با پسری که عاشقش هستی مسافرت کنی! اصلا سختی کوههایی را که باید از آنها بالا و پایین میرفتیم، تاولهای پا، گرسنگی و تشنگی هیچی حالیم نبود. به همین راضی بودم که کنار هم راه میریم. با هم غذا میخوریم. حرف میزنیم…
البته پدرم موقع خداحافظی او را دیده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من میرسید. نمیگذاشت سختی بکشم. تا با هم بودیم همه چی خوب بود. خطرات رو باهم رد کردیم. اگرچه خیلی بدبختی کشیدیم، فکر کنید پنج شش تا کشورو قاچاقی، نصف راه قایم شده تو ماشین و جاده و نصف راه پیاده و یواشکی از کوه و جنگل و دشت بیایید! تو صربستان که اصلا قاچاقچیه مارو یک هفته تو جنگل زیر بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نمیدونم رفتند کجا!
البته بعدش با آب وغذای حسابی اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه ای که ازش میگذشتیم غرق میشدند. سرعت آب خیلی زیاد بود بردشون! بعدا فهمیدیم که هر هفته یکی دو تا مسافر همونجا غرق میشند! تو بوسنی هم سه روز آب و غذا گیرمون نیومد داشتیم از گرسنگی و تشنگی میمردیم. رسیدیم به یک مزرعه بلال و افتادیم توی بلال ها به گاز زدن و مکیدن شیر بلال ها به جای آب!
سفر زمینی اونهم غیرقانونی خیلی خطرناکه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همین داستان سفر ما خودش یه کتابه! ولی ایتالیا دیگه همه از هم جداشدیم.

چرا؟ دعوایتان شد؟
نه بابا. ایتالیا گیر یه گروه گانگستر افتادیم. قبلا هم در راه چند بار گیر آدمای عوضی افتاده بودیم. ولی قاچاقچی مان با پول یا نمیدانم چه کلکی شرشان را کنده بود. تو ایتالیا نتونست. اونا مسلح بودند. اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو کتک زدند و از هم جدایمان کردند. نمیدونم دیگه چی به سرش اومد. منو بردند یک خونه پرت خارج از شهر.
اونجا دو ماه زندانی بودم. رییسشون منو برای خودش نگهداشته بود. نمیتونستم با کسی تماس بگیرم . جایی رو بلد نبودم. زبان نمیدانستم. پول نداشتم، هیچ مدرک شناسایی نداشتم. اگر هم فرار میکردم جایی نبود که برم. پلیس منو بلافاصله دستگیر میکرد و دوباره همون کشوهایی رو که اومده بودم زندان به زندان پس می فرستادند تا به ایران برگردانند.
با هزار زحمت توانستم برای یکی از دوستان پدرم که میدونستم تو ایتالیاست تلفن بزنم و آدرس جایی را که بودم بدهم. او همیشه به خانه ما می آمد. میدانستم که گلویش پیش من گیر است. وقتی ازش کمک خواستم میآد و اومد. منو با ماشین سوار کرد وبه یک هتل برد!
البته بعدش با من خیلی دعوا کرد که چرا همینطوری و حساب نشده از ایران راه افتادم اومدم. یکماه بعد خودش مرا قاچاقی به اتریش آورد و توانستم اعلام پناهندگی کنم. بعدش هم مرابه یکی از کمپ های پناهندگی نزدیک وین بردند. یکسال آنجا بودم تا اومدم بیرون.

چرا با پاسپورت و قانونی از کشور خارج نشدی؟ پدرت که اجازه میداد.
آره ولی دوستم سرباز بود پاسپورت نداشت. بقیه هم به همچنین چون ما حدود ۵ تا مسافر بودیم. البته بابام بیچاره هی میگفت پاسپورت بگیرم ولی اون آقایی که مارو می آورد گفت لازم نیست! پاسپورت ایرانی به درد نمیخوره، جایی که باهاش ویزا نمیدند هیچ، باعث دردسر هم هست، چون اگه شما را پلیس بگیره میفهمه از کجا اومدین و دوباره میفرسته همونجا!
آلمان هم که رسیدید پناهنده می شید دیگه پاس لازم ندارین! بعد هم دولت اونجا خودش همه چی بهتون میده!

از اون پسر دیگه خبر نداری؟ میدونی زنده است یا مرده؟
زنده است. اونا که منو دزدیدند اونو همونوقت ول کردند. یکی از هم سفرهامونو همین جادیدم، گفت بعدش با هم بودند تا خونوادش پول فرستادند و اون از ایتالیا رفت. دنبال من هم گشته بود ولی آخه حیوونکی خودش هم غیر قانونی اونجا بود! کاری از دستش برنمی اومد.

میتونم بپرسم اولین بار کی رابطه جنسی داشتی؟
وقتی در ترکیه بودیم. اولین شبی که با هم در اتاق هتل خوابیدیم چون قبل از آن همه اش تو کوه و دره بودیم و چند نفردیگه هم باهامون بودند! من با اینکه عاشق دوستم بودم ولی ترجیح میدادم بازم صبر کنیم. میخواستم اول به آلمان برسیم عروسی کنیم.
ولی او میگفت عزیزم آخه چه فرقی میکند! فکر کن ازدواج کردیم اومدیم ماه عسل!من اول یه کم عذاب وجدان داشتم. ولی وقتی تو ایتالیا بهم تجاوز کردند خدا را شکر کردم که دختر نبودم.

چند بار بهت تجاوز شده؟
زیاد! مگه تجاوز چیه؟ وقتیه که باهات کاری رو میکنند که نمیخوای تجاوزه دیگه. حالا چه دست و پاتو به تخت ببندند، چه باز باشه ولی بهرحال نتونی از خودت دفاع بکنی! میشه دیگه راجع به این موضوع صحبت نکنیم؟

آره ولی میدونی که به عنوان انسان این حق را داری که اجازه ندهی به تو دست بزنند. زن باید با کسی رابطه داشته باشد که خودش میخواهد نه اینکه مجبور باشد.
این قشنگ ترین حرفیه که تو زندگیم شنیدم. اگر اینجور میشد خیلی خوب بود ولی حیف! برای من که فعلا عملی نیست. شاید برای اون دخترایی است که وضعشون خوبه ، نه ما فقیر بیچاره ها! اگرچه اونها رو هم فکر نکنم!

بعد که به اتریش آمدی چکار کردی؟
اول که فرستادنم توی کمپ پناهنده ها. میگفتند این همون کمپیه که زمان نازیها، اسرای یهودی رو توش نگه داری میکردند تا بعد دسته جمعی بفرستند اتاق گاز! اونجا تو ساختمونی بودم که مال ایرانیها، هندیها و افغانیها بود. بین پناهنده های ایرانی همه جور آدمی بود.

از مهندس و دکتر با خانواده هایشان گرفته تا آدمای خلاف. زن با بچه یا زن تنها هم زیاد بود ولی دختر تنها به سن من نبود. اوایل اونجا هرکس به آلمان میرفت مشخصات دوستم را میگفتم تا به او خبر برسد که من کجا هستم. همه اش فکر میکردم که اون میآد و منو از آن جای کثیف وحشتناک نجات میده. اوایل با یکی دو خانواده ایرانی بودم.

ولی بعد اونها رفتند و من تنها شدم و افتادم گیر بچه های ایرانی که هر دقیقه مزاحمم میشدند، شب بالای تختم میآمدند و یا داخل حمامم میشدند. هر چه بهشان میگفتم شما را بخدا من دوست پسر نمیخواهم. ولم کنید! توی سرشان نمیرفت. میان آنها یکی بود که از بقیه بهتر به نظر میرسید. فکر کردم که اگر او را انتخاب کنم بقیه راحتم میگذارند.

همینطور هم شد ولی بعد از دو ماه اون کارش درست شد و رفت و من باز تنها شدم و مزاحمت ها دوباره شروع شد. اینبار وضع بدتر بود چون میگفتند پس اهلش بودی و نمیگفتی! خلاصه مجبور شدم دومی را هم انتخاب کردم و بعد سومی… ولی در عوض دیگر راحتم گذاشتند. بهم کمک میکردند، نوار موسیقی، بلیط قطار یا گاهی حتی پول میدادند.

بقیه زنها و دخترها ی ایرانی هم همین مسائل تو رو داشتند؟
نمیدونم. اگه تنها بودند که حتما داشتند. البته در اتریش دختر و زن تنها زیاد است. آنها که اقامت قانونی دارند یا دانشجویند و …بهرحال یکجوری با این مسائل برخورد میکنند.
ولی من سنم کم بود، تنها و بدون پول هم تو کمپ افتاده بودم، بدبختی که هم ایران و هم اینجا بلای جانم بود اینکه خوشگل بودم! برای همین بیشتر بهم گیر میدادند. حالا موهایم را کوتاه کرده ام قبلا تا کمرم بود همیشه دورم میریختم.
پدرم هیچوقت نمیگذاشت موهام رو کوتاه کنم. هر کاری میکردم باز از زیر روسری یک کمی اش می اومد بیرون. سرهمون یکذره مو، یک عالمه دردسر داشتیم! فرار کردم اومدم خارج آزاد بشم، نمیدونستم اینجا هم اسیریه!

تمام مدت در کمپ بودی؟
نه، چند بار که بلیط قطار گیرم اومد رفتم وین را دیدم. فکر میکردم اگر پناهندگی ام قبول شد میرم اونجا کار پیدا می کنم. همونوقت دولت اتریش تصمیم گرفت کمپ ما رو خالی کنه. سیل پناهنده ها به اروپا سرازیر بود و جا نداشتند، در عرض چند روز جواب منفی همه رو دادند دستشون و پناهنده های قبلی را مثل زباله ریختند کنار خیابان.

همه شوکه شده بودند و توی سرخودشون میزدند! فکر کن خارجی هستی، اقامت نداری در نتیجه اجازه کار نداری، پول هم نداری، آقازاده هم نیستی که با چمدان پر از اسکناس آمده باشی.
تو کمپ هر کی رو میدیدی صد دلار دویست دلار یا حداکثر هزار دلار ته کیفش قایم کرده بود برای روز مبادا و روزا رو با جیره غذایی همونجا سرمیکرد تا جواب پناهندگیش رو بگیره یا براش پول بفرستند و بره یه جای دیگه.

نمیدانم بقیه با چه معجزه ای خودشون را نجات دادند ولی من نتونستم. فکرم کار نمیکرد. تمام زندگی ام یک کوله پشتی بود با یک برگه پناهندگی که روی آن مهر رد خورده بود.
همونجا چند ساعت بهت زده ایستادم تا یکی از مامورها آمد و مرا از کمپ بیرون کرد. یکی دلش برایم سوخت و یک بلیط بهم داد.

سوار قطار شدم و به وین آمدم. شب شده بود و نمیدانستم کجا برم، حتی یک خونه آشنا نبود که درش رو بزنم و کمک بخوام. همینطور بی هدف راه میرفتم. حالا اون وسط مریض هم شده بودم. ۴۰ درجه تب کرده بودم. سرم باد کرده بود و توش فقط یه فکر بود: برگردم ایران! همه نیرویم را جمع کردم و با کارت تلفن نصفه ای که داشتم به بابام زنگ زدم. تا گفت الو به گریه افتادم.

بیچاره او هم از آنطرف شروع کرد! بهش نگفتم چی شده فقط گفتم میخواهم بیام.

گفت دخترم میدونی که من یک موی تنم راضی به رفتن تو نیود، خودت رفتی. حالا هم هروقت خواستی برگرد.
گوشی را قطع کردم. فکر کردم حالا بخوام برگردم چطور برم؟ نه پاسپورت دارم نه پول بلیط. بعد هم ایران چکار میتونم بکنم؟ صدای پدرم خسته و ناامید بود. بعدا فهمیدم که همونوقت خودش رو هم صاحبخانه جواب کرده بود! دیدم راهی پشت سرم نیست. همانجا بلند شدم و برای اولین بار شروع به کار کردم.

با تب و مریضی؟
آره داشتم از تب میسوختم. تمام پوست بدنم از درد تیر میکشید! مردی که مرا به خانه اش برد بعدش خیلی ناراحت شد. منو برد دکتر و داروهامو خرید. خانه اش بودم تا خوب شدم. بعدا باز هم او را دیدم.

با او نماندی؟
نه. خودش هم نمیخواست. بازرگان بود و دائم میرفت سفر. گفت اگر برای خودت خانه بگیری هر وقت اینجا باشم همدیگرو می بینیم و بهت کمک میکنم. گفتم من مدرک شناسایی ندارم، نمیدونم چطور باید خونه پیدا یا اجاره کنم. همه کارها رو برایم کرد. اجاره دو ماهم را داد. بعد از او باز هم کس دیگری را پیدا کردم. این تنها راهی بود که برای پول درآوردن داشتم.

برای آینده خودت چه فکری میکنی؟ میدانی که هر مهاجر سه گنجینه باخود دارد، Beauty, Bras and Brain )،زیبایی، نیروی کار و قدرت فکر، تو فعلا فقط از زیبایی است که پول در میآوری. نیروهای دیگر هم داری که باید از آنها استفاده کنی.
آره میدونم. یکی دیگر هم بهم گفت همیشه جوون و خوشگل نیستی و این پولها هم همیشه نیست! خودم هم دوست ندارم این کارو بکنم. هیچوقت دوست نداشتم. من همیشه دختر کاری بوده ام، آرزوم این بود که یک کاری داشته باشم که هرروز صبح برم و عصر برگردم. البته بابام همه اش میگه درس بخون. ولی آخه چه جوری؟ با هزار بدبختی رفتم کلاس زبان. اگه بدونین چه جوری و درچه شرایطی زبان خواندم باورتان نمیشود.

با اینحال از کلاس یک بار هم غیبت نکردم. الان آلمانی میفهمم و حرف میزنم! ولی حالا چه درس و چه کار اول باید اقامت اینجا را بگیرم. اقامت هم یا پول حسابی میخواد و یا ازدواج. بخاطر همین دارم قبول میکنم با یک اتریشی ازدواج کنم. ماه دیگه قرار است برویم ثبت کنیم. بعد هم میخوام برم دوره یکی دوساله یک رشته ای رو ببینم و بعد برم سرکار.

دوستش داری؟
نه بابا! از حالا عزا گرفته ام چه جوری باهاش زندگی کنم! دو سه روزش هم برام سخته چه برسه دو سه سال! اصلا پهلوی هم که راه میرویم به هم نمی آییم! به خودش هم گفتم بخاطر اقامت است و بعد جدا میشویم. گفت برای من فرق نمیکند.

مهم این است که چند سال پیش من هستی! خودم هم فکر کردم حالا که مجبورم این سه سال رو هم تحمل میکنم در عوض مادرم و بچه هایش را یکی یکی می آرم. البته اینجا هم آش دهن سوزی نیست ولی اقلا دیگر کتک نمیخورند!

اینجا تو را میشناسند؟ میدانند چکار میکنی؟
کی ها؟ ایرانی ها که نه زیاد. اوایل که خانه گرفته بودم بچه های ایرانی میآمدند. اینجا اکثرا آواره هستند، جایی رو ندارند برند! من درک میکردم.

می اومدند اولش کلی نصیحت میکردند که ناموست رو حفظ کن و … بعد چند روز میماندند و هرچی توی خانه بود میخوردند و میرفتند. حالا اینا مهم نبود. همه بدبخت شده ایم دیگه! ولی خونه م رو کرده بودند پاتوق! آدرسم رو که عوض کردم دیگه ندیدمشان!
الان هیچ دوستی ندارم. تنها دوستم بابامه! روزا هر وقت دلم تنگ میشه براش تلفن میزنم، ولی اون بیشتر برام نامه میده. مینویسه دخترم، مراقب خودت باش، سعی کن اصالتت را فراموش نکنی. به جایی برسی و مثل همیشه باعث افتخار من باشی.
همه نامه هایش را دارم… بخدا اینجا همون جهنمه، اتریش خوبه برای خود اتریشی ها، آلمان بهشته ولی برای آلمانی ها نه برای ما.

وقتی مردانی که با آنها رابطه داری در مورد ملیت ات سوال میکنند چه میگویی؟
نمیدونم هرچی به فکرم برسد میگویم غیر از اینکه ایرانی هستم! دلم نمیخواهد برای آنها اسم کشورم را بیارم آبروش بره. دلیل نمی شه آدم اگه تنشو فروخت، همه چیزای دیگرش رو هم بفروشه ! من یه کم سبزه هستم. بیشتر میگویم ایتالیایی یا اسپانیایی هستم. ولی بعضی هاشون شروع میکنند ایتالیایی حرف زدن و اونوقت تق اش در میآید!
نمی ترسی از اینکه پدرو مادرت بفهمند چکار میکنی؟
نه. پدرم که امکان ندارد بفهمد. تمام دنیا هم برایش قسم بخورند او باور نمیکند، میگوید من دخترخودم را میشناسم! مادرم هم بالاخره خودش زن است. درک می کند!

اگر خواهرهای کوچکترت بخواهند وارد حرفه سکس شوند به آنها چه میگویی؟
هیچوقت نمیگذارم. از یک خانواده یک نفر فدا بشه بسه!

برای خودت هم چنین آرزویی داری؟
معلومه. من هنوز منتظر اون دوستم هستم. .کنار او خوشبخت بودم. آنقدر به هم میآمدیم، عین یک کارت پستال عاشقانه بودیم. حیف تو ایتالیا کیفم رو دزدیدند اگرنه عکس هامونو بهتون نشون میدادم! میخوام بعد که کارم درست شد یه سفر برم آلمان شاید پیداش کنم. به دلم برات شده که یه روزی دوباره نگاهمون به هم میافته.

نمیدونم شما به فال حافظ اعتقاد دارین یا نه. بابام خوب حافظ بلده یه دفعه گفتم تلفنی برام فال گرفت و یه شعرش اومد که دقیقا همینو میگفت! من به خاطر اون شعر از مادرم خواستم یک کتاب حافظ برایم فرستاد.

برای آخرین سوال بگو آیا از اینکه از ایران خارج شدی پشیمان هستی؟
آره، مخصوصا من حساب نشده اومدم. همینجوری عشقی راه افتادم غیر قانونی آمدم. برای همین خیلی سختی کشیدم. میدانید در این مدت چقدر لحظات وحشتناک داشته ام که حاضر بودم نصف عمرم را میدادم در عوض ایران بودم. ولی… .


توضیح: با عرض پوزش از خوانندگان ا

انتشار این مطلب تنها به جهت هشدار به زنان و دخترانی است که سودای غرب به هر قیمت در سر می پرورانند.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 08 آپريل 2013, 08:50

___________________________________________________________________
______________________________________________________________
-
-
حلق آویز نمودن یک پناهجوی کودک افغان در شهر کارامان – ترکیه

این واقعه در محله اورگان در مرکز شهر کارامان ترکیه اتفاق افتاده است. نظر به ادعاهای پناهجویان افغان در آن شهر، این کودک 16 ساله بنام میلاد آبزلی همراه با خانواده اش از شهر مرزی وان ترکیه به کارامان نقل مکان کرده بود.
وی خود در سقف خانه اش حلق آویز کرده و بعد از اینکه برادرش از واقعه باخبر می شود از هموطنانش کمک خواسته است. اما دیگر دیر شده بود و میلاد مرده بود.
جنازه وی فعلا در سردخانه بیمارستان دولتی شهر نگهداری شده و تحقیقات توسط بخش جنایی آغاز شده است.
این درحالی است که ماه گذشته نیز یک دختر 17 ساله پناهجوی افغان در شهر ارزروم ترکیه خودکشی کرده بود که خوشبختانه با تلاش پزشکان تا هنوز زنده است.
وضعیت پناهجویان افغان در ترکیه بنابر مشکلات مختلف، بی توجهی کمیساریای عالی پناهندگان و دولت ترکیه به شکل غیر قابل مقایسه ای دردناک است.
هیچ مهاجر حق کار ندارد، شفاخانه های ترکی از پذیریش پناهجویان بی پول افغان سرباز می زنند و هیچ مهاجری حق خروج از شهر محل اقامتش ندارد. از طرف دیگر بررسی پرونده های پناهجویان افغان نسبت به پناهجویان از ملیت های مختلف به کندی بررسی می شود.
اخیرا کمیساریای عالی پناهندگان ادعا کرده است که قصد دارد محدودیت های را برای ثبت نام پناهجویان افغان در ترکیه ایجاد کند. زیرا در 6 ماه اخیر نزدیک به 16هزار پناهجوی افغان به دفاتر کمیساریا در ترکیه مراجعه و ثبت نام کرده است.
از طرف دیگر مقامات ترکی نیز در اقدام مخفیانه تلاش دارند کاری کنند که وضعیت پناهجویان افغان در ترکیه بهبود نیابد و در اقدام غیر انسانی تلاش دارند کاری کنند که دیگر ترکیه برای پناهجویان افغان جاذب نباشد.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 08 آپريل 2013, 22:33

____________________________________________________________
________________________________________________________
-
-
طلا در خاک: پیامد مهاجرت های غیر قانونی

حسام الدين همدرد
در تاریخ: 03/25/2013 - 05:25
تصوير
سفر به هر کشور به صورت قانونی حق هر شخص است، اما مهاجرت های غیر قانونی چی پیامد های در پی دارند؟
هرچند سفر به هر کشور به مقاصد تحصیل، سیاحت، تجارت و زندگی حق هر شخص بوده می تواند، اما می دانید که گاهی مهاجرت های غیر قانونی چی پیامد های در قبال دارند؟
سفرهای غیرقانونی نیاز به مصارف گزاف دارند که با خطر همراست، اما با آنهم مردم اشتیاق زیاد برای ترک وطن و کاشانه ی شان دارند و به اصطلاح دل به دریا زده مهاجرت می کنند، به امیدی که روزگاری با خوشبختی و آسایش همکنار شوند، اما بی خبر از آنکه صدای دهل از دور خوش است.
به باور عبدالله از ولایت بادغیس، آنهاییکه دست به سفر غیر قانونی می زنند و پول شان را برباد می دهند، خطر به زندان افتادن هم تهدید شان می کند. عاصم از شهر جلال آباد کشته شدن خیلی از افغانها را از سوی پولیس سرحدی برخی از کشور ها، ناشی از سفر های غیر قانونی می خواند.
خیلی از مردم، سفر و مهاجرت شان را بنا بر نا امنی، بیکاری، تهی دستی و فقر در افغانستان انجام می دهند، اما همواره با رد مرزشدن ها، به زندان افتادن ها و جان باختن ها مقابل می شوند.
امان الله جوانیست، که دو باز از ترکیه و ایران رد مرز شده است ، وی از این کار به دلیل برباد دادن تمام پول هایش که وام کرده بود و عقب ماندن از تحصلاتش سخت پشیمان هست.
اکثر مردم به جای درخواست قانونی پناهندگی با قاچاقبر ها به تماس شده فریب حرف های شان را می خورند و عزم سفر می کنند، اما همینکه به راه افتادند، دگر همه چیز عوض می شود و با انواع مشکلات و مشقات مواجه می شوند .
فیاض از ولایت ننگرهار که به صورت قاچاقی سفر کرده بود، گفت: "تا کشور ایران بطور قانونی رفتم، بعدش که به چک پوست های پولیس رسیدیم، قاچاقبر ما را ازموترپیاده می کرد و از بیراهه ها می برد، کوه ها را می پیمودیم، بعد دوباره سوار موتر می شدیم
آنچه برای ما خیلی دشوار بود، تحمل گرسنکی، تشنگی، خستگی و توهین شدن بود، حتی راه تونل کثافات را هم پیاده طی کردیم که خیلی مشقت بار بود". وقتی فیاض این جملات را می گفت، هنوز هم وحشت همان لحظه ها در و جودش مستولی بود.
وی گفت: "خود مان را به دست مرگ سپرده بودیم، کشتی ما در اوج و قهر آب شنا می کرد تا به کوهی رسیدیم که مرز یونان بود .
پس از مدتی فیاض به همکاری مامایش ازیونان به فرانسه و از انجا به ایتالیا و بعد به لندن رسید و تا این دم در سفرش در حدود13.000 دالرامریکائی مصرف کرده است، اما باز هم بخت با وی یاری نکرد و پس از سه سال سرانجام توسط پولیس انگلستان دوباره به افغانستان فرستاده شد.
حالا که فیاض 20.000 دالر امریکائی از مامایش قرضدار است، هر روز دنبال پولش به خانه ی آنها سر می زند، در حالیکه او هیچ پولی ندارد و نه کسی برایش قرض می دهد". او از گذشته می گفت که روزانه تا 20 هزار افغانی از کار موتر به دست می آورد، اما حالا بیکار است.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 08 آپريل 2013, 23:14

_____________________________________________________________________
________________________________________________________________
-
-
پناهجویان افغان و مشکلات جایگزینی

طبق آخرین گفتگوهای که در رابطه با مسئله جایگزینی ( تعیین کشوری) با نمایندگان بلند پایه کمیساریایی عالی سازمان ملل در ترکیه داشتیم .
در جواب به این سوال که پناهندگان افغان در ترکیه بیشتر از 5 سال است که از دفتر کمیساریایی عالی سازمان ملل جواب مثبت یعنی قبولی پناهندگی دریافت نمودند و چرا تا هنوز هیچ تصمیمی برای تعیین کشوری فرستادن آنها به کشور سوم گرفته نمی شود؟
جواب این بود که کمیساریایی عالی سازمان ملل در خواست شما را گرفته و از کانال حقوقی گفته های شما را بر رسی نموده و به شما قبولی داده و هر قبولی به این معنی نیست که شما به کشور سومی اعزام می شوید و جایگزینی یک حق نیست و اعزام شما به کشور سوم در دست سازمان ملل نیست و این سیاست کشورهای پناهنده پذیر است که مشخص می کند که چه کسانی می تواند در آن کشورها جایگزین شود . و اظهار داشتند که سازمان ملل فقط برای شما قبولی داده که از همین کشور یعنی ترکیه به اجبار به کشوری که از آن فرار نموده اید دیپورت نشوید و مسولیت ما فقط تا همین حد است.
در جواب به این سوال که چرا پناهندگان از کشورهای مثل عراق ، ایران به سرعت بیشتر بعد از قبولی به کشور سوم اعزام می شود و مسئله جایگزینی آنها به سرعت انجام می شود ؟
جواب این بود که کشورهای پناهنده پذیر پناهنده های که از کشور های همسایه به ترکیه آمدند را ترجیح میدهند و چونکه افغانستان هم مرز با ترکیه نیست بسیار به ندرت پرونده پناهندگان افغان را برای جایگزینی قبول می کنند و سازمان ملل هم قادر نیست که کشوری را مجبور به قبولی پرونده پناهندگان افغانستان بکند.
در جواب به این سوال که چقدر باید در ترکیه برای جایگزینی به کشور سوم منتظر بمانیم؟
جواب این بود که هیچ زمانی کمیساریایی عالی سازمان ملل برای تعیین کشوری به کسی زمانی را مشخص نمی کند اما متاسفانه فعلا تمام پناهندگان افغان باید خودشان را برای یک زندگی در ترکیه حاضر کنند چونکه فعلا در آینده نزدیک امیدی نیست برای جایگزینی به کشور سوم و سازمان ملل سالانه تعداد بسیار بسیار اندکی از پرونده های پناهجویان افغان را برای جایگزینی میدهد که آنها هم شرایط خاص و اضطراری دارند.

در پناه حق باشید.
مدیریت سایت پناهجویان افغان در ترکیه.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 18 آپريل 2013, 23:42

_________________________________________________________________
____________________________________________________________
-
-
پیش بینی رشد اقتصادی کشورهای جهان در سال 2013 توسط سازمان جهانی پول
دوستانی که قصد مهاجرت دارند بهتر می توانند تصمیم بگیرند
کشورهائی که رشد افتصادی تقریبا صفر خواهند داشت: ایران، یونان، ایتالیا، فرانسه، اسپانیا، پرتقال، هلند، لهستان، کرواسی، ......

تصوير
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

Re: خاطرات و اخبار مهاجرت و پناهندگی کانادا، آمریکا، اروپا..

پستتوسط Australia » 19 آپريل 2013, 01:05

دستت درد نکند pagan خان :-)
--
-
شعری زیبا از رابرت لی فراست!

راهی را برخواهم گزید که کمتر کسی پا در آن گذاشته است!رفتن به راهی که توسط دیگران

آزموده شده هنر چندانی نیست!راهی متفاوت خواهم رفت برای ماندگاری!!!

فروش ویژه تخم مرغ و جوجه 1 روزه
آدرس : نائورو/ درخت نارگیل قدیمی/ چادر 007
راه ارتباطی : کفتر طوقی جلد میدون شوش/ نائورو/سیدنی
نماد کاربر
Australia
 
پست ها : 347
تاريخ عضويت: 14 مارس 2013, 18:53

پستتوسط pagan » 21 آپريل 2013, 23:26

________________________________________________________________
___________________________________________________________
-
-
صفحه بی بی سی فارسی فیسبوک
به تازگی ایمیل‌ها و پیام‌هایی از پناهجویانی در ترکیه، یونان و اندونزی برای "نوبت شما" ارسال شده که حاکی از بلاتکلیفی و شرایط دشوار تعدادی از شهروندان ایرانی و افغان در این کشورهاست. چنانچه شما هم در چنین شرایط سختی به سر می‌برید می‌توانید در یک ویدئو، در چند دقیقه شرایط خود را برای ما بگویید یا عکس‌هایی از محل زندگی‌تان برای ما بفرستید.

تصاویر خودتان را می‌توانید به آدرس [email protected] ایمیل کنید یا از طریق لینک زیر برای ما بفرستید:

http://www.bbc.co.uk/persian/institutio ... _ugc.shtml

تصوير
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 24 آپريل 2013, 10:12

________________________________________________________________________
___________________________________________________________________
-
-
قاچاق انسان در افغانستان
دوشنبه 07 قوس 1390 ساعت 19:59 منبع: ‌روز
قاچاقچیان انسان در کابل، تلاش مي‌کنند تا قبل از خروج نیروهاي ناتو در سال 2014، از کساني که درپي زندگي راحت در اروپا هستند، درآمد کسب کنند. آن‌ها به اندازه حقوق یک‌سال مردم عادي، در حدود 13 هزار دالر، مي‌پردازند تا این شانس را داشته باشند که بتوانند مسیر‌هاي طولاني را زیر موترهای بارکشی، انبار کشتي‌ها یا از میان کوهستان عبور کنند و به زندگي بهتری برسند.
در سرای شهزاده که بین قدیمي‌ترین مسجد کابل و رودخانه آلوده این شهر قرار دارد، واسطه‌ها در میان فروشندگان اسعار آخرین نرخ قاچاق انسان را فریاد مي‌زنند و دسته‌هاي پول را تکان مي‌دهند. شمیم اسیر، 20 ساله، اهل لوگر در جنوب کابل براي گرفتن ویزه ترکیه به این‌جا آمده است که می‌گوید سه‌ماه پیش پول آن را داده، اما هنوز آماده نشده است.
او مي‌گوید: «من مي‌خواهم براي رسیدن به یک زندگي بهتر کشورم را ترک کنم، زندگي در لوگر وحشتناک است. امنیت روز به روز بدتر مي‌شود.» تمام صورت جوانش پر از چین و چروک است. او در ادامه مي‌گوید: «در لوگر اگر براي دولت کار کني که طالبان دستگیرت مي‌کند و تو را مي‌کشد. اگر براي طالبان کار کني هم یا لت مي‌خوري یا کشته مي‌شوي.» او مي‌گوید یکي از دوستانش به‌دلیل این‌که براي دولت کار مي‌کرد توسط طالبان تا سر حد مرگ لت‌وکوب شد. شمیم هم جزو همان هزاران افغاني است که مي‌خواهند قبل از رفتن سربازان خارجي کشور را ترک کنند. در حال حاضر نیرو‌هاي خارجي در افغانستان به 140 هزار نفر مي‌رسد و همه نیروهاي ناتو تا آخر سال 2014 افغانستان را ترک خواهند کرد.
عملیات انتحاري، هر سال جان صدها نفر را مي‌گیرد، اما افغان‌ها نگران این هستند که با رفتن سربازان خارجي، وضع از این هم بدتر شود یا حتا جنگ داخلي آغاز گردد.
آژانس پناهندگان سازمان ملل، مي‌گوید که بیش از سه‌میلیون پناهنده افغاني در 75 کشور وجود دارند. از هر ده پناهنده سه نفرشان افغاني هستند که حتا قبل از سقوط طالبان در سال 2001، کشورشان را ترک کرده‌اند. یکي از قاچاقچیان انسان در سرای ‌شهزاده مي‌گوید: «اگر کسي بخواهد به ترکیه برود، باید 4هزار دالر بدهد اما براي رفتن به اروپا از طریق اوکراین و روسیه باید 13 هزار دالر پرداخت.»
او مي‌گوید: «امسال تعداد پناه‌جویان افزایش پیدا کرده است. اکثر کساني که به این سرای مي‌آیند، بسیار جوان و حدودا بیست‌ساله هستند.» او مي‌گوید که یک لیست انتظار دو هزار نفری وجود دارد، از کساني که مي‌خواهند راه خطرناک فرار را طي کنند.
او مي‌گوید: «اگر پول کمتري بدهند، از طریق نیمروز، شهر به ایران مي‌روند و از آن‌جا به‌صورت قاچاقي به ترکیه، یونان، فرانسه یا آلمان مي‌روند. سفر به اروپا ممکن است ماه‌ها و حتا یک سال طول بکشد، بسیاري هرگز به مقصد نمي‌رسند و در میان راه دستگیر مي‌شوند و بازگردانده مي‌شوند یا از پاي در مي‌آیند.»
برخي از آنان هفته‌ها در کوهستان‌هاي پر پیچ‌و‌خم ایران به سمت ترکیه پیاده مي‌روند تا بتوانند به اروپا برسند یا از طریق دریا به یونان و ایتالیا بروند.
در ماه جنوری، یک کشتي حامل 260 پناه‌جو که اکثرشان افغاني بودند و قصد داشتند به ایتالیا بروند، در جزیره کورفو در یونان غرق شد و بیست نفر کشته شدند.
با وجود همه خطراتي که جوانان افغان را تهدید مي‌کند، آنها همچنان براي خروج از کشور بی‌تابي مي‌کنند. حمیدالله، 29 ساله اخیرا به ترکیه رفته است، اما توسط پولیس دستگیر شده و قبل از این‌که به افغانستان باز گردانده شود، یک ماه در زندان ترکیه بوده است. او مي‌گوید هفته‌ها طول کشیده است که او نیمي از راه را پیاده طي کند و براي استراحت در کانتینر‌هاي بین راه متوقف مي‌شد. او مي‌گوید: «اگر پولیس افرادي مثل من را مي‌دید، به آنها شلیک مي‌کرد و آنها را مي‌کشت.»
او مي‌گوید: «در میان راه با اجساد پناه‌جویان برخوردم که در بیابان رها شده بودند. من براي رسیدن به آنجا ده‌هزار دالر خرج کردم. حالا هم مي‌خواهم پول قرض کنم و دوباره برگردم.»
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 24 آپريل 2013, 13:02

____________________________________________________________________
________________________________________________________________
-
-
مشکلات پناهجویان در برنامه نوبت شما بی بی سی فارسی امروز چهارشنبه چهارم اردیبهشت

سلام، احسان آمرطوسی هستم. امروز در «نوبت شما» به وضعیت پناهجویان و مشکلاتی که این افراد در روند اهدای پناهندگی با آن روبرو می شوند صحبت می کنیم. سالانه هزاران نفر در سراسر جهان به دلایل مختلف از جمله مشکلات سیاسی و اجتماعی در کشورشان، به امید یافتن آینده ای روشن تر، خانه و کاشانه شان را به مقصدی نامعلوم ترک می کنند و راه پناهندگی در پیش می گیرند. اما راه رسیدن به این خانه تازه برای تمام پناهجویان لزوما مسیری آسان و کم دردسر نیست. از مشکلاتی نظیر غرق شدن قایق پناهجویان در راه کشور مقصد گرفته تا شرایط سخت و نامناسب در اردوگاههای رسیدگی به درخواست پناهندگان و نقض حقوق پناهجویان توسط کشورهای میزبان از جمله مواردی هستند که شمار زیادی از پناهجویان نسبت به آن اعتراض دارند. آیا شما یا اطرافیانتان تجربه ای از پناهندگی داشته اید؟ مشکلات و مسایل عمده ای که امروزه پناجویان ایرانی و افغان با آن دست به گریبان هستند چیست؟ آیا از نحوه رسیدگی به پرونده خود راضی هستید؟ دلیل دشوارتر شدن روند رسیدن به پناهندگی را در سالهای اخیر چه می دانید؟ اگر از جمله کسانی هستید که راه دشواری را برای پناهندگی طی کرده اید، درصورتیکه امروز به گذشته باز می گشتید، آیا باز هم چنین تصمیمی می گرفتید؟ در ضمن اگر فیلم یا عکسی از وضعیت پناهجویان دارید که مایلید امروز در برنامه پخش شود برای ما ایمیل بزنید. از این راههای با ما تماس بگیرید: اس ام اس: ۰۰۴۴۷۷۸۶۲۰۱۱۲۷، تلفن: ۰۰۴۴۲۰۷۷۶۵۲۰۴۸، ایمیل: [email protected]
از صفحه فیسبوک بی بی سی فارسی
http://newsforums.bbc.co.uk/ws/fa/threa ... umID=16891

تصوير
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 24 آپريل 2013, 18:48

_______________________________________________________________________
________________________________________________________________
-
-
تکنيک جديد اداره مهاجرت جهت انگشت نگاري از انگشتان دستکاري شده

برگرفته از سايت استکهلميان

استکهلميان - بانک اطلاعاتي "يوروداک" تبديل به ابزاري موثر جهت اخراج پناهندگان از کشورهاي اتحاديه اروپا گرديده است و به گفته مرکز اطلاعات ايرانيان "يوروداک" امروزه از موثر ترين ابزار اخراج متقاضيان پناهندگي از سوئد است.
تنها در طي دوسال اول تاسيس يوروداک (در طي سالهاي ۲۰۰۳ و ۲۰۰۴ ) تعداد ۷۷۶۵ متقاضي پناهدگي از طريق تطابق اثر انگشتشان با اطلاعات بانک اطلاعاتي يوروداک در کشورهاي اتحاديه اروپا شناسايي شده اند و مشخص گرديده که قبلا در کشور ديگر اتحاديه اروپا تقاضاي پناهندگي کرده اند. اين متقاضيان پناهندگي به همان کشوري که در آن درخواست پناهندگي کرده و پاسخ منفي گرفته اند اخراج شده و آن کشورها نيز اين افراد را عموما و در نهايت به کشور متبوعشان اخراج نموده اند.
مقامات اداره مهاجرت سوئد با خوشحالي خبر ميدهند که قبلا امکان کشف اينگونه موارد يا غيرممکن بود و يا مستلزم نامه نگاريهاي بلند مدت با مقامات ديگر کشورهاي عضو اتحاديه اروپا ميبود تا در بانکهاي اطلاعاتي ملي خود بدنبال اين افراد بگردند. اما اکنون يوروداک اين "مشکل را براحتي بر طرف کرده است.
آماري که از سوي کميسيون اتحاديه اروپا منتشر شده و به رويت همکاران استکهلميان رسيده است نشان ميدهد که از زمانيکه يوروداک از تاريخ ۱۵ ژانويه ۲۰۰۳ آغاز بکار کرد بطور متوسط هر روز سه نفر متقاضي پناهندگي در نقاط مختلف سوئد در اين زمينه شناسايي شده اند و از هر ۳ نفري که در سوئد تقاضاي پناهندگي تسليم کرده است يک نفر از طريق يافتن اثر انگشتش در بانک اطلاعاتي يوروداک از سوئد اخراج شده است. همچنين از هر پنج تقاضاي پناهندگي تسليم شده در سوئد حدود يک متقاضي قبلا در سوئد تقاضاي پناهندگي کرده است. برخي متقاضيان پناهندگي سعي ميکنند که با هويتي جديد تقاضاي پناهندگي تسليم کنند که در اين صورت نيز يوروداک منجر به شناسايي هويتشان مي گردد.

تکنيک جديد اداره مهاجرت جهت انگشت نگاري از انگشتان دستکاري شده!

برخي از متقاضيان پناهندگي با استفاده از متدي از قبيل فرو کردن نوک انگشت ها در اسيد (که بسيار دردناک است) تلاش کرده اند تا اثر انگشت خود را دستکاري نمايند تا انگشت نگاري اداره مهاجرت سوئد و سپس جستجو در بانک اطلاعاتي "يوروداک" منجر به شناسايي هويتشان نشود. در سال ۲۰۰۹ اثر انگشت حدود ۲۰۰۰ متقاضي پناهندگي در سوئد از جمله به اين واسطه قابل شناسايي نبوده است. در سال جاري (۲۰۱۰) نيز تاکنون اثر انگشت ۱۰۰۰ متقاضي پناهندگي بواسطه از جمله تخريب اثر انگشت قابل شناسايي نبوده است.
اما اداره مهاجرت سوئد اينک تجهيزات جديدي را خريداري و مورد استفاده قرار مي دهد که حتي قادر است اثرات انگشت "دست کاري شده" را نيز شناسايي نمايد.
در مطلب زير ابتدا خوانندگان استکهلميان را با قرارداد دابلين و بانک اطلاعاتي انگشت نگاري متقاضيان پناهندگي (يوروداک) آشنا کرده و سپس پرسش و پاسخي را که با مرکز اطلاعات ايرانيان در رابطه با "راه هاي احتمالي خلاص شدن از شر قرارداد دابلين" صورت داده ايم را جهت اطلاع علاقمندان منتشر مي کنيم.

قرارداد دابلين و بانک اطلاعاتي انگشت نگاري متقاضيان پناهندگي (يوروداک)

يوروداک در راستاي هماهنگ کردن سياست پناهندگي در کشورهاي عضو اتحاديه اروپا در روز ۱۵ ژانويه سال ۲۰۰۳ تاسيس گرديد. با ايجاد يوروداک از همه متقاضيان پناهندگي در هر کشور عضو اتحاديه اروپا که تقاضاي پناهندگي کنند انگشت نگاري شده و در اين بانک عظيم اطلاعاتي که همه کشورهاي عضو به اطلاعات آن دسترسي دارند ثبت ميگردد. اثر انگشت افرادي که تلاش کنند بصورت غير قانوني وارد اتحاديه اروپا شوند نيز در يوروداک ذخيره ميگردد, حتي اگر تقاضاي پناهندگي هم نکرده باشند. هنگامي که اثر انگشت فردي در بانک اطلاعاتي يوروداک کشف ميگردد, وي به اولين کشور اتحاديه اروپا که در آن تقاضاي پناهندگي تسليم کرده است تحويل داده ميشود و آن کشور وظيفه رسيدگي به تقاضاي پناهندگي متقاضي و در صورت دريافت پاسخ منفي وظيفه اخراج وي به کشور متبوعش را بعهده دارد.
بر طبق معاهده دابلين که در سال ۱۹۹۷ مابين همه کشورهاي اتحاديه اروپا به اضافه نروژ و ايسلند به امضا رسيد و ايجاد بانک اطلاعاتي يوروداک نيز يکي از مفاد آن بود يک متقاضي پناهندگي موظف است در اولين کشور امضاء کننده قرارداد دابلين که وارد ميشود تقاضاي پناهندگي خود را تسليم کند. همچنين کشوري که به يک متقاضي پناهندگي ويزاي ورود داده باشد مسئوليت رسيدگي به يک تقاضاي احتمالي پناهندگي از وي را نيز بر عهده خواهد داشت. براي مثال چنانچه فردي با ويزاي شنگن صادر شده از يونان به سوئد آمده و تقاضاي پناهندگي کند تنها کشوري که قادر به رسيدگي به تقاضاي پناهندگي وي است يونان خواهد بود, حتي اگر متقاضي پناهندگي وارد خاک يونان نشده و مستقيما به سوئد آمده باشد. سوئد چنين افرادي را سريعا به کشوري که بر اساس قرارداد دابلين مسئوليت رسيدگي به تقاضاي پناهندگي وي را بر عهده دارد اخراج مي کند.
دريافت جواب منفي به درخواست پناهندگي از يک کشور اتحاديه اروپا به معني دريافت پاسخ منفي از کليه کشورهاي امضاء کننده است. در گذشته متقاضيان پناهندگي مي توانستند پس از گرفتن جواب منفي در يک کشور اين اتحاديه, "شانس" خود را جهت گرفتن پناهندگي در کشور ديگري از اعضاي اتحاديه اروپا آزمايش کنند. اما اينک قرارداد دابلين و بانک اطلاعاتي يوروداک چنين امکاني را از بين برده است.
مقامات کليه کشورهاي عضو اتحاديه اروپا اکنون ميتوانند با مراجعه با بانک اطلاعاتي "يوروداک" و تطبيق اثر انگشت متقاضيان پناهندگي با اطلاعات اين بانک براحتي کنترل کنند که آيا شخص مورد نظر در ديگر کشورهاي اتحاديه اروپا متقاضي پناهندگي بوده است يا خير. همه کشورهاي عضو اتحاديه اروپا به اين بانک اطلاعاتي متصل هستند. نروژ و ايسلند با وجود اينکه عضو اتحاديه اروپا نيستند به بانک اطلاعاتي يوروداک متصل هستند و موظفند که اثر انگشت همه متقاضيان پناهندگي را در يوروداک ثبت کنند.
بر طبق آمار کميسيون اتحاديه اروپا, سوئد کشوري است که بالاترين تعداد متقاضيان پناهندگي با تقاضاهاي دوبله در آن کشف ميگردد. کشورهاي آلمان, اتريش, فرانسه و انگلستان نيز از ديگر کشورهاي داراي تعداد زياد متقاضيان پناهندگي با تقاضاهاي دوبله هستند.
مقر بانک اطلاعاتي انگشت نگاري اتحاديه اروپا (يوروداک) در لوکزامبورگ قرار دارد. از همه کساني که در اتحاديه اروپا تقاضاي پناهندگي ميکنند بصورت سيستماتيک انگشت نگاري شده و در اين بانک ذخيره ميگردد. اثر انگشت افرادي که تلاش کنند بصورت غير قانوني وارد اتحاديه اروپا شوند نيز در يوروداک ثبت ميگردد, حتي اگر تقاضاي پناهندگي هم نکرده باشند.

آيا راهي جهت خلاص شدن از شر قرارداد دابلين براي متقاضيان پناهندگي وجود دارد؟

استکهلميان اين پرسش و تعدادي ديگر از پرسشهاي مهم در اين رابطه را با مرکز اطلاعات ايرانيان در ميان گذاشته است و پاسخ اين مرکز به شرح زير است.

استکهلميان: قرارداد دابلين به جه صورتي اعمال مي شود؟

مرکز اطلاعات ايرانيان: چنانچه مشخص شود که شما با يک رواديد (ويزا)ي صادر شده از يک کشور عضو اتحاديه اروپا وارد سوئد شده ايد تنها کشوري که مي تواند به تقاضاي پناهندگي شما رسيدگي کند کشور صادر کننده ويزا خواهد بود, حتي اگر شما پس از دريافت ويزا مستقيما به سوئد آمده باشيد و به کشور صادر کننده وارد نشده باشيد. مخالفت با اين تصميم تقريبا بدون نتيجه است و متقاضي پناهندگي در تقريبا همه موارد به کشور صادر کننده ويزا اخراج مي شود.
اگر هم بدون ويزاي معتبر و بصورت غير قانوني وارد اتحاديه اروپا شده باشيد اولين کشوري که وارد آن مي شويد تنها کشوري است که مي تواند به تقاضاي پناهندگي شما رسيدگي کند. اين کشور از شما انگشت نگاري بعمل خواهد آورد و پس از آن عملا در هيچ کشور ديگر اتحاديه اروپا قادر به تسليم تقاضاي پناهندگي نخواهيد بود, و اگر هم چنين تقاضايي تسليم کنيد شما را به کشور اول برخواهند گرداند.

استکهلميان: اگر در کشوري از متقاضي پناهندگي انگشت نگاري بعمل نيامده باشد آيا وي مي تواند در کشور ديگر اتحاديه اروپا تقاضاي پناهندگي کند؟

مرکز اطلاعات ايرانيان: قانونا خير اما بدون يک اثر انگشت در يوروداک مقامات کشورها بسختي خواهند توانست تقاضاهاي پناهندگي احتمالي قبلي آنها را در کشور ديگر اتحاديه رديابي کنند. مگر اينکه مدرک ديگري از آنها بدست بياورند که ثابت کند آنها قبلا به کشور ديگر عضو اتحاديه اروپا وارد شده و يا در آن تقاضاي پناهندگي تسليم کرده اند.

استکهلميان: ويزاهاي شنگن چي؟ آيا مقامات سوئدي مي توانند پيدا کنند که فردي با ويزاي شنگن صادر شده توسط کشور ديگري خود را به سوئد رسانده است؟

مرکز اطلاعات ايرانيان: چون (فعلا) بانک اطلاعاتي مشترکي در رابطه با ويزاهاي شنگن وجود ندارد چنين کنترلي بصورت اتوماتيک صورت نمي گيرد, اما امکان کنترل آن براحتي وجود دارد. به عبارت ديگر اداره مهاجرت سوئد در مواردي که شک کند که يک متقاضي پناهندگي با استفاده از ويزاي شنگن صادر شده توسط کشور ديگري وارد سوئد شده است چنين کنترلي را انجام مي دهد. و نه بصورت اتوماتيک و اجباري مانند انگشت نگاري وکنترل در بانک اطلاعاتي اثر انگشت متقاضيان پناهندگي (يوروداک). توجه کنيد که بزودي همه متقاضيان ويزاي شنگن نيز مورد انگشت نگاري قرار خواهند گرفت که ذخيره شده و قابل جستجو از سوي کشورهاي عضو محدوده شنگن خواهد بود. تاريخ دقيق آن هنوز مشخص نيست (به توضيحات بيشتر در زير توجه کنيد – استکهلميان).

استکهلميان: پس اگر درست متوجه شده باشيم انگشت نگاري متقاضيان پناهندگي و کنترل در بانک اثر انگشت يوروداک هميشه و بصورت اتوماتيک و اجباري صورت مي گيرد اما کنترل ويزاهاي شنگن صادر شده از کشورهاي ديگر تنها در مواردي که شک بوجود آيد؟

مرکز اطلاعات ايرانيان: دقيقا همينطور است که بيان کرديد.

استکهلميان: اين "شک" اداره مهاجرت در چه مواقعي برانگيخته مي شود و کدام دسته از متقاضيان پناهندگي مورد کنترل قرار مي گيرند که آيا با ويزاي شنگن صادر شده از کشور ديگري وارد سوئد شده اند؟

مرکز اطلاعات ايرانيان: افرادي که مدارک سفر خود از قبيل بليط يا گذرنامه را از اداره مهاجرت مخفي کرده و يا بهانه هاي "استاندارد" از قبيل اينکه "قاچاقچي گذرنامه را از ما گرفت" را به اداره مهاجرت تحويل مي دهند نه تنها اعتبار بيانات خود را در نزد اداره مهاجرت از بين مي برند بلکه از دسته اي هستند که اغلب مورد چکنترل هاي دقيق قرار مي گيرند. در واقع از نظر اداره مهاجرت افرادي که "ريگي به پا ندارند" دليلي نيز براي مخفي نمودن و يا از بين بردن مدارک سفر خود نيز نخواهند داشت. در ضمن خبر بدي نيز در اين زمينه براي متقاضيان پناهندگي وجود دارد و اينکه اين وضعيت در آينده نزديک کاملا از بين خواهد رفت و بزرگترين بانک اطلاعاتي جهان تحت عنوان "وي آي اس" در اتحاديه اروپا کار خود را آغاز خواهد نمود. بطور خلاصه اينکه از اين تاريخ کليه ويزاهاي صادر شده (و يا مخالفت با تقاضاي ويزاي افراد) در اين بانک اطلاعاتي ثبت و در اختيار همه کشورهاي اتحاديه اروپا قرار خواهد گرفت. به عبارت ديگر از اين تاريخ بمجرد اينکه با تقاضاي ويزاي شنگن فردي مخالفت بعمل آمد همه ديگر کشورهاي عضو از آن اطلاع خواهند يافت و امکان درخواست ويزا در هيچ کشور ديگري امکان پذير نخواهد بود. همچنين همه ويزاهاي شنگن صادر شده از هر کشور عضو نيز در اين بانک اطلاعاتي ثبت خواهد شد و هر کشوري براحتي خواهد توانست کشور اصلي صادر کننده يک ويزاي شنگن را شناسايي نمايد.

پرسش: آيا راهي جهت خلاص شدن از شر قرارداد دابلين براي متقاضيان پناهندگي وجود دارد. براي مثال اگر فردي از طريق يونان وارد سوئد شده باشد يا ويزاي شنگن يونان را گرفته باشد آيا تا آخر عمر محکوم است که تقاضاي پناهندگي خود را در يونان تحويل دهد؟

مرکز اطلاعات ايرانيان: امکاني در اين رابطه در قوانين وجود دارد اما راه ساده اي هم نيست. به اين طريق که اگر يک متقاضي پناهندگي مشمول قرارداد دابلين بتواند ثابت کند که بمدت حداقل ۳ ماه از اتحاديه اروپا خارج شده و سپس دوباره و بصورت مستقيم وارد مثلا سوئد شده است مي تواند تقاضاي پناهندگي خود را در سوئد تسليم کند و سوئد نيز مي تواند بدون توجه به مشموليت قبلي متقاضي به قرارداد دابلين به تقاضاي پناهندگي وي رسيدگي کند. اما براي چنين کاري مي بايست از طريق مدارکي بسيار معتبر مثلا از طريق مهر خروج در گذرنامه ثابت نمود که متقاضي از اتحاديه اروپا خارج شده و حدود 3 ماه در خارج از اتحاديه بسر برده و سپس مجددا مستقيما وارد سوئد شده است.
در برخي موارد نادر ديگر هم که از حوصله اين پرسش و پاسخ کوتاه خارج است مي توان قرارداد دابلين را "دور زند" اما همانطور که گفتم اين موارد نادر بوده و امکان توضيح جزئيات آن به اين صورت وجود ندارد.

استکهلميان: آيا از تصميم اخراج از سوئد به کشور ديگر بر اساس معاهده دابلين مي توان شکايت کرد؟

مرکز اطلاعات ايرانيان: بله و توصيه مي کنم اين شکايت را هم تسليم کنيد اما توجه به نکته اي در اين زمينه بسيار بسيار مهم است و آن اينکه شکايت از چنين تصميمي به معني اين نيست که اخراج شما از سوئد به کشوري ديگر بر اساس قرارداد دابلين متوقف خواهد شد. بلکه سوئد به مجرد اينکه ثابت شود شما داراي ويزاي شنگن از کشور ديگري بوده ايد و يا اولين توقفتان در کشور ديگر اتحاديه اروپا صورت گرفته است بدون درنگ شما را بر اساس مفاد قرارداد دابلين به آن کشور اخراج خواهد کرد و منتظر دريافت پاسخ به شکايت شما نخواهد ماند. اگر پس از اخراجتان از سوئد دادگاه رسيدگي کننده به شکايت در سوئد نظر بدهد که تقاضاي پناهندگي شما مي توانست در سوئد بررسي شود اين حق را داريد که دوباره به سوئد برگرديد و تقاضاي پناهندگي خود را در سوئد تسليم کنيد. اما بايد تاکيد کنم که نتيجه شکايات در رابطه با قرارداد دابلين در اکثر موارد به نتيجه دلخواه براي متقاضي پناهندگي نمي رسد و با اکثر اينگونه تقاضاها مخالفت می شود.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 22:38

___________________________________________________________________
_______________________________________________________________
-
-
سود جویان کرامت فروش (قسمت اول)

نوشته از : الف . بایانی

این داستان یک سفر رنج آور و داستان واقعی که توشه آن فقط و فقط عذاب و شکنجه روحی دوامدار بوده و قسما یک تلاش بیهوده تا رسیده به غرب این بهشت موهوم خود و فامیلم را بار بار بکام مرگ ونیستی کشانیدم که به لطف خداوند و سپری شدن دها خطر زنده ماندم و نجات یافتم که اکنون آن سرگذشت را خدمت شما پیشکش میدارم.

قبل از همه از خواننده گان گرامی معذرت میطلبم که بنابر بعضی ملحوظات و ناگزیزی پناهندگی و مهاجرت صرف به الفبای حروف اول نامم اکتفا نمایم. و انشاالله با استقرار شرایط صلح و امن در کشور و عودت بوطن این داستان باهزاران داستان های که سرگذشت و سرنوشت غم انگیزتر از این دارد با امانت داری کامل و بدون تهمت نوشته و نشر خواهد شد. ازهمه اولتر توجه خاص سازمانهای حقوق بشر ، روسای حکومات و ناظرین بین المللی را در زمینه جلب میدارم. و این داستان ا بدین لحاظ مینگارم تا از یک سو یک مسئولیت اسلامی و وجدانی ام را ادا نموده باشم و از جانب دیگر چهره تبهکاران و ظالمان را مردم ما بشناسند. و هم درس عبرتی باشد برای همه که صد بار زندگی زیر راکت و جنگ در وطن مانسبت به آمدن به غرب خصوصا تحمل آنهمه مشقات و دربدری ها و جنایاتی که در راه آمدن تا اینجا علیه خواهران ، مادران ، پدران ، برادران و کودکان ما اعمال میگشت، شرافت داشت تاعبور از این راه پر مخاطره که کمتر عبور از جهنم نیست!
همچنان مقصد نگارش عبارت از آنست تا این داستان یک آغاز و یک دعوت و تقاضای باشد از کلیه وطنداران ما که د رکشورهای مختلف منحیث مهاجز زندگی دارند. و خواهی نخواهی با چنین ناملایمات و برخورد های خشن و ظالمانه دلالان و قاچاقبران افغانی و غیره باندیت ها برخورده باشند. از آنها نیز خواهشمندیم تا از سرگذشت خود چیزی تحریر و از طریق سایت ها پخش و نشر نمایند. تاهم نبشته ها یکجا توحید و انسجام یابد و بحیث یک کتاب پرقطور و ضخیم که ترجمان هولناک رنجهای همه ما باشد در اید. زیرا این داستانهای واقعی چکامه پردازی نیست جز پیامدهای جنگ و آواره گی و نقض شدید حقوق بشر و محکومیت حکومات و سازمانهای بشری است.
می باید بگویم که نخست شرم آن به سازمانهای حامی حقوق بشر، ملل متحد و کشورهای که خود را به قوانین و معاهدات پابند می دانند، تعلق میگیرد. زیرا بوضاحت در ماده 13 و 14 علامیه جهانی حقوق بشر میخوانیم که :
" هر کس حق دارد که د رداخل هر کشور آزادانه رفت و آمد کند و اقامتگاه خود را برگزیند." در جای دیگرچنین آماده است :" هرشخصی حق در خاست پناهنده گی و برخورداری از پناهنده گی را در کشورهای دیگر دارد".
اما با تاسف در برابر افغانها از نهایت تبعیض کارگرفته شده و هیچگاه سراغ نداریم که کدام کشور به کدام افغان ویزه صادر نموده باشد و اگز این کشورهای معتبر غرب در برابر ما افغانها احساس مسئولیت اخلاقی و بشری میکردند، هیچگاه بسراغ ما اینقدر مصایب جانفزا و در بدریها نمی آمد . تعجب اور تر اینست که در این کشورها روزمره دها نفر پناهنده از راه های غیر قانونی با تقبل مصارف هنگفت و خطرات جانی وارد میشود. هرکشوریکه دروازه ان بیشتر مسدود است به همان پیمانه نرخ انتقال توسط قاچاقبران بیشتر است.
مثلا اوسط در لایحه قاچاقبران مقثم کیف که بحیث دامگاه ارواح خبیثه در آنجا گرد آمده اند با چنین سنجشهای مالی معامله صورت میگیرد:
• از کیف تا هنگری یکهزار و دوصد دالر امریکایی
• ازکیف تا پولند یکهزار و پنجصد دالر امریکایی
• از کیف تا سلواک یکهزار و پنجصد دالر امریکایی
• از کیف تا چک یکهزار و هفتصد دالر امریکایی
• از کیف تا اتریش دوهزار و دوصد دالر امریکایی
• از کیف تا المان سه هزار دالر امریکایی
• از کیف تا هالند سه هزار و پنحصد دالرامریکایی
• ازکیف تا لندن شش هزار دالر امریکایی
• از کیف تا فرانسه چهار هزار دالر امریکایی
• ازکیف تا سویدن سه هزار و پنجصد دالرامریکایی
• از کیف تا کانادا دوازده هزار دالر امریکایی
نرخ هوائی با نرخ زمینی تفاوت دارد. البته در بالا به استثنای کانادا همه نرخ ها زمینی است. اگر از مقدمه چینه ها بگذریم که این سفرها از سرشوق و هوس نبوده بلکه باالاثر جنگها و بی وطنی ، کشتار، تجاوزبه ناموس و بیکاریها صورت گرفته . چرا کسی پیش از جنگ به غرب نمیرفت؟ در حالیکه برای افغانها جرمنی امتیاز ویزه را داده بود. چون وطن و کاشانه فقیرانه خود را دوست داشتیم و وطن ما جای امن و اسایش نسبه به همه کشورها بود. کار بود. معاش بود. مکتب بود. محبت و صمیمیت و کانون خانواده و خویشاوندان بود. محافل خوشی ما گرم و سرور خاصی داشت و مجالس ترحیم و تعذیت ما در جمع دوستان با شکوه و عظمت برپا میگردید.
اما وقتی که ما وطن را ترک کردیم سال 1997 بود یعنی سال جنگ بود و تصفیه قومی. تصفیه عقیدتی و باهر نوع تصفیه دیگر برخوردیم . دروازه های مکاتب و دانشگاه ها مسدود گردیده. از حق کار حق تحصیل و تعلیم زنان محروم و منع گردید و بیشتراز سه سال تمام اشک و خون و آتش دود را نمودیم. بالاثر اصابت راکتهای کور گلبدین و طالب و غیره ظالم ها شاهد بخاک سپاری صدها دوستان ، عزیزان ، همسایه و همیشهری و هموطن خود بودم. آخز چه وقت؟ سرانجام از صلح در مهین خویش نا امید شدم. خانه پدری و مفروشات خود را فروختم و با سه اولاد، همسر، مادر و خواهر خود راهی سفر شدم.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 22:40

_______________________________________________________________________
___________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت دوم)

آشنایی با دلال:

قدم را به پاکستان گذاشتم و به وساطت دوستان با یکنفر دلال که اسمش عبدالرزاق بود و درکراچی کمپنی و دوکان ویدیو کست داشت، آشنا شدم و با او در باره سفر به اروپا صحبت نمودم. وی برای انتقال فی نفر از پاکستان تا جرمنی مبلغ هفت هزار و پنحصد دالر مطالبه کرد. مشروط به اینکه در طی پانزده روز از طریق زمینی ما را برساند. و از طریق هوا مبلغ ده هزار و پنحصد دالر باشرط اینکه در طی سه روزبرنامه انتقالات ما انجام شود.
خلاصه نظر به امکانات محدود و مشوره دوستان تصمیم گرفتم که تاکیف مرکز اکرائین انتقال داده شوم. زیرا این یک طریق بهتر اقتصادی بود. بنابر همین مفکوره نو، فردا بادلال مذکور در زمینه صحبت نمودم. دلال از انتقال هر نفر تاکیف در طی یک هفته تا ده روز مبلغ دوهزار دالر امریکایی و از اطفال نصف قیمت سنجش و مطالبه کرد. چنه زدن فایده نداشت زیرا در آن روزها بازار انتقالات خیلی گرم بود. و حتی تراول اجنسی های پاکستانی طی اوراق و ریکلام های تبلیغاتی آزادانه در این زمینه فعالیت داشتند. خلاصه مبلغ یازده هزار دالر پول مجموعی انتقال ما سنجش و به قرا رتعامل و توافق جانبی این پول را نزدیک یک نفر صراف در پشاور بنام جان آغای صراف گذاشتم. فردای آنروز قرار برآن شد تا بانماینده دلال سه سه قطعه فوتو جهت تهیه پاسپورت بدهم. درو روز بعد پاسپورت های مارا ترتیب دادند. و ویزه تاجکستان را بما نشان دادند و گفتند که آماده گی حرکت را بگیرید. پنج روز بعد با نماینده ما شما به پشاور انتقال میشوید. و فردای آنروز ساعت هشت صبح بطرف کراچی حرکت خواهید کرد. این برنامه همینطور شد. و ما به اینترتیب در وقت موعد بکراچی رسیدیم. فقط یک شبانه روز در هوتل قندهاریها بودیم و فردا شب ساعت دوبجه توسط همین دلال ذریعه دو عراده تکسی بمیدان هوایی کراچی انتقال شدیم و در آنجا سه فامیل دیگر افغانها با ما یکجا شد. البته کار نماینده آن دلال که با ما آمده بود پایان یافت.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 22:43

_________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت سوم)


داود و ههمدستان پاکستانی:

ما هفده نفر با سه فامیل را داود تسلیم شد. داود انسان خیلی زرنگ و به لسانهای دری، پشتو، اردو و روسی مانند زبان مادری خود مسلط بود. این شخص کهنه کار، ما سه فامیل رادر سه ساحه دور از هم تقسیم نمود و خودش ناپدید شد. بعد از سپری شدن تقریبا یکساعت با یکنفر ملکی و یک صاحبمنصب ملبس پاکستانی پیداشد. و نزد ما آمد. آن دو نفر بدون حرف زدن ، ما را یکایک از نظر گذشتاندند و رفتند. تقریبا بعد از پانزده دقیقه داود که پاسپورتهای ما را باخود داشت آمد و برای نخستین بار ما با پاسپورت های خود آشنا شدیم که بدسترس ما قرار داده شد. صرف عکسهای ما در پاسپورت ها نصب و به نام های عوضی طی مراحل گردیده بود. یعنی به اصطلاح فوتو چنج شده بود. بهرحال! ما با همکاری آن دونفر به آسانی از غرفه و محل چک و بررسی های اختصاصی کذشتیم و توسط داود به سالون انتظار پرواز در یک گوشه یی رهنمایی و جابجا شدیم و بعد از سپری شدن نیم ساعت دو فامیل دیگر که آنها نیز رونده کیف بودند، یکی بعد دیگری وارد همین سالون انتظار شدند. در این وقت عقربه ساعت نزدیک به پنج صبح را نشان میداد. که از طریق بلند گوها به لسان اردو وانگلیسی شندیم که مسافرین بشکک آماده پرواز باشند. در این اثنا داود نام با همان نفرملکی و افسر پاکستانی آمدند ما را با بکسها و لوازم از طریق دهلیز خروجی به یک موتر ابی رنگ تا نزدیک طیاره مربوط همراهی کردند که در یک کنج دور یک طیاره روسی خورد به گمان از نوع انتونوف آماده پرواز بود. مایکی بعد از دیگر داخل طیاره شدیم . ئ بعد از تقریبا چهار ساعت بالای مناطق کاملا خشک کوهستانی به میدان هوائی بشکک مواصلت نمودیم. اگرچه برای ما در اول گفته شده بود که به دوشنبه پایئتخت تاجکستان نشست دارید اما برخلاف ما را در بشکک پیاده ساختند. ما دیگر اراده نداشتیم و اختیاردار کل ما و فامیلها همین افراد بودند و هرآنچه امر ونهی که از داود دریافت میکردیم آنرا بلادرنگ رعایت مینمودیم.
در میدان هوایی بشکک از کنترول و بررسی گذشتیم و صرف یک خانم و شوهرش تحت اشتباه قرار گرفتند و انها در یک اطاق پنجره دار توسط مامورین موظف برده شد. در وهله اول به آنها گفته شد که مسترد ( دیپورت) میشوید، اما داود نام که به لسان روسی بلدیت داشت به همرای دونفر دیگر افغانها از رفقایش که در میدان هوایی بشکک انتظار مارا داشتند با افسر و مامورین ترمینل داخل مفاهمه و تماس مخفی شدند وبعد از یکساعت همان خانم با شوهرش از عقب پنجره ها کشیده شد و بدین ترتیب از دیپورت شدن آنها در بدل پرداخت دوصد دالر جلوگیری بعمل امد. در خارج میدان هوایی بشکک یک موتر زرد رنگ واز روسی و یک موتر تکسی نوع لادا آماده انتقال ما بودند که به سواریی همان دوموتر بعد از تقریبا دوساعت مسافه به یک خانه باغی یک منزله که آنرا ( داچ) مینامیدند برده شدیم. این خانه باغی دارای درختان مثمرسیب، زردآلو و غیره بود که در کنار یک رودخانه خروشان منطقه خیلی دلکش و سرسبز موقعیت داشت. مالک این خانه باغی، خانمی بنام تهمینه که در حدود چهل سال عمر داشت وخیلی خوش مشرب و خندان و جسور بود. یکهفته ما را مهمان نوازی کرد. این خانه سه اطاق نشیمن داشت و هر اطاق برای یک فامیل اختصاص یافت و در طی همین یکهفته دوبار داود نام با همان دونفر همکاران خود از ما احوال گیری مینمود وبرای ما مسافرین چند قرص نان خشک ازبکی ، کلباسه ، تخم، کچالو و روغن آورد. در اینجا وقت مانند یک میله بهاری خوش گذشت و در ختم هفته ساعت هشت صبح همان دو موتریکه ما را قبلا به همین جا منتقل نموده بود. بدون اطلاع قبلی به آن ما را سوار و بسرعت این منطقه را ترک و بعد ازیک ساعت طی منزل در یک ساحه که ایستگاه فرعی ریل بود انتقال یافتیم.
ریل در این ایستگاه طور مختصر توقفی داشت و اینها دزدانه و با عجله و شتاب مامسافرین را با اطفال و بکسهای ما در حالیکه ریل به حرکت در امده بود مانند اشیا و امتعه بیجان بداخل آن پرتاب کردند. و این اغاز تراجیدی و اغاز دربدری های ما بود. زیرا پای راست مادرم شدید جراحت برداشت ونزدیک بود که یک طفل از فامیل دیگر تلف شودو هم چنان یک مرد پیر همان فامیل قریب بود که حین بالا شدن به زمین بیفتد و در همانجا باقی بماند. ازاینکه خانمها و اطفال مانند رمه گوسفندان بداخل ریل پرتاب میشدند صحنه خیلی رقت آور و پر از اضطراب بود. ما ساعت ها همه غرق عرق و لرزه شدیم وسکوت عجیبی چیره گشته بود. دلها می تپید و همه رنگ باخته و بی رمق و تشنه و خسته به نظر میرسیدند. بعد از سپری شدن چند ساعت آهسته آهسته وضع تغیر کرد و هرکی بخود آمد. حینیکه از موجودیت همدیگر اطمینان حاصل نمودیم متوجه شدیم که یک بکس کلان من و یک تخته قالینچه قیمتی با یک بکس کالا از فامیل همرای ما به نظر نرسید. چون مجال بالا کردن آنها را به ریل نیافتیم. در ریل داود با همکارش ما را همراهی میکرد. او که قبلا با نفر موظف واگون که ( پرووادنیک) نامیده میشد، معامله بسته بود. وی مارا در یک اطاق کوچک (پرووادنیک) که دارای یک چپرکت بود جابجا نمود. ریل راه ماسکو را در پیش داشت. همین ریل در خط سیر خود از قزاقستان و ازبکستان میگذشت.
دریکی از ایستگاه های داخل خاک ازبکستان مامورین سرحدی آن حین بررسی، زشت ترین برخورد را با ما مسافرین نمودند. زیر نام جستجوی مواد مخدر، که آنرا ( نرکوتیک) میگویند چهار بکس و پنح دستکول سفری مسافرین را طوری تلاشی نمودند که فقط هدف انها نه مواد مخدره بلکه دریافت زیورات زنانه و پول نقد بود. چنانچه یک مقدار پول، ساعت های بند دستی را با دو تخته قالینچه ا زهرسه فامیل غارت کردند وهرگز زاری و ناله خانمها و کودکان نقشی بالای عمل خشن و ظالمانه آنها نداشت. با وصف آنکه داود یک مقدار پول طبق مشوره پروودنیک به آنها جهت حق السکوت پرداخته بود. مداخله داود و پروودنیک نیز تاثیری نکرد. آنها نیز از این سه نفر مامورین سرحد هراس داشتند ونمی خواستند مناسبات خود را با انها تیره سازند. زیرا همین مامورین سرحدی بودند که زمینه انتقال افراد را برای قاچاقبران مساعد میساختند و یک جانب طرف معامله بودند. همان سه نفر هم در بین خود حرفهای به ازبکی رد و بدل میکردند. در سیماهایشان علایم مستی و نشئه تجسم میکرد و قهقه می خندیدند.
از جانب دیگر در روز اول سفر ما یک مقدار نان ، کلباسه، تخم ، کچالوی جوشانده با سه بوتل آب را برای ما سه فامیل توزیع نمود که اعاشه یکروزه پیش بینی میشد. مگر ما همان استحقاق یکروزه را در دو روز صرف کردیم. روز سوم هیچ چیزبرای خوردن نداشتیم و همه د رگرسنگی بسر میبردیم. پولی را هم که درگوشه و کنار ونیفه لباس پنهان کرده بودیم آنرا مامورین سرحدی ازبکستان زیر نام مواد مخدر ربودند.
ما آواره گان سرگردان از خربوزه های تاجریکه همسفر ما بود بدون اجازه اواستفاده کردیم و چاره یی هم نداشتیم، تنها خربوزه برای یکنیم روز غذای مارا تشکیل داده بود. درامتداد راه، ریل حامل ما توقف زیادی به ایستگاه ها داشت. هربار توقف برای بیست الا سی دقیقه طول میکشید و در بعضی جا همین توقف برای یکساعت هم طول کشید. در همه این توقفگاه ها مامورین امنیتی به بررسی مسافرین می پرداختند. چند باری از یک پسته تلاشی تا ساحه امن که بعضا یک کلومتر راه را احتوا میکرد ما مسافرین پیاده حرکت داده میشدیم. تا از نظر مامورین امنیتی محفوظ بمانیم و بعضی ا زانها طور مخفی از داود و پروودنیک ریل حق السکوت و جزیه میگرفتندو می رفتند و بما هیچ نوع آزار و اذیت نمی رسید. بعد از سپری شدن سه شبانه روز در حوالی ساعت شش شام بود که به ماسکو رسیدیم.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 22:45

______________________________________________________________________
___________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فرو (قسمت چهارم)

ماسکو:

در ایستگاه ریل ماسکو نفر ارتباطی داود با یک نفر روسی دیگری که سرگی نام داشت و آنهم یک پولیس ملبس با بونیفورم بود، تماس گرفت. چندی نگذشته بود که سرگی با یک نفر روسی دیگر امد و همین هفده نفر را به گروپهای سه نفری جدا ساخت و از ایستگاه ریل بیرون کشیدند. در خارج ایستگاه ریل یک موتر کلان پرده دار با دو نفر افغان انتظار مارا داشتند. ما در همین موتر داخل شدیم و ساعت حوالی هشت شام بود. اولین بار بود که شهر مصفا وقشنگ ماسکو را چراغان از عقب کلکین های موتر طور دزدانه تماشا کردیم. در موتر یک همکار دیگر داود بنام واسع با ما یکجا شد. او ما مسافرین را هوشدار میداد و میگفت که از کلکین ها بیرون نگاه نکنید تا موی سیاه ها نشانی و تشخیص نشوند. ما دریافتیم که خط تعصب و تعقیب موی سیاه ها از اینجا به بعد آغاز می یابد. بهر حال ما بعد از طی یکساعت فاصله به یک تعمیر شانزده طبقه یی که در منزل دوازده هم قاچاقبرخانه بود، منتقل شدیم. در آنجا با یک شخص دیگری که اسمش راز محمد بود برخوردیم. این اپارتمان یک اطاقه بود و ما همه درهمین اطاق کوچک با دها مشکل شب را به پایان رساندیم. واسع و رازمحمد به تشویش بودند و ما را همیشه به آرامش و سکوت وادار میساختند تا افشاگری صورت نگیرد. بدین ترتیب دوشبانه روز را در اینجا سپری کردیم. اعاشه ما محدود بود. خوراکه و نوشابه را صبحانه دوشیزه بلند قامتی که چهره خیلی دلکش و قشنگ داشت به اطاق می اورد. او را نتاشه می نامیدند. مگر این نتاشه همان نتاشه سیریال گل آغا وشرین گل پرسوز نبود اما در مقبولی و جذابیت از آن هم کمتر نبود. ساعتی بعدتر دریافتم که نتاشه معشوقه واسع است و واسع خیلی زرنگ بود از نتاشه در بخشای مختلف کار و بار قاچاق استفاده میکرد. خلاصه شب سوم رسید، ساعت نه بجه بود همان موتر قبلی باز پیداشد ما را به نزدیکی ایستگاه ریل انتقال دادند. در همانجا دو نفر روسی انتظار مارا داشتند. مگر این بار ما را به استقامت کیف حرکت ندادند. مسیر دیگری را در پیش گرفتیم که برای ما مجهول بود. فردای آنروز بساعت ده در ایستگاه یکی از دهکده های مربوط از قطار خارج شدیم و بازهم موتر ماشی رنگ عسکری در فاصله پنجاه متری ایستگاه در انتظار ما بود. داخل همان موتر شدیم و پس از دو ساعت منزل به حویلی باغی رسیدیم که د رآن حویلی فارم تربیه خوکها بود و ما را در آنجا جابحا نمودند.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 22:47

_________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش ( قسمت پنجم)

همنشینی با خوگها:

راستی باید بگویم که اولین بار در زندگی ما بود خوگ ها را از نزدیک دیدیم و چقدر نفرت داشتم که درهمان حویلی خوگها بودند. آما چاره چه بود؟ کودکان ما سخت بوحشت آمده بودند و اشتهای همه سقوط کرده بود. تنها من نبودم که از خوگها بدم می آمد و خود را نفرین میکردم، بلکه مثل من همه همراهان از خوگ بد میبردند. خوگها در جوار اطاق ما قرار داشتند. جالب است وقتیکه به خوگها توجه کردیم آن ها را خیلی حیوان پرخوریافتم و تا صبح نشخوار میکردند و صداهای خیلی زننده آنها خواب ما را برهم زده بود. خوگ دهن و سوراخ های بینی مدور داشت و دمش متحرک و از یکطرف به طرف دیگر در حرکت بود. خوگ خیلی شهوتی و بسیار زاینده است . قرا ر گفته مالک فارم ، خوگ بیشتر از سی چوچه میدهد و از لحاظت تجارت بسیار پر منفعت است. چقدر مضحک است که چهره خوگ در خاطره حک شود! ومدت ها در نظر همه ما خوگ ها تجسم میشد.
در داخل حویلی سه اطاق چوبی وجود داشت و سه فامیل در دو اطاق حویلی جابجا شدیم و در اطاق سومی روس با خانمش سوویتا بسر می برد.
در اینجا هم برای دوشبانه روز ماندیم. باز هم فضای حویلی از خوگها مکدر بود ما سخت رنج میبردیم که چه وقت از اسارت خوگها روح ما نجات می یابد. روز سوم ساعت پنج عصر بود که از حویلی فارم خوگها بیرون شدیم. فاصله در حدود نیم کلومتر را پیاده پیمودیم ما را همان رهنمای روسی به قطارهای برقی ایکه در بین دهات رفت و امد داشت سوار نمود. اکثر راکبین این قطار های بین دهات را مسلما مردمان بیچاره و کهنسال دهات و قصبات دور و پیش تشکیل میداد. چهار ساعت منزل زدیم و در ایستگاه آخری از قطار فرود آمدیم و بسوی یک مخروبه که در نزدیک دهکده موقعیت داشت زیردرختان مثمر و غیر مثمر جابجا شدیم. رهنما ما را در همانجا گذاشت و خودش برای یکساعت ناپدید شد و پس از چندی با چهار عراده موتر تکسی برگشت و مارا بسرعت سوار همان تکسی ها نمود و مسیری که برای ما روشن نبود، حرکت داد. تقریبا تکسی ها سه ساعت منزل زدند و باز نزدیک ایستگاه قطار آهن توقف کردند و پس ا زانتظار سه دقیقه به قطار دیگر داخل شدیم که جانب شهر کیف حرکت مینمود
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 22:48

_______________________________________________________________________
___________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت ششم)

کیف :

در ایستگاه مرکزی شهر کیف دو افغان ما را انتظار داشتند. این دونفر افغان هم با روسهای رهنمای ما آشنایی داشتند. افغانها بسرعت و چالاکی خاصی که داشتند ما را از ایستگاه ریل مرکزی بیرون نمودند و به سواری بس کلان به محله دیگری که بنام برشگوف یاد میشد انتقال دادند. و در یک اپارتمان دواطاقه بدون فرش و ظرف بدون نان و آب جابجا شدیم. همان دو افغان و دو مرد روسی دروازه اطاق را بستند و رفتند. همان شب چقدر خسته بودیم و با مشکلات و سردردی و کسالت و پادردی سپری نمودیم. راستی ما بخود گاهی فرو میرفتیم که عجب مردمی هستیم! پول گزافی پرداختیم و درد سری برای خود خریدیم. فردا آنزوز ساعت در حوالی یازده بجه بود همان دو افغانی که نام یکی آنها و حید و نام دومی بخاطرم نیست با تلفون های دستی باز پیدا شدند و خواستند تا با ایشان تصفیه حساب نماییم. آنها بما گفتند که با مربوطین خود به پشاور و اسلام آباد تماس بگیرید و از رسیدن خود به کیف اطمینان بدهید تا پول خود را دریافت بداریم. بین ما شفرهای وجود داشت که با افشای آن جانب مقابل پول خود را دریافت میکرد. این شفرها خیلی عجبب بودند. شفرما ( مرغ خانه شد) تعین شده بود. به زنها ( ماکیان و بز) شفر گذاشته بودند. همین اهانت شفری خیلی ما را رنج میداد ک ما با حیوان تشبه شده بودیم و کرامت انسانی ما را کاملا مردود میدانستند.
بهرحال! ما در رابطه به مفقودی اموال، زیورات و دوهزار و هفتصد دالری که مامورین امنیتی ازبکستان از هرسه فامیل در راه به تاراج برده بودند خواهان جبران خساره شدیم زیرا قاچاقبر تعهد کرده بود که ما را بدون اذیت و آزار گویا در کف دست خود با امانت و سلامت به منزل میرساند و گذشته از اینکه قاچاقبر وعده داده بود که در طی ده روز ما را انتقال میداهد. در حالیکه از شروع حرکت تا شهر کیف بیست و شش روز را در بر گرفت که باید از مقدار پول وضع میگردید. اما در موقف خیلی ضعیف قرار گرفته بودیم که به حرفهای ما وقعی نمی گذاشتندو تکرار میکردند که : " خوب شد زنده و سلامت به اینجا رسیدید و باید سرتان خیرات کنید". ما هم چاره یی نداشتیم. مرجع عدلی و امنیتی کشور ما نبود که دعوا کنیم. ناگزیر شدیم با مربوطین خود در پشاور مور اسلام آباد تماس گرفتیم و گفتیم که ( مرغ خانه شد) و ( ماکیان وبزهای همرای ما به سلامت هستند).
کرایه اپارتمان را یکصدو پنجاه دالر و تصدیقنامه هویت پولیس راکه بنام ( سپرافکه) یاد میکنند از هر نفر نود دالر تقاضا کردند. بالاخره ما تصمیم داشتیم که از کیف به آلمان برویم. هر سه فامیل در همین موضوع توافق کلی داشتند. لذا از وحید خواهش نمودیم تاقاچاقبری مطمین تری را برای ما معرفی کند. شب گذشت و فردای آن روز باز وحید با مرد کوتاه قد و گردن کلفت دروازه منزل را گشود و داخل اطاق شد. این چهره ناشناس یک خریطه در دست داشت که در بین آن چند بسته شکلات و دو کیلو کیله و دو بوتل آب نوشیدنی در آن بود برا ی اطفال ما داد. این مرد کوتاه قد کلوله ریخت عجیبی داشت. طول و عرض سیمایش برابر بود چشمان تنگ و بین پهن و لبهای کلفت داشت. وقتیکه انسان به او عمیق تر نگاه میکرد بروتهای باریک و درازی داشت. یخن اش باز بود و اسکتی که جیبهای زیادی داشت در برکرده بود. این مرد آمرانه صحبت میکرد و در ابتدا نام خود را برای ما چیز دیگری وانمود کرد. صحبت های ما باوی شروع شد و درنتیجه و عده کردکه در برابر پرداخت سه هزارو دوصد دالرامریکایی ما را در طی سه روز از طریق مرز سلواک به آلمان انتقال بدهد.
هرقدریکه ما در قسمت تخفیف انتقال چنه زدیم و اصرار ورزیدیم سودی نه بخشید و راستی برای ما تهیه و پرداخت چنین یک مبلغی غیر عملی بود. بنا بعد ا زتجسس با قاچاقبر دیگری که همایون نام داشت روبرو شدیم. همایون را هم وحید بما معرفی کرد. همایون انتقال مارا از طریق هنگری بدوش گرفت. همایون جوان قد بلند سیاه چهره و چشمان کلان داشت. این جوان خوش ترکیبی بود. همایون بدو زبان دری و پشتو روان صحبت میکرد و زیاد خنده در چهره اش هویدا بود. همایون مبلغ دوهزار و سه صد دالر از ما مطالبه کرد و گفت که در طی دوهفته ما را به المان انتقال میدهد. بنابران از این اپارتمان به قاچاقبرخانه همایون که در منطقه دیگری بود انتقال یافتیم و مدت یک هفته را با هزاران دشواری گذشتاندیم.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 22:49

_________________________________________________________________________
____________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت هفتم)

حرکت بسوی مرز:

در یکی از شبها به همکاری دونفر اکرایینها از طربق ریل بسوی آخرین مرز ما را حرکت دادند. و به شهر مرزی پیروگاوا رسیدیم. در آنجا به رهنمایی مردی بنام ( شتون) به خانه شخص دیگری بنام ( ساشا) که از همکاران محلی آنها بود جابجا شدیم. مادر و خواهر ساشا از ما مهمانداری میکردند. این منزل از سه اطاق تشکیل یافته بود که در یکی از اطاقها مادر و خواهر ساشا و در دو اطاق دیگر ما مسافرینی که تعداد ما همین اکنون به بیست و چهار نفر میرسید جابجا شدیم. ساشا از اینجا مسئولیت انتقال ما را بدوش گرفته بود. در آغاز خانه ساشا جای خوبی بود. این منزل در دهکده ی که اطراف انرا جنگلات انبوه و تپه های شاداب احاطه کرده بود، موقعیت داشت. در دور و پیش همین منزل چندین دریاچه ایکه آب شفاف و خروشان داشت جاری بود. ما به طبیعت زیبا و دلکش منطقه سخت مجذوب شدیم و خیلی این طبیعت را به دهات و قریه های وطن خود مقایسه میکردیم.
هر قدر روزها سپری میگشت در خوراک ما تغیراتی خرابی می آمد و از استحقاق ما کاسته میشد و فضای مهمانداری نیز برای میزبانان ما دلگیر تر شده میرفت. گاه گهی پارچه تمثیلی حاجی کامران را بخاطر می آوردیم که میگفت: " مهمان و ماهی از سه روز زیادتر شد گنده میشود." ما مانند میزبان احساس دلتنگی میکردیم اما چاره چه بود؟ سرنوشت ما بدست دیگران قرار داشت. در آنجا استحقاق ما طوری بود که برای شش نفر یک قرص نان که خودشان آنرا ( باتون) مینامیدند داده میشد. در اوایل ما آزادانه به بیت الخلا میرفتیم. اما بعد ما را مانع شدند و گفتند که مبادا افشا گری صورت گیرد. باید در داخل اطاق رفع مشکل کنید. دوعدد سطل پلاستیکی در اختیار ما قرار داده شد. یکی برای زنها و دیگری برای مردها. این وضع برای ماخیلی رقت بار و ناگوار بود. بالاخره رفع حاجت در بین سطل های پلاستیکی و آنهم د رمحضر مردان وزنان خلاف تمام آداب و سنت مردم ما بود؟
بهر جال! چاره یی بیش نبود هرگاه کسی ا زمیان ما برای رفع حاجت ضرورت پیدا میکرد در کنج اطاق سطلی که گذاشته شده بود میرفت وجهت حجاب دونفر دیگر یک شال را از دو انجام میگرفتند و آن نفر رفع حاجت میکرد. دروازه ما از عقب بسته بود و از کمبود خوراک، کودکان زار زار گریه میکردند. از تلفون دستی یکی از همراهان ما که با خود داشت با همایون قاچاقبر تماس گرفتیم. او موضوع را فقط به امروز و فردا موکول مینمود و هیچ حرفی هم به گفتن نداشت. سرانجام وضع صحی یک طفل به وخامت گرائید و دوخانم دیگر هر لحظه ضعف میکردند. و چند نفر دیگر ازمیان ما به مرض گریپ شدیدی دچارگشتند. ما بدون داکتر، بدون عذا و بدون دوا اسیر بودیم. همه بستوه آمدیم سرو صدای زیادی بالا شد و شیشه کلکین را جوانی که مادرش سخت مریض بود درهم ریخت و ترجیح دادیم که دستگیری ما صد بار بهتز از وضع موجود است. با بروز این وضع، ساشا بالاخره گفت که امشب ساعت دوزاده حرکت میکنیم و شما را از مرز اکزائین به قلمرو هنگری عبور میدهیم. در حالیکه همه مریض و خسته بودند با این وعده ساشا امیدی در چشمان پیدا شد و موافقه کردند که آرام و با صبر و حوصله انتظار بکشند. متاسفانه باز هم ساشا در زمان موعد پیدا نشد. بلکه ساعت دوبجه شب یکجا با دو اکرائینی دیگر آمد و ما را بکمک چراغ دستی از راه های پیچ و خم پیاده حرکت داد. از قبرستانی کلانی گذشتیم. در عقب تپه ها کم ارتفاعی که در مقابل قرار داشت رسیدیم و آنرا هم در همان نیمه شب پشت سر گذاشتیم. درعقب تپه ها سه عراده موتر لادا توقف داشت. همه دریک ساحه یی نشستیم. ساشا ما را به گروپهای سه نفری تقسیم و هرگروپ را در تولبکس موترها چابجا کرد. تولبکس بسته شد و ما در داخل تولبکس موتر مانند خریطه ها پهلو هم طوری خواباند که پای یکی زیر سر دومی و سرودومی زیر پای سومی قرا رگرفته بود. در داخل تولبکس بوی تیل بدماع ما سخت تاثیر ناگواری داشت. راهی که موتر می پیمود خامه بود و گرد و خاک بالا میشد و به تول بکس می نشست. برای همه نفس تنگی بوجود آمده بود.
پس از نیم ساعت طی نمودن منزل به محل دیگری انتقال شدیم. البته زمانیکه در تولبکس قرار داشتیم بعد از ده دقیقه موتر حامل ما توقف داده شد و احساس نمودیم که در مسیر راه به نظام قراول عسکری و یا پسته امنیتی برمیخوریم. زیرا موتر را مورد تفتیش و بررسی سطحی قرار میدادند. بعد از پرسشها ی کوتاه موتر دوباره راه خود را میپیمود.
بدون شک برای مریضان، کهنسالان ، زنان و کودکان که در تولبکس موتر بشکل دوقاطه قرار داشتند و حالت خفقان را تحمل مینمودند چقدر رنج آور و دردناک بود؟ همچنان اطفال را قبل از جابجا کردن درتولبکس پیچکاری بیهوشی کردند تا در مسیر راه نعره و گریان و فریاد بالا نکنند. هر سه موتر به همین وضع در چندین نوبت همه ما را از این موانع امنیتی منطقه انتقال داد. بعد از آنکه همه انتقال یافتیم ساشا با هرسه دریور، موتر ها را در محل دیگری ستر واخفا نمودند. و ما را دوان دوان بسوی تپه های بلند تری حرکت دادند. کسانیکه توان انتقال بکسهای دستی و یا دستکول را نداشتند آنها جبرا بکس و اموال خود را در گوشه یی پرتاب کردند. تا مسافرین سبکتر و چابکتر از این محل که مورد ترصد مامورین سرحدی بود بگذرند. ساشا و همراهان او هرکدام چوب تری بدست خود داشتند و آنانی را که در راه از خود کندی نشان میدادند بوسیله همین خمچه ها تنبه میشدند. صدها دشنام و کلمات ناسزایی نبود که به مسافرین بیچاره حواله نمیکردند. وضع مریضان و افراد مسن خیلی ها وخیم گردیده بود. خانم های که بوت های مناسب برای عبور از این اراضی جنگلزاز وقسما ناهموار نداشتند، مجبور بودند بوتهای خود را بکشند و پای لچ عبور کنند. در طول راه پا هایشان مجروح و خون آلود میگردید که دیدن آن به همه تاثر دست میداد و همین خانم ها اشک از چشمان وخون از پا های شان جاری بود. بعد از بیست دقیقه دویدن درجنگل، همه را در ساحه یی توقف دادند. ساشا بما گفت: شما در اینجا انتظار بکشید و نیم ساعت بعد تر سه نفر دیگر می آیند و شما را به هنگری انتفا ل میدهند. شما همین اکنون از سرحد اکرائین گذشته اید. ما را در جنگل بدون خوراک گذاشت و رفت.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 22:51

___________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت هشتم)

شب تا سحر در بین جنگل:
دلسوزی سگ.

زمان خیلی به کندی میگذشت. ما سنگینی گذشت زمان را خیلی بخوبی حس میکردیم. بالاخره شب در جنگل به پایان رسید و تمام شب را در همین جنگل وحشتناک زیر باران در حالت خیلی بدی سپری نمودیم. چشمان همه در انتظار بود اگر کسی در بین جنگل پیدا شود و ما را انتقال بدهد! اما از هیچگوشه شرفه پایی شنیده نشد. از بالا باران و زیر پاهای ما لای و لوش و از جانب دیگر گرسنگی و خستگی و سردی و از جانبی هم ترس از حیوانات وحشی و درنده جنگل، همه را در اندوه و پریشانی عمیقی فروبرده بود. جای برای نشستن هم نبود و همه ایستاده بودیم. سر انجام تا ساعت چهار روز بعدی از آمدن همان آدم های موعود نا امید شدیم و نا گزیر شدیم راه عقب را در پیش بگیریم.زیرا دیگر راه نجاتی را سراغ نداشتیم؟ ما هم آهسته آهسته با هزاران دشواری تا یک منطقه یی پیش آمدیم هوا تاریک شد. از دور روشنایی چراغهای موتر جلایش میداد و در ما حد اقل امید راه نجات جوانه زد که راه خود را خواهیم یافت. اما کدام راه؟ باکدام اسناد؟ حتی اسناد بدون ویزه هم نداشتیم. که ما کی هستیم و از کجا هستیم؟ ما چه بگوییم ؟ همه ما را این افکار خیلی سراسیمه ساخته بود. تا اینکه یکی از مسافرین مسن ضعف کرد و باران هم بشدت میبارید و فامیل او می اندیشید و ناله و فغان سرداد که مبادا مرده باشد؟ بالاخره یکی از مسافرین مخروبه یی را در همان نزدیکی پیدا کرد که مساحه کوچکی به اندازه یک تشناب داشت.. چند نفر ما یکجا شدیم و همان شخص را به مخروبه انتقال دادیم و همه به همان مخروبه رو آوردیم. اما ما اشتباه عظیم کردیم به خانه سگی داخل شدیم و آرامش آن سگ را برهم زدیم همان سگ هم ا زخود چوچه گانی داشت و آرامش را برای خود میخواستند. از اینرو سگ عکس العمل نشان داد و مخالفت کرد و غرید. اما بعد از وقفه کوتاهی دل همان سگ هم بحال ما سخت سوخت و ما را بالاخره درمنزل خود پناه داد و ما داخل خانه سگ شدیم.
در واقعیت امر اینجا نه منزل سگ بود و نه سرپناه ما! بلکه محلی بود که در آنجا کیبل ها و سیم های برق به نظر میخورد. یعنی یک برج برق بود. بدینمنوال روشنای سحر دمید صدای بانگ خروسان بگوش ما رسید و صبح شد و آن مرد هم بحال آمد. دو شب سپری شد در این مدت خواب از چشمان ما ربوده شده بود و فقط کودکان بودند که بخواب میرفتند. در آن صبحگاهی بدین باور آمدیم که در نزدیکی کدام دهکده و یا قریه قرار داریم و میتوانیم از مرگ خود را نجات بدهیم. آنشب - شبی بود که حوصله و طاقت مردان هم پایان یافت و آنها نیز بگریه شدند. بالاخره همه میگریستند مردان، زنان، کودکان!! ما باز خود را نفرین میگفتیم که چه گناه عظیمی کرده ایم و خود را به این بدبختی دچار ساختیم! در همین فضای پر از شیون و ناله، همسرم در حالیکه از چشمانش اشک جاری بود بمن رو آورده گفت:
" من حوصله بندی گری و زجر و شکنجه بیشتر از این را ندارم. دستها و پاهایم که روماتیزم دارد سخت درد میکند.همین حالا از کار باز مانده است. تو باکس دیگری به شهر برو! و ما همین جا باقی میمانیم و بروید موتر را سراغ کنید. اگر ما را پولیس گرفت شما را هم به پولیس قلمداد خواهیم کرد. اگر شما گرفتار پولیس شدید ما را هم در ضمن معرفی کنید. که سرنوشت ما همه یکی باشد.یکی از یاران همسفر ما که جمشید نام داشت با من و دخترکم بسوی سرنوشت نامعلوم حرکت کردیم و خود را به خیابانی که از آنجا میگذشت نزدیک ساختیم. تا آنکه به سرک رسیدیم. تا کمر در گل و لای آلوده شدیم. موزه های خود را در آبهای دند سرک پاک نمودیم. باوجود همه این وضع فلاکت بار، احساس آزادی مینمودیم و د رخیابان قدم میزدیم و خوش بودیم.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 22:53

___________________________________________________________________________________
_______________________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت نهم)

شهرک پیروگووا:

مردمان شهرک مرزی همه کهنسال و اکثرآ بالای بایسکیل سوار بودند. جمشید به هرطرف میدید و ناگهان به خانم پیری که از کنارش میگذشت، سلام داد و پرسید: می بخشید اینجا کجاست؟ و این شهرک چه نام دارد؟ و ایستگاه ریل کدام طرف است؟
آن زن پیر لحظه یی به اندیشه فرو رفت و خندیده گفت که عجب است!! شما جای بودن خود را نمیدانید؟ همین صحبت و گفتگوی ما بگوش مرد جوانی رسید که از کنار ما میگذشت. آن مرد بدون درنگ گفت که اینجا پیروگوا است و ایستگاه ریل از اینجا فاصله خیلی زیادی دارد. از اینجا تا به شهرک نزدیک پیاده بروید و از آنجا سوار تکسی شده خود را به ایستگاه ریل برسانید. ماهم حرف های همان جوان را شنیدیم و پیاده بسوی شهرک حرکت کردیم و بالاخره در آنجا به تکسی رسیدیم. بمجردیکه در تکسی نشستیم جمشید به تکسی ران خطاب کرده گفت که: ما چند فامیل هستیم پول و پاسپورت ما را دزدیده اند ودر یک دشتی جوار جنگل انبوه به حالت مرگ قرار داریم. لطفا ما را کمک کنید و فامیلها و کودکان ما را از این بدبختی نجات دهید. تکسی ران مرد خیلی زرنگ و شریف بود با وجودیکه کارت پولیسی خود را نشان داد. او دوعراده بسهای کوچک را گرفت وخودش پیش و ما به دوموتر بدنبال او در همان دشت حرکت کردیم. ما از بازار محله چند قرص نان و کیله و بسکت و نوشابه برای فامیل ها و اطفال معصوم گرفتیم. زمانیکه به همان دشت نزدیک شدیم دیدیم که به تعداد سی الا چهل نفر مردان مسلح با تفنگ های خود ایستاده اند. فکر میشد که به سوی همان مخفی گاه ما میروند. با ترس و نگرانی از راننده به آهستگی پرسیدم که اینها کی هستند؟
راننده گفت که اینها مردان شکاری اند و این دشت هم شکارگاه مرغابی است. آن مردان مسلح از مشاهده این سه عراده موتر به تعجب آمدند و راه خود را تغیر دادند. راننده دراین وقت گفت که اینها مردان بیباک میباشند و اگر شما را میشناختند حتمی بالای شما آتش میکشودند. خداوند ما را به سروقت شما رساند. زمانیکه خانواده ها صدای غرش موتر را شنیدند از آن مخفیگاه بیرون شدند و بسرعت در موتر ها جابجا گردیدند. اولین کاری که ترجیح دادم توزیع نان، کیله ونوشابه به فامیل ها بود. مانند اینکه دوباره روحی در آن کالبد های خسته و مرده دمیده باشد.
بالاخره در ایستگاه ریل پایانه رسیدیم. هرکدام ما مقداری پولی که پنهان کرده بودیم از آن تکت خریدیم و کرایه موترها را پرداختیم. البته بدون اسناد. خریداری تکت ریل مشکل بود و بازهم همان تکسی ران این مشکل را حل نمود. ار بخت بد، دوساعت بعد ریل حرکت میکرد و ماهم چاره یی نداشتیم بجز اینکه همین دوساعت را در بین همین موترها نتظاربکشیم. زمان فرا رسید آخرین دقایق بود، داخل ریل شویم . حادثه بدی اتفاق افتاد. بلی ساشا همان آدمی که درمنزلش اقامت داشتیم و مسئولیت انتقال را داشت و ما را در همان شب در جنگل رها نموده بود. تصادفا موترش از کنار ما گذشت . سرک خاموش و کم عرض بود دروازه موترها هم باز بود وفورا ما را شناخت و دوباره موتر راعقب آورد و خوب تشخیص کرده وسپس در گوشه موتر خود را توقف داد. جمشید و همراهان ما که ساشا را دیدند به هیجان آمدند و احساسات شان تحریک شد و بدون آنکه موقف فعلی خود را درک کنند ناگهان بسوی موتراو حمله بردند . جمشید از بخن ساشا گرفت. ساشا رنگش زرد پریده بود بوحشت درآمده بود . اماجمشید نعره میکرد که خاین بالاخره ما انسان بودیم و ما را در آن شب بارانی د ربین جنگل رهاکردید و خود از صحنه فرار کردید؟ اما ساشا خیلی میترسید هر لحظه جمشید و سایرین را به آرامش دعوت میکرد. در موتر ما اطفال و زنان هم این صحنه راتماشا میکردند و با قهر و خشونت همین را میگفتند که این مرد قاتل ما است از برای خدا حرف او را باور نکنید؟ او دیگر قابل اعتماد نیست و بار دیگر ما را میکشد.
اما ساشا همین حرف را تکرار میکرد که امشب باشید و فردا گروپ قوی شما را حرکت میدهد و خیلی قسم میخورد. گاهی قسم به مادر میخورد و گاهی هم به حضرت عیسی! همین بار باز هم تکرار میکرد که من خیر نشدم که شما نرفته اید؟
گریان و التماس ما جای را نگرفت و آن جانی خطرناک مردها را آرام و راضی نمود. تکت ها را دوباره به قیمت نازل مسترد نمودیم و بازهم بدنبال او روانه شدیم. شام شد ساعت پنج بودماه نوامبر و سال روبه ختم بود. ساشا تاکید داشت که بسرعت گام بردارید و آماده شوید و عجله کنید. ما آماده شدیم و بازهم بسوی دشت و دیار قبلی روان بودیم.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 22:54

________________________________________________________________________
___________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت دهم)

سه مرد نقاب پوش:

هوا تاریک شده میرفت و ساشا مارا با سه نقاب پوش دیگر که چهره های شان برای ما قابل شناخت نبود سپرد. به پیش رفتیم . جمشید که بزبان روسی آشنایی داشت در راس قرار داشت و من هم در آخر قطار. زیرا نسبت به سایر راهروان آن شب ما تنومندتر بودیم و مسئولیت حمایت از همه را متقبل شدیم.زمین های شدیار و نمناک با برگهای زرد ریخته درختان در زیرپا ما قرار داشت و صدای شق شق رفتار خود را خوب میشنیدیم. هرگام که می برداشتیم فکر میکردیم که یک وزن چند کلویی را بالا میکنیم. تاهمواری های راه و چقوری سرعت ما را کند ساخته بود. و هرلحظه رهنمایان نقاب پوش ما را تهدید میکردند که سریعتر حرکت کنیم. در دستانشان نه تنها خمچه بود بلکه دنده چوب ها را باخود داشتند.
در هنگام رفتار، کسانیکه احساس ضعف و ناتوانی میکردند همان دنده چوب به بدنشان حواله میشد. در میان راه آهسته آهسته احساس کردم که همه نفسک میزنند. برای این قاچاقبران مرزی مهم نبود که دیگران چه احساسی دارند مریضی قلبی و یا پیران و کودکان که نمیتوانستند همپایی کنند. احتمالا که تعدادی زیادی از هموطنان ما در این راه به حالت اسفبار تلف شده باشند! چنانچه مرد مستی که با ما بود، ناگهانی در همین منطقه ضعف کرد. او با خانم، یک پسر، سنو و دو نواسه در همان دامنه تپه ها ماندند.
در همینجا بود که ما احساس کردیم که با ایشان یکجا بمانیم و آنها را در این دامنه نگذاریم و حد اقل احساسات هموطنی، اسلامی خود را انجام داده باشیم. اما این احساس همدردی ما مغایر خصوصیت باندیست ها بود و ما را لت و کوب نموده و بالاخره ما را با تفنگچه تهدید کردند. ما ناگزیر شدیم آنها را تنها بگذاریم و با حواس پریشان و اندوه بیگران راه خود را در پیش بگیریم. تا امروز نمیدانم که آنها به چه سرنوشتی دچار شدند.
پس از آنکه فاصله طولانی تری را پیمودیم به ما اجازه نشستن را دادند. چون برای شان مخابره شد. خلاصه بعد از سه ساعت پیاده گردی و دویدنها، در یک محله توقف کردیم.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 22:55

__________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت یازدهم)

سیم خاردار:

مهتاب روشنی کم رنگی داشت و به سیم خار دار نظر ما افتاد. سیم خاردار از سه الا چهار متر ارتفاع داشت. در هر یک بلست آن خار وجود داشت. آهی کشیدم و با خود گفتم که به سرمنزل مقصود رسیدم. و این آخرین مشکلات ما خواهد بود! حالا که از سیم عبور کنیم حتما به هنگری و از آنجا به آلمان میرسیم.
غرق در همین اندیشه بودم که مرد نقاب پوش قسمت پایینی سیم خار دار را قیچی کرد با قیچی نمودن آن صدای دلخراشی بگوش رسید. همین که صدا بلند شد، آن مردان نقاب پوش از صحنه مانند جن ناپدید شدند. دیگر آنها را ندیدیم. البته آنها قبلا به جمشید گفته بودند که چگونه ما را از سیم خار دار بگذرانند؟ همه با احتیاط و دفت زیادی از آنجا عبور کردیم. در عقب سیم خاردار نهری پر از لایقه یعنی گلی که آدم را در خود غرق میکند و جود داشت و ازآنجا هم با مشکلات زیادی خود را بیرون نمودیم و به پیش رفتیم. سپس به سیم خاردار دیگری روبرو شدیم که در حدود دومتر ارتفاع داشت. آن سیم خاردار هم عقب گذاشتیم و داخل باغی شدیم.درسمت مقابل باغ چهار عراده تکسی توقف داشت که اشاره میدادند.
قاچاقبران قبلا گفته بودند که یعد ازسیم خاردار تکسی ها انتظار شما را میکشند. همین طور چهار تکسی چراغ های خود را گل و روشن میکردند که سگنال شفری ما بود. چونکه پاهای ما گل آلود و جسم ما خیلی خسته بود روی یک درختی خوابیده که در آنجا بود نشیتیم. هنوز از توقف ما چند دقیقه یی سپری نشده بود که فرزانه خانم مرا صدا کرد بگریزید که از عقب ما روشنی انداز است. ما بدون درنگ به پیش حرکت کردیم دیدیم که دو موتر و دها پولیس هنگری انتظار مارا دارند. با مشاهده این صحنه همه را متوجه ساختیم تا ورخطا نشوند. خوب از قضا و قدر ما دستگیر شدیم.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 22:57

___________________________________________________________________________
________________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت دوازدهم)

دستگیری ما:

بلی ! پولیس ها به سیمای غم انگیز و خسته و افسرده ما با شگفت مینگریستند و همین سوال را داشتند که شما افغان هستید؟
ما با شرمسازی و خجالت گفتیم که : بلی ! ما افغان هستیم.
بالاخره مارا داخل شهر سرحدی هنگری نمودند. لباسهای ما که با کثافت و گل آلوده بود، ما را اجازه دادند تا آنرا پاک کنیم.در این اثنا یک گروپ پولیس زنان هنگری خود را به زنان و دختران نزدیک ساخته از حال و احوال آنها جویا شدند. آنها هم سخت تحت تاثیر عواطف قرار گرفتند و از زنان ودختران دلجویی کردند. آنها غذا ، آب نوشیدنی و شیرفراوان آوردند. آنها خیلی ما را تشویق میکردند تا غذا بخوریم. در شروع ماهم تحت تاثیر قرار گرفته بودیم و اشتهای ما بسته شده بود.اما آهسته آهسته بعد از آنکه با وضعیت نو عادت کردیم و این را هم دانستیم که هنوز بدبختی ها و دشواریهای فراوانی روبروست، خودرا وادار به خوردن نمودیم و همان شب تا سحر روی دراز چوکیها آرمیده بودیم. پس از آنکه تحقیقات ابتدائی نمودند، ما اصرار داشتیم تا آنها دفتر ملل متحد را در جریان قرار دهند. اما حرفهای ما مورد قبول قرار نگرفت و دوباره ما را با همان اوراق تحقیقات از مرز قانونی تسلیم کارمندان سرحدی اکرائین نمودند. کارمندان سرحدی اکرائین ما را به زندان موکاچووا روانه کردند. ما شبی را باخانواده خود در اطاق کلانی که در قسمت تحتانی ( تاکاوی) موقعیت داشت بسر بردیم.

موکاچووا:

موکاچووا نام منظقه یی میباشد در سرحد اکرائین که در آنجا قطعه عسکری چابچا شده است و از مرزهای کشور مراقبت میکند. موکاچووا مانند سایر مناطق سرسبز و شاداب میباشد و در فواصل معینی از آن دهکده های خورد و کوچک مشاهده میشود. و هم چنان مزارع زیادی در اطراف و اکناف آن وجود دارد که روستائیان سرحدی مصروف کشت و کار میباشند.
در این شک نیست که بخشی از افسران سرحدی در مسایل قاچاق دخیل نباشند!! و بدون همکاری همین کارمندان مرزی ، قاچاق انسان و یا قاچاق مواد مخدره کار سهل نیست. کسانی که در مرز کشورهای همجوار دستگیر میشوند به همین قطعه سرحدی موکاچووا تسلیم داده میشوند. در همین جا محل بودباش و هم محل تحقیق است. در اینجا چهار بلاک چند منزله که تعداد منازل آنها خوب بخاطرم نیست موقعیت دارد. در همین بلاک ها هم کاغوش عساکر سرحدی و هم دفاتر قطعه وجود داشت. در صحن حویلی کلان، سه خیمه کلان عسکری پهلوی همدیگر برافراشته شده بود. هر خیمه تقریبا متشکل از پنجا چپرکت بود که بستره های بالای آن چرک و کثیف به نظر میخورد. اینجا قشله عسکری بود و دسپلین عسکری هم حکمفرمایی داشت. ما اسیرشده گان این قشله فقط در یک شبانه روز بک بار حق داشتیم به تشناب برویم و آنهم محض در ساعت هشت صبح!! همه در قطار سی نفری تنظیم می شدیم و بعد از رفع حاجت دو باره طور منظم در همین قطار به خیمه های مربوط سوق میگردیدیم.
پاک کاری صحن حویلی، جاروب و شستن تشناب به مسافرین محول گردیده بود. البته افغانها دراجرای همچو وظایف شاق مستثنا بودند. وضع غذا خیلی رقت بار بود و ما را روزی دوبار سوپ کرم و کچالو و یا گندم جوش داده میدادند.
ار همه جالب تر اینکه در همان دیواری خیمه نوشته های زیادی به مشاقی ذغال بنظر میخورد. در نوشته ها بسیارلعن و نفرین و غیره دشنامهای غلیظ به آدرس قاچاقبران خوانده میشد. گرچه ما خود خیلی رنج کشیده بودیم که انجام این درامه رقت انگیز هم روشن نبود. ولی نام قاچاقبران توجه خیلی زیادی را جلب کرد زیرا ما هم، همین بدبختی را از دست همین قاچاقبران کشیده بودیم. و میخواستیم بیشتر به این چهره ها آشنا شویم. در این اثنا قلم را گرفتم و به نوشتن نامها شروع کردم.
نخست شعری را نوشتم که خوانده میشد:
مرا فروخت هر ارباب و ما ندانستیم. که خریدار چه کس و بهای ما چند است
دراین شعر معامله خرید و فروش انسان مطرح است و زندگی او چگونه به بازی گرفته شده است. اما آن انسان بیچاره احساسات خود را با همین شعر به دیگران انتقال داده چه میداند که روزی انسانهای دیگری از کشور به عین سرنوشت غم انگیز در همین خیمه گرفتار میشوند؟
بعد از آن شروع کردم به یاداشت گرفتن نام قاچاقبرانی که همین بدبختی را بوجود آورده بودند:
حاجی شفیع، وحید کل، سرور، صابرسنگر، عبدالرب، مزاری، دشتی، همایون، شفق، میرویس، حکیم، نیازتتله، وهاب هراتی، غفار، هدایت، پرویزایرانی، نعنت میدانی.
در بین خیمه بیشترین مسافرین دستگیر شده را افغانها تشکیل داده بودند. از کشورهای دیگری مانند ایران، بنگله دیش، هند، سرالانکا، چین ، ویتنام، سومالی، پاکستان وغیره اشخاصی به مشاهده میرسید. در همین هفته ایکه ما در این خیمه ها قرار داشتیم تعداد افغانها تقریبا به چهل نفر میرسید. ما زمانی که قدری از اندوه فارغ می بودیم با هم راز و نیاز میکردیم و داستانهای شورانگیز وشگفت اوری از این مسافرین را شنیدیم. گاهی آنقدر سرنوشت آنها تراژدی بود که داستان سفر خود را فراموش میکردم. باید گفت که در هنگام بازجویی و تحقیق از مسافرین، یک افسر نوکریوال در حالی که سخت نشه بود با خشونت برخورد میکرد. او سگی ابلقی دورگه از نسل گرگ داشت که به آن سلطان لقب داده بود. این مرد مست و مدهوش از باده ، عقده عجیبی علیه افغانها داشت. فکر میشد که همین عقده و خصومت هم ناشی از قتل برادرش در جنگ افغانستان پیدا شده بود.
او وقتیکه هر افغان را میدید فکر میکرد که همان افغان قاتل برادرش است. زمانی که از افغانها تحقیق میکرد همان سگ درنده خو را بجان افغانها می انداخت. سگ از دست و پا افراد چک میزد. همه افغانها زخمهای از همان سگ داشتند و من هم در ساق و دست راست خود علایم گزیده گی سگ را تا حال با خود دارم.
افرادیکه به شب نوکریوالی او تصادف مینمودند، خیلی بد اقبال بودند که منهم از جمله همان افراد بدشانس بودم و به شب نوکریوالی آن مرد مست از باده، تصادف کردم. صرف کودکان، زنان و افراد مسن و سالخورده از مجازات وحشیانه و غیر انسانی آو در امان بودند! این صحنه خیلی ها هولناک بود. کسانیکه آنرا مشاهده میکردند از چشمان شان اشک سرازیر میشد و اغلب سربازان اکرائینی که شاهد صحنه بودند مانند زنان و کودکان که شوهران و پدران شان زیز شکنجه قرار داشتند، میگریستند. اما این فغان و گریه چه سودی داشت؟ هیچ کس بزبان روسی آشنایی نداشت و نمیتوانست که التماس کند و آنهم موثر واقع شود!
در اطاقی که مردها را تلاشی میکردند، هرگاه پول نقد دریافت میشد با سخت ترین تحقیق و سوالات مواجه میگردید. تا زمانیکه او مجبور میشد همان پول را تقسیم کند و خودش در فرمه برضایت خود نصف پول را درج، امضا و نشان انگشت گذارد. و در اطاقی که زنان را تلاشی میکردند، زیورات، پول اشیای لوکس که از آنها سراغ میشد با هزاران حیله و مکر و نیرنگ آنرا می ربودند.
با این شیوه خشن و ظالمانه با ما برخورد صورت میگرفت. شب خواب از چشمان همه ربوده شده بود و همه در آن تاریکی شب باهم درد دل و حکایت داشتند و از سرگذشت و ناملایمات راه سفر، حرفهای زیادی داشتند. شکایت و همگی از قاچاقبران بود . چون همه را اذیت و آزار داده بودند. زیراکه در برابر همه از بی مبالاتی و بی مسئولیتی کار گرفته شده بود. من در آن شبها همه این داستانها را می شنیدم و بخاطر می سپردم و دلخراشترین آنرا یاداشت گرفتم. که اینک بعضی از آن داستانها را با کمال امانت داری خدمت هموطنان خود ارایه میدارم تا بمثابه درس عبرتی برای دیگران باشد و در شناخت و توبیخ این جنایتکاران کمک کند. بدون تردید که بیان این سرکذشت، در حقیقت قطره ی از بحر است. چه بسا حوادث اسفناک و غم انگیزی که از هموطنان ما ناگفته مانده است!
چند نکته قابل تذکر است که، قاچاقبرها هرگز نام اصلی خود را به مسافرین معرفی نمیکردند و مسافرین هم بنابر دوسیه پناهنده گی در غرب و مصئونیت خویش از نامهای مستعار استفاده میکردند
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 22:59

___________________________________________________________________________
______________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت سیزدهم)

سرگذشت اول – تجاوزجنسی:

مردی با همسر جوانش که کودکی شش ماهه هم داشتند، هنگام عبور از مرز دستگیر ولی پوسته سرحدی آنها را به قطعه مربوط تسلیم نمیدهد. زیراکه کارمندان پوسته همه به آن خانم جوان چشم بد دوخته بودند. افسران پوسته، شوهر ساده لوح خانم را بسفارت افغانستان در کیف که بیشتر از چهار صد کلومتر فاصله دارد، روان میکنند. تا تثبیت هویت شوند. شوهر جوان بسوی کیف حرکت میکند و با بدست آوردن سند تثبیت هویت از سفارت، میخواهد دوباره برگردد. اما مرد بخت برگشته در ایستگاه ریل مرکزی کیف بدام پولیس ها می افتد و بنابر ندانستن زبان در عقب پنجره های زندان دارنیسه ( کیف) قرار میگیرد. او ده روز را در زندان سپری میکند تا اینکه یک هموطن خیر اندیشی که در زندان با او آشنایی پیدا کرده بود هنگام رهایی از زندان ، سفارت افغانستان را در جریان قرار میدهد و آن مرد در اثر کمک سفارت از زندان نجات می یابد. اما سفارت دیگر در سرنوشت بعدی او با بی مسئولیتی تام برخورد کرده و از هرنوع همکاری ابا میورزد. آن مرد را با اندوه اش تنها میگذارد. چونکه سفارت از بدو تاسیس در تمام معاملات قاچاقبری دخیل بود ه است. این حقیقت تلخ برای همگان اشکار است. که این خود یک بحث جداگانه میباشد. من کوشش خواهم کرد تا در آینده در این باره حرفهای خود را بازگو کنم.
از بحث بیشتر روی سفارت میگذریم و به سرنوشت همان هموطن سرگردان و مظلوم می پردازم که حوادث شگفت آوری دیگری در مسیر راه اش قرار داشت! وی پس از رهایی از زندان دوباره خود را به همان قطعه سرحدی میرساند، می بیند که وضع صحی خانمش بنابر تجاوزات خشن و مکرر جنسی توسط مرزبانان سرحدی بحالت وخیم قرارگرفته و در اثر آن عمل شنیع، خونریزی شدیدی برای خانم جوان پیش آمده بود وکودک شش ماهه اش بموجب سرما و فقدان مواد خوراکه و عدم مواظبت مرده بود. مرزبانان وحشی آن زن جوان را در جریان تجاوز جنسی مورد لت و کوب و آزارشدید قرار داده بودند. بنابر خونریزی شدید وخامت وضع صحی خانم به کلینک قطعه انتقال گردیده بود. شوهر زمانیکه به پوسته رسید، در جستجوی همسر و کودکش برآمد. او به موظفین پوسته مراجعه نمود. موظفین بدون اینکه از سرنوشت همسر و کودکش خبری بدهند، برخلاف او را بنام فرار مورد سخت ترین شکنجه و لت و کوب قرار دادند. همان تصدیقی را که از سفارت اورده بود، باطل میسازند. سرنوشت آن مرد هم مانند همسرش به بیمارستان قطعه میکشد و تحت معالجه قرا رمیگیرد. پس از آنکه قدری بهبود می یابد از وضع خانم و درگذشت کودک شش ماهه خود اگاهی پیدا میکند. آنگاست که فریاد میکشد ودچار تکالیف روحی و عصبی قرار میگیرد. همه مسافرین موکاچووا از داستان غم انگیز و اندوناک آن زن و شوهر باخبر میشوند.
زمانیکه ما از زندان موکاچووا رها شدیم و به کیف رسیدیم درمرحله نخست با کاکا شمس الدین که یکتن از انسانهای خیرخواه هموطن ما بود به سفارت مراجعه و موضوع را با محمد امان که شاردافیر سفارت، درمیان گذاشتیم با فهم اینکه سفارت افغانستان در زمینه به اینگونه افراد بدبخت همکاری کند.در شروع موضوع امان خیلی احساساتی شده و عینک های خود را چندین بار از چشم بیرون و دوباره بچشم کرد گویا که بموضوع خیلی علاقه دارد. ما هم افراد خوش باوری بودیم که با چنین صحبت های گرم و نرم امید بسته بودیم. ما چه میدانستیم که اینگونه افراد با معامله گری و فریب هموطنان خود را اغوا میکنند. ما که بیشتر کدام مسئولیت در قبال این حادثه المناک نداشتیم و لی هر زمان به جستجوی آن بودیم تا از سرونوشت همان جوان و همسر بدبختش آگاهی بیابیم. از آنجائیکه سروصدای آنها در طی چند سال دوره اقامت ما در کیف پیداد نشد، فلهذا ما هم به این نتیجه رسیدیم که سفارت شریک جرم قاچاقبران میباشد و سهمیه خود را از آنها بدست می آورد. زیرا امان که مرد قد بلندی و آواز هارمونیک مطنطن داشت بارها با افتخار اعتراف میکرد که سفارت از همین طریق تمویل میشود گویا که دولت آنها را مکلف ساخته است تا مصارف خود را به هرشکلی که میشود بدست اورند.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 23:00

________________________________________________________________________
____________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت چهاردهم)

سرگذشت دوم – غرق در رودخانه:

خانواده دیگری که متشکل بود از یک مرد، همسر، سه دختر و دوپسر! زمانیکه این خانواده از رودخانه کوچکی در یک منطقه مرزی هنگری عبور میکرد در اب غرق میشوند. از آن میان دو دختر و یک پسر درعمق رودخانه فرو رفته و ناپدید میشوند. آن مرد زمانیکه این حادث اسفناک و دلخراش جگرگوشگان خود را مشاهده میکند، سراسیمه شده بدون درنگ برای نجات آنها خود را به اب می اندازد. اما تلاش شدید و بیهوده او نتیجه یی ببار نمی آورد و خودش در عمق آب نیز مورد حمله قلبی قرار میگیرد. بدین ترتیب از همان خانواده هفت نفری محض همسر، دخترک خوردسال و یک پسر زنده می مانند وبس!! اما چهار عضو دیگر همین خانواده بکام مرگ غرق میشوند. خانم که این حالت وحشتناک را شاهد است سخت نعره میکشد و فریاد میکند مشت و سلی بروی خود حواله میکند و موهای خود را میکند، اما چاره یی وجود نداشت!
در نتیجه همین واویلاو فغان، گزمه های سرحدی هنگری آگاه میشوند و به سرنوشت آنها میرسند. همانا که نعش بدون روح شوهر و اطفال شان را از عمق رودخانه بیرون میکنند. این صحنه در نحوه خود خیلی تراژدی بود. باید گفت که رهنماها که افرادمحلی میباشند در چنین حالاتی فرار را بر قرار ترجیح داده و خود را از صحنه بیرون مکشند و خانواده های بیچاره در حالت خیلی دشوار قرار میگیرند.
افغانهای مقیم کیف هم از این حادثه اگاهی یافتند و همین داستان عبرت انگیز را شخصی بنام ذکریا که برادر همان خانم بود در زیر خیمه برای همه حکایه کرد. ذکریا علاوه کرد که از جریان حادثه هشت ماه سپری میشود و هم اینرا تکرارمیکرد ، آنانیکه از مرز میخواهند عبور کنند، مواظب باشند که همین رودخانه ها ی کوچک در بعضی حصص خود دارای عمق و جریان تند است که انسان را بزودی بکام مرگ کش میکند
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 23:02

____________________________________________________________________________
______________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت پانزدهم)

سرگذشت سوم – دفتر مسافرتی در سفارت:

زمانیکه درکیف بودم یکی از کارمندان سفارت افغانستان برایم چنین حکایت کرد:
خانمی که در امریکا اقامت داشت، میخواست دو پسر و یک دختر جوان خواهرش را که در ایران مهاجربودند، به یکی از کشورهای اروپای غرب انتقال بدهد. البته خانم مذکور مناسبات نزدیک با خانواده محمود فارانی شاردافیر افغانستان در اکرائین داشت. روی همین شناخت و نزدیکی ، خواست که همکاری فارانی را در زمینه جلب کند. تا اینکه به یک معامله عجیب و خظرناکی دست میزنند. فارانی آن چهار نفر را در مرحله اول از طریق دعوت نامه رسمی در اکتوبر سال 2000 از ایران به اکرائین انتقال میدهد. و همین چها رنفر را فارانی بنابر منافع مشترکی که با صابر سنگر قاچاقبر داشت، تسلیم او میکند.
سنگر بنوبه خود هرچهار نفر را در یکی از اپارتمانهای منزل پنجم منطقه سوستوپل جابجا مینماید. در برابر انتقال هریک ، فارانی از مادرشان مبلغ ده هزار دالر که در مجموع چهل هزار دالر میشود مطالبه میکند. پول مذکور از طریق ویسترن یونی یان بانک به حساب فارانی انتقال میابد. فارانی به همکاری یکی از کارمندان تخنیکی سفارت بنام روح الله پول را از بانک دریافت میکند. اما فارانی غرض انتقال افراد مذکور معامله دیگری را با سنگر عقد مینماید که طبق آن برای انتقال هریک باید دوهزار و پنحصد دالر بپردازد. سنگر در طی یک ماه زمینه انتقال آنها را تدارک می بیند. اما هدف سنگر و فارانی انتقال سالم این افراد نبود بلکه انها را در جنگل نزدیک مرز برای چند ماه گروگان میگیرند. فارانی که از وضع اقتصادی خانواده خبر داشت، تقاضای پول بیشتری را مینماید و همواره برای خانم استدلال میکرد که باندیست ها آنها را در جنگل اسیر گرفته اند که من در آنحا دسترسی ندارم و فقط پول است که مشکل را حل میکند.خانم که در یک معامله خیلی خطیر و غیر قانونی دست زده بود چاره یی نداشت و شکایتی هم نمیتوانست کند. ناگزیر به خاست فارانی و سنگر تسلیم شد تا اینکه بحساب فارانی پول دیگری را مجدد انتقال داد که مقدارش برای آن کارمندمعلوم نبود.
سرانجام پس از تحمل دشواریها و پرداخت پول هنگفت به آلمان انتقال یافتند. بهرحال توقع من اینست همان مادریکه در امریکا میباشد و یا پسرانش که امروزدر یکی از کشورهای غرب اقامت دارند، سرو صدای خود را بشکلی از اشکال برآورد تا باشد نقاب از چهره های این باندیت ها و آدم فروشان دریده شود و مردم آنها را خوبتر بشناسند.
علاو ه برآن عزیز کارمند سفارت گفت: فارانی و سنگر، هردو شرکتی را تحت عنوان " تراول اجنسی" ساختند. روزیکه شرکت " تراول اجنسی" در چوکات سفارت رسما ایجاد شد، به تعداد هجده نفر قاچاقبر که عبارت بودند از حاجی شاه جهان، صابر سنگر، نیازمحمد طوطاخیل، انجنیر مزاری، همایون شنواری، همایون سیاه، همایون بشرمل، عبدالقیوم سیاه، دشتی کردستانی، عبدالرب، محمد نعیم سیاه، عبدالوهاب کل هراتی، نعمت میدانی معروف به قوماندان نعمت و چند نفر دیگری که نامهای شان فراموشم شده، اشتراک داشتند. قاچاقبران فوق الذکر برای حمایت از شرکت نو ایجاد شده مبالغی را پرداختند که حد اقل سهمگیری صد دالر و حد اکثر آن به پنجصد دالر میرسید. پول مذکور در محضر همه بدست فارانی داده شد. فارانی پول هنگفتی را بجیب انداخت و بخاطر قدردانی و حمایت قاچاقبران امتنان نمود و متقابلا نان چاشت را که شامل انواع غذاهای افغانی بود به شمول قابلی، کباب های گوناگون به آنها تعارف نمود. همه در محفل افتتاحیه سرور و شادی کردند. زیرا که منافع همه در این شرکت گره خورده بود. در آنجا همه به یکصدا تاکید کردند که سنگر بحیث رئیس انتخاب شود. سنگر و فارانی باهم خیلی نزدیک بودند و سناریو قبلا توسط انها تهیه شده بود. بدون تردید که منافع آن دو نسبت به دیگران بیشتر در نظر گرفته شده بود.
روی همین منظور بود که سنگر در چنین معاملات دست باز داشت و ازهمه قاچاقبران جزیه میگرفت. اگر کسی در آن میان پول جزیه را نمی پرداخت و سرکشی میکرد چه بلای نبود که بالای او نازل نمیشد. فقط خودش اطلاع او را به ادارات استخباراتی اکرائین میداد و بدینترتیب در نزد همان ادارات خود را خیلی متعهد و با اعتماد نیز معرفی میکرد. همین قاچاقبران مستقمآ تحت پوشش ادارات فاسد پولیس اکرائین قرار گرفته بودند.
در این مدت سه سالی که در کیف ماندم شاهد چندین حادثه بودم. چیزیکه سنگر میکرد این بود که محل بودباش مسافرین همه قاچاقبران را کشف میکرد و بعدا به قاچاقبر تماس میگرفت و جزیه مطالبه مینمود. سنگر انقدر زرنگ بود که حتی تعداد مسافرین را توسط پای دو های سایر قاچاقبران بدست می آورد. و علاوه برعاید قاچاقبری، راه دیگر عایدش هم همین تهدید و اخافه بود.
من بیاد دارم باری همایون شنواری از پرداخت جزیه خوداری کرد. همان شب سنگربه مقامات مربوط استخباراتی راپور داد وبیست نفر پولیس امنیتی وارد مهمان خانه شنواری شدند و همه را دستگیر کردند که تعداد شان به بیست و سه نفر میرسید. خسربوره من هم بنام سرور نیز در بین آنها بود . تا اینکه شنواری در بدل پرداخت پول زیاد توسط سفارت افغانستان، مسافرین خود را از زندان دارنیسه ( کیف) نجات داد. خلاصه همایون شنواری مجبور میشود تا مبلغی را به سنگر بپردازد. سنگر همیشه وانمود میساخت که از این مبلغ فقط پنج فیصد سهم من است و باقی به کارمندان امنیتی اکرائین داده میشود.
بهرصورت باز برمیگردیم به موکاچووا و جنجال های غم انگیز و سفارت و سفیر و کارمندان آنرا در همینجا میگذاریم.
همانجا در موکاچووا شبها سحر می شد و مسافرین دردمند و آواره خاطرات تلخ خود را با یکدیگر قصه میکردند.این داستانها آنقدر عاطفی و رقتبار بود که اشک از چشمان عده یی فرومیریخت و غمی برغمهای انها علاوه میشد. من این حالات را خیلی با دقت بررسی میکردم و در این میان مردی بنام حاجی امرالدین نیز وجود داشت که بدون اراده و ناخداگاه صدای از گلویش می برامد و فریاد میکشید و گریه میکرد. بلی! شبی بود که همین نعره ها خیلی بالاگرفت و نوکریوال از دور متوجه فغان و گریان شد و با سربازان خود بسوی خیمه رو آورد. و با شتاب در جستجوی حادثه شد تا بداند چه اتفاقی افتیده است و نوکریوال هم پس از پرس و جستجوی زیاد به رنجهای آن مرد مسن آگاهی یافت وخیلی تلاش کرد تا اورا دلداری کند و آن مرد بازهم میگریست و هکهک میکرد و دوعای بد به قاچاقبران مینمود که اورا به این سرنوشت هول انگیز انداخته بودند . یک هفته به این منوال گذشت تا اینکه روزی ما را گردهم اوردند و اوراق رهایی مارا ابلاغ نمودند. از همین محل ما کوچووا در حدود شصت الا هفتاد نفر رهای یافتند. البته در رهایی آنها نقش نماینده ملل متحد محسوس بود. زنان را به لیلیه که فقط نامش لیلیه بود انتقال دادند و ان لیلیه شباهتی با زندان داشت. یعنی دروازه قفل، کلید و پاسبانان قطعه به اطراف ان وجود داشت. آنروزیکه رها شدیم ما را به قطار های منظم عسکری به سوی استیشن ریل روانه کردند و ما را دو افسر و چند سرباز همراهی میکردند که انها بدو جناح همین قطار قرار داشتند. ما آهسته آهسته به حالت خیلی افسرده و نامرتب بسوی ستین ریل میرفتیم و از میان دهکده هامیگذشتیم و مردمی که مارا از دور و پیش مشاهده میکردند خیلی به تعجب می آمدند و فکر میکردندکه ماهم از جمله جنایت کارانی هستیم که مرتکب کدام جنایت شده ایم! ما را به واگونی از قطار مشایعت کردند و همه د رمیان واگون جابجا شدیم ولی حد اقل به این دلخوش میکردیم که دیگر زندان موکاچووا در عقب قرار دارد. اما بازهم هیولای همان شبهای وحشتناک، روح و روان ما را سخت شکنجه میداد و ما در حالت روانی دشواری قرار داشتیم.
ریل حرکت کرد صدای تق تق ریل ما را نارام ساخته بود ، با همه خستگی که داشتیم خواب از چشمان ما ربوده شده بود. یک شبانه روز سپری شد و از میان پنجره های واگون بدو طرف مینگریستیم. در مقابل چشمان ما سرزمین پهناور و جنگلات پوشیده از برف میگذشت روستاها یکی به تعقیب دیگر پشت سرگذاشته می شد. مردم با لباس زمستانی هر طرف سرگردان بودند. تا اینکه سرعت ریل کاسته شد و داخل شهر گردید. از ریل فرود آمدیم ما از همان نقطه ایکه آغاز کردیم به همانجا برگشت نمودیم. یعنی شهری که قبلا در آنجا بودیم.
همیشه در خاطرم همان عمارتی که اقامت داشتم خطور میکرد ولی بازهم نمیدانستم که کجا برویم و چه کنیم؟ بخصوص خانواده های که از وطن آمده بودند و بزبان روسی هم حرفی نمیدانستند. اما ما را همین تصدیقنامه یک هفته ی پولیس موکاجووا تسکین میکرد که لا اقل پولس شهر برای یک هفته ما را مزاحمت نخواهد کرد؟
در ایستگاه ریل مرکزی شهر کیف خانواده ها بحیرت رفته بودند که بعد از این چه کنند و کجا بروند؟ هر خانواده تصمیم خود را برا اساس امکاناتی که داشت گرفت. افراد مجرد افغانی و سایرکشورها ما را ترک کردند و به استقامت ها ی مختلف رفتند. ما که سرنوشت درد انگیز مشترکی داشتیم در این روز وداع خیلی باهم صمیمی بودیم و احساسات همکاری همبستگی در بین ما خیلی قوی بود ولی از دستان ما چیزی ساخته نبود که یک دیگر را کمک کنیم.
من و فامیلم با فامیل های دیگر، دوعراده تکسی را کرایه گرفته روانه همان آدرسی که قبلا در آنجا زندگی داشتیم رفتیم. زمانیکه زنگ دروازه را فشردیم و دروازه باز شد سیمای شخص اکرایینی در مقابل چشمان ما ظاهر گشت و دیده شد که در همان منزل کرایه نشین نوی جابجا شده است. این هم خبر خوشی برای ما نبود و به آن میماند که بالای زخم نمک پاشیده باشند. زمانیکه اکرایینی دروازه اپارتمان را بست و ما در دهلیزتاریک تنها باقی ماندیم. در همین لحظه احساسی نا امیدی غلبه کرد که از اینجا کجا برویم وبعد از این چه کنیم؟
ما در دنیای اندوه غرق بودیم که پسر کوچک دوازده ساله بنام سمع الله از میان صدا کرد که تکسی ما از جوار کلیسای که نزدیک خانه همان قاچاقبر است عبور کرد. او علاوه کرد که میتواند منزل قاچاقبر را سراغ کند. سمع الله پسرک زرنگ وخیلی هوشیاری بود و فقط با پدرش بکبار به منزل قاچاقبر را دید ه بود وبس!
حرف سمع الله سروری را درما ایجاد کرد امیدی درهمه جوانه زد و به اتفاق آن پسرک را تشویق نمودیم که بسوی منزل قاچاقبر برود.
در همان منطقه که پسرک اشاره کرده بود به پالیدن منزل قاچاقبرپرداختیم و پیاده روی برفها حرکت کردیم. سمع الله بالاخره موفق شد منزل قاچاقبر را پیدا کند. منزل قاچاقبر در طبقه نهم یک عمارت منطقه بلزاکه قرار داشت. همه د ر عقب دروازه قرار گرفتیم و دکمه زنگ دروازه را فشردیم. همایون، همان مرد خداناترسی که وجدانش پول بود دروازه را باز کرد. اوخیلی از دیدن ما به تعجب شد و چشمانش خیره گشت و رنگش پرید و بازی مکث کرد و نمیدانست که چه بگوید. زیرا او در همان لحظه به فکر ان رفته بود که پول عضب کرده شده از دستش میرود؟ آنها معتقد بودند که این خانواده ها یا در همانجا در همان وادی های خطرناک میمیرند و یا از مرز عبور میکنند و هرگز به اندیشه بازگشت آنها نبودند. همایون هنوز بخود نیامده بود که ما بدون اجازه داخل خانه شدیم زیرا سردی از یک سو و گرسنگی و خستگی از سوی دیگر ما را واداشت که بیشتر حرف بزبان نیاوریم داخل منزل شویم.
همایون هم دروازه را بست و داخل اطاق شد. ما هر اتفاقی که بالای ما رخداده بود برای وی حکایت کردیم. همایون هم حرفهای زیادی داشت و از خلال حرفهای او چنین فهمیدیم که در اثنای که ما سیم های خاردار مرز را عبور میکردیم، آنها بایست پول هنگفتی به مرزبان می پرداختند تا مرز بان دکمه زنگ را قطع مینمودند. فکر میشد که آنها پول کمی پرداخته بودند که قناعت مرزبانان فراهم هشده بود ویا اینکه ما مفت ازمرز عبور میکردیم و آنها پول بیشتر کمائی میکردند.
پس از آنکه حرفهای زیادی بین ما رد و بدل شد ما پول خود را مطالبه کردیم . همایون خیلی تلاش داشت که ما را دوباره به مرز مرگ انتقال بدهد که ما هرگز قبول نکردیم که باز به سرنوشت خود را بدست این قاچاقبر مرگ تسلیم کنیم. اما فامیل دومی که با ما همراه بود مردمان خیلی شریف و ساده دلی بودند که باز خود را تسلیم همایون قاچاقبر کردند و به مهمان خانه او رفتند. ما از سرنوشت آن فامیل بیشتر خبر نداریم و نمیدانیم که سرنوشت آنها بکجا کشیده شد. اما من موفق شدم در اثر فشار و اصرار مکرر مبلغ پرداخته شده خود را دوباره اقساط چند ماه بگیرم.
قابل یادآوریست که من خلاف تعامل بنابر وساطت سرور خسربوره ام که رفیق همایون بود پول خود را نقد به همایون داده بودم مانند دیگران پول خود را طور امانت نزد حاجی شاه جهان نگذاشته بودم که د رحصول پول خود سرگردانی را نیز دیدم. از آن تاریخ تا سه سال دیگر ما در منطقه دیگری از شهر کیف بنام درایزر بسربردیم.برای امرار حیات در بازار ترویاشین مصروف غریبی شدم. بازار ترویاشین هم داستانهای شگفت آور و غم آنگیزی دارد که در خرید فروش مواد مخدر و فساد اداری پولیس خیلی ها معروف است، امید وارم فرصت دست بدهد در ضمیمه این یاداشتها قسمت مختصری را خدمت خواننده گان این سرگذشت تقدیم کنم. امید که زبان قلم باز به حکایت آن باز شود.
در منطقه ایکه زندگی داشتم، مردمان مهاجر دیگری هم بودوباش داشتند و آنها نیز از خود، داستانهای عبرت انگیز دارند. فکر میکنم که ضرور است بخشی از آن داستانها را به ادامه داستان موکاچووا خدمت خوانندگان گرامی پیش کنم.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 23:05

_______________________________________________________________________________
________________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت شانزدهم)

دونامه از فارانی به ربانی:

بهرحال! در بالا از فارانی شاردافیر سفارت دولت اسلامی افغانستان یاد نمودم که سفارت را بمرکز فساد و دارالمعامله قاچاقبران تبدیل نمود. اغلب می پرسند که چگونه فارانی در این وظیفه گماشته شد، در حالیکه دوسیه جنایی وی برای همه معلوم است؟ اخبار و جراید افغانستان شاهد این ادعاست. ولی آنجاییکه دو نامه او عنوانی جناب ربانی رئیس جمهور پیشین دولت اسلامی افغانستان بدست امده است، بیانگر روابط چهل ساله او میباشد:

نامه اول:

12 عقرب 1376
بسم الله الرحمن الرحیم.
استاد بزرگوار!

باکمال احترام باید بگویم که حوصله ها سررفته و این انتظار طولانی اعصاب ما را خسته کرده است. زمستان سرد و وحشت انگیز فرا میرسد و ما درعالم آواره گی بی سرنوشت هستیم. اگر مرا به سفارتی می فرستید عاجلا اقدام بفرمائید و من ظهیر را بحیث سکرتر اول ویا دوم با خود میبرم و اگر نمی فرستید هم لطفا صریحا بگوئید و ما را چشم براه امروز وفردا نسازید. قبلا هم تلفونی عرض کرده بودم که برای نقش وزیر مختار که همان مستشار است، اگریمان لازم نیست فقط به سفارت افغانی در تهران فاکس و فرمان بدهید که فلانی به حیث مستشار وزیر مختار و ظهیر بحیث سکرتر اول در ( قاهره یا انقره یا الماتا یا ترابلس یا هرجائیکه شما شایسته می بینید) تعین گردیده اند و فلهذا برای گرفتن ویزه آنها اقدامات لازم نمائید و با همین یک جمله شما گره از کار فرومانده ما گشاده میشود. سال گذشته در زمستان خانه داشتیم و نان و آش شما را با تقاضا تصدیع نکردیم اما امسال که بخانه خود و شهر خود رفته نمیتوانم ( البته از علت آن شما آگاهید. علت آن همراهی با دولت است و وفا با شما). و نان آتش هم نداریم. ناچار شدیم دست تقاضا دراز کنیم. بهرحال! توجه جدی و عاجل شما را تمنا داریم.
با احترام وصمیمیت.
سید محمود فارانی.


نامه دوم:

بسم تعالی.
استاد بزرگوار!
نمیدانم به کدام جملات و عبارات بنویسم که حال ما شدیدا خراب است. فریاد بزنم! فغان کنم! چه کار کنم! همین قدر باید بگویم که ما د رگرداب افتاده ایم و شما با کمترین حرکت قلم میتوانید ما را از این گرداب فنا بیرون آورید. ولی نمیدانم؟ چرا تعلل میکنید؟ و امروز و فردا مینمایید؟ آیا شما خانواده ندارید؟ آیا فرزندان ندارید؟ و عاطفه پدری راکه در یک ملک غریب و مسافرت نسبت به اولاد گرسنه و برهنه خود دارد درک نمیکنید؟ محال است که درک نکنید. شما مرد دانشمند و پدر با عاطفه و مهربان برای فرزندان تان هستید! و از دل پدر می آیید. بهرحال! من ظهیر را فرستادم چون در تلفون با شما رخ نشدم. خانواده های ما در بدترین حالت بسر میبرند. مرا بیشتر ازاین آزار ندهید. و در انتظار نگذارید. ظهیر را به اسرع اوقات یعنی نهایت ظرف هفتاد و دوساعت برگردانید که فرزندان و خانواده ام در یک گراچ نمناک زندگی میکنند و هوای تهران هم کافی سرد شده است. مخصوصا برای انها که شب ها لحاف و توشک ندارند و ما و شما که بیش از چهل سال دوست بودیم مرا به این ذلت و خفت مجبور نکنید که من به ملک خان مراجعه کنم و از او تقاضا کنم که مرا سفیر بسازد. در حالیکه اگر من این تنزل را بکنم او این کار را خواهد کرد. ولی این برای من ننگ است و برای شما شرم است!
او افراد بسیار عادی را مقرر کرده است و شما اگر من و ظهیر را سفیر و دبیر بسازید کسی به شما اعتراض نخواهد کرد ؟
بهرحال! من از ملک زاد بی لیافتتر نیستم؟ یکبار دیگر تکرار میکنم که ما درحالت بدی قرار داریم. وشما قلمی بحرکت در اورید و دیگر گنجایش انتظار در این سرزمین بیگانه نیست.
باصمیمیت و احترام.
سید محمد فارانی.

باید گفت که این دونامه از اصل اقتباس شده است و حاجب به تبصره پیرامون متون آنها نیست . بلکه خود نامه حرف میزند. ولی اینقدر باید گفت که چنین افراد چگونه با تضرع وتملق مقرر میشوند و بعدا چگونه حیثیت و وقار ملت را پامال میکنند؟
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 23:06

_____________________________________________________________________________________
__________________________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت هفدهم)

سرگذشت چهارم – مواد مخدر:

اینبار از خانمی سخن را آغاز میکنم که عادله نام داشت و جلدش تیره گون بود. لاغر اندام که نمایانگر مریضی مزمن و دوامدار بود. درمنزل ششم بلاک ما زندگی میکرد. وقتیکه انسان عمیق تر به او مینگریست چشمانش از حدقه برآمده بود و لحظه یی آرامی نداشت. همیشه چشمانش ازاشک جاری بود و قتیکه انسان با او داخل صحبت میشد و قبل از انکه به صحبت شروع کند، پیهم آهی میکشید گویا که دودی از درون سنیه سوخته اشت بیرون میشود. عادله چند باری در بیمارستان ملل داخل بستر شده بود. او دوکودک خوردسالی داشت. شوهرش محمدعارف در بازار پنجاره فروشی افغانها کار میکرد. وقتیکه با آن خانم داخل صحبت شدم دریافتم که همین قاچاقبران ظالم چه بلایی را بالای او نیاورده بودند؟ چنانچه بگفته خودش، مادر، خواهر و شوهر خواهرش به اتهام قاچاق مواد مخدره در زندان چک بسر میبردند. خانم و شوهرش که با ما مناسبات نزدیکتر پیداکردند شنیدم که درسال 1997 همه آنها افغانستان را ترک نمودند و با قبول صدها رنج و عذاب وارد اکرائین شدند تا از اینجا به یکی ا زکشورهای غربی سفرنمایند. متناسب به امکانات مالی، یک بخش فامیل که مرکب از مادر، خواهرو شوهر خواهر بود، عزم سفر نمودند. قاچاقبرانی بنامهای غفار و نوید مسئولیت انتقال آنها را بدوش داشتند. اما این قاچاقبران خدا ناترس در بین کالا و دستکول آنها یک مقدار مواد مخدره را مخفیانه جابجا نموده بودند. زمانیکه آنها در مرز چک دستگیر میشوند و پس از تلاشی دستکول و بکس آنها مواد مخدره پیدا میشود که مسلما به اتهام آن رهسپار زندان میگردند و برای مدت دوسال از زنده و مرده آنها خبری در میان نبود. تا اینکه در سال 2000 توسط صلیب سرخ بین المللی تثبیت شد که بنام قاچاق مواد مخدره در زندان بسر میبرند. اما آن خانم فکر میکرد که هرسه اعضای خانواده اش در ببین راه تلف شده اند و از اینرو فاتحه آنها را خوانده بود. تا اینکه صلیب احمر بین المللی خبر زنده بودن وابستگانیش را در زندان رساند. با دریافت این خبر او خیلی خوش بود که حد اقل سه اعضای خانواده اش زنده هستند.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 23:07

_________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت هجدهم)

سرگذشت پنجم – دگروالی در بین بوجیهای کچالو:

در بلاکی که ما زندگی داشتیم، اتفاقا افسردیگری که رتبه دگروالی داشت، نیز زندگی میکرد. آن افسر از نجراب، لیکن شخص خیلی ها متین ونجیب بود. سرنوشت او را مانند هزاران هموطن دیگراز مظالم طالب و جنگهای دامنه دار کشور در سال 2000 به این دیار کشانیده بود. طوریکه او خودش با درد ورنج یاد میکرد، از طریق فرخار و رستاق داخل تاجکستان شده بود. وی قبلا درمربوطات وزارت امنیت دولتی وظیفه داشت. قاچاقبر این افسر با شهامت را در یکی از مناطق قراقستان در میان بوجیهای پیاز و کچالو موتر پنهان کرده، با این شیوه میخواست او را از مرز عبور بدهد. اما سرنوشت طور دیگری او ا بشوخی گرفت. که موتر حامل پیاز و کچالو در مرز مشترک قراقستان و روسیه مورد تلاشی مقامات امنیتی قرار گرفت و حین تلاشی، مامورین گمرکی او را ازمیان انبار کچالو بیرون نمودند و همه به شگفت در آمدند و هرگز به اندیشه نبودند که مردی را بیرون کشند؟ قضاو قدرسرنوشت او را طوری به شوخی گرفت که کارمندان سرحدی نه تنها او را، بلکه مقدار زیادی مواد مخدر را نیز پیداکردند و در حقیقت امر هیچگونه ارتباطی به دگروال نداشت. اما این حلقه دام بگردن او افتاد. گویا که، همین مواد مخدره مال اوست و او هم از جمله قاچاقبران مواد مخدره میباشد. بنابران به این اتهام او را برای مدت معین تحت توقیف و تحقیق شدید قرار دادند.
هفت ماه سپری گشت تا اینکه تثبیت شد دگروال بی گناه است. او را از زندان رها کردند و پس از تحمل دشواریهای زیادی خود را به کیف رساند. دگروال نجرابی حکایت های غم انگیزی از زمان تحت نظارت خود داشت و لازم است یکی از این داستانهای اندوهناک را فقط بطور مختصر خدمت خوانندگان این مجموعه خاطرات تراژیدی افغانها تقدیم کنم.
دگروال یک موضوع را خیلی تاکید میکرد که قاچاقبران افراد خیلی سنگدل ، بیرحم و بی احساس میباشند و برای قاچاقبران جز پول چیز دیگری ارزش ندارد.
یک گروپ چهارنفری خواجه های چهاردهی کابل که بدام قاچاقبری افتیدند و قاچاقبر در موسم سرمای شدید بخاطر عبور از مرز، همه را در بام ریل خوابانیده بود تا از تلاشی سرحدی عبور کنند. این شیوه عبور موفقانه بود و همه از مرز گذشتند، اما به چه بهایی؟ سرما آنقدر شدید بود که از آنجمله پاهای سه نفر منجمد شده بود و قادر به راه رفتن نبودند. کسانیکه نسبتا سالم مانده بودند توسط قاچاقبر به منطقه مطلوب رفتند اما این سه نفر بیچاره که از پا مانده بودند توسط موظفین امنیتی به شفاخانه انتقال داده شدند.
دگروال علاوه نموده گفت : " وقتیکه من تحت استنتطاق قرار داشتم، اتفاقا یکی از مستنطقین به من گفت که شما از افغانستان هستید و چند وطندار شما در شفاخانه تحت تداوی قرار دارد. مستنطق چند نامی را بزبان آورد که من نشناختم. بالاخره مرا با خود به شفاخانه برد و آن سه هموطن را از نزدیک دیدم. آنها از دیدنم خیلی شاد شدند ولی داستانهای عبرت انگیزی از سفر و قاچاقبر داشتند. همیشه برایم میگفتند که خدواند هیچ کسی را در چنگال آنها قرار ندهد. من که خودم رنج بیگران از قاچاقبران داشتم با دیدن پاهای ورم شده و سیاه و کبود آنها، نا خداگاه اشک ا زچشمانم سرازیرشد. آنها یاداشتیی را که شماره های تلفون بود برایم دادند. آما موظفین امنیتی که با من همراه بودند در بیرون اطاق شماره های تلفون را از من گرفتند و متاسفانه نتوانستم کمکی به آنها انجام بدهم و تا امروز از همین ناحیه سخت رنج میبرم.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 23:08

________________________________________________________________________
____________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت نوزدهم)

سرگذشت ششم – ماجرای قضای حاجت :

مرد دیگری را برخورد کردم که خود را سمع الله معرفی کرد. این مرد هم در همان محله ترویاشین که افغانها اقامت داشتند، زندگی میکرد. داستان او تراژدی و از جانبی هم کمیدی است که هر خواننده را به خنده می آورد.
سمع الله گفت که سوار موتربودیم و تعداد ما به شانزده نفر میرسید. قاچاقبر بی عاطفه ما را از منطقه تشعشعات رادیو اکتیف چرنوبل انتقال داد . ما را به شهر روفنو رساند. هنوز شام نشده بود و در روشنای داخل شهر شدن مسایل امنیتی جدی را داشت و قاچاقبر روی همین منظور وقت را تلف میکرد تا تازیکی شب فرا رسد و ما در جنگلی که د رحومه شهر موقعیت داشت متوقف شدیم . همه برای زمان کوتاهی در میان درختان سربقلک کشیده جنگلی ، نفس آرام میکشیدند. در این اثنا سمع الله برای قضای حاجت از جمیعت فاصله گرفت و درعقب درختان قرار داشت. در همین وقت دیگران داخل موتر مینی بس میشوند و قاچاقبر موتر را بسرعت بسوی شهر حرکت میدهد. سمع الله زمانیکه دوباره برمیگردد تا با همسفران خود یکجا شود، در می یابد که همه رفته اند و کسی در ان شامگاهی و تاریکی شب وجود ندارد. سمع الله بحیرت میرود که چه بدبختی بالای او اتفاق افتیده است؟ و از اینجا کجا برود؟ شب تاریک و جنگل هم بیمناک و گرسنگی و خستگی سخت او را رنج میدهد. سمع الله برای سه شبانه روز در میان جنگل سرگردان میماند و از علوفه جنگل استفاده میکند تا اینکه از میان جنگل راه بیرون رفت را می یابد. هشت ساعت راه می پیماید و به شهرک بنام ( سارنی ) خود را میرساند. سمع سخت تلاش داشت تا بعد از این خود را به پولیس تسلیم کند و احتمالا کمکی برای او صورت گیرد. اما از قضای بد پولیس هم با بی اعتنایی برخورد میکند او را دستگیر نمی نماید.
در شهرک سارنی مرد دیگری به سرنوشت او میرسد تا سمع بتواند از طریق تلفون به هرکسی خواسته باشد تماس بگیرد. تا اینکه او به قاچاقبر مربوط خود که در کیف زندگی داشت و شماره تلفون او را میدانست تماس گرفت. قاچاقبر ناگزیر میشود سمع را از شهرک سارنی به کیف انتقال بدهد.
من داستانهای زیادی از این قبیل در خلال اقامت سه ساله خود درشهر کیف دارم ولی فکر میکنم همین سرگذشت برای آشنایی بیشتر قاچاقبران کافی باشد.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 25 آپريل 2013, 23:10

___________________________________________________________________________
______________________________________________________________________
-
-
سودجویان کرامت فروش (قسمت بیستم)

سرگذشت هفتم – قاچاقبری در غلاف کمیته مهاجرین:

بعد از گذشت سه سال تصمیم گرفتم بسوی غرب سفر کنم. نخست پلاتکه ( خیمه) خود را به قیمت یکهزار و چهار صد و پنجاه دالر که در قطار دوم بازار ترویاشین بود فروختم.
در بازار ترویاشین تعداد زیادی افغانها، پاکستانیها، چینائیها، و ویتنامیها و سایر ملیتهای آسیایی مصروف خورده فروشی استند. این بازار خیلی ها شگفت آور است و روزانه به هزاران نفر در بازار مصروف خرید و فروش میباشند. کنترول و اداره بازار در اختیار گروپ مافیایی بزرگ شهر کیف قرار دارد. این بازار محل فروش مواد مخدره میباشد که آزادانه توسط عده یی پاکستانیها و افغانها صورت میگیرد. چند کلاه بردار مانند دارمار نقش عجیبی دارند. مهاجرین که از کشورهای اسیایی وارد شهر کیف میشوند نخست در تحت کنترول همین باند جنایتکار ترویاشین قرار میگیرند. در اینجا احساس عاطفه و یا همدردی به هموطنان معصوم و تازه وارد وجود ندارد برخلاف تا بلد شدن آنها به محیط و ماحول، تا اخرین امکانات مورد بهره برداری و سو استفاده ظالمانه قرار میگیرند.
سرنوشت مهاجرین در اینجا فقط همان سیریال تلویزیونی ( دکندی زوی) را بخاطر زنده میسازد. سرباشی و یا کلانتر افغانهای بازار ترویاشین کسی بنام شاه محمود نجرابی از کارمندان اسبق خاد است. این مردک خیره سر وبی غیرت بحیث پایدو پولیس در این دیار مهاجرت میباشد. او از هموطنان بیچاره و مظلوم که از صبح تا شام در سرمای شدید کار و غریبی میکنند باج و خراج می ستاند. البته شاه محمود در این بازار تنها نیست بلکه چند افغان قاچاقبر، جنایتکار و مفت خوار نیز و جود دارند که در جان هموطنان شان افتیده اند وطفیلی زندگی میکنند. مصروفیت آنها از بام تا شام – مدرک ساختن است و روی مناسبات با رشوت خوران پولیس اسناد اقامت، مدرک ویزه ، قرار دادخط های جعلی، لایسنس، تذکره و کارت عضویت حزب می ساختند. در همدستی با کارمندان وزارت داخله، اداره مهاجرین، دستگاه پولیس مناسبات شرم آور دلالی بعهد داشتند. بزرگتری ضعف حکومت آکرائین و بخصوص دستگاه پولیس – موجودیت نیرومند فساد در اداره بود. که بگمان اغلب هنوز هم بقوت خود باقی است.
محل دیگری که چپاول و غارتگری به قانون گردیده بود شعبه مهاجرین ملل متحد بود و در آنجا هم یک نفر شرابی خدا ناترس ، سیاه چهره بدترکیب و خیلی موذی بنام یونسی استخدام شده بود که افغانها به او لقب(خاده سوخته) را داده بودند. او گذشته های پرچمی گری داشت از کمک و معاونت های که به مهاجرین افغان اختصاص داشت در همدستی با اکرائینی ها دزدی واختلاس میکرد. هرکسی که در جدول مهاجرین مستحق مدد معاش میشد، شرط اول این بود که آن شخص به یونسی و همدستانش یک مهمانی با مشروب تدارک بیند و 15 فیصد معاش ناچیز خود را برایش بپردازد.
از داستان بازار مکاره ترویاشین و دفترمهاجرین ملل متحد میگذریم و به برنامه سفر غرب برمیگردیم که چگونه تنظیم شد؟ با نیازمحمد توتله یعنی همان قاچاقبری که در ظرف سه روز از طریق پولند به بسیار ساده گی مسافرین را انتقال میداد موافقه نمودم. یکی از شرائط موافقه این بود که پول خود را نزد شیرخان طور امانت بگذارم. در همچو معاملات پولی بین قاچاقبر و مسافرین، حاجی علی اکبر و حاجی شاه جهان نقش میانجی بازی میکردند. دفتر معاملات حاجی علی اکبر در طبقه پنجم یک تعمی بلند منزل در نزدیک مترو لیف بریژنی قرار داشت. این دفتر معاملات داد و ستد ( حواله) در استفامت پاکستان، ماسکو، جرمنی، هالند نمایندگی های داشت.
بهرحال! همراه با نیاز توتله داخل دفتر شدم و از قرار فی نفر 2900 دالر که جمله از ما هفت نفر ( چهار کلان سال و سه خورد سال) 15950 دالر میشد آنرا طور امانت گذاشتم. شرایط این بود که بعد از انتقال ما به محل مقصود پول مذکور بحساب نیازمحمد توتله پرداخته میشد و دفتر سه فیصد کمیشن اخذ میکرد. چیز جالب دیگری که من ازتماس با کارمندان این دفتر یافتم البته که دفتر مذکور زیر عنوان کمیته مهاجرین افغان فعالیت داشت.
کمیته مهاجرین کیف نیز متشکل از مردمان عجیبی بودند که منافع خود را در ان جستجو میکردند. این کمیته از خلقیها و پرچمیها تشکیل یافته بود. وقتیکه متوجه شدم بخاطرهم همان سازمانهای اولیه حزبی ادارات افغانستان آمد. افرادیکه در آن بودند برای خود موقفهای تراشیده بودند و بیاد همان دوره های گذشتگان خود امر و نهی صادر میکردند. فکر میشد که به شبکه های استخبارایت اکرائین هم ارتباطی داشتتند. اگرهمین ارتباط و حمایت شبکه ها ی آنکشور نمیبود چنین تشکلی در دیار مهاجرت و سرزمین بیگانه ممکن نبود. با برخورداری از امتیازات شبکه استخباراتی منافع گوناگون بدست می اوردند. بدون تردید که برای اکرائینها نه تنها اطلاعات بلکه سود مادی هم در برداشت.
در راس کمیته شخصی بنام اکبری قرار داشتت. اکبری با چشمان سبز و موهای خرمای هویت مجهول داشت و خود را از طرفداران افراطی تره کی وانمود میساخت. درهنگان سخن گفتن ، چهره اش رنگ سرخ را بخود میگرفت. از قضا همرا با یکی از وطنداران خود، با اپارتمان او سری زدم که عکس کلان تره کی را بدیوار آویخته یافتم. او به تره کی خیلی ها مباهات میکرد. اکبری با سواستفاده از هویت کمیته مهاجرین کیف درموضوع حواله پول قاچاقبران و قاچاق مواد مخدره کار میکرد.
زمانیکه برای بار اول با اکبر روبرو شدم ، لیکن قبلا از کار وبارش اگاهی یافته بودم. زیرا میدانستم که او از حالت مستمندی و مجبوریت های مهاجرین سواستفاده میکند. چنانچه باری یکی از همصنفانم بنام غلام سخی که مدت پنجسال در کیف اقامت داشت و امکانات مالی اش اجازه نمیداد تا به جرمنی سفر کند، با یکمقدار پول ناچیزی که داشت کار را در بازار ترویاشین شروع کرد. اما بنا برا افراط در باده نوشی و تمایل به نتاشه بازی ها، هم قدرت کار را از دست داده بود و هم به افلاس روبرو گشت. لذا این شخص را افراد معین مربوط به اکبری که یک شبکه منظم را تشکیل داده بود تشخیص دادند. یکی از فعالین شماره یک این شبکه شخصی بنام جنت سبحان و دیگری بنام ذکریا بود. که آنها در بین مهاجرین بنام جنت و دوزخ مسما بودند. بالاخره غلام سخی را با خود به دفتر بردند و به اصطلاح خودشان کار سیاسی کردند. خلاصه برایش پیشنهاد شد تا پنح خریطه مواد مخدره یک کلویی را با خود از سرحد پولند انتقال بدهند و مخارج سفرش را آنها تادیه میکنند. هرگاه هر سه خریطه یک کلویی را تا جرمنی انتقال بدهند به دریافت عین امتیاز نایل میگردند.
غلام سخی که تعادل فکری خود را از دست داده بود با این شبکه موافقه کرد. اما مامای غلام سخی که محمد اشرف نام داشت و در شهر ادیسه کار میکرد، غرض خداحافظی با غلام سخی به کیف آمد. زمانیکه یک شب قبل از حرکت از جریان تصمیم غلط و خطرناک غلام سخی واقف شد به وحشت افتید و خواهر زاده خود اش را از چنین یک تصمیم ناثواب و سفر پر ازمخاطره منع کرد. تا اینکه غلام سخی مدت هفت ماه دیگر در کیف باقی ماند. بالاخره پول مصارفش را مامایش پرداخت و در یک شب با ما یکجا بسوی غرب حرکت کرد و تا جرمنی همسفر بودیم.
از اینکه از مجبوریت و بیچاره گی چه تعداد افراد دیگری شبکه مذکور در قاچاق مواد مخدره بهره بر داری نموده خدا میداند و بس!!
دریکی از روزها در محفل فاتحه خانی در مسجد شهر روتردرم هالند اشتراک نمودم . فاتحه خانی ساعت سه بجه شروع و ساعت چهاربجه ختم شد. بعد از دوعا و ختم فاتحه همه به منزل اول پائین شدیم که فامیل متوفی خیراتی را تدارک دیده بود. این مسجد را ترکها اعمار کرده بودند. هواگرم بود و همه بدور میزهای نان نشسته بودند. تصادفا در اینجا ظریف دوست قدیم خود را ملاقات کردم.و هردو بدور میزی نشستیم و یادی از کیف و جنجالهای که بالای همه آمده بود صحبت های زیادی داشتیم. لطیف هز زمانیکه کیف و باند قاچاقبران را یاد میکرد سخت نارام می شد و آهی میکشید. گرچه لطیف خودش همکاری نزدیک با قاچاقبران داشت، ولی در حین حال سخت دردی را در دل نهفته بود. او وقتی که آگاهی یافت من تصمیمی گردآوری و نوشتن خاطرات تلخ مهاجرت به غرب را دارم او خیلی استقبال کرد و عده داد تا یاداشتهای خصوصی خود را در اختیارم قرار بدهد.
لطیف آنروز یاداشتها را باخود نداشت و ما سه روز بعد وعده ملاقات گذاشتیم. چونکه مشکلات سفر از یک شهر به شهر دیگر هالند خیلی زیاد است، لذا لطیف را در روز معینه در شهر اتریخت که از مرز آلمان دوصد کلومتر فاصله دارد ملاقات نمودم. و یاداشتهای او را گرفتم و سپس از آنجا روانه المان شدم.
لطیف دو موضوع جالبی را هم برایم قصه کرد: موضوع اول اینکه سنگر از قوماندان نعمت میدانی جزیه میطلبید و او از پرداخت جزیه و حق السکوت ابا ورزیدبود. بنابران به اثر اطلاع سنگر، قوماندان نعمت توسط یک شبکه دستگیر و به شهر ادیسه طور گروگان انتقال یافت تا اینکه با پرداخت مبلع سی هزار دالر امریکایی نجات یافت. تا اخیر نخواست به سنگر جزیه بپردازد. سنگر به دسایس بیشتری علیه او دست زد و بالاخره زمینه کار و فعالیت قاچاقبری برایش تنگ شد و اکرائین را ترک گفته توسط عبدالرب قاچاقبر در بدل چهار هزار دالر با مکیاژ از طریق هوا اانتقال وبه هالند فرار کرد.
قصه دوم لطیف در باره خانمی بود که شوهرش محبوب نام داشت. محبوب برنامه انتقال فامیل خود را از طریق هوا بکمک قاچاقبران تنظیم کرد اما خانم حامله بود. شوهرش سخت تلاش داشت تا قبل از ولادت خانم به یکی از کشورهای غربی انتقال داده شود. همه به میدان هوایی گرد امده بودند و ترتیبات سفر توسط سنگر و نوید گرفته شده بود. از قضا زمان ولادت فرا رسید و خلاف اراده شوهر و قاچاقبر، خانم به زایشگاه شماره (2) انتقال و نوزادی را بدنیا بار آورد. سفر برهم خورد و قاچاقبر صحنه میدان هوایی را ترک گفت و در میدان هیاهیوی زیادی برپا شد.قاچاقبر به دلیل اینکه گویا مصارف انتقال را به شبکه های ارتباطی شان پرداخته و از استرداد پول به محبوب سرباز زدند و او را تهدید به زندان کردند. محبوب که به لسان و محیط بلدیت نداشت مجبور شد تا از پول صرف نظر کند.
در خزان سال 1998 یک گروپ هجده نفری که شامل افغانها، بنگله دیشی ها ، هندیها و پاکستانیها بود از طریق دشتی و سنگر به مرز انتقال و تسلیم رضا ایرانی شده بود. این آوره گان بیچاره در یک خانه محقر مرزی که پنجره ها و دروازه آن آهنی بود جابجا گردیده بودند. دروازه را ازعقب قفل زدند. از قضا باران شدید صورت گرفت و سیل خروشان سرازیز شد و همان خانه محقر را با آواره گان بیچاره یکجا با خود برد. زیرا دروازه قفل و راه فرار وجود نداشت.
این ظالمان خداناترس موضوع مرگ آنها را نادیده گرفته و با بی شرمی و چشم سفیدی از فامیل های شان پول مطالبه کردند. راستی مشاهده این وضع مرا خیلی تکان داد. و نتوانستم بیشتر با این گروه همکار باشم و تصمیم گرفتم تا به دربار خدا رو آورده و توبه کنم و خود را از دایره گناه و مصیبت بیرون کشم.
لطیف برعلاوه قصه های مختصر بالا این شماره های تلفون قاچاقبران را بی ارتباط به این داستان نمی باشد برایم سپرد. یاداشتهای لطیف غرض آگاهی خوانندگان عزیز تقدیم میشود:
1. آغا صاحب ، موظف انتقالات سلواک 421907111616
2. قوماندان نعمت میدانی موظف انتقالات هالند 31610360264
3. صابر سنگر 80677630654
4. ساشا مسئول انتقالات ازمنسک 80172455206
5. ساشا مسئول انتقالات از منسک 80296524934
6. حاجی شاه جان مامور حواله 2374031
7. عظیم جان مسئول شهر دوشنه 336549
8. شماره تلفون لاگرهای سلواک 421905199267
9. شماره تلفون لاگرهای سلواک 421905103216
10. شماره تلفون ستار قاچاقبر خط هوایی 4883210
11. فرید مسئول انتقالات شهر دوشنبه 217111210051
12. کارمند مسئول سفارت که همکای داشت 5450807
13. رهنمای معاملات که برای قاچاقبران اپارتمان تهیه میکرد: شماره تلفون الیونا 5343417و شماره تلفون ایرا 5452253
14. رضا ایرانی مسئول عبور از مرز 4920678
15. برادر رضا اقای پرویز که اکنون در قاچاقبرخانه سنگر و دشتی کارمیکند 4674530
16. نیاز توتله 5680320
17. نجیب قروت 2479118
18. کبیر تلفونچی که مسئولیت ارتباط سراسری شبکه قاچاقبری را از طریق مخابرات تامین میکرد 5463202و 5781625و 2371189
خلاصه شبکه قاچاق مواد مخدره و قاچاق انسان، هردو خط سیر منظم ترافیکی و مرتبط داشت . اگر داستان کشور اکرائین را خلاصه سازم در یک جمله باید بگویم که تا روز بیرون رفت از اینجا فقط دریافتم که دراین شهرارواح خبیثه برای خود لانه ساخته اند. زیرا تا وقت برامدنم داستان، داستان تاراج، داستان مرگ ، داستان جنایت وداستان واقعی وطنداران آوره تان بود خدمت تان بمثابه مشتی نمونه خروارعرض نمودم.


برگرفته از
www.tajikmedia.com
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 13 مه 2013, 17:21

_________________________________________________________________________________
___________________________________________________________________________-
-
-
بالای سر در ساختمان محل کار ما تابلوی ''''UN'''' نصب شده بود.

بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخيص پناهندگان واقعی تحت کنوانسيون 1951به مشهد رفته بودم . طبيعی است که اسم ''''UN'''' و سازمان ملل خيلی دهن پر کن است. خيلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ايم تا صلح جهانی را تأمين کنيم. از بيرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است. اين که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آيند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگيرند و به داخل بيايند نيز مضاف بر آن شده بود. افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذيرايی مفصلی می شوند و از آنها پرسيده می شود چه مشکلی دارند. حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ايران صحبت می کنند و بعد از آنها پرسیده می شود که کجای دنيا می خواهند بروند. حتما آنها می گويند ژنو .بعد ما دست می زنيم و يک خدمتکار با سينی وارد می شود که داخل سينی يک بليط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است . همکارها و دوست های وزارت کشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنين وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ايران افغانی کنند. طبق قوانين کنوانسيون 1951 کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً بايد در کشوری خارج از محل زندگی خود اين درخواست را بدهند و بسيار طبيعی است که هيچ ايرانی در داخل خاک ايران نميتواند به دفتر UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد. يک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمين کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده يک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زير انداخته است. خيلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همين حال می آمدند و می پرسيدند کدام يک از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورين وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بيرون برود . برايش توضيح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هيچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خيلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود. خيلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به امتحانی ها نمی خورد. حدس زدم بايد از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسيدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل
کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد. پرسيدم شما افغانی هستيد؟ گفت: نه.
گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعاليت می کنيم. بفرماييد که اهل کدام کشور هستيد؟
گفت: ايران. مشهد.
گفتم: متأسفم. لطفاً تشريف ببريد.

قبلاً هم چنين اتفاقی افتاده بود. ايرانی هايی که فکر می کردند مأمورين سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام يک برگ زيتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غيره شکايت می کردند. کلی طو ل می کشيد تا به آنها بفهمانيم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورين کميساريای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستيم و آنها دست آخر بلند مي شدند و با ناسزا آنجا را ترك مي كردند .

با صدايي گرفته گفت : من كمك مي خواهم .
با خود گفتم باز اين سناريو قرار است تكرار شود . به صندلي تكيه دادم و اجازه دادم مشكلش را بگويد. مي گفت و من توضيح مي دادم و او مي رفت .مثل روزهاي ديگر .
گفت: من مي خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهيد.
با لحن تمسخر آميز گفتم: خوب به دادگاه خانواده برويد و درخواست كمك كنيد.
گفت: شوهرم افغاني است .
شروع شد. باز هم يك بدبخت ديگر . دختران ايراني فقير و بيچاره اي كه در ازاي پرداخت پول به افغاني ها فروخته مي شدند تا مرد افغاني بتواند كارت اقامت بگيرد . رويه اشتباه وزارت كشور. ازدواج شرعي و غير رسمي . چون افغاني ها نمي توانند رسمي در ايران ازدواج كنند. شرعي ازدواج مي كنند .قيمتش هم بين يكصدهزار تا يك ميليون تومان است . به راحتي به محله هاي فقير نشين مي روند و دختر مي خرند. وزارت كشور هم تبعه خودش را اين طور حفظ مي كرد كه به شوهر اجازه اقامت مي داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود . بدبخت ها نمي دانند با ازدواج با يك افغاني تابعيت ايراني خود را از دست مي دهند .
گقتم : كار شما چندان هم سخت نيست . برويد و دادخواست بدهيد . دادگاه حكم مي دهد و شوهرتان را هم از كشور اخراج مي كنند .
گفت : نه مي خواهم شما مرا نجات بدهيد .
گفتم : ما نمي توانيم .

بعد با بي حوصلگي گفتم : خوب . بگو مشكل چيست .
گفت : پدرم معتاد است . ما هفت تا خواهر و برادريم , من بزرگتر ازهمه هستم. پدرم از من بدش مي آيد. مي گويد دختر فقط بدبختي به بار مي آورد .اگر پسر بودي مي توانستي كمك خرج من باشي . منظورش از كمك خرج اين است كه مي توانستم برايش مواد ببرم. لااقل بدوك مي شدم و برايش جنس خوب مي آوردم . خلاصه خيلي سر كوفت مي زد .
زياد داستان جديدي نبود. نگاهش كردم . مستقيم و خيره به موزاييك جلوي پايش نگاه مي كرد. پاهايش را محكم به هم چسبانده بود ولي پاهايش ميلرزيدند. دست خود را روي پايش گذاشت تا جلوي لرزش را بگيرد . ولي دستهايش هم لرزيدند .
تا اينكه غلام سخي آمد. من فقط مي توانستم كارهاي خانه را بكنم. كسي هم خواستگاري من نمي آمد. ما در محله فقير نشين پشت طلاب زندگي مي كنيم .يك خانه خرابه داريم و مادرم در خانه هاي مردم كار مي كند تا بتواند خرج ما ومواد بابام رابدهد. غلام سخي آمد پيش پدرم. پدرم مرابراندازكرد وگفت: يك ميليون تومان مي خواهم . غلام سخي رفت و فردا با يك بسته ترياك آمد. با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق كردند . ديگر هرچه ترياك آورد, پدرم كمتر از هفتصدهزار تومان رضايت نداد . غلام سخي مهلت خواست و يك هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد ملاي محله به عقد غلام در آمدم.

گفتم : خوب اينكه چيز تازه اي نيست . متاسفانه به دليل رويه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم اين اتفاق زياد مي افتد . ما كاري نمي توانيم بكنيم ولي حداقل دادگستري خوب عمل مي كند برويد و دادخواست طلاق بدهيد. لحظه اي چشم در چشم من دوخت و چيزي نگفت در عمق چشمانش خواندم كه خود را بسيار دور از من مي بيند در حالي كه كمتر از 3 متر با من فاصله دارد.
گفت : حداقل گوش كنيد .
گفتم:: ما وقت گوش كردن نداريم . بفرماييد .
به چشمانم زل زد و با بغضي فرو خورده گفت : بايد گوش كنيد .
سيگاري آتش زدم و تكيه دادم و با دست اشاره كردم كه ادامه دهد .
گفت : من فقط هفته اي يك شب غلام سخي را مي بينم .
گفتم : آخر اين هم شد مشكل ؟ حتما مي رود دنبال پخش مواد .
گفت : شايد هم برود ولي اين مشكل من نيست .
گفتم : خانم دست بردار . چند سالته ؟
گفت : 19 سال .
گفتم : شكر خدا كه عقلت كار مي كنه ؟
گفت : نمي دانم .
بيش از حد آرام بود . عصبي شده بودم .
گفتم : خانم جان . دخترم . زندگي قواعد خاص خودش را دارد . شوهر را بايد در خانه نگهداشت . اگر هم سر به راه نيست جدا شو . اين كه مشكلي نيست .
گفت : نمي دانم .
گفتم : پس مشكلت چيه ؟
گفت : من هفت تا شوهر دارم .
نمي دانستم چه بايد بگويم . خشك شدم . اشك از چشمانش سرازير شد . لرزش پايش بيشتر شد. سرش را به زير انداخت و ادامه داد .
گفت : اوايل فقط مي ترسيدم و گريه مي كردم . از خود غلام سخي هم مي ترسيدم ولي وقتي شبهاي بعد آدمهاي ديگر آمدند نمي توانستم هيچ جيز بگويم يا خفه مي شدم يا خفه ام مي كردند .
گفتم : كتكت مي زدنند ؟
گفت : اوهوم .
گفتم : همه افغاني هستند ؟ شش تاي ديگر ؟
گفت : اوهوم .
ديگر تحمل نكرد . هنوز هم دلم مي لرزد . گريه به اين تلخي تا به حال نديده بودم . فقط گريه كرد و دستانش مي لرزيدند .
گفت : به غلام سخي گفتم چرا پدر سگ؟
گفت : من كه پول نداشتم . هفت نفر شديم . نفري صد هزار تومان گذاشتيم وسط . خوب آنها هم حقشان را مي خواهند
گفتم : بي رحم بي همه چيز , لااقل به من رحم كن . گفت : رحم كه ما را ارضا نمي كند . حالا آمده ام شما براي من كاري بكنيد . تو را به خدا نجاتم بدهيد . دوبار رفتم قهر به خانه , قبل از اينكه چيزي بگويم پدرم مرا با كتك انداخت بيرون . مي ترسيد غلام سخي بيايد و پولش را پس بگيرد.
غلام سخي مرا مي آورد به خانه و دوباره همان قضايا .بدبخت شده ام.فقط يك توده گوشت و استخوان شده ام. تو را به خدا نجاتم بدهيد.
بلند شدم. دوست وكيلي داشتم كه درآنجا وكالت مي كرد. با موبايل بهش زنگ زدم وگفتم يك مشكل خاص دارم و تمام حق الوكاله اش را خودم مي پردازم .
بلند شد.
گفتم : اگر نمي تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر كنم .
گفت : كه مي تواند راه برود .
با هم آهسته از اتاق بيرون رفتيم . همكار اداره اتباع با اخم به من نگاه كرد . پيش خود مي گفت كه اين خائنين كم دردسر دارند . حالا زن افغاني را هم با خود بيرون مي برند . به آرامي گفتم كه چادرش را بر سرش بياندازد . وقتي از پله ها مي رفتيم از او پرسيدم صبحانه خورده است يا نه ؟
گفت : كه فقط روزي يك وعده غذا مي خورد.
پيشاني اش عرق كرده بود . آهسته گفت : من حامله هستم.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 14 مه 2013, 22:51

______________________________________________________________________________
__________________________________________________________________________
-
-

سوالات مربوط به پناهندگی

· آیا میتوان در بازداشتگاه تقاضای پناهجویی کرد؟
اگر بخواهید در زمانی که در مهمانسرای اتباع بیگانه تحت بازداشت هستید تقاضای پناهجویی بکنید، باید پلیس مهمانسرا را در رابطه با این تقاضا مطلع کنید و با کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد تماس بگیرید. به تنهایی تماس با کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد کافی نمیباشد زیرا مقامات ترکیه لازم میدانند که شما قصد خود را مستقیماَ به پلیس مسئول مهمانسرا ابراز نمایید. آگاه باشید که مقامات ترکیه تمایلی ندارند که به کسانی که آنها به هنگام خروج غیر قانونی از ترکیه دستگیر کرده�اند و یا به آنانی که با مقامات و یا کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد در بدو ورودشان به ترکیه تماس نگرفته اند اجازه دستیابی به مراحل پناهجویی بدهد.

· ایا می توانم هنگامی که دربازداشتگاه هستم برای خدمات یک وکیل درخواست نمایم؟
بر اسا س قوانین بله، ولیکن دسترسی به وکیلی که خدمات رایگا ن به خارجیها یی که درمهمانسراهای اتباع بیگانه دربازداشت بسر می برند ارائه می د هد، همیشه از طرف پلیس میسر نمی باشد. شما می توانید به کانون وکلای شهری که درآن در بازداشت بسر می برید مراجعه کنید، لطفا توجه داشته باشید که خدمات ترجمه در مهمانسراهای اتباع بیگانه ارائه داده نمی شود.

· من فکر می کنم که در ترکیه با اینجانب صحیح رفتار نشده. به کجا می توانم شکایت کنم؟
در هر شهری دفترهای کانون وکلا موجود می باشد، و شما برای تهیه شکایت نامه می توانید از کمک مجانی انها برخوردار شوید. در ضمن کمیسیونهای نمایندگی حقوق بشر موجود می باشند که مسئول کمک به اشخاصی که در ترکیه حقوقشان پایمال شده هستند.

· آیا اگر برای پناهجویی مراجعه کنم از بازداشتگاه آزاد خواهم شد؟
الزامآ اینطور نیست. حکومت ترکیه تصمیم می گیرد که می توانید آزاد شوید یا خیر. تقاضای پناهندگی شما حتمآ مستلزم آزادی شما نمی باشد

· آیا اگر هنگامی که در بازداشت هستم برای پناهجویی مراجعه کنم، توسط کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد مصاحبه خواهم شد؟
کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد حداکثر سعی خود را برای مصاحبه با پناهجویانی که در بازداشت بسر میبرند انجام می دهد. ولیکن کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد برای مصاحبه با پناهجویانی که در بازداشت می باشند به اجازه وزارت کشور نیاز دارد. این وزارتخانه همیشه این اجازه را صادر نمی کند. لطفا بخاطر داشته باشید که اگر هنگامی که سعی در خروج غیر قانونی از ترکیه را دارید دستگیر شوید و یا اگر زمانی که وارد ترکیه شده اید با دولت ترکیه و کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد تماس نگرفته باشید، دولت ترکیه ممکن است تمایلی به اجازه دسترسی شما به مراحل پناهجویی نشان ندهد.

· آیا اگر از طرف کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد به عنوان پناهنده شناخته شوم از بازداشتگاه آزاد خواهم شد؟
حتی اگر شما از طرف کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد به عنوان پناهنده شناخته شوید این وزارت کشورمی باشد که باید تصمیم بگیرد آیا شما می توانید ازاد شوید یا خیر. کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد نمی توا ند در مورد آزادی شما از بازداشت هیچگونه وعده ای بدهد

· با اینجانب همانند یک برده رفتار شده و مجبور به داشتن رابطه جنسی و یا انجام اعمالی که مایل نبوده ام شده ام. پاسپورت و مدارک دیگرم از من گرفته شد
ممکن است که شما قربانی قاچاقچیان انسان شده باشید. قاچاق انسان براسا س قوانین بین الملل و ترکیه عملی غیر قانونی می باشد. این عمل توسط مجرمانی که اغلب آنها اعضای شبکه های بزهکاریِ سازماندهی شده هستند انجام می شود. اگر فکر می کنید که قربانی قاچاقچیان انسان شده اید می باید با پلیس با شماره 155، ژاندارمری با شماره 156 و یا با شماره 157 که خط امداد می باشد در هر موقع و هر مکان تماس رایگان گرفته و درخواست کمک نمایید. خط امداد 157 24ساعت و هفت روز هفته قابل دسترسی است. شما می توانید با شماره 157 از طریق هر تلفنی حتی تلفن همراه از ترکیه تماس بگیرید. برای کسب جزئیات و اطلاعات به آدرس سایت اینترنتی ذیل مراجعه کنید: www.countertrafficking.org شما می توانید وضعیت خود را به دفتر کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد در آنکارا و یا وان گزارش دهید. اطلاعات داده شده بدون اجازه شما در اختیارهیچ سازمان دیگری قرار داده نخواهد شد.

· اینجانب قربانی قاچاقچیان انسان شده ام. من از با زگشت به کشور مبدا واهمه دارم، بخاطر این وضعیت چه می باید کرد؟
وضعیت خود را برای پلیس توضیح داده و بگویید که می خواهید برای پناهجویی مراجعه کنید. اگر از یک کشور غیر اروپایی آمده اید با کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد تماس بگیرید. قربانیان قاچاقچیان انسان می توانند برای ویزای بشردوستانه که رایگان می باشد مراجعه کرده تا قادر به اقامت موقت شش ماهه در ترکیه باشند.

· من شخصی را می‌‌شناسم که قربانی قاچاقچیان انسان شده است، آیا می‌‌توانم به ایشان کمک کنم؟
بله شما می‌‌توانید با پلیس با شماره ۱۵۵، ژاندارمری با شماره ۱۵۶ و یا خط امداد ۱۵۷ درخواست کمک نمایید. اجازه دهید پلیس دخالت و کمک کند
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

پستتوسط pagan » 16 مه 2013, 12:58

___________________________________________________________________________
_____________________________________________________________________
-
-
به منظور تقاضای پناهندگی به کشور ترکیه آمده ام، میباید چه کار کنم؟
توسط تلفن یا با آمدن به دفاتر کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد در آنکارا یا وان تاریخ مصاحبه برای ثبت نام دریافت کنید. در مورد شهرهایی که وزارت کشور مشخص نموده به شما اطلاعاتی داده خواهد شد. شما میتوانید در یکی از این شهرها قبل از تاریخی که برای ثبت نام توسط کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد برای شما در نظر گرفته شده، با مراجعه به پلیس ثبت نام شوید. شما باید به یکی از شهرهای "اقماری" که وزارت کشورمشخص نموده است بروید. در حال حاضر 30 شهر موجود میباشد، از جمله: آدانا، آفیون، کاراحصار، آقری، آکسارای، آماسیا، بیله جیک، بوردور، چانکری، چوروم، اسکیشهیر، گازیانتپ، حکاری، هاتای، اسپارتا، کاهرامان ماراش، کارامان، کاستامونو، کایسری، کریک کاله، کرشهیر، قونیه، کوتاهیا، مرسین، نوشهیر، نیده، سیواس، شیرناک، توکات، وان و یزگات

· آیا باید برای خدمات کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد زمانی که تقاضای پناهندگی می نمایم هزینه ای پرداخت کنم؟
خیر، هرگز. همه خدمات کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد رایگان میباشد. اگربه هر گونه کلاهبرداری یا فسادی پی بردید میبایست آن را به دفتر کل بازرسی در ژنوبوسیله ایمیل ذیل، و یا تلفن 41227398844 + و یا فاکس41227397380+ گزارش نمایید: [email protected]

· چه مدت طول می کشد تا مطلع شوم که به عنوان پناهنده قبول شده ام یا خیر؟
تعداد مراجعه کنندگان به کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد در سال 2008 نسبت به تعداد آن در سال 2007 تقریبا دو برابر شده است. در شش ماه اولیه 2007 کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد تقاضای 3011 نفر را بررسی کرده و برای همین مدت در 2008 شمار تقاضاکنندگان 4754 میباشد. از آنجا که تعداد کارمندان کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد افزایش نیافته، متاسفانه مدت انتظار افزایش یافته است. در حال حاضر مدت انتظار به طور میانگین از زمان ثبت نام تا مصاحبه 9 ماه است و از زمان ثبت نام تا تصمیم گیری 10 ماه میباشد، اما بعضی اوقات مدت انتظاربرای مصاحبه ممکن است طولانی تر بشود و این بستگی به تعداد تقاضاکنندگان دارد. بخاطر داشته باشید که در موارد استثنایی، زمان انتظار پس از مصاحبه اول میتواند طولانی تر باشد. برخی از پروندها ممکن است به بررسی بیشتری نیاز داشته باشد یا برای مثال احتیاج به تایید دفتر مرکزی کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد داشته باشد. بنابراین، این امکان وجود دارد که با چهارچوب زمان تخمینی فوق الذکر مطابقت نداشته باشد. بسیار مهم است که در طول این فرایند شکیبا باشید.

· مدت انتظار برای من طولانی میباشد. آیا میتوانم تاریخ مصاحبه زودتری بگیرم؟
متاسفانه کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد فقط میتواند به موارد بسیار آسیب پذیرارجعیت در تاریخ مصاحبه بدهد.(اگر خانمی هستید که به تنهایی خانواده را حمایت میکنید، و یا بیماری جدی دارید و یا سالمندی هستید که به تنهایی در ترکیه بسر میبرید و امثالهم). اگر فکر میکنید به یکی از این گروهها تعلق دارید، میتوانید در یک نامه به کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد شرایط خود را توضیح دهید و مدارک لازم را ارائه نمایید. ( برای مثال مدرک دکتر که توصیف گر نوع بیماری شما باشد).

· در مصاحبه فراموش کردم که مطلبی را عنوان کنم. آیا میتوانم با وکیلم صحبت کنم؟
اگر مطلبی برای اضافه کردن دارید، با ذکر شماره پرونده، آن را بنویسید و بوسیله نامه، فاکس و یا ایمیل به کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد بفرستید. نامه شما بدست وکیلتان خواهد رسید

· چگونه میتوانم از جواب پرونده ام مطلع شوم؟
آسانترین راه از طریق بازدید سایت اینترنتی ذیل میباشد: http://www.bipanah.com/modules.php?name=unhcr برای دستیابی به اطلاعات نیاز به شماره پرونده خود در کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد و تاریخ تولد دارید. همچنین جواب پرونده از طریق نامه به اطلاع شما می رسد. در صورت تغییر آدرس، کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد را از طریق فاکس مطلع نمایید. جواب قبولی و یا ردی از طریق نامه به شما فرستاده می شود

· مطلع شده ام که بعنوان پناهنده قبول شده ام. پس از این چه خواهد شد؟
لطفآ شماره تلفن خود را بدهید تا کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد بتواند با شما تماس حاصل نماید. اگر پرونده شما برای جایگزینی مناسب باشد، میتوانید انتظار داشته باشید تا 2 هفته پس از قبولی دعوت به مصاحبه شوید. بخاطر داشته باشید به علت مخالفت دولت ترکیه برخی از پناهندگان نمیتوانند جایگزین شوند. برخی دیگر از پناهندگان نیز وجود دارند که فقط در صورتی که بسیار آسیب پذیر باشند جایگزین میشوند. همچنین بخاطر داشته باشید که تصمیم نهایی در مورد قبولی جایگزینی با کشورهای پناهنده پذیر است نه با کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد یا دولت ترکیه. بیشترکشورهای پناهنده پذیرترجیح میدهند از کشورهای همسایه پناهنده بپذیرند. اگر از کشوری می آیید که همسایه ترکیه نیست، ممکن است برای جایگزینی پذیرفته نشوید

· برگه قبولی پناهندگیم را گم کرده ام. چکار باید بکنم؟
باید به نزدیکترین کلانتری بروید و در مورد گم شدن این برگه به آنها گزارش دهید. قبل از مراجعه به کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد برای دریافت برگه جدید، کپی این گزارش را که از پلیس دریافت کرده اید را با خود بیاورید.

· می خواهم همسر و یا فرزندانم را که پس از من به ترکیه آمده اند به پرونده خود اضافه کنم. چه باید کرد؟
لطفا تاریخ مصاحبه برای ثبت نام را ازکمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد دریافت نمایید و تمام مدارک از قبیل پاسپورت، شناسنامه، و قباله ازدواج را در آن روز با خود بیاورید

· چگونه میتوانم شهری را که در آن اقامت دارم تغییر دهم؟
وزارت کشور تصمیم می گیرد که پناهجویان و پناهندگان در کدامیک از 30 شهر ترکیه در طول اقامتشان بمانند. در صورتیکه خواهان انتقال به شهر دیگری هستید، باید درخواست خود را به پلیس اتباع بیگانه در شهری که در آن بطور قانونی اقامت دارید بدهید و در آن با ذکر جزییات دلایل این درخواست را بنویسید. اگر پلیس نامه درخواست را قبول نکرد، میتوانید آن را به آدرس پستی ذیل بفرستید: Emniyet Genel M�d�rl�ğ�, Yabancılar Daire Başkanlığı, İltica B�l�m�, İlkadim Cad. No 89, Dikmen 06100 Ankara. این امکان وجود دارد که از وزارت کشور جواب منفی بگیرید. در صورتی که به خاطر مسائل امنیتی می خواهید تقاضای انتقال کنید، میتوانید رونوشت درخواستتان را به کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد بفرستید


· مطلع شدم که پرونده ام توسط وزارت کشور رد و یا بسته شده است. چکار میتوانم بکنم وآیا کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد میتواند به من کمک
میتوانید به این تصمیم اعتراض کنید و اطلاعات اضافی و مدارکی برای تایید اعتراض خود به پلیس در شهر محل سکنی خود ارائه دهید. اگر پلیس از شما قبول نکرد، میتوانید آن را از طریق پست سفارشی به آدرس ذیل بفرستید. Emniyet Genel M�d�rl�ğ�, Yabancılar Daire Başkanlığı, İltica B�l�m�, İlkadim Cad. No 89, Dikmen 06100 Ankara. لطفاَ، فراموش نکنید که رونوشتی از نامه استیناف و نامه ای که از پلیس دریافت کرده اید را هم به کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد بفرستید.
پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد
**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد**
pagan
 
پست ها : 279
تاريخ عضويت: 25 دسامبر 2012, 15:58

قبليبعدي

بازگشت به خاطرات و تجربیات مهاجرت

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: arezou69 و 1 مهمان

درباره پناهندگی دات کام

در سالهای اخیر شاهد هستیم که هموطنان بسیاری در کشور های مختلف درخواست پناهندگی نموده و اغلب با جواب منفی روبرو شده اند. از طرفی بسیاری از پناهجویانی که جواب منفی گرفته اند به حق دارای مشکلات اساسی در ایران هستند و امنیت آنها به صورت جدی در خطر است. تجربیات ما طی سالهای گذشته نشان داده است که اکثر این پناهجویان در دادن کیس مناسب مشکل داشته اند، ای بسا که اگر آنها کیس خود را به نحو مناسبتری ارائه میدادند و یا اطلاعات بیشتری در مورد شرایط و قوانین پناهندگی داشتند به چنین سرنوشتی دچار نمیشدند.
مهمترین و اساسی ترین مرحله در درخواست پناهندگی داشتن یک پرونده قوی و مناسب است. چنانچه پناهجو کیس مناسب داشته باشد و بتواند نشان دهد که جان و امنیت او در کشورش در خطر است میتوان پیش بینی نمود که درخواست پناهندگی موفقیت آمیز خواهد بود. اما خیل عظیم پناهجویانی که درخواست پناهندگی آنها رد شده و سالهای زیادی از عمر خود را در حالت بلاتکلیفی به سر میبرند نشان میدهد که ارائه یک پرونده مناسب و قوی پناهندگی کار آسانی نیست.